یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


قرار بود یه بار بیام راجع به تجربه های مصاحبه های کاریم براتون بگم.

خب من برای این کار جدیدی که پیدا کردم در واقع دو تا مصاحبه ی حضوری رفتم که هر دو کار هم برام اکی شد. اما این یکی چون زودتر بود، من همینو گفتم میام. اون یکی گفت ما هنوز پول نداریم، باید اول سرمایه گذار پیدا کنیم، بعدا بهت خبر میدیم که از کی می تونیم باهات کار کنیم. خب طبعیتا منم نقدو چسبیدم و نسیه رو ول کردم.

و اما خود تجربه هام.

برای مورد اول، دعوت شدم به مصاحبه ولی من گفتم من این تاریخ نمی تونم و مصاحبه رو گذاشتیم یه تاریخ دیگه. اینو گفتم که بدونین این طوری نیست که بترسین و فکر کنین اگر من بگم این تاریخ نمی تونم، میگن پس ولش کن. به یکی دیگه میدیم کارو. اگر نمی تونین، خیلی راحت بگین من این تاریخ برام امکان پذیر نیست. البته همه ی شرکت ها هم به یه میزان انعطاف پذیر نیستن. بعضی شرکت ها لازمه اش اینه که چند نفرو با هم هماهنگ کنن و سخت میشه تغییر تاریخ. اما بعضی ها هم راحت ترن. شرکت هایی که من اپلای کردم چون استارت آپ بودن، خب کوچیک بودن و راحت جا به جا می کردن تاریخو.

از قبل تو ایمیل بهم گفته بود که مصاحبه شامل سه بخشه. دو بخش فنی و یه بخش هم کلیات قضیه. وقتی رفتم اونجا، راستش اصلا از برخورد اولشون خوشم نیومد. اولا که مدیرعامل شرکت یا بهتر بگم رئیس شرکت که به من ایمیل زده بود و کلی با هم ایمیل بازی کرده بودیم (!!) اصلا اولش نیومد سلام و علیک کنه. همین جوری یکی درو باز کرد و من وارد شرکت شدم و اصلا معلوم نبود چی به چیه. بهم گفتن میتونی خودت واسه خودت چایی بریزی یا قهوه! همونم ازم نپرسیدن که بیارن برام. خیلی دیگه جو خودمونی بود! شرکت هم این طوری بود که یه سالن بزرگ بود و همه یه جا. یعنی اتاق اتاق نبود. مثلا ده نفر داشتن پشت میزای خودشون کار می کردن. شرکت های استارت آپ همه همین جورین. منم رفتم تو آشپزخونه (که یه جوری اپن بود در واقع!) و یه چایی نپتون برداشتم و برای خودم ریختم. بعد یادم افتاد که طبق معمول این جوری باید تلخ بخورم که! اتفاقا یکی دیگه که اونجا بود گفت شکر می خوای؟ گفتم آره اگه باشه. که شکر نبود، رفتن نمی دونم از کجا آوردن! بنده خدا دختره کاپشن پوشید، رفت از یه ساختمون اون ورتر آورد فکر کنم!! آخه نمی دونم دقیقا سیستمشون چطوریه، اما آدرس شرکت رو نوشتن خیابون فلان پلاک 1-3 مثلا. یعنی انگاری دو تا تیکه است شرکت. خلاصه که رفتن واسم شکر آوردن و ریختم تو چایی. با یکی دیگه هم سلام و علیک کردم و بعد فهمیدم که این اصلا کارمند اونجا نیست، اونم اومده برای مصاحبه! که من از این کارشون هم خوشم نیومد. به نظر من مصاحبه شونده ها نباید همدیگه رو به این شکل ببینن. باید یکی بعد از اون یکی باشه مصاحبه اش. اما خب اینجا این جوری نبود دیگه. البته اینم بگم که شرکت فقط برای یه پوزیشن ماها رو دعوت نکرده بود. یعنی لزوما رقیب نبودیم.

چایی رو که ریختم، مدیرعامل اومد و احوال پرسی کرد و البته اگه درست یادم باشه عذرخواهی کرد که تلفن داشته و اینا. ولی خب بازم به نظر من این اون بود که از قبل باید هماهنگ می کرد که این اتفاق نیفته. اما خب به هر حال دیگه.

