یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز به فیلیکس یه ایمیل زدم، گفتم می خوام یه قرار بذاریم فردا یا پس فردا، با هم صحبت کنیم. ده دقیقه بیشتر طول نمی کشه. گفت باشه، هر وقت می خوای صحبت کن! بدون اینکه تاریخ و ساعت دقیقی مشخص کنه.

صبح ساعت 8، اولین نفر بعد از من اومد. رفت قهوه شو گذاشت که آماده بشه. پالتوشو درآورد. گفت خب، می خواستی با هم صحبت کنیم. من گوش میدم. می خوای بریم بالا. اما خب هنوز کسی نیومده بود. گفتم نه، همین جا خوبه. بهش گفتم من تصمیم گرفتم که قراردادمو لغو کنم. همین دیگه. موضوع همین بود. گفت می خوای بیشتر توضیح بدی که چرا و اینا؟ گفتم راستش من از کار خودم راضی نیستم. یعنی احساس می کنم اون قسمتی که من دارم روش کار می کنم، اون نتیجه ای که من انتظار دارم رو نمیده. شاید من برای این پوزیشن مناسب نیستم. شاید باید آدم ماهرتری باشه که بتونه یه رویکردی پیدا کنه که تو تمام حالاتی که ما می خوایم جواب بده. من خیلی چیزا رو امتحان کرده ام، ولی خب جواب نداده. و این برای من خیلی آزاردهنده است. من مدت زیادی رو حتی استرس داشتم و شبا خوب نخوابیدم. همه اش بیدار می شدم. این قدر بهم فشار اومده. خیلی ناراحت شد. همون اولش هم که گفتم می خوام کنسل کنم، ناراحت شد. گفت چه حیف. اما وقتی گفتم خیلی استرس داشتم و اینا باز بیشتر ناراحت شد. بعد پرسید چند وقته این قدر استرس داری؟ گفتم تقریبا دو ماه. خیلی ناراحت شد. انگاری دوست داشت زودتر بهشون می گفتم که این قدر بهم فشار روحی میاد سر این کار.

راستش وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم چقدر حرف زدن با رئیسا راحته. چقدر اونا هم مثل ما آدمن. چقدر اونا هم بالاتر از ما نیستن. درست مثل مائن. اما خب قبلا خودم هم همین مشکلو با شاگردام داشتم اگه یادتون باشه دیگه. من خیلی تلاش می کردم بگم با من مثل خودتون رفتار کنین، خیلی تلاش می کردم باهاشون کنار بیام، مهربون باشم. اما بازم انگاری یه حجابی بین ما بود. انگاری نمی تونستن منو مثل خودشون ببینن. انگاری فکر می کردن اختلاف بین یه دانشجوی سالای آخر دکترا با یه دانشجوی ترم سه چهار لیسانس خیییلی زیاده. من خیلی تلاش کردم بهشون نشون بدم ما همه مون "آدمیم"، من حتی چند بار بهشون گفتم منم این دوران شما رو پاس کردم. من می دونم خیلی جاها ممکنه خیلی چیزا براتون روشن نباشه، بهم بگین وقتی چیزی رو بلد نیستین. اما خب واقعیتش اونا عملا تقریبا هیچ وقت این کارو نکردن.

نمی دونم چرا آدما این جورین. مطمئنم جای بعدی هم که برم باز همین آش و همین کاسه است! باز نمی تونم مثلا کارفرمای بعدیمو که یه آدم فکر می کنم حداقل 45 50 ساله است، مثل خودم ببینم. باز اونو فرسنگ ها دورتر از خودم می بینم! کاش می شد آدم یه جوری این اخلاقشو درست کنه.

خلاصه، هیچی دیگه. فیلیکس گفت می خوای تو قسمت development کار کنی و اصلا از بخش خودت بیای بیرون؟ گفتم نه. اون اصلا کار من نیست. من رشته ام چیز دیگه ایه. گفت تصمیمت قطعیه؟ حتما می خوای بری؟ گفتم آره. گفت باشه، من با رن هم صحبت می کنم، بعد هفته ی بعد دوباره یه بار صحبت می کنیم. البته اون صحبت در مورد کنسلی قرارداد نخواهد بود. من فردا نامه مو میدم بهش و فیلیکس باید کتبا به من یه نامه بده که ما کنسلی قراردادت رو تحویل گرفتیم (در غیر این صورت، کنسلی من از نظر حقوقی مشکل داره.). اون صحبت قراره راجع به این باشه که مثلا اگر مرخصی ای مونده چیکارش کنیم و چطوری حساب کنیم و اینا.

