یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


جمعه یه روز خیلی طولانی بود. پنج شنبه تعطیل بود. واسه همین من مرخصی گرفتم جمعه رو، همسر هم اومد، گفتیم یه آخر هفته ی طولانی داشته باشیم.

صبح مثل همیشه پسرمونو بردیم گذاشتیم پیش پرستارش و اومدیم که به کارهای خودمون برسیم. یه لیست بلندبالا از کارها ردیف کرده بودیم که انجام بدیم!!

اولین کار مهمون این بود که من برم پیش توماس و راجع به یه موضوعی صحبت کنم. یه کمی تو حقوقم اشتباه شده بود و کمتر ریخته بودن. که رفتم صحبت کردم و قرار شد ماه بعد مابه التفاوت رو بگیرم. اما یه چیز جالب یاد گرفتم. قراردادو هیچ وقت عوض نمی کنن! آخه من قراره از یکی دو ماه دیگه 38 ساعت تو هفته کار کنم به جای 40 ساعت. 40 ساعت خیلی سختمه و به خاطرش مجبورم یه روز آخر هفته رو کار کنم حداقل تو ماه. آخه هر روز گذاشتن و برداشتن پسرمون از مهد هست. تازه جمعه ها هم که یه ساعت زودتر تعطیل میشه. حالا بگذریم، من قرار بود قراردادو عوض کنم. به توماس که گفتم گفت من قراردادو عوض نمی کنم. تو کمتر کار می کنی، منم کمتر پول میریزم به حسابت. من 18 سال تو یه شرکت کار کردم با یه قرارداد. اگه قرار باشه من برای هر کسی هی بخوام قرارداد عوض کنم، مدام باید درگیر نوشتن قرارداد باشم. دیدم راست میگه. شما فکر کنین این شرکت مثلا 20 نفر داره. بالاخره هر کسی یه زمانی میشه سر سالش و میخواد مثلا افزایش حقوق داشته باشه و دوباره راجع به قراردادش صحبت کنه دیگه، حالا اگه قرار باشه همه ی اینا هی قرارداد جدید بنویسن، هر ماه توماس باید حداقل یکی دو تا قرارداد بنویسه که خب واقعا زمان بره و باید با دقت انجام بشه که مشکل حقوقی پیش نیاد. 

البته من نمی دونم شرکت های بزرگ چیکار می کنن، اما خب ظاهرا شرکت های کوچیک این جوریه دیگه.

از پیش توماس رفتیم که بریم دنبال کار دوممون.

دومین کار مهممون خوردن یه صبحونه ی دونفره بود بعد از مدت ها . (شما این قسمتو بعد از افطار بخونین ) تو راه برگشت از خونه ی تاگس موتر پسرمون سرچ کردیم و یه رستوران ترکی پیدا کردیم که بوفه ی صبحانه داشت. رفتیم اونجا. ای، بد نبود. به نظرم املتش به اون قیمتی که برای بوفه گذاشته بود می ارزید! ولی در کل آپشن ها اون قدری زیاد نبود. ولی خب خوب بود دیگه. همین که با هم بودیم و یه روز بدون نگرانی از اینکه بچه داره از در و دیوار بالا میره داشتیم صبحانه می خوردیم خیلی خوب بود.

از اونجا رفتیم باوهاوس که یه سری چیز میزی که لازم داشتیم بخریم. یه بار یه چیزی از دستمون افتاد توی یخچال و افتاد روی صفحه ی بالای جامیوه ای. اون صفحه هه شکست. رفته بودیم جایگزین اونو بخریم. خریدیم و دادیم آقاهه برش زد و این کارمون انجام شد.

یه عالمه جا هم باید زنگ می زدیم که من زنگ زدم.