رفتیم سر یه میز نشستیم؛ من و اون پسر مصاحبه شونده ی دیگه و دو نفر دیگه از آدمای شرکت که قرار بود مصاحبه ی فنی رو با من انجام بدن. یکی از اونا گفت که یه نفر دیگه هم هست که قراره بیاد برای مصاحبه. اون که بیاد، مصاحبه رو شروع می کنیم. اون دختره که اومد (اون برای یه پوزیشن کارآموزی اپلای کرده بود)، مدیرعامل هم اومد و همه مون نشستیم سر یه میز بزرگ. هر کس خودشو معرفی کرد. این قسمتو همه به آلمانی انجام دادیم (البته رئیس گفت که من مجبور نیستم و می تونم انگلیسی صحبت کنم، چون از اول انگلیسی اپلای کرده ام). بعدش قرار شد هر کس بره یه بخش از مصاحبه. یعنی سه تا مصاحبه کننده بودن و سه تا مصاحبه شونده و قرار شد به صورت چرخشی هر کدوممون با یکی از سه نفر شروع کنه مصاحبه اش رو.

من مصاحبه ی اولم با رئیس شرکت بود. نمی دونم حسم درست بود یا نه، اما راستش من از اولی که اپلای کردم مطمئن بودم که این شرکت منو می گیره و اونجا هم که رئیس گفت من اولین نفر با تو مصاحبه می کنم، احساس کردم یه جوری بر همین اساس بود. یعنی من براش از اون دو تا مهم تر بودم و می خواست زودتر بدونه من چه جوریم و شرایطم چیه. شایدم حسم غلط باشه، اما خب دیگه، من همچین حسی داشتم اون موقع.

خب اینکه مصاحبه هم تو اتاق دربسته انجام نمیشد، به نظر من اصلا جالب نبود. به هر حال به نظرم ممکنه من راجع به چیزایی بخوام حرف بزنم که علاقه ای نداشته باشم همه بدونن. مثلا اینکه چرا از کار الانت میخوای بیای بیرون؟ خب این مدل سوالا رو شاید آدم دلش بخواد فقط با همون رئیس مطرح کنه. البته که هر کس سرش به کار خودش بود و هیچ کس فال گوش مصاحبه ی کس وانستاده بود، اما از نظر فرهنگی به نظرم کار جالبی نبود.

بحث با رئیس خیلی کلی بود طبیعتا و راجع به اینکه تا الان کجاها کار کردی؟ چیکار کردی؟ اونجا که درس دادی چیا رو درس دادی؟ چرا اومدی تو صنعت؟ چرا اصلا دکترا خوندی و از این حرفا. من اون موقع راجع به حقوق صحبت ی نکردم، اما بعدا فهمیدم که باید همون موقع صحبت می کردم.

بعد که مصاحبه ی اول هر کدوممون تموم شد، چرخیدیم و من رفتم سر یه میز دیگه واسه مصاحبه ی فنی.

یه کد به من دادن که دو قسمت داشت. یه مثال با خروجی درست، یه مثال با خروجی غلط و من باید کد رو طوری درست میکردم که اون خروجی غلط تبدیل می شد به خروجی درست. کد اول رو درست درست کردم، کد دوم رو نتونستم. البته درستش کردم بازم. اما روشم غلط بود. ولی خب زیاد مهم نبود. مهم براشون طرز فکرت بود و اینکه کد رو شناخته باشی و بدونی چی به چیه. مخصوصا که مثال ها روی زبون آلمانی بود و کلمه طوری بود که دو تا پسوند داشت آخرش (یادتونه وند اشتقاقی و تصریفی؟ یه چیزی تو اون مایه ها بود.) که من اشتباهی اون دو تا وند رو در واقع یه وند حساب کرده بودم که درست نبود.

اینم بگم که لپ تاپ طرف مک بوک بود، با کیبورد آلمانی! من اصلا بلد نبودم باهاش کار کنم. بنده خدا هم برای اینکه من راحت باشم، رفت اون ور. گفت هر وقت کارت تموم شد صدام بزن. من هر پنج دقیقه یه بار صداش می زدم که بابا بیا برام یه پرانتز باز بزن ، بیا برام یه گیومه بذار .

