یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب، اون روز که قرار بود بریم بیرون، در واقع تولد همسر بود. قرار بود همسرو سورپرایز کنیم مثلا! از مدت ها قبلش من داشتم با مدیر برنامه هام، صبا، در این زمینه صحبت می کردم و برنامه می ریختم . اتفاقا یه بارش هم همسر اتفاقی سر رسید و منم مجبور شدم تند تند پیاما رو پاک کنم. همسر میگه داری پیاماتو پاک می کنی؟! گفتم آره . میگه لااقل بگو به کی زدی پیاما رو. گفتم به صبا . دیگه پیگیر نشد، منم چیزی نگفتم .

خلاصه، اولش که اصلا نمی دونستم چطوری باید مهمون دعوت کنیم و چی بگیم و اینا. کیکو هم به ریحانه خانوم سفارش دادم. در نهایت قرار شد که ریحانه خانوم زنگ بزنه به دوستامون و از طرف خودش دعوت کنه. به ما هم زنگ بزنه و ما رو هم دعوت کنه که همسر شک نکنه.

ولی آخرش یه جوری شده بود که همه رو دعوت کرده بود، پنج شنبه شده بود، ولی هنوز ما رو دعوت نکرده بود. مهمونی هم یکشنبه بود دیگه. خودم آخر شبی بهش پیام دادم ریحانه جان، بی زحمت ما رو هم دعوت کن . دیگه فرداش پیام صوتی گذاشته بود برام که فلان ساعت فلان جا بچه ها دور هم جمعیم، شما هم بیاین.

به بقیه ی بچه ها هم گفته بود چون ما می خوایم بریم، می خوان یه مهمونی بگیرن و همه دور هم باشین قبل از رفتن ما.

البته همه دعوتو لبیک نگفتن و زیاد نبودیم! زری خانوم اینا و آقا سیامک اینا نیومده بودن. یه خانواده ی دیگه از دوستامون هم اون روز که ریحانه خانوم بهش زنگ زده بود، مریض بودن و اصلا طرف همه رو گفته بود باشه، ولی بعد اصلا یادش نبوده که اون روز اونجا دعوتن!! دیدیم نیومدن، ریحانه خانوم به همسر گفت میشه شما زنگ بزنین بهشون؟ ما شماره شونو نداریم. اون موقع هنوز کیک تولدو نیاورده بود و همسر اصلا نمی دونست مهمونی مال تولدشه. همسر زنگ زد به دوستمون، دید اصلا خونه ان!! گفت مطمئنین الان باید خونه باشین؟ دیدیم طرف اصلا تو باغ نیست. بعد ریحانه خانوم با خانومش صحبت کرد و گفتن شاید بیایم. آخه دخترشون خواب بود. آقاهه هم دیروز (ساعت 12 اینا) دفاع داشت. درگیر اون بودن. خانومه گفت شاید خودم و دخترم بیایم. ولی یه نیم ساعت بعد دیدیم هر سه تاییشون زحمت کشیدن و اومدن .

یکی دیگه از آشناهای ریحانه خانوم اینا هم بود با دو تا بچه اش. ما یکی دو بار دیده بودیمش (البته من بیشتر)، ولی خودمون ارتباط مستقیمی باهاش نداشتیم.

خلاصه، همه نشسته بودیم و سفارشامونو دادیم. همسر کیک هم سفارش داد. به من گفت کیک نمی خوای؟ گفتم نه! من اصولا کیک سفارش میدم ولی همسر نه. همسر تعجب کرد که من گفتم من کیک سفارش نمیدم. اما خب نمی خواستم دیگه . یه چند دقیقه بعدش ریحانه خانوم اومد تو گوشم گفت هر وقت می خوای بگو کیکو بیارم. بیارم الان؟ گفتم آره، الان که همه هستن دیگه. البته اون خانواده ی بالا هنوز نبودن ولی چون ما نمی دونستیم اصلا بالاخره میان یا نه، گفتیم نمیشه باز نیم ساعت یه ساعت دیگه هم صبر کنیم. خلاصه، ریحانه خانوم کیکو آورد. شمع های کیک هم حروف Happy Birthday بودن. تا کیکو آورد، دوستم که کنارم بود، گفت ئه! تولد کیه؟ من گفتم تولد همسر. همسر میگه از کجا می دونستن؟!!! میگم خب شاید یکی سفارش داده باشه!! یعنی همسر فکر کرده بود ریحانه خانوم اینا براش تولد گرفته ان .

خلاصه، همسر سورپرایز شد و مهمونی خوبی بود دیگه. ولی انقدر همه چی شلوغ پلوغ بود که چهار تا عکس و فیلم درست و حسابی نگرفتیم.

از کیک بگم که همون اول که رسیدیم، ریحانه خانوم موقع روبوسی تو گوشم گفت کیکت اون طوری که می خواستی نشد. خیلی ناراحت شدم. فکر کردم چی شده مثلا. ولی بعد که آورد من اصلا شکایتی نداشتم. هنوزم نفهمیدم چرا گفت کیکت خوب نشده .

کیکه هم خیلی ساده بود. من مدلشو از اینترنت پیدا کردم، ولی به ریحانه خانوم گفتم این کلیتشه. من میخوام رنگاش شادتر باشه. ولی از نظر سادگی و مدلش در این حد باشه. اتفاقا ریحانه خانوم هم خیلی خوب درآورده بودش. مزه اش هم که عالی. دقیقا سفارشی. بهش گفتم همسر کیک تلخ دوست داره و کیک زیاد خامه ای هم نمی خوره. یه لایه شو کلا با کاکائو درست کرده بود. یه لایه ی دیگه اش هم یه چیزی تو همون مایه ها بود، اما رنگش کمرنگ تر بود. لایه ی وسطشو هم خامه زده بود و موز و گردو. روش هم که فوندانتی که خودش درست کرده بود. خلاصه که من خیلی راضی بودم از کیکش.

