X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ
خب فعلا که هنوز اینترنت نداریم. اما حداقل لپ تاپ زغالیمو باز کردم. تو وردپد می نویسم، بعد ببینیم چطوری میشه ارسالش کرد!
روز اول عیدو که براتون گفتم. قرار شد یکشنبه اش بریم خونه ی آقا سیامک اینا ولی خب شنبه اش هم قرار بود بریم شهر دوستامون. از اونجایی که می خواستم اوت لت هم بریم، صبح ساعت 9 10 راه افتادیم و تا ساعت 5 5.5 تو اوت لت بودیم. بعد رفتیم شهر دوستامون و تقریبا 6.5 اینا رسیدیم. از اوت لت هم اون طوری که دلمون می خواست خرید نکردیم، ولی خب بد هم نبود. با بچه زیاد نمی شد سریع از این مغازه به اون مغازه رفت. یعنی اصلا پسرمون دوست نداشت بیاد تو مغازه ها! ترجیح میداد تو فضای آزادی که اونجا بود بدوئه و بازی کنه واسه خودش. فقط وقتی مغازه ی عینک فروشی می دید، جذبش می شد!! می رفت عینکا رو ورداره.
کلا از اوت لت من یه شلوار جین خریدم با یه پالتوی بهاره، همسر هم یه دونه شلوار جین. خیلی برای من دنبال کفش گشتم، ولی نتونستیم چیزی پیدا کنیم. در واقع کفشی می خواستم که بشه به اون پالتوئه پوشید. چند وقت پیش از اوت لت متسینگن که سایت داره، آنلاین یه عالمه کفش و پالتو سفارش دادم. پالتوها که همه از دم بزرگ بودن. کفش ها هم فقط یکیشون مدلی بود که به پالتو بیاد که اونم یه کمی پامو اذیت می کرد. با اینکه دنبال کفشی بودم که بشه با پالتو پوشید، ولی یه جفت از کفشای اسپرتی که سفارش داده بودمو نگه داشتم! من کلا این طوری نیست که چیزی چشممو بگیره و بدون اینکه لازمش داشته باشم نگهش دارم، ولی این یکی واسه اولین بار تو عمرم بدجوری به دلم نشسته بود. البته دو جفت کفش اسپرت دیگه هم بودن که اونا هم اتفاقا خیلی قشنگ بودن، ولی خب من دیگه نهایتش یه جفت کفش لازم داشتم.
این سفارشا رو که من یکی دو هفته قبل از اوت لت رفتنمون سفارش داده بودم، عمدا نگه داشته بودم که برم پالتومو بخرم از اوت لت و بعد ببینیم آیا هیچ کدوم از اینا ست می شه با پالتوئه یا نه.
پالتوئه هم خریدنش ماجرایی داشت واسه خودش! ما کلللی گشتیم و من هیچ پالتویی نپسندیدم. آخرش یه فروشگاه بود همسر گفت بیا اینم برو. مارکشم من اصل نمی شناختم ولی خب رفتیم تو. همه جای مغازه هم نوشته بود همه چیز 50 درصد تخفیف داره. واسه اونایی که نمی دونن بگم که کلا قیمت لباس ها تو اوت لت پایین تر از مغازه های معمولی توی شهره. روی لباس ها هم همیشه دو تا قیمت نوشته، قیمت اوت لت، قیمت بازار، که وقتی خرید می کنین بدونین چقدر دارین سود می کنین. حالا اگه تخفیف هم زده باشن تو اوت لت که خب چه بهتر. خلاصه، ما هم دیدیم تخفیف 50 درصده، گفتیم خب خوبه دیگه. رفتیم در نهایت یه پالتو انتخاب کردیم.
اون موقع که من آنلاین سفارش می دادم، برای بعضی از پالتوها دیدم که نوشته مردم پیشنهاد دادن که یه سایز بزرگتر بردارین. یعنی مثلا مردم خریدن و متوجه شدن، این s اش دیگه خیلی کوچیکه و کسی که سایزش اسه، باید مدیوم سفارش بده مثلا. خلاصه، منم گوش دادم به حرفشون. که نتیجه اش هم این بود که همه گل و گشاد بودن! البته برای بعضی هاش هم سایز معمولی خودمو، یعنی اسمال، سفارش دادم، ولی بازم همه بزرگ بودن.
