X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


اون روز که خونه ی ریحانه خانوم اینا بودیم، زهرا خانوم هم اومد دیگه. برای سال نو دعوتمون کرد که بریم خونه اش. گفت برای خود ساعت تحویل سال باید اونجا باشیم. راستش این اولین باریه که ما زمان تحویل سالو قراره جای دیگه ای باشیم. تجربه ی جدیدی خواهد بود، ولی نمی دونم چرا من زیاد دوسش ندارم. شاید به خاطر ادامه ی حرفاش. آخه خیلی اصرار داشت که لباس قشنگ بپوشی و ما لباس مهمونی می پوشیم و آقایون با کت و شلوار و کراوات میان و این حرفا. خب ما اصلا اهل این مدل برنامه ها نیستیم. تازه باید لباس هم بخرم. ما که والا لباس مهمونی و غیرمهمونی نداریم، چه برسه به اینکه اصرار داشته باشیم لباس مهمونیمون برای سال نو حتما نو هم باشه!!

راستش ترجیح میدم تو خونه بمونم و درگیر چی بپوشم نباشم تا اینکه بخوام برم تو جمعی که باید نگرانی اینو داشته باشم که مبادا تیپم تو جمع خیلی وصله ی ناجور باشه. فعلا نمی دونم چی میشه. یعنی اون موقع که گفتیم میایم. اما الان یه کمی از اطمینانم کم شده که آیا بریم یا نه.

--

دیروز باز از اون بازی های glad, sad, mad داشتیم. نمیدونم اون دفعه بهتون گفتم یا نه. اینم یکی از همین بازی های مدیریتی و ایناست. هر کسی باید بگه توی دوهفته/ماه (بسته به اینکه این برنامه رو چند وقت یه بار اجرا می کنن) چه چیزایی mad ش کرده (!)، چه چیزایی sad اش کرده (!) و چه چیزایی glad ش کرده (!).

قبل از اینکه بخوایم این قسمتو شروع کنیم، فیلیکس گفت که بچه ها دخترمعمولی می خواد یه چیزی بهتون بگه و اینا. خب طبیعتا قرار بود من اولش بگم که من دیگه قرار نیست اینجا کار کنم و از این حرفا. منم گفتم و توضیح دادم.

تو پرانتز این پاراگرافو میگم: "چند وقت قبل تر، توماس ایه سری برگه ها رو روی دیوار زد، روی یکیش نوشته بود sad، یکیش glad و یکیش mad. گفت هر بار که یه چییزی در مورد این سه تا به ذهنتون رسید، یه خط جلوی کارت مربوط بهش بکشین. هر وقت تعدادشون به یه حد معقولی رسید، دوباره این برنامه ی گلد، سد، مد رو برگزار می کنیم."

همین که من اینو گفتم، توماس بلند شد، یه خط روی کارت sad کشید.

این بازیو دیروز خیلی دیر شروع کردیم و من دیگه آخراش باید می رفتم. این جوری بازی رو اجرا می کنیم که هر کس یکی از کارتاشو می چسبونه به دیوار. حالا مهم نیست که مربوط به کدوم یکی از اون سه تا بوده. مهم اینه که همه یه دور برن، بعد دوباره همه یه دور دیگه برن. از اون جایی که من می خواستم برم، فیلیکس قبل از رفتنم گفت خب منم یه کارت دارم که مربوط به رفتن توئه، رن هم گفت منم دارم، یکی دیگه از بچه ها هم گفت و خلاصه همه گفتن حیف که میری و از این حرفا.

این برگه ها رو بعدا نمیندازیم دور. همه ی برگه ها چسبونده میشه به دیوار. بعد هر کسی 4 یا 5 تا (بسته به تعداد گروه و کارتا و اینا) رای داره. به هر برگه ای که می خواد و به نظرش مهم تره رای میده. بعد اونا در واقع برای دور بعد مد نظر قرار می گیرن.

مثلا اگر یه مشکل نرم افزاری بوده که اکثریت رای دادن که mad می کنه آدمو (!)، خب برای دفعه ی بعد باید تلاش بشه که اون مشکل رفع بشه. یا مثلا اگر کار تیمی ای که دفعه ی قبل شروع شده، الان باعث شده همه glad باشن، خب سعی میشه از این به بعد بیشتر تو این زمینه سرمایه گذاری بشه.

خلاصه، امروز صبح که رفتم، دیدم یه برگه ی زرد که مال sad ه افتاده تو سطل آشغال. یعنی اینکه صاحبش دیگه اصلا تصمیم گرفته نچسبوندش به دیوار. نگاه کردم، دیدم روش نوشته "دختر معمولی میره". خنده ام گرفته بود. چه زود به زباله دان تاریخ پیوستم .

--

فیلیکس می گه ما خوشحال میشیم که بازم در ارتباط بمونیم، حتی اگه با هم کار نکردیم. اگه یه وقتی از این دور و برا رد شدی، بیا با ما یه قهوه بخور. البته قهوه که نمی خوری! ولی خب بیا پیش ما .

--

چند وقت پیش یه خانم ژاپنی توی لینکت این درخواست فرستاد و توضیح داده بود که ما یه سری کار داریم که مبتنی بر وقت آزاد شماست. هر کس تو وقت آزادش، یه ساعت وقت میذاره و راجع به رشته اش توضیحات و مشاوره میده و اینا. منم فکر کردم یه کار داوطلبانه است برای اینکه بفهمن آدمای هر رشته ای دقیقا چیکار می کنن. مثلا یه نفر میخواد یه سایت کاریابی بزنه. خب باید بدونه چه کارهایی رو به چه کسایی پیشنهاد بده. واسه همین گفتم شاید خواستن با متخصصای هر رشته صحبت کنن و سیستمشونو بهبود بدن. نگو اینا خودشون کلا کارچاق کنن! من اکسپت کردم، فرداش دیدم برام پیام اومده که ما برات یه کار کردیم. حالا راجع به چی؟ راجع به پرینترهای سه بعدی!! یه مشتری نیاز داره یه سری چیزا رو راجع به پرینتر سه بعدی بدونه، حالا تو بیا مشاوره بده بهشون!! من نمی دونم واقعا بر چه اساسی فکر کردن من همچین تخصصی دارم! هیچی دیگه. حالا از اون روز هی دارن ژاپنی ها درخواست دوستی می فرستن تو لینکت این :/

--

تو یه گروه تلگرامی عضوم که بچه های دبیرستانمونن. یکیشون دورهمی های خانومانه تشکیل میده تو یکی از تالارهای شهر و آگهیشو تو گروه می زنه. پذیرایی عصرانه هم داره و ورودیش هم 20 تومنه. من که تا حالا نرفتم و نمی دونم چیکار می کنن، اما از ایده ی طرف خیلی خوشم اومد. از اون جایی که اصولا خانوما نمی تونن جایی برن، مگر اینکه برقصن، اون روز به همسر میگم به نظرت الان این دوست ما یه جور کلاب خانومانه تشکیل داده تو ایران؟

به هر حال، هر چی که هست، به نظر من ایده ی قشنگیه.


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 ] [ 20:52 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71493