یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


بعد از مدت ها فرصتی شد که بیام بنویسم.

این روزا خیلی درگیر بودم. علاوه بر کارهای خونه و دردسرهای سفارش دادن و این چیزا، آنی هم دو هفته مرخصی بود و من باید به جای اون هم کار می کردم چون آنی مدیر پروژه است دیگه. کارا واقعا حجمش خیییلی زیاد شده بود. اصلا نمی رسیدم روی همه اش کار کنم.

یه مشتری جدید پیدا کردیم که یه بانکه. قبلا هم چند تا مشتری بانک داشتیم و من و آنی روی یکی از بانکا کار می کردیم، مونی و یکی دیگه از بچه ها روی یکی دیگه از بانک ها. حالا ما تا الان یه شعبه از این بانکمونو داشتیم. الان یه شعبه ی دیگه اش هم درخواست داده که براشون کار کنیم. حالا یه سری کارا رو طبیعتا اونا باید انجام بدن دیگه. مثلا بهشون یه سایت دادیم که مخصوص وارد کردن جواباس. بهشون گفتیم ما یه سری جواب پیش فرض داریم که خب با توجه به بانک قبلی و اینا بهتون داده میشه. اما شما هر جا که می خواین سیستم جواب دیگه ای برگردونه خودتون باید اضافه کنین که چی باید باشه جواب. یکی از وظایف من این بود که دو بار در هفته باید جواب هایی که اونا برامون می نویسنو تو سیستم وارد کنم، تست کنم، آپلود کنم رو سرور که اونا هم بتونن سیستمو با جواب های جدید تست کنن.

خب خود این پروسه به اندازه ی کافی طاقت فرسا هست. چون هر تست بین حدود ۲.۵ تا ۵ ساعت زمان می بره. یعنی برای اینکه دوشنبه و ۵ شنبه بتونم چیزی بذارم رو سرور هر دفعه کلی استرس داشتم. چون از طرفی اونا حق دارن تا ساعت ۱۶ جواب ها رو آپلود کنن. من همیشه مثلا صبح دوشنبه و پنج شنبه یه نسخه رو آپلود می کردم. حالا اگر این وسط از شانس من اونا میومدن ساعت ۱۵ یه جواب جدید میذاشتن، من مجبور بودم دوباره کل پروسه رو دوباره انجام بدم. اما خب اگر هم چیزی نمیذاشتن خوش به حالم شده بود و همون ورژن صبحو آپلود می کردم. خلاصه که مثلا همین امروز تا خود ساعت ۱۶ جواب جدید آپلود کردن و من الان در حال تست کردنشونم! امیدوارم که از اون زمانای ۲.۵ ساعته باشه تستم و بتونم قبل از خوابم آپلود کنم.

بعد این طوری هم نیست که بگین خب دیگه فقط جوابا تغییر کرده. پس فقط بحث انتظارشه. آخه من این وسط باید روی بهبود سیستم هم کار کنم دیگه. با کوچک ترین تغییری تو سیستم جواب ها کلی جا به جا میشن. مثلا  من الان دقیقا فقط یه شرط if تو کد اضافه کردم. تازه اونم چی؟ شرطش این بود که اگر کلمه فلان کلمه بود. باورتون نمیشه حدود ۱۵ تا به جواب های غلط سیستم اضافه شد، اونم تو جواب دادن به سوال هایی که اصلا اون کلمه ای که من توی if گذاشتم توشون نیست!!! حالا الان دوباره اون if محترمو پاک کردم تا همون جوابای قبلی رو لااقل بتونم بگیرم!

خلاصه که این از نبودن آنی! فردا که من نمی رم سر کار. از دوشنبه هم آنی برمی گرده و امیدوارم یه کمی کارم سبک تر بشه.

اما در کل انی بودنو دوست داشتم . تجربه ی جالبی بود.