این فروشگاهی که رفتیم، یه پالتوشو همسر از بیرون دیده بود که گفت بریم تو. رفتم نگاه کردم، دیدم فقط سایز xxs داره اونجا. همونو تنم کردم، دیدم خوبه، ولی شاید اگه یه سایز بزرگتر بود، یعنی xs بهتر بود. به خانومه گفتم میشه یه سایز بزرگترشو بیارین. گفت نگاه می کنم ببینم داریم یا نه. رفت و آورد. جالب بود که من با طرف آلمانی حرف زدم، خانومه هم به من آلمانی جواب داد. وقتی رفت آورد، ریست شد، شروع کرد انگلیسی حرف زدن! مارکه آمریکایی بود. کارمنداش همه دوزبونه بودن (که ظاهرا حداقل این یکی ژن آمریکاییش می چربید!). خلاصه، لباسه رو آورد و پوشید و دیدم بد نیست، اما انگاری همون xxs اش بهتره!! واقعا من عمرا تو خریدهای آنلاینم حاضر بودم همچین سایزی سفارش بدم. بیخود نبود خب تمام اون پالتوها اون قدر بزرگ بودن.
حالا پالتوهه رو برداشتیم، بعد رفتیم واستادیم تو صف. جلوتر از ما دو تا خانم عرب پوشیه ای بودن که معلوم بود به قول اینجایی ها خاورمیانه ای پولدار بودن! یه عالمه خرید کرده بودن و خانومه بهشون می گفت باید یه فرمی رو پر کنن و اینا. بحث مثل اینکه سر این بود که می خواستن به اسم یه نفر دیگه هم علاوه بر خودشون پر کنن فرم رو. حالا خلاصه کار اونا یه عالمه طول کشید دیگه. بعد که ما رفتیم حساب کنیم، گفت در صورتی پنجاه درصد تخفیف داره که یه چیز دیگه هم از مغازه وردارین!! یعنی باید دو تا جنس خریده باشین، حالا مهم نیست اون یکی چیه!! ولی اگه اونو وردارین، هر دو تا چیزی که می خرین 50 درصد تخفیف می خورن. ما هم یه دوری زدیم، دیدم ارزون ترین چیزی که پیدا میشه، یه مدل کیف کوچیکه از اینا که توش سکه می ندازن که 50 یورو بود. ولی حساب کردیم، دیدیم بازم می صرفید. خلاصه، بعد از ده دقیقه گشتن تو مغازه دنبال یه چیز ارزون تر، همون کیف سکه رو برداشتیم و رفتیم دم صندوق. دم صندوق دیدم یه سری دستمال گردن نخی جلوی صندوق هست، گفتم خب اینا احتمالا از کیف پوله که ارزون ترن، نگاه کردم دیدم قیمت یکیش 110 یوروئه!! آخرش، همون پالتو به علاوه ی کیف سکه رو حساب کردیم و اومدیم بیرون. دیگه خیلی دیر شده بود. ساعت 5 بود. ما به دوستامون گفته بودیم 5 6 میایم. از اونجا هم تا خونه ی دوستامون یه ساعت اینا راه بود هنوز!!
حالا اینو که خریدیم، گفتیم بریم شلوار منو پس بدیم، یه شلوار دیگه بگیریم. اخه این پالتو رو نمیشد با شلوار جین گشاد پوشید. یورتمه رفتیم فروشگاهی که ازش شلوار خریده بودیم. از اونجا هم رفتیم فروشگاهی که میخواستیم واسه آقا سیامک اینا کادو بخریم. موقع رفتنی، رفتیم کادومونو از این مغازه انتخاب کردیم، ولی چون دستمون سنگین میشد، گفتیم برگشتنی می خریم. خلاصه، برگشتنی اونو هم خریدیم و دویدیم سمت ماشین.
شب هم همسر و دوستمون تا ساعت 12 1 داشتن کمده رو باز می کردن و جا به جا می کردن. البته تموم تموم نشد، صبح در حد یه ده دقیقه ای کار داشت. ولی شب دیگه انقدر من خسته بودم و دلم می خواستم بخوابم که همون ده دقیقه رو کنسل کردن و گفتن باشه صبح انجام میدیم. من دیگه داشتم بیهوش می شدم!
