X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


یاد قدیما افتادم که تقریبا همه ی پستام اسماشون بودن روزمره یا امروز و دیروز و اینا .

--

امروز سر ناهار کلی به مغزم فشار آوردم که موقع حرف زدن اشتباهی ضمیرهای مونث و مذکرو قاطی نکنم. آخه زبون اینا مونث و مذکر و خنثی داره، اونم واسه همه چیز. نه مثل انگلیسی که فقط واسه آدماست. مثلا واسه اینا قاشق مذکره، چنگال مونثه، چاقو خنثی! خلاصه، داشتیم حرف می زدیم، بوریس گفت منم آخر هفته ها میرم و میام (مثل همسر من یعنی). گفتم ئه. خب همیشه تو میری یا گاهی اون (مونث) میاد. گفت اون (مذکر) اسمش اووه (Uwe است). گاهی اون میاد. فهمیدم بوریس همجنس بازه. 

نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه کلا قیافه ی بچه های شرکتمونو که نگاه کنین، اصلا بهشون نمیاد که اینا درس خونده های درست و حسابی باشن و درست و حسابی کار کنن. البته بعضی هاشون خیلی هم خوبن ها. ولی بعضی ها رو واقعا من اگه تو خیابون می دیدم عمرا فکر می کردم همچین کارهای فنی ای بکنن.

مثلا یکی از بچه ها که من فکر می کردم منشی شرکته (و بعدا فهمیدم عنوان شغلیشو یه جورایی پروجکت منیجر می گن (البته کار دانشجویی می کنه ها)) کلا سر زانوهاش همیشه پاره است. از اون شلوارا می پوشه که خیلی پاره است سر زانوش. یعنی مثلا حدود 10 15 سانتی پاره است و از دو طرفش آویزون. رو سر و صورتش و دماغش و از اینا هم که از اون آهن پالاتیا داره که من اسمشونو نمی دونم.

یکی دیگه از بچه ها هم همین طور، تو دماغش از اون آهنا داره.

بوریس هم تو گوشش یه گوشواره ی کوچیک داره. البته بوریس یه کمی قیافه اش می خوره به اینکه اواخواهری باشه. اما خب آدم که نمی تونه از روی قیافه بگه حتما همین طوره. ولی خب تو این مورد خاص، این طور بود .

--

دیروز سر کار قرار بود یه چیزی رو تست کنم و نتایجش رو ارائه بدم. وقتی تست کردم، دیدم همه چی درست کار می کنه. حدود 77 تا سوال بود که همه شون درست جواب داده میشدن. البته کارم خیلی عجله ای بود و باید تا عصر آماده می کردم نتایجو. واسه همین فرصت دوباره نگاه کردن و اینا نداشتم. وقتی ارائه دادم توماس و مونی خیلی تعجب کردن. مونی بلافاصله چند تاشو به عنوان مثال گفت و گفت اینا اشکال دارن. اینا باید این طوری می بودن. بعد تست کرد رو سیستم خودش، دیدم راست میگه. انگاری من یه کاری رو اشتباه انجام دادم. جلسه به فردا منتقل شد و قرار شد من درستش کنم.

مشکل هم چیز خاصی نبود. من درست آپدیت نکرده بودم پروژه مو. خلاصه که امروز درست کردمو نتایج درست شد، یعنی غلط شد!! وقتی از 77 تا سوال، 20 تاش غلط بود، گفتیم خب الان معلومه که نتایج درسته . آخه سیستمی که همه چیش درست کار کنه که آدم نمی تونه داشته باشه .

حالا من باید این 20 تا غلط رو درست هم بکنم!!

--

مونی شخصیت عجیبی داره. آدم نمی تونه بهش نزدیک بشه. گاهی خیلی خشک و جدیه. میری ازش سوال بپرسی، خیلی راحت میگه نمیدونم باید چیکار کنی (نه که ندونه ها، منظورش اینه که خودت یه کاریش بکن. فقط یه راهنمایی های خیلی کلی می کنه)، یه وقت هایی خودش داره رد میشه می پرسه راستی فلان چیزو چیکار کردی؟ اگه مشکلی داری بگو.

ولی آنی خیلی خیلی شخصیت ساده تری داره، دختریه بسیار بسیار مهربون که حتما هر روز از من می پرسه در چه حالی؟ چه طور پیش میره و اینا. ازش هم که سوال بپرسی، واقعا هیچ وقت نه نمیگه.

اما وقتی فکر می کنم احساس می کنم شخصیت خودم به مونی شباهت بیشتری داره تا به آنی. کاش منم یه روز آنی می شدم .

--

دارم روی خودم کار می کنم که کمتر به خودم استرس وارد کنم. خدا رو شکر جو شرکت هم خیلی بهم کمک می کنه. مثلا دیروز که من یه چیزی رو اشتباه انجام داده بودم و نتایج خوب نبود، خیلی احساس بدی داشتم. فکر می کردم مثلا تقصیر منه و وقت همه رو تلف کردم و حتی وقت خودمو کل روز تلف کردم در حالی که پروژه اصلا آپدیت نبود و اینا. شب هم حتی استرس داشتم. صبح هم که از خواب پا شدم استرس داشتم. اما خب حداقل جو شرکت انقدر خوب بود که هی سعی بکنم به خودم بگم استرس نداشته باش. کار همینه دیگه. یه روزایی خوب پیش نمیره.

امروز که ارائه دادم خیلی حس بهتری داشتم. احساس می کنم کم کم دارم یاد می گیرم یا حداقل باید یاد بگیرم که این طوری باشم.

