X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


بچه بودم، شاید دبستانی اینا. موقع ناهار بود فکر می کنم یا شایدم شام. به هر حال موقع غذا بود. من زودتر از همه غذامو خورده بودم. رفته بودم عقب، تکیه داده بودم به دیوار. بقیه هنوز سر سفره بودن. یهو به مامانم گفتم مامان من گردنم درد می کنه. گفت گردنت؟ چرا؟ گفتم نمی دونم. آب دهنمو که قورت می دم، گردنم درد می گیره!

همه بهم خندیدن .

حالا الان دارم راهنمایی می گیرم از خواهر بزرگتر، میگه گردن درد هم داری؟

--

دوشنبه، سر صبح تو اسکایپ به رن زدم که من امروز نمیام. مریضم. بعد که رفتم دکتر و برای کل هفته مرخصی داد، شبش دوباره لپ تاپو روشن کردم، گفتم من کل این هفته رو نمیام. دریغ از یه ok گفتن! گرچه رن الان اصلا میونه ی خوبی با من نداره. اما فکر می کنم یه سری رفتارها دیگه دور از ادبه.

--

شانس آوردم که کل هفته رو مرخصی گرفتم. دوشنبه شب ساعت 7.5 (!!) از مهد پسرمون زنگ زدن که فردا مهد تعطیله. گفتم اتفاقا منم می خواستم فردا زنگ بزنم، بگم که پسر ما کل این هفته رو نمیاد. من خودم مریضم، پسرمون می مونه پیشم چون تو خونه ام. طرف اصلا گوش نداد فکر کنم چی میگم! میگه امیدوارم پسرتون زودتر خوب شه!!

امروز دوباره زنگ زدن از مهدش که مهد فردا تعطیله. اکثر پرسنلمون مریضن. گفتم اتفاقا من به همکارتون گفتم که کل هفته رو پسرمون نمیاد. گفت چرا؟ گفتم خودم مریضم. گفت آها. باشه. امیدوارم زودتر خوب شین.

--

همسر هم که از وسط هفته ی قبل مریضه. کلا همه مریضیم اینجا!

--

دمای بیرون دهه. اون وقت من تو خونه گاهی شوفاژ روشن می کنم. پتو هم دور خودم می پیچم.

--

طفلکی پسرمون که رفته بود ظهری که من دراز بودم بسته ی نونو آورده بود که بهش نون خالی بدم بخوره. فکر کنم دو سه تا نون تستو کامل خورد. ولی من حالشو نداشتم که پاشم براش غذا درست کنم. البته کلا هم اگه کسی غذا نخوره، اونم نمی خوره. یعنی از دیدن اینکه کس دیگه ای داره غذا می خوره به شوق میاد که غذا بخوره. وگرنه اگه همین طوری براش غذا بیاری، نمی خوره معمولا.

هر روز فقط یه عالمه خرما می خوره و نون و چند تا بیسکوئیت و آب میوه و گاهی یه کمی شیر و سریال (خداییش من میگم سریال شما می فهمین چیه؟! باور کنین هر بار میگم، فکر می کنم هیشکی نمی دونه چیه! یه اسم دیگه هم براش گفته بودین، ولی من باز یادم نمیاد. همینا که می ریزن تو شیر واسه بچه ها رو میگم). خوشحالم که حداقل خودشو سیر می کنه. البته دیروز که یه کمی کته درست کردم، کته هم خورد.

--

داشتم با همسر تلفنی حرف می زدم. چند بار کلمه ی چایی رو به کار بردم. پسرمون به فنجون روی میز اشاره می کنه، میگه تی! تی! میدونه تی همون چاییه ها، اما هرچی میگم بگو چایی، میگه تی!


برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 16 اسفند 1396 ] [ 18:28 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 88382