X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


همه چی خوب بود، پسرمون هم که تبش قطع شده بود. فقط مونده بود یه کمی آبریزش بینیش و سرفه اش که کماکان هست. تا اینکه دیروز عصری احساس کردم خودم داره کم کم گلوم خیلی درد می گیره. قبل از خواب یه چایی داغ خوردم با خرما. شب زیاد گلودرد نداشتم، اما از شدت تب خوابم نمی برد. اصلا معلوم نبود سردمه، گرممه. یه لحظه بیدار می شدم، خیس عرق بودم، یه لحظه بیدار میشدم، احساس می کردم دارم یخ می زنم. پسرمون هم نمی دونم فهمیده بود من مریضم، گیر داده بود سرشو دقیقا بذاره روی سر من!! یعنی نه روی سینه ام، نه روی دستم، دقیقا دو تا کله روی هم!! هرچی هم پسش می زدم که بابا مریض میشی خب، گوش نمیداد. گریه می کرد، باز یه دور می زد، سرشو میذاشت رو سرم. هر دفعه پنج دقیقه درگیر این بودم که سرشو از روی سرم به روی دستم منتقل کنم!

معلوم هم نبود بالاخره کدوممون مریضیم. یه بار من از گریه ی اون بیدار می شدم، یه بار من تا تکون می خوردم، می دیدم از تکون خوردن من و پتو اون بیدار میشه! تقریبا تا ساعت شیش هیچی نخوابیدم. همه اش خوابای ده دقیقه ای. یعنی واقعا خسته شده بودم هی به ساعت نگاه می کردم و می دیدم هنوز صبح نشده و یه عالمه مونده! تمام بدنم به شدت کوفته بودو و درد می کرد.

خب مشخصا صبح با اون وضع نمی تونستم برم سر کار. خدا رو شکر پزشک خانواده ام مطبش پنج دقیقه بیشتر راه نداره تا خونه مون. زنگ زدم ساعت هشت، گفتم یه نوبت می خوام. خانومه گفت 10:30. گفتم باشه. صبح یه کمی بهتر می تونستم بخوابم. پسرمون هم که طفلکی واقعا من دیگه در جریان نبودم که حالش خوبه یا نه! واسه خودش بازی می کرد، یهو من چشممو باز می کردم، می دیدم اومده کنار من خوابیده. نمیدونم چون خودش هم حالش خوب نبود میومد می خوابید، یا چون میدید من خوابم.

خلاصه، ده و نیم مطب دکتر بودم. این دکتره نمی دونم چرا این قدر کند پیش میره. هر نیم ساعت یه مریض می فرسته تو! من که رفتم سه چهار نفر نشسته بودن. گفتم پس حالاحالاها باید باشم. تا یازده صبر کردم. دیدم این طوری نمی تونم. من حالم خیلی بده. رفتم به خانومه گفتم من چقدر دیگه باید منتظر باشم؟ گفت چقدر وقت داری؟ گفتم وقت دارم، ولی هم من هم پسرمون خیلی مریضیم. نمی تونم واقعا زیاد منتظر واستم. حالم خوب نیست. گفت باشه، تو زنگ زدی نوبت گرفتی (فکر کنم یه عده بی نوبت همین جوری میان پیش این دکتره و دکتر این روش قبول کردن مریضو هم داره)، الان می فرستمت تو.

من و پسرمون رفتیم تو اتاقی که دکتر باید میومد، ولی هنوز دکتر نیومده بود. پسرمون هم گیر داده بود که همه جا رو بره بگرده. آخرش خانومه گفت میخوای برش گردون تو اتاق بچه ها. من حواسم بهش هست که بازی کنه. بعد گفت، اصلا خودتم یه کم دیگه منتظر باش. همین که دکتر اومد، بهت میگم بیاین. رفتیم دوباره تو اتاق بچه ها و یه دو دقیقه بعد دوباره صدام زد که برم پیش دکتر.

تا نشستم، دکتر گفت کدومتون مریض ترین؟! قیافه ی هردوتون مریضه! گفتم الان برای خودم اومدم. سرما خورده ام. گفت چه علائمی داری؟ بذار خودم بگم. تب داری، بدن درد داری، گلودرد داری، سرفه می کنی. گفتم بله، همه ی اینا رو دارم. گفت یه سرماخوردگی که الان خیلی از شهرو گرفته. خیلی ها مریضن. خیلی چایی بخور و سوپ و از این حرفا. بعدم برام سه تا دارو نوشت. یه سری دیگه هم نوشت، گفت اگر خواستی اونا رو هم بگیر.

گفتم میشه یه نامه هم بدین که امروز نرم سر کار. گفت حتما، مرخصی می نویسم برات. باید یه هفته تو خونه بمونی.. حالا تا نهم مرخصی دارم دیگه.

پسرمونم امروز نبردم مهد. گفتم حالش زیاد رو به راه نیست. من نیم ساعت می کوبم می برمش، نیم ساعت دیگه زنگ می زنن، بیا ببرش! خودمم که صبح انقدر تب داشتم که اصلا حس بردنشو نداشتم.

کلا هم تصمیم گرفتم این هفته ای که خودم خونه ام، دیگه پسرمونو نبرم مهد. حالا ساعت 7.5 عصر مربی مهدش از مهد زنگ زده که فردا مهد تعطیله!! گفتم باشه. در هر صورت پسر ما نمیومد.


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 14 اسفند 1396 ] [ 22:54 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71493