بعد از این مصاحبه، رفتم سراغ مصاحبه ی سوم که اونم فنی بود. روی یه برگه یه کد (بازگشتی) نوشته بودن و یه دیکشنری هم تهش نوشته شده بود. باید چک می کردی که این کد به ازای ورودی های داده شده، چه خروجی ای تولید می کنه و کدومش بر اساس اون دیکشنری قابل قبوله و کدومش نیست و از این حرفا. بعد آخر سر باید برای تابع که اسمش تابع بود اسم میذاشتی. در واقع دو تا تابع بازگشتی توی همدیگه بودن که در نهایت میشد گفت یکیش هست WordFinder (یعنی مرز کلمات رو پیدا می کرد)، یکیش هم بود CompundWordCreator (یعنی تابعی که کلمات مرکب بسازه). ببخشید که دیگه خیلی تخصصی شد. گفتم شاید به درد کسی بخوره! علاوه بر این، مثلا پرسیده بود به ازای کدوم ورودی این الگوریتم مشکل داره؟ مشکلش چیه؟ چطوری میشه رفعش کرد؟ ایده تون چیه و از این حرفا. این قسمت هم آلمانی بود. تو هر دو قسمت هم دو تا کارمند شرکت با من آلمانی حرف زدن. البته ازم پرسیدن که باهاش مشکلی دارم یا نه که من گفتم مشکلی ندارم آلمانی حرف بزنیم.

تو تمرین دوم هم من یه جا رو اشتباه کردم ولی خب بازم مشکلی نبود. به هر حال قرار نیست شما با دیدن یه کد، اونم روی کاغذ حتما حتما همه چی رو صد در صد درست انجام بدیم. البته اینم بگم اینا تو شرکت استارت آپه ها. اگه برین فیس بوک یا آمازون همچین اشتباهی بکنین، بدون شک ردین، همون لحظه ی اول.

خلاصه، مصاحبه ی من تموم شد و دو تا مصاحبه شونده ی دیگه هنوز کارشون تموم نشده بود. وقتی همه چی تموم شد، دیدم جو خداحافظیه! گفتم من می خوام یه بار دیگه با رئیس صحبت کنم. وقتی رئیس اومد (بازم بعد از یه تلفن خیلی طولانی فکر کنم بیست دقیقه ای، اینا!) گفتم راجع به حقوق ما صحبت نکردیم. گفت کنار میایم با هم. گفتم خب چند؟ حالا فکر کنین همه ی اینا سر پا، جلوی میز بزرگی که اول مصاحبه دورش بودیم و با فاصله ی نه چندان زیاد از کارمندا. این کار هم طبیعتا واقعا درست نبود. اما خب دیگه، وقتی شرکتشون بیشتر از این جا نداشت، نمی تونستن کار دیگه ای بکنن. به هر حال، شرکت های استارت آپ این مشکلو دارن. البته والا ما الانم تو استارت آپ کار می کنیم، ولی یه اتاق میتینگ داریم و این چیزا این مدلی به بحث گذاشته نمیشه! اما خب فکر کنم تو این شرکت جدیده حریم خصوصی معنی نداره .

البته بازم بگم انقدر سر و صدا بود و بقیه با هم حرف می زدن و وقت ناهار بود و یه عده رفته بودن بیرون که اون جوری هم نبود که بگم حتما الان همه میدونن حقوق من چنده ها! اما خب نفس عملشون کار درستی نبود. راجع به حقوق بحث کردیم، من یه چیزی گفتم، اون گفت نمی تونم، اون یه چیزی گفت من گفتم با این حقوق نمیام. خلاصه، قرار شد با هم کنار بیایم. جالب ترین قسمت این بود که رئیس بلافاصله بعد از من با دوتای دیگه مصاحبه کرد و بعدش هم رفت پای تلفن و بعدش هم اومد با من صحبت کرد و همون لحظه هم گفت سر حقوق کنار میایم! کاملا هم مشخص بود که میخواد منو استخدام کنه. یعنی اصلا بدون اینکه نتیجه ی دو تا مصاحبه ی فنی رو پرسیده باشه از اون دو تا کارمندش داشت این حرفو به من میزد. (مگر اینکه برای خودشون علائمی مثل چشمک داشته باشن که به هم دیگه گفته باشن من مصاحبه های افنیم چطور بوده ).

خلاصه، گفت من بهت خبر میدم.

