از مدرسه


بچه ی خواهر کوچیک تر برای تحصیل اومده ایتالیا.

چند روز قبل از اومدنش، خواهر کوچیک تر یه بار زنگ زده بود. می گفت مثلا خرجش چقدر میشه هر ماه و اینا. بهش می گم رو فلان قدر حساب کن. از اون ور همسرش یه چیزی میگه که من متوجه نمیشم. خواهر کوچیک تر ازم می پرسه الان حساب کردی چی بخوره که این عددو گفتی؟ گوشتم می تونه بخوره؟

--

خواهر کوچیک تر داره صحبت می کنه باهام، خونه ی مامانه. میگه داشتم با فلانی (بچه اش) صحبت می کردم. خوب بود. ویدیویی هم صحبت کردیم. رفته بودن با دوستش تخم مرغ و سوسیس خریده بودن، سوسیس- تخم مرغ بخورن.

مامانم از اون ور داد می زنه بگو خب همونو سوسیسشو یه بار بخور، تخم مرغشو یه بار .

--

باور کنین از مامان من صرفه جوتر تو دنیا پیدا نمی کنین!

مثلا خیاطی می کرد، پارچه هایی که اضافه میومد رو هیچیشو دور نمی ریخت. حالا اونایی که بزرگ بودن، می گفتیم آره خب، خوبه که نگه داره آدم. باهاش یه لباس بچه ای، لباس عروسکی، چیزی میشه درست کرد. ولی اون کوچیکای مثلا دو سانت در پنج سانتم مامان من نمینداخت! میگفت اینا رو اول میکشم روی گاز که کثیف میشه، بعد میندازم تو سطل آشغال .

یه بشقابی یه بار ترک خورده بود، میگم مامان اینو بندازم دیگه؟! میگه نه، بذار باشه، یه وقتی مثلا یه بشقاب سبزی اضافه میاد، میخوام همین جوری بذارم تو یخچال، اینو به عنوان درش می ذارم روش!

نمی دونم بگم کالسکه ی برادر بزرگترو نگه داشته بود واسه نوه هاش یا دیگه همون بالایی ها بسه .

و این طوری بود که وقتی موقع مکه اش نبود و ما داشتیم همه چیو میریختیم دور، داییم که سر رسید و دید ما کیف مهدکودک برادر کوچیک تر رو داریم میریزیم دور، گفت الان اگه مامانت بود می گفت خب زیپشو که درآر که .

خلاصه، هر چیزی تو خونه ی ما یه چرخه ی حیات بسیااار طولانی داشت و داره!

--

هنوزم با اینکه سال هاست اینجاییم، گاهی وقتا چیزایی می بینم از آلمانی ها که برام جدید و جالبه و واقعا به این فکر می کنم که واقعا با ما فرق دارن.

یه نمونه اش این که آلمانی ها خیلی خیلی زیاد این طورین که تمرین ها رو به صورت یه ورقه به بچه میدن. یعنی، بچه ها فقط یه کتاب کار ندارن؛ بلکه، هر روز تمریناشونو به صورت کاربرگ می گیرن. در کنارش یه کتاب هم دارن که تقریبا همیشه تو مدرسه میذارن و خونه نمیارن. این کاربرگ ها هم زیادن واقعا.

نکته ی جالبی که اینجا وجود داره اینه که زیر همین کاربرگا، منبعشو زده. منبع ها هم مختلفن. هر باری مال یه سایتی یا حتی یه وبلاگیه (یعنی؛ فکر نکنین، میرن از جاهای معتبر و سایت های مخصوصی اینا رو دانلود می کنن). برای من جالبه که می بینم برای چهار تا تمرین ساده ی 5 + 8 و 12-3 هم براشون مهمه که منبعش ذکر بشه.

--

پسرمون یکی از شلوارای ورزشیشو -که تازه هم خریده بودیم- تو مدرسه گم کرده بود. اون روز خودم رفتم تو باهاش. یه خانمی رود دیدم از مسئولای مدرسه. گفتم ببخشید، چیزای گم شده/ پیدا شده رو کجا میذارن؟ یه جا بهم نشون داد که نبود. گفت ببین، برو همون قسمت لباساشونو نگاه کن. بچه ها خیلی وقتا این ور اون ور میندازن، ولی همون دور و براس.

