یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


حالا دیگه انقدر گذشته از آخرین باری که نوشتم که نمی دونم چیو نوشتم، چیو ننوشتم. اما خب، خلاصه اینکه تولد همسر به خوبی و خوشی گذشت. گفتم که بعد از تولد گفتیم میریم گاوداری. ریحانه خانوم اینا که ماشین ندارن فعلا. یکی از بچه هاشون تو ماشین ما نشست، یکیشون با همسر ریحانه خانوم تو اون یکی ماشین. ریحانه خانوم هم خودش اصلا نیومد و برگشت خونه. پسر ما هم خوابش میومد بعد از اون همه بازی و شلوغ کردن. تا نشستیم تو ماشین، شروع کرد به گریه کردن. جالب بود که پسر ریحانه خانوم مدام داشت ایده میداد که چرا پسرمون گریه می کنه. واقعا بچه ها چه جالب فکر می کنن! مثلا می گفت شاید گاو دوست نداره، شاید دوست نداره بریم گاوداری!! یه پنج دقیقه دیگه البته پسر ما خوابش برد و اون گریه در واقع گریه ی قبل از خوابش بود!

تو راه هم تمام مدت همسر می گفت من فکر می کنم باید پوشک بچه عوض بشه. گفتم والا من که دماغم کار نمی کنه، چیزی حس نمی کنم . تا وقتی رسیدیم گاوداری، پسر ریحانه خانوم هم خوابیده بود. گاوداری یه بیست دقیقه ای دور بود از شهرمون. همسر خیلی اصرار داشت که همین که رسیدیم پوشک بچه رو عوض کنیم. پسرمون بیدار میشد، اما خب از اینکه پاش بسوزه که بهتر بود. پسر ریحانه خانوم هم عقب خواب بود، نمی تونستیم تو صندلی عقب پوشکشو عوض کنیم. گفتیم تو صندوق عقب این کارو بکنیم. هوا هم اون قدر سرد بود که وقتی از تو کافه اومدیم بیرون، همه فقط تند و تند گفتن خداحافظ و رفتن سوار ماشین شدن!! تو همچین هوایی ما شلوار بچه رو در آوردیم و همه ی امکاناتشو آوردیم. اومدیم پوشکشو عوض کنیم، دیدیم اصلا نیازی نیست!! دوباره بستیمش، اما خب طفلکی یخ کرد، بیدار شد .

دیگه همسر بردش تو گاوداری که لااقل گاو ببینه. از گاوا که ترسیده بود، یه گربه هم اونجا بود که از همونم ترسیده بود!!

همسر اینا شیر خریدن و اومدن، پسر ریحانه خانوم همچنان خواب بود تو ماشین. تو راه برگشت، بیدار شد.

--

در مورد کادوی تولد همسر بگم که خیلی چیزا رو با صبا راجع بهش صحبت کردیم. یه چیز خیلی جالب اینکه من یه چیزی رو پیدا کرده بودم، اما نخریدم، به نظرم جالب نبود، ولی همین دیروز دوستمون داشت می گفت که همچین بازی ای هست و به نظر من چقدر جالبه. بازیش این بود که شما می رفتین تو یه اتاق با دوستاتون، مثلا 2 یا 4 نفری. بعد در روتون قفل میشد و شما باید کلیدشو پیدا می کردن. بعد به هر جایی که سر می زدین یه سرنخی به شما داده میشد که چطوری مثلا دنبال کلید بگردین و اینا یا اینکه یه سری اطلاعات به صورت رمزی بهتون داده میشد. شما باید این رمزا رو کشف می کردین و کلیدو پیدا می کردین و  از اتاق میومدین بیرون. دیدم این بازی یه نفره اش جالب نیست و فکر نمی کنم همسر خوشش بیاد. حالا اینا رو هم هی به صبا لینک می دادم که ببین این خوبه . بعد گفتم بیام بلیت ایروپا پارک (Europapark) بخرم، دیدم خب اونم که نمیشه. تنهایی بهش بگم برو که احتمالا خوش نمی گذره. دور هم هست، باید یه روز کامل وقت بذاری. با بچه هم که نمیشه رفت که بخوام برای هر دومون بلیت بخرم. بی خیال اون شدم. در نهایت کاملا اتفاقی با همون وریچوئال ریلیتی آشنا شدم و همونو خریدم!