فکر کنم مصاحبه ی من جمعه بود و اون دوشنبه به من زنگ زد. به هر حال، زمان زیادی فاصله نشد. یه ایمیل زد که می تونیم الان صحبت کنیم که من اون موقع نمی تونستم. بهش گفتم من فلان ساعت می تونم اگر دیر نیست. ساعت 7 اینا هم بود اون موقع! ساعت 7 زنگ زد و گفت من می خوام تو رو استخدام کنم. دوباره یه حقوقی پیشنهاد داد که من گفتم با این حقوق نمیام. خلاصه، کنار اومدیم با هم. البته نه این بود که واقعا بخواد حقوق رو تغییر بده. قرار این بود (تو شرکت های استارت آپ این خیلی معموله) که یه مبلغیش رو نقد و به صورت ماهانه بهت میدن، یه مقداریش رو به صورت سهام. من می گفتم من میخوام نقدش بیشتر باشه. البته نه که فکر کنین بقیه 50 درصدشو سهام میدن ها. مثلا یک دهم حقوق رو میذارن برای سهام، نه دهمش رو پرداخت می کنن. بحث سر اون بود که چقدرش باید نقد باشه. وگرنه اصل حقوق تقریبا مشخص بود. خلاصه، با هم کنار اومدیم و قراردادو برای من فرستاد. این از مصاحبه ی اول.

مصاحبه ی دوم هم از اول روشن بود که قراره منو استخدام کنن!! ببینین شرکت چقدر درپیته که از اول میخواد منو استخدام کنه . اونم استارت آپ بود. اونا هم ددلاین های آخر سالی داشتن و من فکر کنم مصاحبه ام 23 دسامبر اینا بود. یعنی دیگه ته ته سال!! اونا که از اول آب پاکیو ریخته بودن رو دستم و گفتن ما می خوایم مصاحبه as informal as possible باشه! این دیگه یعنی بابا از خودمونی، بیا یه چایی دور هم بخوریم! یه چند تا ایمیل طبیعتا رد و بدل شد که وقت مصاحبه رو تعیین کنیم  واینا. تو همون ایمیل اول، من فهمیدم که طرف native انگلیسیه یا حداقل near-native. یعنی فکر کنین تو یه ایمیل ساده ی دعوت به مصاحبه، طرف کلماتی داشت که من مجبور بودم تو دیکشنری بزنم!! فکر کنم اگر با یه شرکت انگلیسی مصاحبه بدم، اصلا از اساس نفهمم چی میگن .

من ایمیلی که زدم ساعت 7 شب اینا زدم برای درخواست کار و اون شب خسته بودم و رفتم زودتر بخوابم. ساعت 9 اینا رفتم بخوابم. تو رختخواب برای آخرین بار گوشیمو چک کردم، دیدم طرف ایمیل زده و گفته بیا مصاحبه!! دو دقیقه بعدش دیدم تو لینکت این هم دو نفر اددم کرده ان! ولی خب من گذاشتم ایمیلو بعدا سر فرصت جواب بدم. جوابای این جوری برای آدم از همون اول روشن می کنه که طرف چقدر مشتاقه با شما مصاحبه بذاره یا همکاری کنه.

خلاصه، روز مصاحبه -علی رغم گفته ی اونا- من با لباس رسمی رفتم. به نظرم تو همچین چیزایی آدم نباید ریسک کنه با لباس معمولی بره! شما شان خودتونو حفظ کنین به عنوان مصاحبه شونده و اجازه بدین تاثیر مثبتی روی طرف داشته باشین، تا اینکه بخواین مثلا با لباس اسپرت برین مثل کسی که از باشگاه اومده! البته این نظر منه ها. قانون کلی ای نیست.