رفتم اون ور، معلمشون گفت میتونم کمکتون کنم؟ گفتم والا پسرمون خیلی چیزا گم کرده (یه کاپشن بود که دنبالش می گشتم، یه شلوار ورزشی و یه بطری). گفت اینجا یه دونه هست. رفتیم با هم توی کلاس. نگاه کرد، گفت نه، این شرته. گفتم بده ببینم. نگاه کردم، دیدم اونم مال پسر ماس . گفتم من دنبال این نبودم، ولی اینم مال پسر ماس. بعد اومد بیرون، دوباره اون بغلو نگاه کرد، گفت یه چیزی هم اینجاس. گفتم بده بده، اون کاپشنشه. اون یکی شلوارشم پیدا کردم!

داشتم می رفتم، اون خانم اولیه گفت پیدا کردی وسایلشو؟ گفتم حتی یکی بیشتر از چیزی که دنبالش می گشتم .

--

تو مدرسه ی پسرمون یه برنامه ای گذاشته بودن که کسایی که بچه هاشون سال بعد می خوان برن مدرسه، بیان مدرسه رو ببینن. از قبل هم تو گروه زده بودن که چه کارهایی به کلاس ما محول شده و پرسیده بودن کی می تونه کمک کنه و چیزی بیاره و اینا.

دیدم من که اهل درست کردن کیک و این چیزا نیستم، نوشتم من برای کمک میام.

امروز، نصف روز مرخصی گرفتم و رفتم برای کمک. تو راه به پسرمون گفتم من امروز با تو میام مدرسه. میدونست از قبل که میخوام کمک کنم. گفت همه ی مامان میان؟ گفتم نه، هر کس که خودش خواسته. میگه خب قراره چیکار کنی؟ گفتم نمی دونم، شاید باید مثلا کیکا رو جا به جا کنیم و آماده کنیم برای اونایی که میان و اینا. میگه خب چرا گفتی تو کمک می کنی؟ گفتم خب قشنگه دیگه. یه کار بزرگی انجام میشه، تو هم یه کمیشو انجام دادی، تو هم سهم داشتی و اینا.

بعد رفتم پسرمونو گذاشتم مدرسه. دیدم اون قدری نیست که برگردم خونه و دوباره بیام. اون موقع هم زود بود که هنوز بخوام برم تو. گفته بودن ساعت نه بیاین. نشستم تو ماشین و با لپ تاپم که آورده بودم یه کمی کار کردم و ساعت یه ربع به نه تقریبا رفتم تو.

بعد که یه کم حمالی کردم و آب میوه ها و آبا رو جا به جا کردم و اینا، تو دلم گفتم الان این چه کاریه من انجام میدم؟ چقدر من بدم میاد از کار تدارکاتی. چیه الان همین؟ من اصلا برا چی به این بچه گفتم آدم لذت میبره از این کار؟ الان این چه لذتی داره؟ همینو اگه برنامه ریزیشو انجام بده آدم، مدیریتش کنه، یه چیزی؛ چیه واقعا کاسه و بشقاب جا به جا کردن و کیک بریدن؟!!

و واقعا اونجا احساس ندامت کردم که به پسرمون راستشو نگفته بودم. چون واقعیت این بود که شاید نیم درصد دلیل اینکه تو این برنامه شرکت کردم، این بود که شرکت کرده باشم، 99.5 درصدش دلیلش این بود که میخواستم وقتی میرم اونجا پسرمون خوشحال بشه که مامان "اون" اومده مدرسه (بچه ها خوشحال میشن با همین چیزا)، که با معلماش بیشتر بتونم صحبت کنم، که فعالیت داشته باشم تو کارای مدرسه، که خبر داشته باشم تو مدرسه چی به چیه و کی به کیه، که مسئولای مدرسه شو بیشتر بشناسم، که اونا هم منو بیشتر بشناسن. والا، وگرنه که چه لذتی؟ چه دوغی؟ چه کشکی؟

--

وقتی رفتم تو مدرسه، اولین نفری که دیدم یه خانمی بود که داشت همون کاغذکشی های خوش آمدید و اینا رو آویزن می کرد. گفتم من برای کمک اومدم، گفت مرسی که اومدین و بفرمایید.

یه ساعت بعد فهمیدم همون خانمه مدیر مدرسه بوده (آخه آقای مدیر امسال بازنشست شد و میدونستم که مدیرشون عوض میشه ولی خب ندیده بودمش تا الان).

از در راهرو که رفتم تو، بچه های کلاس پسرمون نمی دونم کجا قرار بود برن که اومدن بیرون و بعضی هاشون منو دیدن. شروع کردن داد زدن که حسنننن، حسنننن، مامانت اومده. مامان حسنننن اومده، مامان حسننن اومده. یعنی؛ اگه پری دریایی میدیدن انقدر تعجب نمی کردن که از دیدن من تعجب کردن!

مدیونین اگه فکر کنین پسر مام نه اومد یه سلامی کنه، نه یه علیکی!