حالا جالب اینکه دوست همسر برای تولدش براش بلیت ایروپاپارکو خریده. دقیقا همون دوستش که من برای اون و همسر با هم بلیت خریدم.

حالا برن و بیان تعریف کنن، ببینیم چطوریه، ما هم بریم .

به همسر گفته ام با دوستت پا می شی میری ایروپاپارک که ما چهار ساله قراره یه بار بیایم، هر وقت برگشتی، یه روز بچه رو میذارم پیش تو، من یکیو پیدا میکنم، خودم پا میشم میرم ایروپاپارک. بعله، این جوریاس .

--

در مورد شمع تولد همسر هم باید توضیح بدم. من چند وقت پیش زنگ زدم به ریحانه خانم و پرسیدم من باید شمع تولد بخرم یا شما خودت بر اساس کیکی که تولید شده و اینکه چی بهش بیاد خودت شمع میذاری؟ گفت اگه دوست داری بخر. گفتم باشه، پس من می خرم. یه مدل خاصی از شمعو می خواستم. از ریحانه خانوم پرسیدم من فلان مدل دوست دارم، کجا دارن؟ گفت همه جا، ته گوت (Tegut)، ادکا (Edeka) اینا همه دارن، هر مدلی که بخوای. منم گفتم پس من فلان روز که از سر کار میام و هنوز همسر نیومده، میرم می خرم. اول رفتم پنی (Penny) جلوی خونه، کلا شمع تولد نداشت. فقط شمع بزرگ داشت. بعد رفتم ادکای نزدیک خونه ی ریحانه خانوم اینا، اون مدلی که من می خواستم نداشت (دقت کنین اینا رو با کالسکه می رفتم و پسرمون). اون مدلی که داشت سفید ساده بود، من خوشم نیومد اون قدر ساده. بعد رفتم ته گوت، اونجا دو مدل داشت، یکیش گل گلی قرمز بود! یکیش حروف هپی برث دی که یه خرس هم تو بسته اش بود! آها، یادم رفت بگم. سر راه ادکا تا ته گوت، از نونوایی جلوی خونه مون هم پرسیدم. چون این نونواییه کیک تولد هم سفارش قبول می کنه، گفتم شاید شمع هم داشته باشه. گفت ما نداریم. خلاصه، رفتم از ته گوت اون شمع های شکل هپی برث دیو خریدم ولی همه اش فکر می کردم چقدر بچگونه و مسخره ان اینا. خیل ضایع است، حالا ببینیم چی میشه. شنبه یه جوری همسرو می پیچونم و میرم دوباره امتحان می کنم که یه چیزی پیدا کنم. آوردم، عکسشو گرفتم برای صبا فرستادم، خوشش اومد و به نظرش خوب بود. بالاخره موفق شد منو قانع کنه که همینا خوبه. عکس کیکو هم که براش فرستادم، میگه "ولی اون خرسه رو نذاشتی ها".

شنبه صبح، برخلاف همیشه که همسر می رفت نون می گرفت، من رفتم. جالب اینکه همسر خودش گفت امروز تو میری نون بگیری، من موهام خیسه هنوز، این نونوایی رو به رو هم تو رو میشناسه که صبح ها برای پسرمون نون می خری. منم از خدا خواسته گفتم باشه. همسر و پسرمون موندن تو خونه، من رفتم نون بگیرم. با خودم گفتم میرم رزمن (Rosemann) توی ایستگاه قطار، اونجا شاید شمع داشت. به همسر هم گفتم من شاید برم از نونوایی نزدیک ایستگاه قطار نون بخرم. ولی وقتی رسیدم دیدم رزمن دیدم بسته است. هنوز ساعت هشت نشده. گفتم خب پس برم لااقل از همین نونواییه نون بخرم. چون نوناش بهتر از نونای جلوی خونه مونه. یه خانومه توش بود که داشت مرتب می کرد نونا رو و اینا. اومدم درو باز کنم، دیدم باز نمیشه. خانوم از تو بهم اشاره کرد 8 باز میشه. تشکر کردم و رفتم دیگه. مجبور شدم از جلوی خونه مون نون بخرم و از نظر شمعی (!!) هم دست از پا درازتر برگشتم خونه.