تو ایمیلش قبلا نوشته بود که وقتی اومدی جلوی ساختمون، زنگ بزن تا بیایم ورت داریم! گفتم باشه. حدود بیست دقیقه یا یه ربع دقیقه مونده به زمان مربوطه، من رسیدم و چون هوا بارونی بود، ترجیح دادم زنگ بزنم که بیان منو ببرن تو! یه آقایی اومد و با من احوال پرسی کرد و با هم رفتیم تو. حالا کجا رفتیم؟ تو یه زیرزمین تو در تو. فکر کنم تمام این مدل زیرزمین ها رو (که دانشگاه ما هم داشت) یه جوری می سازن که به عنوان پناهگاه هم بتونن استفاده کنن. یعنی همون طور که ساختمون های طبقه های دیگه ساخته شده ان، زیرزمین هم کاملا طراحی شده است و اتاق اتاق با درهای سنگینی که به زور باید باز نگهشون داری! خلاصه، منو از چند تا راهرو رد کرد و بالاخره در یکی از اتاقا رو باز کرد. توی خود این اتاق، باز دو تا اتاق تو در تو بود که مال این شرکت بود. کلا این ساختمون پر از استارت آپ بود. هر شهری ظاهرا دانشگاهش ساپورت می کنه این استارت آپ ها رو. یعنی یه ساختمون به اینا میدن که همه شو استارت آپ بزنن دانشجوهای دکتراشون یا فارغ التحصیل های دکتراشون و اینا. بعد اجاره هاشونم خیلی خیلی پایینه. مثلا ماهی صد یورو! ساختموناشون هم اکثرا این طورین که تمام اتاقا از داخل به همدیگه در دارن. حالا بسته به اینکه هر شرکت چند تا اتاق می خواد، خب کلید در بین دو تا اتاق رو به شرکت میدن یا نمیدن. یعنی مثلا این شرکت که دو تا اتاق می خواست، خب طبیعتا کلید در بین این دو تا اتاق رو داده بودن به کارمنداش، اما یه در دیگه هم بود که می خورد به یه شرکت دیگه، اما خب اینا دیگه نمی تونستن از شرکتشون برن توی اون یکی شرکت!! این برای تسهیل کار استارت آپ هاست دیگه. که هر وقت طرف خواست شرکتشو بزرگ کنه، فقط بیاد بگه مثلا من یه اتاق بیشتر می خوام و یه کلید بگیره. دیگه مجبور نشن کلا نقل مکان کنن یه جای دیگه.

خلاصه، ما رفتیم تو و من یه کمی در و دیوارشونو نگاه کردم که روش برنامه هاشونو نوشته بودن. نگاه می کردم چیا قراره انجام بدن، چیا انجام شده و اینا.

هنوز یه ده دقیقه ای مونده بود. یکی از اونایی که منو تو لینکت این ادد کرده بود، گفت می خوای تا فلانی میاد (اونی که ایمیلمو جواب داده بود و گویشور انگلیسی بود) من یه کمی توضیح بدم پروژه مون چیه. گفتم باشه. هنوز تازه نشسته بودیم که رئیس با یه سبد آبکشی که روش یه عالم ظرف بود و اسکاچ و اینا اومد . گفت ئه! زودتر اومدی؟ خب مثل اینکه شروع هم کردین. منم الان میام!

رفتن ظرفا رو گذاشتن با دوستش تو آشپزخونه و اومدن سر میز. یه کمی راجع به پروژه شون صحبت کردن و گفتن چیکار می کنن و یکی دو جا هم از من نظر پرسیدن که به نظرت باید اینجا چیکار کنیم و از این حرفا. اینا اصلا مصاحبه شون تخصصی نبود، اصلا. یعنی یه جاهایی من خودم مجبور بودم ازشون سوال دقیق بپرسم که خب الان وظیفه ی من چیه؟ یه نمونه از کارایی که من باید انجام بدمو بگین. این که مسئله ی کلیتونه که هدف اینه رو که خب فهمیدم. حالا بگین من به طور مشخص باید چیکار کنم؟ مثلا به من میگین تا هفته ی بعد یه کد می خواین که چیکار کنه؟! یه جورایی نمی تونستن بهم بگن! اما خب بالاخره یه موردشو از زیر زبونشون کشیدم! به نظر نسبت به شرکت قبلی سخت تر میومد، اما خب شرکتش هم یه مقداری متفاوت بود و طبیعی بود.

اولا شرکتی که کوچیک تره، مسئله هاش کلی ترن. یعنی میگن ما می خوایم این مسئله رو حل کنیم. ایده بده چیکار کنیم؟ بعد شروع می کنن به پیاده سازی. دوم اینکه خب تعداد آدمای شرکت کمتر بود و طبیعتا باری که روی دوش آدمه بیشتره. سوم اینکه (البته این هم نکته ی بد بود، هم خوب و من خودم مشخصا در مورد این موضوع سوال کردم) رئیس گفت ببین ما اینجا برنامه نویس داریم. تو قرار نیست برنامه نویسی کنی. تو نهایتا 50 درصد کارت برنامه نویسی باشه. تو باید ایده بدی. ما تو رو استخدام می کنیم برای تخصصت. وگرنه برنامه نویس هست، تو بهش میگی باید این کارو بکنی، طرف یه نگاه به ایده ی تو میندازه، میگه باشه. فردا کدو بهت تحویل میده. ما اینجا به تو نمیگیم چیکار کن. تو قراره به ما بگی چیکار کنیم.

