یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


من تا حدی به زندگی برگشتم. البته هنوز نه کامل. اما خب خیلی بهتر شدم. تا خود یکشنبه که تب داشتم!

اولش که دکتر برام یه هفته مرخصی نوشت، گفتم خب دو سه روزشو مریضم، بقیه اش هم خوش به حالم شده که مرخصی دارم دیگه. ولی خب مریضیه خیلی جدی تر از اونی بود که فکر می کردم.

امروز هم دوباره رفتم دکتر که یکی دو روز برام مرخصیمو تمدید کنه. چون به شدت سردرد و سرگیجه دارم. سایر علائم سرماخوردگی کم شده و تازه تبدیل شده به یه سرماخوردگی عادی!

--

شنبه ریحانه خانوم زنگ زد. هنوز سلام و علیک کردم، گفت ئه، تو که سرما خوردی. گفتم آره، این جوری شده. یه هفته هم هست حالم خوب نیست و خونه ام. گفت اتفاقا زنگ زده بودم بگم فردا آش درست می کنم بیاین ببرین. الانم که آش لازمی. اگه می دونستم زودتر برات آش درست می کردم، میاوردم.

می گه زنگ زدم به زهرا (خانوم آقا سیامک)، گفته چند روز پیش خبر فوت پسرعمومو بهم دادن. کل هفته حالم بد بوده. تو هم که حالت این طوری بد بود. یه هفته ازتون خبرندارما!! هر کدومتون یه جوری این .

--

یه خبر بدی هم ریحانه خانوم بهمون داد که اصلا باورم نمی شد. یادتونه اون آقای ایرانی مکانیک که خیلی به ما کمک کرد و با همسر رفت پیش کارشناس سر صبح و واسه ماشین خریدن هم کلی بهمون راهنمایی کرد؟ فوت کرده. اصلا باورم نمی شد. بنده خدا مشکل خاصی هم نداشت. ولی خب دیگه. اجل گشته میرد، نه بیمار سخت. میگه صبح گفته یه کمی حالم خوب نیست. خانومش از خونه رفته بیرون، وقتی برگشته دیده همسرش یه طوری فوت کرده که انگار سال هاست مرده. مراسمشم احتمالا برگزار شده دیگه. نمی دونم. من به ریحانه خانوم گفتم اگه آخر هفته بود به ما خبر بده تا بیایم. گفت باشه. ولی خبر نداد. احتمالا به اونم خبر ندادن دیگه. نمی دونم مراسمش تموم شد یا نه. آخه ریحانه خانوم گفت مراسمو معمولا میذارن آخر هفته ها که مردم بتونن شرکت کنن.

--

امروز و فردا هم با پسرمون هستم دیگه. بعدش دوباره باید برم سر کار. البته دوشنبه ی اون یکی هفته اش، اخرین روزیه که میرم. یعنی 26 مارچ. یه سه چهار روزی مرخصی داشتم هنوز که گفتم همون آخر قراردادم استفاده می کنم ازشون. یعنی در کل 9 روز بیشتر لازم نیست برم سر کار قبل از اتمام قراردادم. امیدوارم این نه روز هم به خیر و خوشی بگذره.

--

از مزایای مریضی این بود که نشستم کتاب ناتوردشت رو خوندم. راستش من که خوشم نیومد. ولی خب بد هم نبود. در کل هر کتابی به نظر من واسه یه بار خوندن خوبه .

برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 21 اسفند 1396 ] [ 18:45 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76856