هنوز که خونه پیدا نکردیم (دعا کنین زودتر پیدا کنیم) ولی کم کم باید به فکر وسایل خونه و تخت و تشک و مبل و این چیزا باشیم. رفتیم یه فروشگاهی که حدودا نیم ساعتی با ماشین تو راه بودیم تا اونجا. یعنی تو شهر خودمون نبود. خیلی مبل های قشنگی داشت و اتفاقا تخفیف های خوبی هم زده بود. مثلا چیزی که 4 هزار یورو بود، می شد 1700 تا اینا. ولی خب چند تا مشکل داشت. یکی اینکه این فروشگاه کلا تازه باز شده و به اون شکل براش ریویو نیست. آدم نمی دونه چقدر میتونه به جنساش یا خدمات دهیشون اعتماد کنه. یکی دیگه اینکه تمام مبل هایی که ما دیدیم زیریش چسبیده بود به مبل. یعنی اگه بچه کثیف کنه فقط باید با شامپو فرش تمیز کرد. نمیشه روکش ها رو درآورد و شست. خب این واسه من خیلی مهمه. چون با بچه ی کوچیک واقعا نمیشه خیلی انتظار داشت که مبل همیشه تمیز بمونه.

حالا جالب این بود که ما رفته بودیم این فروشگاهه که ظرف و ظروف نگاه کنیم. آخه یه سری ظرف ها رو تخفیف زده بود، از 400 یورو شده بود 100 یورو. ما هم که مدت هاااست تصمیم داریم یه سرویس کامل بخریم، گفتیم بریم نگاه کنیم. آخرش انقدر درگیر مبلا شدیم که فقط سرسری تونستیم بریم یه نگاه به ظرفاش بندازیم. اونم نه همه اش، دقیقا همون ظرفی که می خواستیم و تخفیف خورده بود. که ببینیم جنسش چطوره. خودش تو حالت واقعی چطوره! آخه از روی عکس خیلی نمیشه مطمئن بود که از این ظرف خوشت میاد اگه بخریش.

دیگه همین کارای ساده انقدر وقت گرفت ازمون که باید برمی گشتیم و پسرمونو ورمیداشتیم. آخه جمعه هم بود و زودتر تعطیل می شد. بعد که پسرمونو ورداشتیم، اومدیم خونه تا یه کمی استراحت کنیم و دوباره بریم بیرون. باید براش یه کلاه بخریم که وقتی میرن بیرون سرش کنه. آخه هوا آفتابیه گاهی وقتا و بچه ها رو تاگس موترشون می بره بیرون که بازی کنن. گفت بهتره یه کلاه آفتابی داشته باشه. وقت نشد بریم کلاهه رو بخریم. یعنی انقدر خسته بودیم که دراز کشیدیم و خوابیدیم. البته همسر فکر کنم تو خواب و بیداری موند چون پسرمون بیدار بود، ولی من خوابیدم یه نیم ساعتی. حالا میگم چرا. آخه روز قبلش هم خیلی خسته شده بودیم.

ساعت 7 یه قرار داشتیم واسه خونه دیدن. من شیش اینا بیدار شدم. یه چایی درست کردم. با همسر خوردیم و راه افتادیم برای دیدن خونه.

بعد از دیدن خونه، گفتیم بریم ایکیا. آخه واسه همسر پیامک اومده بود که ایکیا امروز تا 10 بازه. البته بعد که رفتیم فهمیدیم هر هفته جمعه ها تا 10 بازه! ولی خب به هر حال ما که نمی دونستیم. خوب شد با پیامک بهمون گفتن . رفتیم مبلای ایکیا رو هم نگاه کردیم. یکی دوتاش شاید بد نبود. ولی دیگه بعد از دیدن اون مبل هایی که توی اون یکی فروشگاهه دیده بودیم، من اصلا هیچ کدوم از مبلای ایکیا به چشمم نمیومد!