آخر سر همون شمعا رو بردم، خیلی هم خوب شد. فقط به ریحانه خانوم گفتم بی زحمت اون خرسشو نذار دیگه، خیلی ضایع است .

--

خب این از قضیه ی تولد.

--

حالا قضیه ی یه سوپرایز دیگه. قرار بود برای خداحافظی من، یه روز ناهار با بچه های شرکت بریم خونه. رن یه روز از من پرسید تو جمعه هستی؟ گفتم آره. گفت پس جمعه میریم ناهار بیرون. گفتم باشه. اومدم خونه به همسر گفتم که قراره احتمالا جمعه بریم ناهار بیرون. گفت خب تو بهشون پیشنهاد بده برین کدوم رستوران. خداحافظی توئه. گفتم نه، مودبانه نیست.

جمعه ساعت 12:15 اینا، فیلیکس گفت راه بیفتیم. راه افتادیم پیاده بریم تا ایستگاه قطار که سوار ترم بشیم و دو ایستگاه بریم. وقتی سوار شدیم، من و یکی دیگه از بچه ها اومدیم بریم بلیت بخریم. رفتیم جلوی دستگاه خرید بلیت توی ترم تو صف واستادیم. یه خانومی قبل از ما بود که به کمک نیاز داشت و این همکارم کمکش کرد. اون که کارش تموم شد، من از همکارم پرسیدم به نظرت بلیت یه روزه بگیریم یا یه طرفه؟ چون برگشتن هم داریم دیگه. گفت فکر می کنم یه طرفه کافی باشه. اونم از نوع مسیر کوتاه که قیمتش ارزون تره و بلیتش فقط برای 3 یا 4 ایستگاه معتبره ولی به نظرم نمی خواد بخری، الان می رسیم دیگه. گفتم خب برای قطار بعدی معتبره دیگه و اومدم که بلیتو بخرم. گفت آها تو در هر صورت می خوای بلیت بخری. باشه. گفتم خب مگه الان تو قطار بعدی لازم نداریم؟ گفت نه دیگه. فقط تو یه مسیر معتبره قطار. گفتم خب میدونم، ولی  الان ما پیاده میشیم، باز یه قطار دیگه سوار میشیم. گفت نه. بقیه شو پیاده میریم. دیگه کمتر از ده ثانیه بعد باید پیاده میشدیم  و اصلا بلیت نخریدیم، پیاده شدیم . حالا جالب تر اینکه برگشتنی فهمیدم تمام بچه ها باید بلیت می خریدن تقریبا!! ولی خب همین جوری غیرقانونی سوار شدن، گفتم خب دو ایستگاهه دیگه. ولی خب این مدل سوار شدن ریسکه. چون خیلی وقتا کنترلرها لباس شخصی دارن. یهویی میان بالا سرت، کارتشونو در میارن، نشونت میدن و میگن بلیتتو نشون بده.

خلاصه، رسیدیم به ایستگاه مذکرو و پیاده شدیم. تو راه یکی از بچه ها از من پرسید رستوران فلانو می شناسی؟ گفتم نه. گفت فلان جاست، گفتم نه والا! من تا حالا همچین جایی رستوران نرفتم. تو مسیرمون از جلوی مغازه ایرانیه هم رد شدیم. اتفاقا می خواستم برم کشک بخرم، ولی روم نشد بگم من یه دقیقه دیرتر میام. دیگه رفتم باهاشون. ده متر مونده به رستوران، دیدم ئه، نوشته رستوران ایرانی. کلی ذوق مرگ شدم.