ولی خب خدا رو شکر که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و من حداقل خیالم راحت شد که بهشون گفتم که نمیام .

--

روش جدیدی که امتحان کرده ام، جوابش از قبل بهتر شده و عملا به نظر من یه مدل قابل استفاده است. شاید اگر زمانی که می خواستم تصمیم بگیرم برای رفتن، این مدلو داشتم، دیگه نمی رفتم  و از کارم راضی بودم. نمیدونم.

--

امروز دوباره مدلو با هم تست کردیم. با هم یعنی من و فیلیکس و رن و توماس. از نظر من و رن نتایج بهتر از قبل بود و قابل قبول. اما به نظر توماس هزینه ی استفاده از این روش (از نظر کارایی و زمان و اختلافی که با روش قبلیمون داره) زیاده. توماس اصرار داره روش قبلی رو استفاده کنیم. اما خب فعلا نمیشه گفت چیکار قراره بکنیم. خیلی امروز صحبت کردیم و حداقل خودشون یکی از مشکلاتی رو که من قبلا معرفی کرده بودم کاملا به بحث گذاشتن و بیشتر از یه ساعت راجع بهش صحبت کردیم. البته من بازم مطمئن نیستم روش پیشنهادی توماس جواب بده.

--

دیروز یه قرار داشتیم با کل گروه. قرار شد هر کس با سیستم یه کمی بازی کنه و ببینه چطوریه سیستم. بعد بریم بالا تو اتاق میتینگمون و با هم صحبت کنیم راجع بهش. خب طبیعتا من مهم ترین قسمتش رو امتحان کردم (که بهتون هم گفتم دیگه تو پست قبلی) و خوب کار نمی کرد. بعد همون قضیه ی مثبت بینی و اینا دیگه. مثلا طرف اومده میگه من شماره تلفنمو اضافه کردم، خب درست اضافه کرد. خیلی خوبه :| اون یکی میگه من مثلا آدرسمو عوض کردم، درست بود!! یعنی از اساس چیزایی رو امتحان کردن که به کارایی سیستم اصلا ربطی نداشته! بعدم کلی به به و چه چه که آره، چقدر ما خوبیم، چقدر سیستممون خوب کار می کنه .

--

برای همون مورد بالا، هر کس یه یوزر داشت با اسم خودش. یعنی قرار شد با اسم های واقعیمون وارد شیم. حالا یکی از بچه ها گیر داده که الان من یه رزومه آپلود می کنم، این جایی ذخیره میشه؟ ایا بقیه می تونن بهش دسترسی پیدا کنن؟ کی پاک میشه از فولدر temp؟ اصلا رو فولدر temp ذخیره میشه؟ خلاصهف کچل کرده بود همه رو .

--

گفتم قبلا بهتون که بچه ها هر از گاهی میرن PSE بازی می کنن دیگه. حالا جالبیش برای من اینه که دو نفر که بازی می کنن، بقیه هم وامیستن عینهو فوتبال واقعی بازی این دو تا رو نگاه می کنن! بعد هیجان زده هم میشن عین فوتبال واقعی!

--

امروز فیلیکس واسه این زود اومده بود که یه قراری داشتن با یه نفر جدید که قراره بیاد برامون کار کنه. اون شخص اومد و با فیلیکس، رن و توماس رفتن بالا. بعد که برگشتن پایین و موقع خداحافظی بود، اشتفان اومده بود و پسره رو دید. وقتی پسره رفت، اشتفان گفت که اینو می شناسه و ظاهرا با هم هم رشته ای و هم دوره ای بودن فکر کنم. البته همه دوره ایشو نمی دونم. فیلیکس ازش پرسید چطور آدمیه؟ اشتفان چیزای خوبی نگفت. نمی دونم تو این جور مواقع آدم باید چیکار کنه. اما شاید هر راستی رو هم آدم نباید بگه. مثلا میگفت آدم پیچیده ایه. راحت نمیشه باهاش کار کرد. با استادش هم حرفش شده (حالا معنی دقیق کلمه اش رو نمی دونستم، اما یه همچین معنی ای داشت تو اون بافت). شما بودین اینا رو می گفتین؟ اونم بدون اینکه هیچی از خوبی های طرفو بگین؟ الان یهویی به ذهنم رسید، اینا چرا برعکسن؟ جایی که باید مثبت بین باشن، منفی ها رو می بینن. جایی که باید مشکلات کارو ببینن، فقط از خودشون تعریف می کنن؟ شرکت ما این جوریه یا همه ی آلمانی ها این طورین؟


برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ] [ 23:07 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82342