خب شرکت قبلی که بزرگ تر بود، معلومه که کار مشخص تره و تا حد زیادی آدم می دونه تو چه جهتی قراره پیش بره. روش هاش از پیش تعیین شده ان. اما خب از این نظر هم سخت تره که کارهای اصلی قبلا انجام شده و شما باید خیلی ایده داشته باشی که بتونی نتیجه رو بهبود بدی. یعنی مثلا وقتی شما هیچ کدی نداری که کار ایکس رو انجام بده، خب وقتی کد رو می نویسی، حتی اگه با درصد درستی 60 درصد هم انجام بده خب خوبه. بالاخره الان یه چیزی داری و شصت درصد پیشرفت داشتی. اما تو شرکت اول که کد همین الانش مثلا داره با دقت 75 درصد کار میکنه و رئیس می خواد بهبودش بده به 90 درصد، خیلی باید فکر کنی که چطور مشکلاتو رفع کنی و نتیجه رو بهبود بدی. اینه که هر شرکتی بدی ها و خوبی های خودشو داشت و در کل نمی شه گفت کدوم پوزیشن بهتره.

بعد از مصاحبه ی کلی و فنی و همه چی قاطی، قرار شد با هم بریم ناهار. من ساعت ده باهاشون قرار داشتم. حدود 12 1 راه افتادیم که بریم ناهار. ناهارو رفتیم تو یه رستوران تایلندی خوردیم. چقدر هم که غذاشون برای من مزخرف بود. من داشتم تو لیست غذاهای گیاهی نگاه می کردم، چیزی توجهمو جلب نکرد (شاید این قضیه رو قبلا تعریف کرده باشم، ببخشید اگه تکراریه). یه نگاه به بقیه ی لیست انداختم، دیدم یه غذای دیگه هم هست که فقط گیاهیه. ازشون پرسیدم، خب اینم که گیاهیه، به نظر هم بد نمی رسه. پسره ورداشت گفت ممکنه مثلا با چربی حیوونی سرخ شده باشه و اینا. تو دلم گفتم ای بابا! ما مسلمونا خودمون نه این چیزاش فکر می کنیم، نه گیر میدیم! حالا تو اومدی یه چیزی گفتی که من الان جرئت ندارم اون غذا رو سفارش بدم! الان سفارش بدم، میگین تو که مسلمونی چرا اینو خوردی؟ والا!

خلاصه، یه غذای گیاهی سفارش دادم و تموم شد.

تو حین ناهار از رئیس پرسیدم تو آمریکایی ای؟ لهجه ات کاملا آمریکاییه. گفت آره. ما بعد از جنگ جهانی خانواده ام نقل مکان کردن اونجا و من اونجا بودم و اینا. بهش گفتم تو همون ایمیلای اولت مشخص بود که زبون اصلیت آمریکاییه. خودش تعجب کرده بود. می گفت واقعا؟ من چه کلمه ای نوشته ام؟ خودم هیچ وقت دقت نکرده ام که کلمه هایی که می نویسم ممکنه برای کسی ناآشنا باشه.

خلاصه که آقاهه با فرهنگ آمریکاییش یه کمی هم ما رو مستفیض کرد دیگه. آلمانی ها خیلی محتاطن تو حرف زدن در مورد مسائل فرهنگی. ولی خب این آقاهه خیلی راحت -یه جورایی حالا- مسخره می کرد اینکه آدما به دین اهمیت میدن و این حرفا. همین آقاهه هم بود که اون ایرانیه رو مسخره می کرد که می گفت من از پرشیا اومدم. گرچه اینا از اول گفته بودن که مصاحبه خیلی غیررسمیه، اما به نظرم صحبت کردن راجع به همچین مسائلی، مخصوصا مسائل دینی که اصلا تو آلمان تابو حساب میشه، یه کم دور از ادب بود، اونم به این شیوه.