جالب اینکه همسر اونجا که بهم گفت تو بهشون بگو کجا برین، دقیقا گفت بگو برین رستوران ایرانی دیگه که تو هم بتونی هر چی دلت خواست بخوری . ولی خب من نگفته بودم و سوپرایز که چه عرض کنم، شوکه کردن فیلیکس و رن با این کارشون. واقعا خیلی خوشحال شدم. همون جا به همسر پیام دادم ما اومدیم رستوران ایرانی .

قبل از ناهار هم فیلیکس و رن یکی دو دقیقه هر کدومشون صحبت کردن و از من تشکر کردن و گفتن که دخترمعمولی اولین کارمند ما بود و با هم سه تایی طبقه ی بالا کار می کردیم، گاهی البته با کیته و پسردخترمعمولی . یه دسته گل خیلی خوشگل هم برام خریده بودن که حالا بعدا میام عکسشو میذارم. واقعا خیلی قشنگ بود. دسته گلشونم پسندیدم. رن که داشت گلو بهم میداد، گفت ما سعی کردیم یه چیزی بخریم که خانوما دوست داشته باشن. از اونجایی که من تنها خانوم شرکت بودم، فکر می کنم یه کمی در زمینه ی مشورت خب کارشون سخت بوده دیگه . ولی حالا اون گل سلیقه ی هر کس که بود، خیلی قشنگ بود.

گلو که گرفتم، باید میذاشتم تو گلدون، یه گلدون از صاحب رستوران گرفتیم، انقدر توش خوشگل شد سر میز که دلم می خواست بگم این گلو بذاریم همین جا باشه! ما که الان خونه مون تو فاز اسباب کشیه!! گل به دردش نمی خوره. ولی خب دیگه، نمیشد اونجا بذارم که.

قبل از غذای اصلی، برامون یه ظرف آوردن که توش پنیر بود و سبزی و زیتون و پیاز و چند تا برش لیموترش. نون هم آوردن. توماس به من میگه بخور، ببینیم باید چیکار کنیم . بهشون یاد دادم باید چه جوری بخورن. البته بازم بعضی ها پنیرو سر چنگال می کردن و می خوردن. بعضی ها هم لیمو رو روی پنیر فشار می دادن و پنیرو با آبلیمو می خوردن ببینن چطوری میشه!!

سه نفر هم از جمعمون اصلا دست به گوجه ی کنار کبابشون نزده بودن. معلوم بود کلا اصلا از مزه اش با غذا خوششون نیومده. اما در کل همه کف بشقابشونو کلا صاف و تمیز کردن به جز من. من نتونستم اون همه برنجو بخورم. اینجا که می دونین برنجو با چنگال می خورن. معمولا رستوران های ایرانی قاشق میذارن، ولی حالا شاید چون جمع ما اکثرش آلمانی بودن (اول اصلا صاحبای رستوران منو ندیدن که ایرانیم) قاشق نذاشته بودن. داشتم با خودم فکر می کردم آخه کی میتونه این برنج دون دون ایرانیو با چنگال بخوره؟ نگاه کردم دیدم هیچ کس اندازه ی من از برنجش نمونده . مثل اینکه فقط من نمی تونستم بخورم .

برگشتنی پیاده اومدیم. زیاد راه نبود تا محل کارمون. ولی خیلی طول کشید تا اومدیم. آخه کنار غذا کثرشون ماست و خیار سفارش داده بودن، غذا هم که سنگین بود، کباب هم بود و خود گریل کردن و آوردنش طول کشید، تقریبا یه ربع به سه اینا بود که رسیدیم محل کارمون.

وقتی برگشتیم، یه کم بعدش رن و فیلیکس رفتن اتاق بالا. ما هم نشستیم کار کردیم و من که می خواستم برم، با بچه ها خداحافظیامو کردم و بعد رفتم بالا با رن و فیلیکس هم خداحافظی کردم و دیگه همه چی تموم شد. حالا این هفته رو کلا مرخصی دارم. تا ببینیم هفته ی بعد و محل کار جدید چه ماجراهایی خواهد داشت .


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 6 فروردین 1397 ] [ 11:27 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76857