بعد از اینکه کیکا رو آماده کردیم و کم کم موقع اومدن خانواده ها شد، گفتن ببرین بیرون بچینین. بردیم چیدیم.

این وسط، بچه های بیچاره زنگ تفریحشون شد و اومدن جلوی میزا واستادن و آب دهنشونو قورت دادن! خدا رو شکر این زنگ تفریحشون 5 دقیقه بیشتر نبود.

تو همون زنگ تفریح، من چون دوست نداشتم از نزدیک این مواجهه رو داشته باشم با بچه ها که هی بهشون بگم متاسفم، کیکا برای شما نیست، اصلا نرفتم بیرون. از پنجره ی اتاق - که طبقه ی همکف بود- ولی نگاهشون می کردم. یه دختره اومد گفت تو مامان حسنی؟ گفتم بله. گفت حسن خیلی شاگرد خوبیه. و بعدم دوید و رفت. انگار رسالت خودش می دید که بیاد اینو بگه. بچه ها خیلی ماهن واقعا .

--

موقع تقسیم کار، گفتن تو می خوای کجا باشی؟ گفتم من غیر از قهوه، هر جایی می تونم باشم. فقط چون قهوه نمی خورم، بلد نیستم باید چیکار کنم.

من و یه نفر دیگه شدیم مسئول کیکا. دو تا مادر دیگه هم شدن مسئول نوشیدنی. مسئولای مدرسه هم بودن و یه عده از بچه های کلاس چهارمی هم مسئول راهنمایی کردن والدین بودن، مخصوصا اونایی که دیرتر میومدن و از اول برنامه نبودن. این بچه ها لباس خاص پوشیده بودن که متمایز باشن از بچه های عادی مدرسه.

بعد که کیکا رو والدین و بچه هاشون اومدن گرفتن، این بچه ها هم اجازه داشتن که بیان کیک بگیرن. به اینا هم دادیم.

ولی تک و توک که بچه های دیگه میومدن، می گفتیم شرمنده. شما اجازه ندارین.

یه دختره اومد و بهش گفتیم نمیشه. یه دختره اومد، گفت دوستم گفته براش بگیرم. گفتیم دوستت هم جزو کمک کننده هاست؟ گفت آره. گفتیم کدومه؟ همون دختر اولیه رو نشون داد. گفتیم نمیشه. بعد یکی دیگه شون اومد یه کیک خواست. می دونستیم که برای همون دختره می خواد ( و نه برای خودش) ولی دیگه بهش دادیم. چون به قول یکی از مامانا، به هر حال، اون دختره یه جوری این کیکو می گیره، حالا ما الان سخت بگیریم و هی بگیم نشون بده و نه و فلان.

--

آخرش که دو سه دقیقه به زنگ آخر خورد مونده بود و هنوز کیک مونده بود، به اون یکی مامانه که با من مسئول کیکا بود گفتم میخوای اینا رو نصف کنیم تا به بچه های بیشتری برسه. الان زنگ می خوره. گفت آره. رفت چاقو آورد، کیکای بزرگو نصف کردیم.

کلی بچه اومدن و کیک و بیسکوییت گرفتن.

ولی واقعا خیلی بامزه بودن. بعضی ها تو همون شلوغی که همه داشتن کیک برمیداشتن میگفتن من پول ندارما. می گفتیم وردار، مجانیه. بعضی ها یکی می گرفتن، یکی دیگه هم می خواستن. یکی رو من بشقابو جلوش گرفتم تا برداره، تو اون دو سه ثانیه ای که اومد فکر کنه که کدومو برده (شاید ده تا چیز توی بشقاب بود)، بشقاب خالی شد و یه دونه موند و - خدا رو شکر- آخری رو برداشت.

--

این وسط، من خودم هی دوست داشتم بخورم، ولی گفتم بذار اول همه بیان و بخورن. این جوری درست نیست. ما به بچه ها نداده یم، گفتیم مال خانواده هاس.

خلاصه، خانواده ها اکثرا اومدن و رفتن. این وسط یکی یه کیک می خواست، خانمه که اومد بده، کیکه افتاد رو میز. اینم یکی دیگه به طرف داد. من گفتم این کیکه رو من بخورم، میزا رو که درست قبلش دستمال کشیده بودیم و تمیز بود. آقا من خوردم، انقدرررر بد مزه بود که اصلا هر چی بگم، کم گفته ام. بو یا شایدم مزه ی گوشت و پیاز و ادویه میداد، اونم انگار ادویه ای که مال فرهنگ ما نباشه و من دوست نداشته باشم. کیک بودا. ولی نمی دونم طرف قبلا تو ظرفش یه غذای گوشتی درست کرده بود. اصلا انقدرررر مزه اش و بوش توی دهنم بد بود که بعدش کیک دیگه ای خوردم، ولی بازم مزه اش نرفت. تو راه خونه، بعد از یکی دو ساعت، هنوز حس عق زدن و بالا آوردن بهم دست داد! اصلا نمی دونم این چی بود من خوردم خداییش!