من از کارای نصفه و نیمه بدم میاد. ولی ظاهرا کارهای شرکت این مدلیه. فکر می کنم همه ی شرکت ها این مدلی باشن البته! من دارم روی یه موضوعی کار می کنم که اصلا روی یه برنچ دیگه است. بعد یهو بهم یه تسک میدن میگن اینو برو رو برنچ فلان اجرا کن. خب دو تا برنچو که آدم نمی تونه با هم روشون کار کنه. این میشه که عملا هی از این شاخه به اون شاخه می پریم. البته به نظر من همچین اولویتی هم ندارن که بگین اون کار خب اولویت بالاتری داره ها. ولی خب نمی دونم چرا این طوری می کنن. شاید بیشتر هدفشون اینه که من هنوز با سیستم آشنا بشم. یه کارو که شروع می کنم، می بینن یه کمی توش راه افتادم، میگن خب برو تسک بعدی!!

--

مبل و تخت و کمد و دراور رو سفارش دادیم. البته این سه تای آخر با هم بودن، یعنی یه ست کامل بودن. ولی هنوز خیلی چیزا مونده. باید تشک و یه رگال برای زونکن ها و پوشه ها و یه کمد برای توی راهرو و اگه شد یه کمد برای توی پذیرایی هم سفارش بدیم! خسته ام واقعا از این گشتن های اینترنتی. البته وقتی به گشتن حضوری فکر می کنم میگم گشتن اینترنتی خیلی هم خوبه اتفاقا!! والا! با بچه ی کوچیک آدم فقط باید بره پارک که بچه بره بچرخه!

دو تا لباس هم اینترنتی سفارش دادم که امروز رسیدن و هر دوشون بزرگ بودن. باید پسشون بدیم.

حالا باید دوباره دنبال لباس هم بگردم!

--

آخر هفته ی همسر خیلی خسته کننده بود دفعه ی پیش. تمام خونه رو تنهایی رنگ زد. من فقط می تونستم پسرمونو نگه دارم که شیرجه نره تو رنگا!! من اول گفته بودم درا رو هم رنگ بزنیم، اما الان پشیمون شدم. چون تازه فهمیدم درا رو برای رنگ زدن باید درآورد و زحمت داره. احتمالا فقط چهارچوبا رو رنگ بزنیم. البته اونم هر وقت همسر وقت داشت، نه لزوما قبل از اسباب کشی.

--

این آخر هفته علی هم میاد که برای اسباب کشی کمک کنه. یکی دیگه از دوستای همسر هم بهش پیشنهاد داده بود که بیاد اما خب قصد نداریم بهش بگیم که بیاد. چون هم کاری برای انجام دادن نداریم به اون صورت (همه چی رو سفارش دادیم و خودشون میان دیگه. فقط یه سری کارتنه برای بردن و یه لباسشویی.)، هم اینکه به نظر من بهتره روابطمون با این دوستامون زیاد نشه. البته اونا دوست دارن. اما خب ما زیاد راغب نیستیم، حداقل من.

همسر قبلا هم گفته بود که این دوستش اولویت اول خودشه. واسه همین یه وقتایی یه چیزی رو نمیگه، پنهان کاری می کنه و خلاصه یه شخصیت خاصی داره دیگه.

جالب اینکه بعد از حدود 4 سال، می دیدیمش. یه بار دعوتمون کرد برای عصر بریم خونه شون وقتی فهمید که ما اومدیم این شهر. آخه اونا توی یه شهر کوچیک حدود 20 30 کیلومتری اینجا زندگی می کنن. خلاصه، ما هم رفتیم. دم اومدن همسر داشت با دوستش در مورد ماشین و اینا صحبت می کرد. بحث قیمت بیمه شد و اینکه میشده ارزون تر بگیری یا نه و تو چه حالتی ارزون تره و اینا. همسر از دوستش پرسید ماشینت مدل چنده؟ اخه مدل ماشین برای بیمه اش مهمه. گفت 2016. بعد بحث ادامه پیدا کرد و قرار شد اون بنده خدا اسم اون جایی که ازش بیمه گرفته رو برای همسر بفرسته. بعد اون به جای اسمش، خود اون برگه ی بیمه شو یه عکس گرفته بود و فرستاده بود. همسر می گفت، نگاه کردم، دیدم نوشته مدل ماشین 2018 ه!!

من نمی دونم چرا بعضی ادما این جورین. مخصوصا که بعد از سال ها اولین برخوردش این طوری بود، من یه کمی خیلی پا پس کشیدم. آخه این کار اصلا نه شکسته نفسیه اسمش، نه تواضعه، نه هیچ صفت مثبت دیگه ای. نمی دونم واقعا چرا طرف این کارو می کنه. آخه بالاخره که طرف ماشینتو ببینه مشخص میشه مدلش 2018 ه!! چرا دروغ اخه؟

با خودم این طوری فکر می کنم که کسی که بدون هیچ دلیلی دروغ میگه، دیگه ببین اگه دلیل داشته باشه چه اتفاقی میفته.

خلاصه که حالا که قبلا یه بار دعوت شدیم، الان باید حداقل دعوتیشونو پس بدیم و یه بار دعوتشون کنیم. البته من از این بابت اصلا ناراحت نیستم، فقط دلم نمیخواد روابطمون خیلی زیاد بشه. دوست دارم در حد همون 3 4 ماه یه بار یه بار همو ببینیم. نه بیشتر.

--

پی نوشت: این سوءتفاهم پیش نیاد که من دچار خودبرتربینیم که میگم نمیخوام با این آدما رفت و آمد داشته باشم. چه بسا که این آدما بسیار هم بهتر از من باشن (که به احتمال خیلی زیاد هستن.). مهم اینه که من برای دوستیم معیارهایی دارم که این مدل رفتارها دقیقا خلافشه. واسه همین اصلا به صورت ناخودآگاه نمی تونم به این مدل آدما زیاد نزدیک بشم.

برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ] [ 23:49 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 88382