صبح با دوستامون رفتیم برانچ یه مغازه ی حلال که خیلی عالی بود. قیمتش هم خیلی مناسب بود. یه دل سیر خوردیم!! خداییش اولین بار بود تو آلمان یه بوفه می دیدم که من می تونستم از تمام چیزاش بخورم! آخه آلمانی ها سوسیس و کالباس زیاد می خورن، بعد هر هتلی جایی برین، انواع و اقسام کالباس و ژامبون و سوسیس و این جور چیزا رو به عنوان صبحانه گذاشتن که عملا به درد ما نمی خوره. خیلی خوب بود این برانچه. مخصوصا که ما قرار بود ساعت 3 هم دوباره ناهار بخوریم :)
کادویی که واسه آقا سیامک اینا خریده بودیمو تو خونه ی دوستمون کادو کردیم و بهشون گفتیم پس ما یه جوری میریم که مستقیم بریم خونه ی آقا سیامک اینا. اون روز دقیقا روزی بود که ساعت ها هم جا به جا شده بود و انگاری ما یه ساعتمون کم شد! یعنی صبح که بیدار شدیم ساعت 9 بود، در حالی که باید 8 می بود :D
به هر حال، ما هم گفتیم خب آدم به ساعت رسمی میره دیگه. خونه ی آقا سیامک اینا رو همسر قبلا چون رفته بود، بلد بود. ولی پلاک دقیقشونو بلد نبود. وقتی رسیدیم، ساعت 2.5 ، یه ربع به سه اینا بود (به ساعت جدید دیگه). همسر یه جا ماشینو پارک کرد و داشتیم دنبال اسمشون روی زنگ ها می گشتیم که صدای آقا سیامکو از اون ور خیابون تو ماشین شنیدیم که گفت همون درسته، همونه. بعد فهمیدیم که اینا بندگان خدا با پسرش و یکی از فامیلای خانومش تازه داشتن می رفتن پینگ پنگ بازی کنن! نگو اینا ساعت قدیمو حساب کردن، یعنی اصلا حواسشون نبوده که ساعت خونه شونو باید تغییر بدن و ساعت ها تغییر کرده، بعد به مهمونای دیگه هم گفتن 3.5 بیان، کلا حساب کرده بودن که هنوز مثلا دو ساعت دیگه وقت دارن.
ولی وقتی ما رفتیم دیگه پیاده شدن و اومدن با ما تو خونه. تعجب کردیم از اینکه می خواستن برن پینگ پنگ. ولی وقتی رفتیم دیدیم ما اولین نفریم. آقا سیامک گفت خیلی هم به موقع اومدین و اینا. بعدا که قضیه ی ساعتو بهشون گفتیم، فهمیدن که اونا اشتباه کردن. البته مهموناشون هم دیر اومدن به نسبت. نمی تونم بگم به ساعت قدیم اومدن (به جز یه خانواده)، ولی خب به نسبت ما خیلی دیر اومدن.
مهمونی خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت و خیلی گفتیم و خندیدیم. مثلا اونجا که همین فامیل خانوم آقا سیامک (یه پسر 22 23 ساله است) داشت در مورد یونان باستان صحبت می کرد، گفت اینا زبونشون زبون میخی بوده :| حالا جدا از اینکه میخی اصلا خطه، نه زبون، قاطی کردن مصر باستان و یونان باستان هم در نوع خودش جالب بود :D
پسرمون هم خیلی بازی کرد. فقط یه ساعتی فکر کنم روی ترامپولین بود و پیاده نمیشد! با بچه های دیگه رفته بودن روی ترامپولین. اونا که سناشون بیشتر بود می پریدن، پسر ما هم نمی تونست تعادلشو حفظ کنه، هی قل می خورد :D.
یادم نیست ساعت چند برگشتیم خونه، ولی دیگه تاریک شده بود هوا. اینم از مهمونی اون روزمون :)
حالا کم کم باید برم سراغ اسباب کشی و کار جدید و اینا.

--

پسورد وبلاگ رو گوشیم سیوه. هر کار کردم نتونستم با لپ تاپ وارد شم. یادم نمیومد چی بوده. متنو با جیمیل فرستادم واسه خودم. با گوشی جیمیلمو باز کردم. کپی کردم. اومدم پیست کنم تو صفحه ی وبلاگ اصلا گزینه ی پیستو نمیاورد. دو تا حرف الکی زدم. بعد کلیک کردم گزینه ی پیستو آورد. خداییش شمام این راه حلا به ذهنتون میرسه یا فقط برنامه نویسا با این مدل باگ ها آشنان؟:/

برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 19 فروردین 1397 ] [ 23:34 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 88382