از ایکیا که برگشتیم ساعت از ده گذشته بود. انقدر هم خسته بودیم و دیر بود که وقت درست کردن شام نبود. یه سری سیب زمینی ای که از این آماده خریده بودیمو به همسر گفتم تو فر بذاریم و با گوشت چرخ کرده بخوریم. همسر هم گفت باشه. این سیب زمینی ها روش نوشته بود سیب زمینی ای که داخلش با سبزیجات پر شده. منم بر همین اساس خریده بودمشون. ولی وقتی خواستم بذارم تو فر، دیدم اصلا انگاری کوکوئه!! دیگه اون قضیه ی گوشت چرخ کرده کلا کنسل شد و همونا رو خوردیم که خودش یه غذای کامل بود!!

بعدم خوابیدیم دیگه.

--

اما اونجا که گفتم خسته بودیم چون پنج شنبه هم خیلی خسته شده بودیم. پنج شنبه هم یه روز خیییلی طولانی بود. الان حتی یادم نیست که بخوام همه شو تعریف کنم براتون! تصمیم گرفته بودیم پنج شنبه رو بریم بیرون و خیلی به خودمون خوش بگذرونیم! واسه همین صبح پا شدیم با پسرمون رفتیم پارک. توپ هم براش بردیم که باهاش بازی کنه و هی نگاه نکنه به توپ بقیه ی بچه ها! همون اول طفلکی با توپش که تو دستش گرفته بود رفت پیش دو تا بچه ی شاید 8 یا 10 ساله که داشتن با توپشون فوتبال بازی می کردن و خب طبیعتا اونا توجهی به پسرمون نکردن. پسرمون حتی با زبون خودشم حرف می زد و توپشو نشون میداد که یعنی بیاین با من بازی کنین ولی خب اونا بزرگ بودن هم بازی همدیگه. اصلا نگاهش نکردن طفلکی. بچه مون همون طوری توپ به دست اومد دوباره سمت خودمون و باهاش بازی کردیم یه کم. اما زیاد بازی نکرد.

رفتیم اون ور تر، یه سرسره بود که رفت ازش سر خورد. همسر باهاش رفت بالا. اون بالا واستاده بود، میذاشتش بشینه. من پایین وامیستادم که اگه خواست بیفته بگیرمش. ولی سرسره اش کوتاه بود و راحت میومد پایین.

یه کمی رفتیم اون ور تر یه سرسره ی خیلی بزرگ تر و پرپیچ و خم بود که برای بچه های بزرگتری بود. از اونا که مثل لوله است کلا و بالاش باز نیست. دفعه ی اول همسر با پسرمون اومد پایین. دفعه ی دوم فقط پسرمونو گذاشت. ولی بعد دیدیم همچین یه کمی هیجانی به نظر می رسه بهتره خودمون باهاش باشیم. دیگه همسر بارهاااااا با پسرمون سر خورد ولی پسرمون سیر نمیشد. قشنگ عرق کرده بود پسرمونا. هوا هم گرم گرم بود. ظهر شده بود آخه. ولی خب کوتاه نمیومد. آخراش من سه چهار باری با پسرمون رفتم. دیدم بابا ورزشیه برای خودش!! کلی از آدم انرژی می گیره!

آخرش با هزار و یک مدل پرت کردن حواس پسرمون از محل حادثه دورش کردیم!! جالب بود که دیگه روی اون سرسره ی اولی هم نمی رفت! هی به همون سمت سرسره بزرگه اشاره می کرد.

این شد که کلا از محل دورش کردیم رفتیم یه ور دیگه که می تونست آب بازی کنه. آب بازی کرد و قشنگ دست و پاشو گلی کرد و لباساشو خیس کرد. ما هم اصلا براش لباس نبرده بودیم. چون پارکه نزدیک خونه بود، همسر گفت تو پیشش بمون، من میرم لباس میارم براش. تو این تقریبا 20 دقیقه ای که همسر نبود، من گذاشتم پسرمون بازی کنه و بعد هم یه کمی بردم سوار تابش کردم. رو تاب دیگه چشماش هی بسته میشد!! ولی خب می خواست تاب بخوره. الانم یه کمی کلمه ها رو دیگه یاد گرفته مثلا میگه پایا یعنی پیاده شم. منم پیاده اش کردم و دوباره رفت سراغ آب. انقدر آب بازی کرد که همسر اومد و دست و پاشو شستیم و لباساشو عوض کردیم.

