یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


باز جمعه از مهد پسرمون زنگ زدن ساعتای یک اینا که بچه تون تب داره بیاین ببرین! قرار شد همسر بره ورش داره. اصلا هم تب نداشت. همسر میگه حتی وقتی رفتم ورش دارم هم بچه کاملا سرد بود، میگم این که تب نداره. میگه الان تبش قطع شده :|

--

امروز عصر ساعت 4 دعوت شدیم که با دوستامون بریم کافه و کیک و اینا بخوریم. اولین باره میریم این کافه. بریم ببینیم اینجا چطوره، شاید از الکس سوئیچ کردیم به اینجا.

--

دیروز تولد همسر بود و خب طبیعتا برای ما یه روز عادی . امروزم سالگرد عروسیمونه، ولی بازم یه روز عادیه . انقدر هوا سرد شده که هیچ کاری نمیشه کرد. دیروز می خواستیم حداقل یه الکس بریم، ولی انقدر سرد بود که منصرف شدیم.

--

واسه بچه های ریحانه خانوم اینا یه چیزی سفارش داده بودیم از آمازون برای عیدیشون. متاسفانه بسته ای که آوردن انقدر درب و داغون شده که حتی جعبه ی خود اسباب بازی بچه ها هم آسیب دیده. دیشب دوباره سفارش دادیم، حالا اینی که اومده رو باید پس بفرستیم. امیدوارم بعدی که میاد بسته اش سالم باشه وگرنه روز آخری باید بریم حضوری یه چیزی براشون پیدا کنیم.

برای بچه ی آقا سیامک اینا هم یه چیزی سفارش دادیم، اون سالم رسیده خدا رو شکر. چون قراره زمان تحویل سالو خونه ی آقا سیامک اینا باشیم، کادوی بچه شونو می تونیم بدیم. ما می خواستیم کادوی بچه های ریحانه خانومو هم همون موقع بدیم که این طوری نشه که بچه ها ببینن به بچه ی اون یکی کادو دادیم، ولی به اینا ندادیم. حالا اگه این بسته ی جدید سالم برسه یا اگر نرسید یا سالم نبود، خودمون بتونیم یه چیزی حضوری پیدا کنیم و بخریم که چه عالی. وگرنه مجبوریم کادوی بچه های ریحانه خانومو بعدا بهشون بدیم.

من نمی فهمم چرا ما باید همیشه دقیقه نودی باشیم . واقعا چرا آخه؟!! آخه کادوی بچه ها یه هفته بیشتر بود که تو سبد خرید آمازون بود، ولی ما تازه بعد از یه هفته افتخار دادیم و دکمه ی سفارشو فشار دادیم .

--

آخر هفته ی پیش پسرمونو بردیم باغ وحش. به حیوونای باغ وحش که واکنش خاصی نشون نمیداد، بی تفاوت رد می شد از جلوشون ولی تا یه نفر با یه سگ از جلوش رد می شد، کلی هاپ هاپ می کرد و ادای سگه رو درمیاورد .


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 12:36 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080