یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

فقط میتونم بگم خاک بر سر بلاگ اسکای که هر چی متن بلندبالاتو که تو گوشی نوشتی کپی میکنی فقط همون چند خط اولو می نویسه برات!! نمیدونم واقعا باید چیکارش کنم.

--

گفته بودم که اینترنت نداریم و از یه استیک اینترنت زغالی استفاده میکنیم دیگه. همسر که اینجا بود اون سیم کارته رو هم انداخته بود روی گوشیش که دو تا سیم کارت میخوره چون اینترنت گوشیش تموم شده بود. اگر یه وقتی لازم داشتیم میتونستیم بندارگزیم توی استیک و استفاده کنیم. ولی خب همسر یادش رفته بود قبل از رفتنش سیم کارتو بذاره و الان همون اینترنت زغالی رو هم ندارم!
--
اسباب کشی خیلی راحت و در عرض چهار ساعت توسط همسر و علی انجام شد! آخه چیزی نداشتیم دیگه. فقط یه سری کارتن بود و خرت و پرت هایی مثل کالسکه و اینا.
--
دوشنبه اسباب کشی شرکت بود. البته وسایلو شنبه یه شرکت اسباب کشی واسمون آورده بود اما خب باید بازشون میکردیم و اینا.
دوشنبه من اولین نفر بودم بعد از توماس. دیگه کم کم شروع کردیم به پهن کردن فرشا و جا به جا کردن میزا. منم شروع کردم به کار کردن بعد از اینکه یه میزو گذاشتیم رو یه فرش تا بقیه بیان و ببینیم میزا رو چطور بچینیم.

چند تا میز سفارش داده بودن که همون دوشنبه اومدن و بچه ها سریع بستنشون و جا به جاشون کردیم.

خدا رو شکر از فلوریان دور شدم .
البته هنوز به اون شکل بچه ها جای ثابت ندارن. چون هنوز یه میز دیگه قراره بیاد و احتمالا دوباره جا به جا میشیم.
--
کارمون تو شرکت سبک تر شده. منم الان دارم یه سری چیزا رو از آنی یاد میگیرم. چون آنی قراره دو هفته بره مرخصی و من باید به جاش همه ی کارا رو بکنم. یه سری تلکو هم بود که من نگرانشون بودم ولی امروز آنی گفت که اونا رو توماس خودش انجام میده یا با هم انجام میدین. چون من به تنهایی اطلاعاتم واسش کافی نیست. یعنی مثلا می پرسن پروژه جچطور پیش میره و آدم باید گزارش کاملی بده از شرایط کار.
--
امرو ز تو شرکت صبحانه رو با هم خوردیم. توماس دیروز ایمیل زد به همه که فردا میریم خرید و صبحانه رو با هم میخوریم. اونایی هم که نمیان خرید اسباب کشیو تموم کنن.
صبح خودش با چریل رفت خرید. فکر کنم وقتی من نبودم دیگه هماهنگ کرده بودن که کی یا کیا برن خرید.
خلاصه، اونا رفتن و ما هم ظرفای آشپزخونه رو گذاشتیم تو کابینتا و الان تقریبا شرکت سرپا شده.
صبحونه ی من هم که مثل همیشه بود! کره و مربا!
یه تیکه پنیر برداشتم خیلی بدمزه بود. احساس میکردم مزه ی نفت میده!!
بقیه شو کره و مربا خوردم.
بچه ها سر نیز گفتن نمی دونم کی کی پنیر و مارمالاد میخوره یا پنیر و نوتلا. همه شون یه جوری تعجب کردن که انگاری خیلی ترکیبش بدمزه میشه. آوایس گفت پنیر و مارمالاد؟ گفتن آره. گفت خیلی مسخره است خوردنش؟ گفتن آره. گفت ولی من میخورم. خیلی هم با علاقه میخورم .
بعدم گفت که یه پنیر خودشون دادن که پنیر زنجفیلیه. نمیدونم چه جوری نیشه ولی به نظرم بد نباشه. دوست دارم یه بار امتحان کنم.
--
سر میز فلوریان به من گفت میشه دون برتسلو بدی به من؟ منم کل ظرف نونو گرفتم جلوش که خودش برداره. یه بارم بوریس گفت میشه به من یه موز بدی؟ من باز کل ظرفو گرفتم جلوش. احساس کردم تعجب کردن. فکر کنم تو فرهنگ آلمانی میشه دست زد به چیزی که میدی به طرف ولی خب تو فرهنگ ما خیلی پسندیده نیست دیگه. اون جوری من موزو وردارم دستمالی کنم بدم که خوب نیست که خب .
--
چند روز پیش قرار یود یه سری سرمایه گذار احتمالی بیان شرکت. ساعت چند دقیقه مونده بود به هشت که ر زدن. منم وگدرو باز کردم. نگاه کردم دیدم یکی داره با ماشین میاد. گفتم حتما از بچه هاس دیگه. نمیدونستم کی قراره بیاد. توماس اومد مرسید کی بود؟ گفتم نمیدونم ولی با ماشین بود. رفت نشست سر جاش تو قسمتی که منتظر مهمونا بود. آدریان گفت ناراحت نشو. ساعت هشت قراره سرمایه گذار بیاد. یه کم استرس داره توماس. خودش ادامه داد آخه تو فرهنگ آلمانی خوب نیست آدم زودتر از قراری که گذاشه بیاد. باید سر ساعت بیاد. حالا اون موقع ۵ دقیقه به هشت بود!!
الان میفهمم چرا همیشه تو قرارای دانشگاهمون یا حتی قبل از شروع جلسه ی هفتگی تا ۵ دقیقه با وقتش هیشکی نبود. یهویی همه سر و کله شون پیدا میشد!!
--
یه کارمند جدید قراره واسمون بیاد از اول جولای. یکی دیگه هم بود که خودش رد کرده بود. گفته بود نمیاد. طرف اتریشی بود. گفته بود با توجه به شرایط خانوادگیم و اینکه دو تا بچه دارم نمیتونم الان بیام اونجا کار کنم. از جمله دلایل دیگه اش هم این بود که تو این شرکت خیلی خانوم کار میکنن. واسم جالب بود این حرفش. از طرفی باید به طرف حق داد. همون طور که خیلی از خانوما حس خوبی ندارن جایی کار کنن که اکثریت آقان برعکسش هم هست. ولی از طرفی البته نمیدونم چرا وقتی یه خانومی جایی کار کنه که اکثریت آقان یه جوری تحسین هم میشه اما برعکسش فکر میکنم برعکس باشه!! البته شایدم حس من غلطه ها. ولی خب کلا جواب طرف بزام خیلی سوالا ایجاد کرد.
--
یه سری متقاضی دیگه هم داره شرکتمون که دارن بررسیشون میکنن واسه استخدام. به نظر میاد شرکتمون تو سن رشده .