دیگه قشنگگگگ خسته شده بود. گذاشتیمش تو ماشین، اولش گریه کرد، کمتر از 5 ثانیه بعدش خواب بود.

به همسر گفتم حالا که خوابید بریم خودمون یه کمی قدم بزنیم. خودمون رفتیم بغل رود یه کمی قدم زدیم و از طبیعت لذت بردیم! البته انقدر گرم بود که اصلا نمیشد خیلی لذت برد . داشتیم برمی گشتیم سمت ماشین که پسرمون بیدار شد و از کالسکه اش پیاده شد و خودش باهامون راه اومد.

گفتیم خب حالا بریم یه جا غذا بخوریم. سرچ کردیم یه جا که دونر می فروخت و ریویوی خیلی خوبی داشت رو پیدا کردیم. گفتیم بریم اونجا. رفتیم دیدیم اصلا جای نشستن نداره. دونرا رو خریدیم و آوردیم تو ماشین که برگردیم یه پارکی جایی پیدا کنیم بخوریم.

همسر گفت بریم فلان پارک. یه پارکی هست تو شهرمون (البته تو یکی از روستاهای اطراف شهرمون فکر کنم یا شایدم اونجا اصلا یه شهر دیگه است، نمی دونم) که توش یه سری حیوون هستن مثل آهو، گوزن، گراز و ... . هر کدومشون توی محوطه های خیلی بزرگی هستن که می تونن واسه خودشون بچرخن. یعنی قفس و اینا نیست. بقیه ی جاهاش هم حالت پارک داره واسه آدما که راه برن و بشینن و این حیوونا رو هم نگاه کنن. البته اسم محلش فکر کنم باغ وحشه اما به اون معنا باغ وحش نیست. یه چند تا حیوون بیشتر نداره. راستی آهوها هم کلا آزادن. مثلا ما نشسته بودیم روی یه نیمکت که میز داشت جلوش که غذا بخوریم، آهوئه دقیقا اومد جلومون. همسر دستشو برد جلو، اومد بو کشید، اما خب چیزی نداشتیم که بهش بدیم متاسفانه. آخه نوشتن چیا حق دارین بدین بهشون. ولی وقتی آهو اومد جلو پسرمون خیلی ترسید ازش. حتی وقتی آهو رفته بود هم هی برمی گشت نگاش می کرد و می ترسید. هی دستاشو می گرفت جلو چشماش تو بغل همسر خودشو قایم می کرد . بعد باز سرشو میاورد بالا به اون آهوهای دور اشاره میکرد با خنده! همسر بهش می گفت ببین اینم از هموناست. دوباره برمی گشت اون طرفو نگاه می کرد که یه آهو تو 4 متریمون بود، دوباره دستاشو میذاشت جلو چشماش قایم میشد .

دیگه یادم نیست بعد از این پارکه هم باز جایی رفتیم یا نه. فقط میدونم روزمون خییییلی طولانی بود. از اون روزا که خوش میگذره و تموم نمیشه و آدم باورش نمیشه این همه کارو تو اون یه روز انجام داده .

حالا میریم که امروز و فردامونم دو تا روز طولانی خوش گذرنده (!!) کنیم .