یه بار هم باید به جای انی تلکو انجام می دادم. با توماس دوتایی انجام دادیم. توماس بهم گفت دختر معمولی ساعت ۱۱ قراره با فلانی صحبت کنیم. تو هم بیا که با هم صحبت کنیم. گفتم باشه. بعد که رفتیم تو اتاق که زنگ بزنیم بهش میگم منم قراره چیزی بگم یا قراره فقط در جریان باشم؟ میگه نه دیگه! تو قراره قسمت خودتو کلا توضیح بدی که چیکار کردی توی این دو هفته و این حرفا!! هیچی دیگه. خدا رو شکر به خیر گذشت. اینم در نوع خودش تجربه ی خیلی خوبی بود. تو همون حدود یه ساعت خیلی چیزا یاد گرفتم. مثلا یکیش این که یه کاری رو خانومه انتظار داشت که ما هرچه سریع تر انجام بدیم. منم دستپاچه شدم. گفتم سعی می کنم واسه امروز انجام بدیم. ولی توماس درست بعد از من خیلی با طمانینه در مورد کار و پیشرفت کار برای خانومه توضیح داد و گفت پس ما برای چهارشنبه یه نسخه ی جدید آپلود می کنیم. خانومه هم قبول کرد! فهمیدم اصلا ادم نباید جلوی مشتری خودشو ببازه یا کم ببینه یا فکر کنه باید حتما همین الان کاری که طرف میگه رو انجام بده. بعد هم که قطع کردیم توماس میگه ببین برات دو روز وقت گرفتم. سر فرصت کاراتو انجام بده. واقعا کار هول هولکی همیشه یه جاش می لنگه. آدم باید یه زمان واقع بینانه ای از مشتری بخواد. نباید به خودش فشار بیاره. وگرنه کیفیت کار حتما کم میشه. و واقعا هم ما اون دو روزو لازم داشتیم. تازه همون چهارشنبه هم تازه ظهرش تونستیم کارو تحویل بدیم. از بس که این وسط هی اتفاقات غیرمترقبه میفته و یه بار بخش فنی کارش لنگه، یه بار کد مشکل داره. خلاصه هر دفعه یه مشکلی بود دیگه.

--

به هر حال بدم نمیاد آنی بمونم . الان می فهمم چرا انی همیشه سرش شلوغ بود و من فکر می کردم چرا تقریبا همه ی کدو میده من بنویسم. چرا خودش هر وقت نگاش می کنم داره کار جانبی می کنه. الان می بینم واقعا اون کار جانبی متاسفانه همیشه از بخش اصلی که بهبود سیستمه بیشتره!!!

--

از کار تیمی شرکتمون شدیدا راضیم. واقعا تا الان هیچ وقت این قدر کار تیمی قشنگ ندیده بودم. تمام اعضای شرکت جوونن و باحوصله. خیلی جو خوبی داره شرکتمون. گاهی فکر می کنم یه سال که کار کردم از این شرکت برم یه جایی که حقوق بالاتری داشته باشم. اخه شرکت های بزرگ به نسبت شرکت های استارت آپ خییییلی بیشتر میدن. یعنی من اگه الان توی یه شرکت بزرگ کار می کردم حداقل باید ۱۰ ۱۵ هزار یورو در سال بیشتر می گرفتم! تفاوتش واقعا فاحشه. ولی باز گاهی با خودم فکر می کنم چی واسم ارزشه؟ فقط پول؟

سر تاگس موتر پسرمون فهمیدم آدم وقتی یه چیزایی رو تجربه می کنه تازه می فهمه چقدر بعضی چیزا ارزش دارن. اون تاگس موتر اولی نزدیک تر بود به محل کارم و من راحت می تونستم ۴۰ ساعت تو هفته کار کنم. اما الان راهش خیلی دوره پسرم و من به توماس گفتم که من هفته ای ۳۸ ساعت کار می کنم و حقوقمو هم به اندازه ی ۲ ساعت کمتر کردم. اما اصلا ناراحت نیستم. واقعا یه قطره اشک پسرمون خیلی بیشتر از این حرفا می ارزید. الان که می بینم تاگس موتر به این خوبی داره که این قدر مهربونه، که این قدر پسرمون دوسش داره و هر روز با خنده میره و با خنده میاد. وقتی مقایسه اش می کنم با تاگس موتر قبلی که حتی یه بار تو عکس هایی که فرستاد من نتونستم خنده رو رو لبای پسرمون ببینم، وقتی یاد چهره ی پسرمون میفتم وقتی می بردمش که بهم می چسبید و وقتی می گرفتمش که قیافه اش همیشه دمق و ناراحت بود، واقعا می فهمم چقدر خوب بودن آدما خودش ارزش داره.

