یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ
پیش نوشت: دوست عزیزی که پیغام خصوصی گذاشته بودین با اسم شادی. ایمیلتون اشتباه بود، پیامم نمی رسه بهتون. لطفا یه ایمیل درست از خودتون بذارین. یا سوالتونو تو پست ثابت وبلاگ به صورت کامنت بپرسین.

--

خب از اتاق فرمان اشاره کردن که قرار شد به تاگس موتره بگیم خاله وزی.

خاله وزی چند روز پیش برام پیام گذاشته بود که یه مشکلی پیش اومده و ممکنه نتونیم از اول آپریل پسر شما رو قبول کنیم. بعد که زنگ زدم و صحبت کردیم، فهمیدم که اصلا ایشون خودش پنج تا بچه شو داشته و قصدش این بوده که بچه ی ما رو برای پسرش برداره. حالا مدارک پسرشو هم گفتن باید بره برلین تایید بشه و اگر تا آخر این هفته (فکر کنم هفته ی پیش بود) مدارکشو تحویل بده، حداقل دو هفته اونا لازم دارن و بعد یه اداره ی دیگه هم که باید بررسی کنه مدارکشو دو سه هفته دیگه لازم داره و خلاصه میشه تو بهترین حالت وسط آپریل! البته از اول اصلا به ما نگفت که قراره بچه ی شما پیش پسرم باشه و برای اون داریم صحبت می کنیم. ولی خب دیگه. حالا مشکل ما الان اون نیست، مشکل مدرک پسرشه که تا وقتی مدرک نداشته باشه، ما نمی تونیم باهاش قرارداد امضا کنیم.

بعد باز خودش گفت که سعی می کنیم براش راه حل پیدا کنیم و اینا. بعدا خودش این راهو پیشنهاد داد که ما به صورت شخصی و بدون اینکه بخشی از پولو دولت پرداخت کنه، با یه مبلغی توافق کنیم با اون دوستش که بهش کمک می کنه. گفته بودم بهتون دیگه. گفته بود یه دوست هم داره که با هم کار می کنن و مثلا اگه یه روز این مریض باشه، اون یکی بچه های اینو هم نگه میداره و اینا. گفت اون بنده خدا گفته با روزی 25 یورو حاضره این کارو بکنه. که برای ماه آپریل میشه 500 یورو برای کل ماهش. البته گفت وسطش هر وقت که مدرک پسرم اکی شد، می تونین قراردادو ببندین. یعنی اون یکی رو دقیقا باید قرارداد روزی ببندیم. یه جوری که بشه وسطش کنسل کرد.

از اون طرف من گفتم خب اون وقت بچه یه زمان عادت کردنی هم داره که از نظر قانونی یه ماهه. اون طوری کل آپریلو که بچه داره به این خانومه عادت می کنه. باز می که میشه روز از نو، روزی از نو!! من که بیکار نیستم که هی مرخصی بگیرم. گفت نه. پسر شما قبلا مهد رفته، من مطمئنا تو یه هفته نهایتا راه میفته و نیاز به زمان بیشتر نداره. پسر منم همکاری می کنه با این خانومه و هی میاد و میره و بچه تون با پسر من آشنا میشه. دیگه نیازی نیست تو می دوباره براش زمان عادت کردن در نظر بگیرین.

از اون طرف، شماره ی یه نفر دیگه رو هم بهم داد. گفت من اینم میشناسم که تاگس موتره و الان یه جای خالی داره. با اینم تماس بگیر، ببین چطوره. حالا من با این خانومه قرار گذاشتم واسه شنبه ساعت 2. اما خیلی شرایط بنده خدا به ما نمی خوره. تازه اول هم که زنگ زدم بهش، گفت یه خانوم ژاپنی هست که من بیست ساله میشناسمش، اون قرار شده بیاد هم دیگه رو بشناسیم و ببینیم چی میشه. یه نفر دیگه هم غیر از اون هست که میخواد بیاد. اما من احتمالا با این خانوم ژاپنی به توافق می رسم، چون مدت هاست میشناسمش و نمی خوام بهش بگم نه. ولی بهت خبر میدم.

بعد باز خودش فرداش زنگ زد که با اون خانومه به توافق نرسیدیم و شرایطمون مناسب هم نبود. من الان یه جای خالی دارم. البته جمعه یه خانواده دارن میان که با هم صحبت کنیم، ولی خب به هر حال شما رو خاله وزی معرفی کرده و من سال هاست که خاله وزی رو میشناسم و برای من اولویت با شماست اگه شما بخواین. گفتم حالا میایم صحبت می کنیم. اما خب مشکلاتی که این خانومه داره اینه که اولا هر روز از هشته تا 4 که خب برای من کمه. چون من خودم قراره هشت ساعت کار کنم. من بهش گفتم حداقلش برای من هشت تا پنجه. گفت من اون طوری به بچه ی خودم نمی رسم. من سه تا بچه دارم، یکیشون 18 سالشه، یکی 14 15 اینا (دقیق عدداشت یادم نیست). اینا بزرگن. مشکلی نیست براشون، ولی کوچیکه ام 8 سالشه و خیلی به من نیاز داره. هی باید ببرمش کلاس شنا و فوتبال و اینا. باید براش وقت بذارم. نمی تونم برای بچه ی دیگران وقت بذارم، در عوض به بچه ی خودم نرسم.

