یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


آنی همیشه جاش کنار منه. چون روی یه پروژه کار می کنیم. امروز میگه راستی من دقت کردم تو چطوری چایی می خوری ها! یه قند میذاری دهنت، بعد چاییتو سر می کشی. حواسم بود. با خودم گفتم دقت کنم ببینم چطوری چاییشو با قند می خوره . با اشتیاق همینو برای مونی تعریف می کنه. مونی میگه Krass!!

--

یه شکلات تخته ای بود روی یه قفسه ای که قسمت میز ناهارخوری رو از قسمت کارمون جدا می کنه. می بینم بغلش یکی قاشق گذاشته!! معلومه شکلاته انقدر تو گرمای هوا آب شده که یه نفر با قاشق شروع کرده به خوردنش .

--

امروز پنج ساعت تمام داشتیم کدمونو خطایابی (debug) می کردیم که بفهمیم چرا کار می کنه!! قاعدتا نباید کار کنه! آخرش هم نفهمیدیم!! باید دوشنبه دوباره روش کار کنم!! آخه از قضا یه جا کار نمی کنه. اومدیم بررسی کردیم دیدیم این اصلا کلا نباید کار کنه! یه جاش غلطه. حالا باید ببینیم چشه دیگه.

--

هفته ی دیگه بچه ها میرن CeBIT. توماس یه کاری رو به من سپرده که انجام بدم. سر صبح که فقط من بودم داشت با من صحبت می کرد. من یه برداشت اشتباهی از کارش کردم که انگاری از کار من راضی نیست. اما خب خدا رو شکر عصری فهمیدم که من اشتباه کردم. در حالت کلی گفته بود.

آخه ما الان چند تا پروژه ی مختلف داریم و بنابراین هر کدوم branch خودمونو داریم برای کد. برای همین الان یه ورژنی که واسه ی همه کار کنه نداریم. خب این به خودی خود مشکلی نیست. اما مشکل وقتیه که مثلا یه اشکالی توی یکی از کدها وجود داشته و اون branch الان اون مشکلو نداره. اما خب ما که خبر نداریم که هر مشکلی که ما بهش برمی خوریم آیا قبلی ها بهش برخوردن و درستش کردن یا نه. اینه که دوباره مجبوریم روش وقت بذاریم و درستش کنیم. یعنی کلا همه (تقریبا) مستقل از هم عمل می کنن. مگر اینکه صریحا از همدیگه بپرسیم احیانا شما قبلا همچین مشکلی نداشتین؟

حالا الان من یه هفته است دارم روی چیزی وقت میذارم که قبلا توی یه برنچ دیگه پیاده سازی شده و البته اینو می دونستیم. ولی خب من باید دوباره پیاده سازیش می کردم توی برنچ خودمون. صبح توماس داشت می گفت که اینکه ما یه برنچ برای همه نداریم خوب نیست. مثلا الان تو یه هفته است داری روی پیاده سازی چیزی وقت میذاری که قبلا پیاده شده. ما این قدر وقت نداریم. خب من اون موقع فکر کردم منظورش اینه که من کند کار کرده ام. البته همون موقع هم حرفش دوپهلو بودها. ولی خب من عادت دارم بدترین حالتو در نظر بگیرم . ولی خب عصری فهمیدم منظورش اون نبوده. همون روند کلی بوده و داشته مثال می زده.

حالا هفته ی دیگه که توماس نیست من باید برم سراغ این برنچی که برای همه قراره درست بشه و ببینم چیکارش میشه کرد.

--

یه فلوریان داریم که از طالع بد من، رو به روی من می شینه. صبحا یه نیم ساعتی دستش تو دماغشه هی!! عادت های دیگه ای هم داره که حتی قابل نوشتن نیست اینجا!!

--

اون روز سر ناهار بچه ها داشتن راجع به جام جهانی صحبت می کردن. قرار شد یه قمار بذارن برای شرکت . گفتن هر کس 5 یورو بده. بعد هر کس یه حدسی بزنه و در نهایت پولو بدن به اونی که درست حدس زده. من که کلا تو این فازا نیستم و شرکت نمی کنم. اتفاقا وقتی پیشنهاد دادن آوایس گفت تو بعضی کشورا این کار غیرقانونیه.

--

آوایس میگه پس بیایم بر اساس حقوق بذاریم. مثلا توماس که از همه بیشتر حقوق داره، باید بیشتر پول بذاره. مونی میگه من فکر نمی کنم توماس حقوقش از ما بیشتر باشه . آوایس میگه خب حالا شاید رسما حقوقی نداشته باشه، اما خب شرکت که سود می کنه که سودش میره تو جیب توماس. مونی میگه من فکر نمی کنم شرکت حتی سودی داشته باشه اون قدری .

--

مونی حدود 5 سال پیش کارشو اینجا شروع کرده. اون موقع شرکت هنوز هیچی نبوده! اصلا شرکت نبوده!! مونی به صورت شخصی داشته برای توماس کار می کرده. نمی دونم چه جوری شده ولی خب می شده مثل اینکه. می گفت وقتی من شروع کردم به کار عملا سیستم پایه هاش وجود داشت. یعنی مثلا سوال می کردی از سیستم، بهت جواب میداد. اما خب سوال و جواب های ساده بود. اون موقع ما یه اپلیکیشن نوشتیم واسه همین جام جهانی. یه سری سوال هایی راجع به جام جهانی که مثلا کی با کی بازی داره و اینا رو جواب میداد.