آدمای این شرکتمون هم خیلی خوبن. واقعا خیلی. تمام بچه ها مهربون و صمیمین. حس خیلی خوبی نسبت به شرکتمون دارم. امیدوارم زودتر بزرگ بشه. و داره هم میشه البته . تو همین جولای که یه نفر اومد. الان هم دنبال استخدام چند نفر دیگه ان. ولی متاسفانه متقاضی خوب ندارن مثل اینکه. یعنی توی اون فیلد تخصصی ای که اونا می خوان الان براش استخدام کنن اون شخصی که می خوانو هنوز پیدا نکرده ان.

البته یه مصاحبه همین چند روز پیش داشتن. دیگه نمی دونم نتیجه اش چی میشه.

--

چند روز پیش سر ناهار بحث در مورد دستشویی بود!! اینجا ظاهرا کسی حالش بد نمیشه که راجع به این موضوعا صحبت کنن سر ناهار . چریل می گفت ما تو یه خوابگاهی زندگی می کردیم که دو تا سرویس داشت. بعد یه بار بچه ها گفتن بیاین جلسه بذاریم ببینیم چطوری اینا رو استفاده کنیم، اتاقی جدا کنیم یا دختر-پسری. کلا ده نفر بودیم که از اون سرویسا استفاده می کردیم. می شد بگیم مثلا ۵ تا اتاق این ور از این یکی استفاده کنن و ۵ تا اتاق اون ور از اون یکی یا اینکه بگیم دختر از این یکی استفاده کنن و پسرا از اون یکی. موقع بحث بچه ها پیشنهاد دادن که دختر-پسری جدا کنیم. یکی از پسرا گفت من موافق نیستم چون من آدم تمیزیم .

--

امروز داشتم با برادر کوچیک تر صحبت می کردم. می گفت با خواهرخانومش اینا که صحبت می کرده (اونام آلمانن) گفتن بهشون گفتن اجازه ندارین چمنای خونه تونو آب بدین. اونا یه خونه ی حیاط دار بزرگ دارن خارج از شهر. دلیلش هم اینکه امسال تو آلمان کم آبیه. من تا وقتی نگفته بود که نمی دونستم و دقت نکرده بودم. ولی وقتی ازم پرسید تو شهر شما چطوریه؟ بارون میاد یا نه، تازه دقت کردم که اتفاقا همین چند روز پیش یه چیز عجیبی دیدم اینجا. از این دستگاه هایی که دورمی زنه و چمنا رو آب میده (اسمشو بذاریم دستگاه چمن آب ده مثلا؟ ) گذاشتن و دارن یه جایی رو آب میدن. چمنا مال یه محوطه ایه که مربوط به یه گروه ورزشیه فکر می کنم. این اولین بار بود که من تو آلمان می دیدم دارن با همچین چیزی چمنا رو آب میدن. اینجا اصلا چیزیو آب نمیدن از بس که بارون میاد. ولی خب من اصلا به ذهنم نرسید که می تونه اینجا هم کم آبی باشه. حالا دیگه کاملا می تونم تصور کنم الان ایران چه خبره!! اگه قرار باشه اینجا کم آبی باشه، احتمالا مردم ایران دیگه باید از ایران کوچ کنن!

--

تقریبا تمام چیزایی که خرید کرده بودیم اومد. فقط دو تاش مونده که ما خونه نبودیم و بردن دادن به یه جای دیگه که باید بریم بگیریم. البته بقیه رو هم ما خونه نبودیم و داده بودن به کیوسک جلوی خونه! ولی خب اونا رو از کیوسکیه گرفتم.