--

از کارهای دیگه ای که جمعه باید انجام میدادیم یه سری سرچ بود. مثلا اینکه علی پیشنهاد جت اسکی داد بهمون. سرچ کردیم اون روز، دیدیم جت اسکی گواهی نامه می خواد اینجا. کسی اگه می دونه میشه جت اسکی بدون گواهی نامه رفت اینجا یا نه خبر بده! آخه بعضی وقتا کسایی رو می بینیم جت اسکی سوارن که به نظر نمیاد گواهی نامه داشته باشن. یا مثلا اگر چیز مشابهی می شناسین که گواهی نامه نمی خواد بگین.

--

از کارهای دیگه ی جمعه که البته من الان تا بقیه خوابن انجام دادم، سرچ کردن واسه آموزشگاه رانندگی بود. باید زودتر گواهی نامه مو بگیرم اینجا دیگه. این طوری نمیشه. متاسفانه اکثر آموزشگاها رتبه ی خوبی ندارن تو ریویوها. کلا یه 4 5 تا پیدا کردم که خیلی خوب بودن و مردم ازشون راضی بودن. یکیشون که به نظر خیلی عالی میاد. مثلا بقهی اگه 30 40 تا ریویو دارن، این 240 تا داره اونم با 5 تا ستاره. حالا میخوام امروز برم پیگیری کنم ببینم میشه برم اونجا. آخه راهش خیلی دوره به محل کارم. اینجا به طور معمول مربی میاد دنبالت از در خونه. حالا همچین جای اصل و نسب دار و پرمتقاضی ای نمیدونم اصلا چقدر طول می کشه آدم بخواد توش ثبت نام کنه و آیا قبول می کنن بیان دنبالم یا نه. البته با ماشین شاید 10 دقیقه بیشتر نباشه ها. اما اگه قرارباشه من برم، خب چون با قطار و ایناست، باید فکر کنم روی 40 دقیقه اینا حساب کنم. حالا ببینیم چی میشه دیگه.

--

یکی از تلفنایی که دیروز زدم مربوط به یارانه ی پسرمون بود. متوجه شدیم که از نوامبر پارسال ما دیگه پول بچه رو نگرفتیم و تازه الان فهمیدیم! قبلا زنگ زده بودم، گفته بودن آخه شما ویزاتونو که عوض کردین، ویزای جدیدتونو نیاوردین نشون بدین. ما هم یه نامه زدیم و مدارکمونو فرستادیم. بعد از یه ماه دیدیم هنوز خبری نشده ازشون! دیروز زنگ زدم بهشون. اینجا وقتی نامه می نویسین، معمولا آخرش می نویسین که منتظر جواب شما هستم و طرف موظفه به شما جواب بده وقتی این جمله رو می نویسین. اما اینا نه نامه ی ما رو جواب دادن، نه به هیچ شیوه ی دیگه ای اطلاع رسانی کردن. خلاصه، زنگ زدم. خانومه خیلی خوش برخورد بود. میگه مدارک شما تازه رسیده به دست ما (منظورش از شهر قبلی بود البته) و بررسیش 6 هفته طول می کشه. لطفا صبور باشین.

--

یه جای دیگه رو هم بیشتر از یه ماه پیش فرم آنلاین پر کردیم که وقت بگیریم برای رفتن حضوری. نوشته بود شما بنویسین فقط چه ساعت هایی نمی تونین (با یه سری اطلاعات شخصی دیگه البته). ما خودمون باهاتون تماس می گیریم و یه وقت بهتون میدیم. الان بیشتر از یه ماه گذشته و خبری نشده! اونم اون روزی سر کار پیگیری کردم. خانومه یه ایمیل بهم داد، گفت به این ایمیل بزن، ببین مدارکت در چه وضعیتیه و رسیده یا نه.

ظاهرا اوضاع کارهای اداری این شهر خیلی افتضاحه. امیدوارم گیر نکنیم جایی. همه چی خوب پیش بره!! این طور که اینا از اساس جواب نمیدن، اصلا امکان پیگیری هم به آدم نمیده. دیگه فقط باید توکل کنیم این جور جاها .


برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 10:31 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080