خلاصه، مصاحبه ی دوم هم به این ترتیب گذشت و ما موقع برگشتن از رستوران راجع به حقوق صحبت کردیم. من پیشنهادی که دادم مثل پیشنهاد شرکت قبلی بود، شرکت قبلی سرش چونه زد و از اول گفت نمی تونم این قدر بدم، ولی اینا گفتن چیزی که میگی معقوله. حالا با هم کنار میایم. من که دیگه نرفتم پای قرارداد با اونا که بدونم واقعا با چقدرش کنار میان و چقدر قراره پایین تر باشه از اون پیشنهاد من. اما خب فکر می کنم قابلیت اینو داشت که یه مقداری بالاتر از اینجایی باشه که قبول کرده ام.

از اون طرف، تو همون قسمت اصلی مصاحبه، رئیس شرکت بهم گفت که ببین ما در واقع از همین الان دنبال کارمند تو این بخش نمی گردیم. اما تو پلنمون هست که از ژوئن یا جولای کسی رو استخدام کنیم. اما وقتی تو ایمیل زدی، من گفتم blah blah experts don't grow on the tree. از جمله اش خوشم اومد، اصل جمله شو نوشتم. معنیش مشخصه دیگه. متخصصای فلان که مثل قارچ نریخته که! الان که یکی پیدا شده ما مصاحبه شو میذاریم و بلافاصله دعوتش می کنیم، بعد سر زمان شروع کار با هم کنار میایم. اینو در جواب من گفت که ازش پرسیدم شما که به این سرعت جواب دادین و دعوت به مصاحبه کردین، چرا آگهی نذاشتین تو سایتتون وقتی کارمند می خواستین؟

البته جوابش هم جالب بود. گفت حالا اگر لازم شد میذاشتیم. اما به طور معمول همیشه انقدر recruiter هست که بخواد بهت آدم پیشنهاد بده که کافیه به چندتاشون بگی که کارمند می خوای.

یه چیز دیگه هم که موقع ناهار بهم گفت این بود که ما تو قرارداد یه بند داریم که میگه اگر ما شما رو استخدام کردیم، شما باید 2 سال حداقل با ما کار کنی. یعنی قبل از دو سال نمی تونی کنسل کنی. البته خودش گفت همینم این طوری نیست که فکر کنی ما زندونیت کردیم و نمی تونی بری. اگر ثابت کنی که اون جایی که میری پوزیشن بهتریه، می تونی بری. یعنی مثلا یه جایی با مرتبه ی بالاتر یا حقوق بالاتر. اما نمی تونی بری یه کار پایین تر یا مشابه همین جا انجام بدی یه جای دیگه. ما می خوایم وقتی کسی میاد، برامون کار کنه طولانی مدت. آخه راست میگه. سال اول طرف هنوز داره چیز یاد می گیره. تازه بعد از یه ساله که طرف دستش میاد تو این شرکت چی به چیه.

شیش ماه اول هم که همیشه آزمایشیه و هر یک از طرفین با یه اطلاع معمولا دو هفته ای میتونه کنسل کنه قراردادو. بنابراین، اگر خودشتون نیومد، می تونین تو همون شیش ماه کنسل کنین. اما خب اگر تو اون شیش ماه کنسل نمی کردم، دیگه باید حداقل دو سال رو می موندم.

از طرفی این شرکته به من گفت که ما الان سرمایه گذار نداریم برای تعریف یه پوزیشن جدید. اما قراره با 9 نفر صحبت کنیم. اگر از این 9 تا، سه تاشون به ما اکی بدن، ما می تونیم از ژوئن استخدامت کنیم.

بعدها آقاهه باز تو اسکایپ یه بار بهم زد که ما تصمیم گرفتیم اگر بزرگترین اون سه تا شرکتی که حدس می زنیم باهامون قرارداد ببندن، قرارداد ببنده، قراردادو با تو امضا کنیم. یعنی منتظر اون دوتای دیگه نمی شیم.

حالا گفت اواخر فوریه یا اوایل مارچ خبر میدم که فعلا خبری نداده. البته طبیعتا خبر هم بده من دیگه نمیتونم برم. اما خب شاید اونا هم در هر صورت سرمایه گذاراشون جور نشدن.

اینم از مصاحبه ی دوم.


[ دوشنبه 14 اسفند 1396 ] [ 00:13 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080