--

باید حتما یه پلوپز بخریم. این طوری نمیشه. قابلمه هایی که خریدیم خیلی کوچیکن واسه مهمونی. علاقه ای هم نداریم باز بریم قابلمه بخریم. دیگه الان ۴ ۵ تا قابلمه داریم که به خاطر induktion نبودن به درد نمی خورن و باید بازنشسته بشن. دلمون نمیاد باز دوباره پول بدیم واسه قابلمه.

--

نمی دونم گفتم بهتون یا نه این مورد بالایی رود. گاز این خونه ی جدید با induktion (تو فارسی میگیم گاز القایی یعنی؟ احتمالا چیز خاصی نمی گیم چون نداریمش اصلا!) کار می کنن. واسه همین باید قابلمه هایی هم که براش می خریم induktionی باشن که شانس ما هیچ کدوم از قابلمه های قبلیمون به جز یکی این طوری نبودن. دلیلش هم اینه که ما خیلی دنبال قابلمه ی نچسبیم اینجا. ولی اینجا قابلمه هاشون اکثرا نچسب نیست. قابلمه هایی هم که induktion داشته باشن اکثرا از همون بچسبان!! ما چون توی قابلمه می خواین برنج و اینا درست کنیم و ممکنه ته بگیره برامون مهمه که قابلمه نچسب باشه. اما خب اینا قابلمه رو برای سوپ و چیزای آبدار استفاده می کنن. واسه همین مشکلی ندارن که نچسب نباشه. واسه همین ما عملا فقط یه دونه قابلمه ی مناسب واسه ی این یکی خونه داشتیم.

حالا خدا رو شکر که قابلمه ها هم اومدن و از خوردن تخم مرغ و حاضری و اینا راحت شدیم!!

--

دیروز از سر کار اومدم، خیلی گرسنه ام بود. دو تا تخم مرغ نیمرو کردم واسه خودم. پسرمون اومد گفت منم می خوام. نشوندمش روی صندلیش. گفتم بذار اول به پسرمون غذا بدم. بعد خودم می خورم. کل دو تا تخم مرغو خورد!! فقط اون تهش که یه کمی ته گرفته بودو خوشش نیومد. این در حالی بود که قبل از رسیدن از مغازه ی نزدیک خونه واسش نون خریده بودم و نصفشو خورده بود. تو راه هم یکی دو تا بیسکوییت خورده بود! طفلکی تو راه هرچی کافه و رستوران و اینا می دید با دست نشون میداد می گفت غذاااا، غذاااا! فکر کنم خیلی گشنه اش بود .

--

دیشب خیلی بد خوابید پسرمون. هی بیدار میشد. قشنگ هر یه ساعت حداقل یه بار بیدار می شد تا ساعت ۱۲ اینا. تا اینکه اون موقع بالاخره خوابید. صبح هم البته ساعتیا ۴ ۵ بیدار شد. یه علتش اینه که الان میذاریمش تو اتاق خودش. هنوز خوب عادت نکرده به نبودن هیچ کس پیشش. صبح بعد از ساعت ۴.۵ اینا که برای نماز بیدار شده بودم، مثل همیشه دوباره خوابیدم. با صدای گریه ی پسرمون بیدار شدم. یه نگاه به ساعت انداختم. ۷:۰۴ بود!!! ما باید قطار ۷:۱۳ رو می گرفتیم!! اول با خودم گفتم خب حالا ده دقیقه امروز دیرتر می رسم دیگه. تفاوتش فقط ده دقیقه است. مهم نیست. خیلی عجله نکنم. شیشه ی پسرمونو پر از شیر کردم که بخوره. وقتی شیر می خوره راحت میشه لباساشو عوض کنم و کفش بپوشونمش. تندتند پوشوندمش. دیدم همین طوری بگذره، اگه بدوم میرسیم به قطار. بغلش کردم و دویدم. وقتی رسیدیم شاید ۲۰ ثانیه بعدش قطار اومد . همچین آدم آلمانیزه شده ی سروقتیم من .


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 01:16 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080