برای رزرو کردن میز هم من اول یه جای دیگه رو مد نظر داشتم که یه کافه ای بود که یه اتاق جدا داشت. زنگ زدم، گفت واسه 10 15 نفر اون اتاقو نمی دیم بهتون. اما مشکل بزرگتر این بود که اون روزی که من می خواستم، اصلا کلا کافه 6 می بست که برای ما زود بود.

یه کافه ی دیگه رو بعدش زنگ زدم که گفت برای یه میز برای 10 15 نفر باید از حداقل دو یا سه هفته قبل ترش زنگ می زدی. من تازه سه شنبه زنگ زده بودم!!

وقتی دیدم این طوری شد، زنگ زدم به ریحانه خانوم گفتم میشه با همسرت صحبت کنی، همون جایی که میشناسین بریم. آخه قبلا که راجع به کیک با ریحانه خانوم صحبت کردم، راجع به کافه هم صحبت کردم. گفت می تونیم بریم فلان جا. من فکر کردم منظورش همون هتلی هست که همسرش هست. ولی بعد که رفتیم فهمیدم این یه کافه است که مال یکی از همکارای همسر ریحانه خانومه. جای خوبی بود به نظر من، ولی همسر دیگه موافق نیست که بریم اونجا. زیاد خوشش نیومده بود.

کادوی همسرو هم من تو جمع ندادم. چون به بقیه نگفته بودیم که تولد همسره و خب کسی کادو نیاورده بود. نمیشد من یه نفر کادو بدم. بعدا تو راه به همسر گفتم چی براش خریده ام.

برای کادو هم بساطی داشتیم با صبا که چی بخرم . کلی چیزای مختلفو بررسی کردیم. در نهایت، یه بلیت Virtual Reality خریدم واسه همسر. البته دو تا بلیت خریدم، واسه همسر و دوستش که با هم برن. آخه یه نفری که خوش نمی گذره. دو نفری هم که نمیشد با خودم باشه. چون اولا بچه رو چیکار می کردیم؛ دوما که نمی خواستم واسه خودم هم کادو بخرم . یه جوری بود خب!

بلیتش دو مدل 30 دقیقه ای و یه ساعتی داشت. منم گفتم یه ساعته بخرم. نیم ساعت خیلی کمه. حالا دیگه نمی دونم می تونن دو تا نیم ساعته برن و دو تا بازی مختلفو امتحان کنن یا حتما باید یه بازی رو 60 دقیقه برن. به هر حال، امیدوارم بهشون خوش بگذره دیگه .

سر همین دوست همسر هم باز بساطی داشتیم با صبا. دوست داشتم دعوتش کنم، ولی در نهایت تصمیم گرفتیم دعوتش نکنیم. آخه از یه شهر دیگه باید میومد، باید براش هتل می گرفتیم. از طرفی خب نمیشد به بنده خدا بگم یه روز زودتر بیا، ولی خودت برو شهرو بگرد، ما رو هم اصلا نبین! اگر هم قرار بود یه جوری بیاد که همسر بدونه و همو ببینن که خب نمیشد. لو می رفت قضیه که. از اون طرف هم این دوست همسر هیچ کدوم از این دوستای این شهرمونو نمی شناخت، نمی شد بهش بگم یه جوری بیا که مستقیم بری کافه و خودت برو با یه عده ایرانی اونجا رو به رو شو تا ما بیایم . خلاصه، آخرش بی خیال شدیم.

به هر حال، با همونایی که اومده بودن خوش گذشت .

کادوی همسرو برگشتنی، تو ماشین بهش گفتم. کلا هیچ واکنشی نداشت. در حد دو نقطه خط بود همواره . بعدا که اومدیم خونه، میگم خب الان خوشحال شدی اصلا سورپرایز شدی؟ ناراحت شدی؟ فازت چیه دقیقا؟ میگه خوشحال شدم. خب من الان باید چیکار کنم که تو بفهمی خوشحالم؟

خلاصه، با سوال پرسیدن فهمیدم بالاخره که همسر خوشحال شده . البته این طوری که خودش گفت از کادو بیشتر خوشحال شده بود نسبت به مهمونی و کیک و اینا. البته این خیلی کار منو راحت تر کرد. از این به بعد فقط واسه اولی وقت میذارم .

--

بعد از مهمونی تولد همسر، همسر ریحانه خانوم گفت ما میریم گاوداری که شیر بگیریم. ما هم گفتیم میایم. یه خانواده ی دیگه از بچه ها هم گفتن میان. همه مون با دو تا ماشین رفتیم گاوداری. ولی تو راه هم یکی از پسرای ریحانه خانوم که تو ماشین ما بود خوابید، هم پسر ما. واسه همین وقتی رفتیم گاوداری، من دیگه نشستم تو ماشین چون بچه ها خواب بودن؛ همسر با بقیه رفت شیر گرفت و اومد. تو راه برگشت هم پسر ما بیدار شد، هم پسر ریحانه خانوم اینا. و طبیعتا پسرمون پدر ما رو درآورد تا دوباره خوابید با ما! دوست داشت بازی کنه تا صبح.

--

نشد که بقیه شو بنویسم الان. خیلی چیزا هنوز بود که می خواستم بگم. امیدوارم فردا بتونم بنویسم چون پس فردا آخرین روز کاریمه و باید لپ تاپو تحویل بدم. نمی دونم لپ تاپ های قراضه ی خودمون کار می کنن هنوز یا نه!


برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 1 فروردین 1397 ] [ 22:53 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080