--

این وسط مسطا، یه دونه کاپ کیکم واسه پسرمون کش رفتم و گذاشتم تو جیبم (جزو جیره مون بودها).

بعد که عصری رفتم پسرمونو از همون قسمت بعد از مدرسه شون بردارم، میگه برا من کیک برداشتی؟ میگم بله. فکر کنم رانت خواری از همین جاها شروع میشه ها .

--

من واقعا به درد بعضی از شغلا نمی خورم.

یکی از کیکا رو من برش زدم. اوایلش یه کمی خیلی کلفت بریدم، بعد گفتم انگاری بقیه نازک تر بریده ان. سعی کردم نازک تر ببرم. بعد که به آخراش رسید، گفتم خاک به سرم، مردم واسه اینا پول میدن. حالا یکی کوچیکه، یکی بزرگه. هی تا آخرش می گفتم خدایا، از من راضی باشن، من یادم نبود اینا پولیه، الان به ازای پول یکسان، یکی کم می گیره، یکی زیاد. خیلی عذاب وجدان گرفتم.

بعد که کیکا رو بردیم بیرون و گفت پولی نیست، فقط دل به خواهی می تونن صدقه بدن، خیلی خوشحال شدم خداییش.

--

برگشتنی، رفتم، دیدم پسرمون کاپشنشو جا گذاشته باز! اونو ورداشتم. دیدم یه شلوار ورزشی دیگه ام اونجا افتاده. دیدم اونم مال پسر ماس!!! براش آویزن کردم رو جالباسیش.

حالا هممممه ی اینا هم روی یه نیمکت بوده ان ها!! من نمی دونم چه جوری وقتی بهش می گیم بگرد، میگه گشتم، نبود!

فردا همین بچه ها بزرگ میشن، توییت می کنن چه جوریه که مامانا بلدن چیزا رو پیدا کنن ولی ما نگاه می کنیم نیست !

--

من اصلا اهل میوه نیستم. اگه همسر بیاره، من می خورم، وگرنه، من نهایتا مثلا موز و زردآلو و گیلاس و انگور و این چیزا رو برم خودم از تو یخچال بخورم. میوه ی پرزحمت هم اصلا نمی خورم اگه قرار باشه خودم پوست بکنم .

اون روز همسر اومده تو آشپزخونه، میگه یه بار تو یه میوه نیاوردی برا ما.

پسرمون از اون ور داد می زنه چرااااا چرااااا، یه بار آورد .

خوشحالم که پسرمون حافظه اش خوبه. من خودم همون یه بارم یادم نمیاد .


نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر


چند وقتیه یه کاری رو میخوام انجام بدم و خودم بلد نیستم. برای آموزشش باید هزاران یورو پول بدی. یه جا پیدا کردم با کلی منت که ما کار رو برای مادرهای بچه دار آسون کرده یم و کلاس های ما آنلاینه و مناسب خانم هایی که بچه دارن و فلان، نوشته بود "فقط ماهی 699 یورو".

این در حالیه که همین کلاس ها و دوره ها برای دانشجوها نه تنها رایگانه، بلکه مشاوره ی تک به تک میدن به دانشجوها.

میخواستم نصیحتتون کنم اگر دانشجو هستین، از هررر امکاناتی که دانشگاهتون بهتون میده، استفاده کنین. برین تو سایت دانشگاه، ببینین چیا داره. هر چی کلاس و ورک شاپ مجانی میذاره، برین. نگین الان کار دارم، الان تز دکترام هست، حالا باشه اینو تموم کنم. بعد این امکاناتو جای دیگه پیدا نمی کنین.

اگه کلاس میذاره چطوری رزومه بنویسیم، برین. اگه کلاس میذاره، چطوری کاورلتر بنویسیم، برین. اگه کلاس میذاره چطوری بعدا کار پیدا کنیم، برین. اگه کلاس میذاره چطوری با آدمای شرکت های دیگه/دانشگاه های دیگه/موسسات دیگه ارتباط پیدا کنیم، برین.

همه ی همین چیزایی که به ظاهر محتوای علمی ندارن و بیشتر جنبه ی اجتماعی دارن، فردا هزار بار بهتر و بیشتر از یاد گرفتن مطالب علمی کمکتون نمی کنه.

