یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


کلا تو فاز قانون جذب و این چیزا نیستم. ولی چریل و آنیکا و ربه کا به نظرم مهربون ترین بچه های شرکتن. اینو از قبل بهش اعتقاد داشتم. از وقتی اومدیم تو شرکت جدید یه ورم چریل می شینه، یه ورم آنیکا. بعد از آنیکا هم ربه کا. الان می تونم اعتقاد داشته باشم من از بس خوبم خودم خوبا رو جذب کردم. خیلی هم خوبه. مگه نه؟ .

--

یه شامپو بدن خریدیم جدیدا روش عکس راکن داره ولی به نظرم عکس راسو براش مناسب تر بود بس که بدبوئه .

--

پسرمون ۵ ۶ روزی هست اسمشو یاد گرفته. ازش می پرسی اسمت چیه؟ قشنگ میگه. فقط گاهی وقتا سوالی میگه که تاییدش کنی آره درسته، همینه اسمت .

--

توماس اون روز ایمیل زده (به مدت دو هفته مرخصیه) که ۳۰ ام و ۳۱ ام آگوست قراره مشتری بیاد شرکت و اینا. بهتره شرکتو تا اون موقع خوشگل کرده باشیم. لطفا کابینتا و فرشا و اینا رو سفارش بدین هرچی لازم داریم. الانم دیگه دیره واسه چک کردن اینترنتی و اینا. بکی هم که مسئول این چیزا بود یه مدتی نبود و مرخصی بود و تازه امروز اومده. واسه همین قرار شد بچه ها برن ایکیا و خرید کنن و بیان. سر ناهار بچه ها داشتن صحبت می کردن. یه جلسه ای هم مثل اینکه یه تعدادی از بچه ها دارن هفته ی دیگه. مارکوس داشت می گفت من پس هفته ی دیگه ماشین میارم که بریم ایکیا. مونی گفت تو میخوای بیاری؟ آخه من فلان روز در هر صورت باید ماشین بیارم واسه جلسه ای که داریم. کاش می شد یه جوری تنظیم کنیم که هر دومون تو یه روز ماشین نیاریم دیگه.

خلاصه آخرش که فکر کنم جور نشد و در هر صورت هردوشون ماشین میارن اون روز. چون از نظر زمانی زمان ایکیا رفتن و اون جلسه ای که دارن یه جوری تداخل دارم. اما میخوام بگم فرهنگو داشته باشین! همین! حتی الامکان نمی خواد حتی ماشین آوردن اجباریشون هم طوری باشه که تو یه روز دو نفر ماشین بیارن در حالی که میشده یکیشون نیاره.

--

۲۹ آگوست Strategieplantag داریم. یعنی اون روز قراره بشینیم با کل شرکت صحبت کنیم در مورد چشم اندازه مثلا شیش ماهه تا دو ساله ی شرکت. که قراره چیکار بکنیم و چه پیشنهادایی داریم و اینا. این جوریه که نصف روزو میشینیم با هم صبحونه می خوریم و راجع به این موضوع صحبت می کنیم و بعدش هم با بچه ها میریم تفریح. توماس گفته ایده هاتونو هم آماده کنین برای اون روز. ولی از صحبت های بچه ها به نظر میاد اون قدری که برای نیمه ی دوم روز دارن برنامه می چینن،‌واسه نیمه ی اول برنامه ندارن .

 

[ دوشنبه 29 مرداد 1397 ] [ 16:43 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080