--

اون روز که مسابقه ی ایران بود (البته مسابقه ی اخر نه) من لایو چک میکردم با بی بی سی نتیجه رو. گاهی هم از همسر می مرسیدم که رفته بود مسابقه رو ببینه. اون روز که با علی بودیم داشتم توماشین میگفتم که خب اینترنت  که نداریم. تلویزیون هم که نداریم. من فقط مسابقه ها رو آنلاین چک میکنم. همسر گفت تلویزیون که داریم!! یعنی من این قدر از تلویزیون خونه استفاده نکرده بودم که اصلا توجه نکرده بودم میتونم با تلویزیون نگاه کنم!! حتی همون موقع ها که لایو از همسر می پرسیدم جی شد به ذهن همسر هم نرسیده بود که بهم بگه رو مبل نشستی رو به روتو نگاه کن!!! یه تلویزیون اونجا هس!!
خلاصه، مسابقه ی آخرو آدم واری دیدم.
امروزم مسابقه ی آلمانو دیدم. فکر کن قهرمان دوره قبل حذف شد!  چیزی که برام جالب بود واکنش بازیکناش بود. به نظرم اگه تونستین بعدا تو اینترنت چند دقیقه ی بعد از سوت پایانو برای بازی ایران و آلمان نگاه کنین. واکنش متفاوت بازیکناش واسه من خیلی جالب بود. نمیگم کدوم بهتر یا بدتره ها. ولی واسم جالب بود که قهرمانای دوره ی قبل با ناراحتی و بغض تو دور اول زمینو ترک میکردن. ایرانی هایی که هیچ وقت تا حالا نرفته ان دوره ی بعد با کلی گریه و زاری. واقعا نمیدونم علتش چیه. ما متفاوت بزرگ میشیم یا چی؟ اگه اتفاقی که واسه آلمان افتاد واسه ما افتاد چه واکنشی داشتیم؟
--
صادقانه بگیم بازیمونو که نگاه کنیم اصلا حرفه ای بازی نمیکنیم. اما خب روش بازیمون طوریه که نتیجه ی نسبتا خوبی میگیریم و این اصلا بد نیست. اما من بیشتر از همه واسه این ناراحت شدم که این بازیکنایی که این همه تلاش کردن و تا یه قدمی صعود رفتن خیلی حسرت بزرگی واسشون میمونه. آخه فرصت جبران ندارن. یعنی نمیتونن بگن خب دفعه ی بعد بیشتر تلاش میکنیم. عمر ورزشی ورزشکارا خیلی کوتاهه متاسفانه و مثلا کسی که الان ۲۵ سالشه واسه بازی بعد دیگه احتمالا زیادی پیر شده و دیگه تو تیم نیست. حالا یه سری ها مطمئنا هستن اما خب خیلی ها هم دیگه نیستن و این حسرت واسه همیشه باهاشون میمونن.
اما خب مایی که بیرون گود نشستیم خیلی راحت میتونیم بگیم ان شاالله سری بعد .
--
امروز از چریل پرسیدم مسابقه ساعت چنده؟ گفت شیش. قراره با بچه ها تو شرکت ببینم مسابقه رو.
اومدم نشستم تو خونه منتظرم بازی شروع بشه. رو گوشیم گوگل زده آلمان کره صفر صفر دقیقه ی ۵۷ :|. هیچی دیگه صلواتی به روح چریل فرستادمو تلویزیونو روشن کردم!!
--
راستی تا حالا نون و موز خوردین؟ امروز سر صبحانه دیدم بوریس خورد! گفتم امتحان کنین. شاید خوشمزه بشه! البته با نونی مثل  kürbiskernbrötchen نه با نون ماشینی . هرچند من بزم خوشبین نیستم که خوشمزه بشه .
[ چهارشنبه 6 تیر 1397 ] [ 23:11 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080