بعد که جام جهانی تموم شد، گفتیم خب ما الان یه سیستم داریم که داره سوالا رو جواب میده. اینو چیکارش کنیم؟ اومدیم توسعه اش دادیم. الان شده اینی که هست . البته می گفت دو و نیم سال تقریبا طول کشید تا مشتری واسش پیدا کنیم.

--

امروز پسرمونو بردم آرایشگاه. تو راه برگشت از پیش جنیفر (تاگس موترش اسمش جنیفره) تو گوگل زدم آرایشگاه. الان دیگه خیلی وقته خدا رو شکر گوگل عاقل شده. تو گوگل مپ می زنی آرایشگاه، خودش به ترتیب فاصله تا جایی که هستی مرتب می کنه. یه زمانی یادمه باید حتما اسم جایی که می خواستی رو میزدی. خلاصه، دیدم دو تا هست نزدیکمون که با هم دو سه تا پلاک فاصله دارن. یکیش رتبه ی بهتری داشت تو گوگل. رفتم همون جا. گفتم وقت دارین موهای پسرمونو کوتاه کنین؟ گفت بله. سریع آورد یه چیزی گذاشت روی صندلی (نمی دونم بهش چی میگن!) که بچه بیاد بالاتر و سرش انقدر بالا باشه که بتونه موهاشو کوتاه کنه. خیلی شیک و مجلسی موهای پسرمونو همون طوری خشک کوتاه کرد. پسرمونم تو آینه دقت می کرد که آقاهه چیکار می کنه . البته هر کس هم میومد و می رفت، پسرمون باید حتما روشو برمیگردوند و نگاه می کرد که بدونه چه خبره دور و برش!

برگشتنی آقاهه گفت اجازه هست فلان چیزو بهش بدم. اصلا نمی دونستم اون کلمه چیه. گفتم چی؟ دوباره هم گفت، دید من بازم نفهمیدم. گفت بذار الان نشونت می دم. بعد دیدم یه دونه لیسک آورده. تشکر کردم و براش گرفتم.

با لباسایی مویی و لیسک به دست اومدیم بیرون. لیسکم انقدر به سر و کله اش و لباسش مالید که مویی شد! نگم که یه جا حتی به دیوار هم کشیدش دیگه . اصرار هم داشت با این وجود بخوردش! منم دیدم دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست!! گیر ندادم بهش. قشنگ شده بود یه پسر دهه شصتی .

رسیدیم ایستگاه نزدیک خونه دیگه ازش گرفتم، انداختم سطل آشغال. با اتوبوس هم آوردمش که یه کمی حواسش پرت بشه و کمتر بخواد بخوره لیسکشو!

بغل خونه مون دو سه تا قسمت مخصوص بازی بچه هست که هر کدوم مال یه سری ساختمون مشخصن ولی در و اینا ندارن. همه می تونن برن. اول بردمش همونی که مال همه است، یه سری وسیله ی شن بازی اونجا بود که مال بچه های همون ساختمونای دور و بر بود. همیشه میذارن همون جا. گذاشتم قشنگ شن بازی کنه. یه نیم ساعتی یا شاید هم بیشتر اون جا بودیم با هم. از اونجا اومد، خودش صاف رفت سمت اون یکی زمین بازی. گذاشتم بره. خودمم رفتم اونجا که ببینم چیکار می کنه.

یه سرسره داره که خیلی عاقلانه درستش کردن. به جای پله، یه تپه مانندی درست کردن. این جوری بچه ها توی هر سنی می تونن برن اون بالا. خیلی خوبه. آخه واسه سرسره های دیگه خیلی هاشون طراحی خوبی ندارن. خودت مجبور میشی با بچه بری بالا. چون بچه نمی تونه خودش تنهایی از پله هاشون بره بالا. بعد که میری، اون سرسره مناسب تو نیست که بخواین با هم سر بخورین. بچه رو ول می کنی، سریع تا میرسه پایین می خواد بیاد بالا، در حالی که تو خودت هنوز اون بالایی!! اونم اون پایین چسبیده به پله، تو نمی تونی بیای پایین! اصلا بساطی داریم بعضی وقتا باهاش!!

خلاصه، این سرسره خیلی محبوب منه! من میشینم اون کنار، پسرمون میره واسه خودش بازی می کنه. اونجا هم یه ساعتی بازی کرد. این وسط برادر کوچیک تر هم زنگ زد و با هم صحبت کردیم.

از پارک اومدیم خونه. یه شیشه شیر دادم دستش که مشغول باشه. بردمش حموم. یه دوش الکی گرفتمش که موها از روی سر و صورتش بره؛ بشه دهه نودی دوباره .

بعد بهش پیشنهاد دادم برنج بخوره. قبول کرد! البته در کنار شیرها!! برنج سرد شفته ی آلدی (آلدی اسم سوپرمارکتیه که برنجو از اونجا خریدیم. معمولا برنج هایی که از غیر ترکا بخریم، زود شفته میشن) رو از یخچال واسش درآوردم. خیلی با علاقه نشست یه عالمه خورد.

بعد اون نشست بازی کرد، من خونه رو جارو زدم. بعدم دوباره شیر خورد و خوابید . اینم یه روز جمعه ی ساده ی ما .

الانم من منتظرم که همسر ساعت 12 شب برسه، با هم شام بخوریم!


برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 19 خرداد 1397 ] [ 00:00 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080