یه روز تو هفته هم تا 3.5 3 اینا بود. گفت اون روز بچه ام میره کلاس شنا. من که گفتم خب حالا باید صحبت کنیم، این دیگه خیلی کم میشه. گفت خب حالا اون روزو میتونم یه کاریش بکنم. میتونم پسر شما رو با خودم ببرم، برم دنبال بچه ام. از شنا که آوردمش، بعد بچه رو شما بیاین ببرین.

یه چیز دیگه هم اینکه گفت ما یه ماه تو سال همیشه میریم کشور خودمون. خانومه مال کوزوو بود. گفت من خودم و بچه هام همه اینجا بزرگ شدیم و پدر و مادرم هم اینجان، اما به خاطر همسرم هر سال یه ماه از 23 جولای تا 25 آگوست اینا میریم کشورمون. برای شما اینم اکیه؟ گفتم حالا باید راجع بهش صحبت کنیم.

الان نمی دونم باید چیکار کنیم. از طرفی دوست دارم که با همون پسر خانومه قرارداد ببندیم. از طرفی میگم خب شاید اصلا اون مدرکشو به این زودی ها نگرفت. از کجا معلوم که تا آخر آپریل بگیره مدرکه رو؟!! اگه نگرفت که ما هی نمی تونیم 500 یورو 500 یورو به اون خانومه بدیم تا ببینیم چی میشه!

از طرفی این خانومه هم اصلا شرایطش مناسب ما نیست. ولی باز با خودم گفتم شاید بشه مثلا در حد یکی دو ماه با این کنار بیایم، تا وقتی مطمئن بشیم که پسر اون خانومه مدرکشو می گیره. حداقل اگه با این قرارداد ببندیم، دولت یه مبلغی از پولو میده.

از اون طرف، خب اگه با این خانومه قرارداد ببندیم، باز اون مشکل زمان عادت کردن بچه رو داریم دوباره. یعنی یه بار با این خانومه باید اون مدتو بگذرونیم، یه بار بعدا با پسر اون یکی خانومه.

حالا باید شنبه بریم ببینیم چی میشه دیگه. امیدوارم همون اولی جور بشه هر چه زودتر.

--

عاشق فرزانه بدری شده ام. چقدر آدمای خوب خوبن . طرف ترانه ها رو با زبون نشونه برای ناشنواها میگه. خیلی کارش قشنگه. تو آپارات نگاه کنین یه سری از آهنگاش هست. نمی دونم ایده اش مال خودش بوده یا سازمان خاصی ازش خواسته یا چیز دیگه ولی کارش خیلی قشنگه.

--

میخوام برم زبون نشونه یاد بگیرم. فقط مشکل اینه که هرچی اپلیکیشن و کتاب براش پیدا می کنم مال یه زبون دیگه است! آخه هر زبونی برای خودش زبون نشونه ی خودشو داره. برای فارسی باید فارسیشو یاد بگیرین. البته زبونای بین المللی هم هستن که یه سری علائمی دارن که بین همه مشترکن. اما خب به هر حال تو هر کشوری از زبون خودشون استفاده می کنن. فکر نمی کنم تو ایران به ناشنواها زبون بین المللی رو آموزش بدن! البته این طور که من یکی دو تا خبر هم خوندم -مال چند سال پیش البته- به بیچاره ناشنواها زبون نشونه ی فارسی رو هم درس نمیدن! تو مدارسشون ممنوعه!!! با این تصور مسئولین که اینا باید زبون عادی رو یاد بگیرن (لب خوانیشو یعنی) که بعدا بتونن با همه ارتباط برقرار کنن. اگه با زبون خودشون با هم حرف بزنن، بعدا با بقیه ی مردم که عادین نمی تونن ارتباط برقرار کنن!! یعنی شما فکر کنین  یه عده هستن که بیچاره ها دارن تلاش می کنن که آقایون مسئولین لطفا بذارین تو مدارس ناشنواها از زبون مخصوص ناشنواها استفاده شه!! این یادگیریشونو تسریع می کنه، نه تضعیف!

--

امروز رفتیم بریم سلف. وقتی رسیدیم، صف از سلف اومده بود بیرون، تا پایین پله های سلف ادامه داشت! فیلیکس طبق معمول پلن بیشو پیشنهاد داد که همون رفتن به دونری بود! بچه ها هم قبول کردن و راه افتادیم. البته ظاهرا توماس قبول نکرده بود. با هم دیگه راه افتادیم. از یه جایی به بعد، دیدم فیلیکس و اشتفان رفتن تو یه ساختمون که خودپرداز اونجاست (ازاون ورش هم میشه ادامه بدی و خارج بشی و بری دونری)، توماس و دو تا دیگه از بچه ها دارن همین جوری مستقیم میرن. توماس یه کمی جلوتر بود. پرسیدم شماها کجا میرین؟ گفتم نکنه من اشتباهی دارم با اینا میرم، چون منم میخواستم برم دونری. فیلیکس2 گفت دونری. توماس برگشت گفت نه، من دارم میرم شرکت!! هیچی دیگه ما هم راهمونو کج کردیم رفتیم تو همون ساختمونی که فیلیکس و اشتفان رفته بودن. خوب شد پرسیدم، وگرنه اون دو تا داشتن همین جوری پشت سر توماس می رفتن. لابد فکر می کردن توماس یه مسیر دیگه بلده برای دونری .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 24 اسفند 1396 ] [ 22:52 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82342