--

برای همین کمک گرفتنا و اینا، به یه دانشگاهی ایمیل زدم که تا خونه مون یه ربع اینا راهه. چون با فرض اینکه کمکم بکنن و اجازه بدن من از امکاناتشون استفاده کنم، خب برای من با بچه ی کوچیک مقدور نیست که بخوام برم یه شهر دور که دانشگاهش بزرگتر باشه. منم یه فاخ هوخشوله پیدا کردم (تقریبا معادل دانشگاه علمی-کاربردی که خب از نظر سطحش توی آلمان، به طور کلی از جایی که عنوان یونیورسیتی داشته باشه، پایین تر حساب میشه) و ایمیل زدم، گفتم من همچین چیزی لازم دارم. دانشجوی شما نیستم؛ دکترامو هم توی فلان شهر گرفته ام و حتی فارغ التحصیل شما هم نیستم. آیا به من این خدمات رو میتونین بدین؟

همون روز خانمه ایمیلمو جواب داد و برای همون روز و یکی دو روز بعدش، بهم پیشنهاد داد که یه میتینگ بذاریم. منم میتینگ همون روز رو قبول کردم و توی میتینگ دیدم یه آقایی اومد و خود اون خانمه نیومده بود.

آقاهه کلی کمکم کرد و قرار شد بعدا من باز دوباره باهاش تماس بگیرم.

اون روز دوباره باهاش تماس گرفتم و گفتم اگه میشه دوباره میتینگ بذاریم. دوباره برای همون روز بهم میتینگ داد.

به همسر میگم، ببین؛ این بنده خدا الان منتظر نشسته؛ از خدا شه که یه نفر بیاد بهش مراجعه کنه. تو دانشگاه های خوبش هم بچه ها سراغ این جور چیزا نمیرن، این که توی یه دانشگاه در پیته که دیگه هیشکی بهش مراجعه نمیکنه (ولی خود آقاهه کارشو بلد بود و راهنمایی های خوبی کرد).

میتینگو باهاش رفتم و صحبت کردم. حرف از یه چیز دیگه شد. گفت اتفاقا ما اومدیم یه کلاس اختصاصی برای فلان چیز برای دانشجوهای دکترا گذاشتیم و برنامه ریزی کردیم. حدود چهل تا دانشجوی دکترا داریم. بهشون گفتیم که همچین چیزی داریم. ولی حتی یه دونه شون، حتی یه دونه شون، به ما فیدبک نداد که علاقه داشته باشه توی این کلاس ها شرکت کنه. نمی دونم میگن ما خیلی سرمون شلوغه یا چی. من خودم دکترا ندارم.

واقعا خیلی ناراحت شدم. هم آقاهه رو کاملا درک می کردم، هم اون دانشجوها رو. و برامم مثل روز روشن بود که اون دانشجوها الان دقیقا میگن ما سرمون شلوغه و حالا تزمونو بنویسیم، بعدا فلان کارو می کنیم، بعدا این، بعدا اون. ولی بعدا پشیمون میشن.

خلاصه که از من به شما نصیحت، اگر هنوز دانشجویین یا حتی توی شرکتی هستین که بهتون امکان استفاده از یه سری امکانات رو میده، حتما استفاده کنین. خیلی از چیزایی که توی دوران دانشجویی، مثلا بهتون ارائه میدن با صد یورو، پاتونو از دانشگاه بذارین بیرون، باید براش پنج هزار یورو پول بدین.

اگر چیزی رو با خودتون فکر می کنین که به دردتون نمی خوره ولی دانشگاه داره ارائه میده، حداقل، اول یه سرچ بکنین، ببینین اگه دانشجو نباشین، همون دوره رو بیرون با چه مبلغی می تونین برین. بعد تصمیم بگیرین که اون دوره رو شرکت بکنین یا نه.

یه چیز دیگه رو هم بهتون بگم، دانشگاه ها - حداقل توی آلمان- خییییلی امکانات دارن. ما اون موقع ها بلد نبودیم سرچ کنیم، بلد نبودیم توی سایت دانشگاه بچرخیم (فکر می کردیم مثل ایران، سایت هاشون آپدیت نیست و حالا مگه چی داره؟ چهار تا خبر که نمی دونم رئیس دانشگاه رفته به دیدار کی کی و از این چیزا دیگه). من الان که تو سایت دانشگاه ها می چرخم می بینم اوووه، چقدر امکانات دارن؛ چقدر کلاس های مختلف میذارن؛ چقدر پشتیبانی های مختلف علمی و اجتماعی و حقوقی و حتی مادی (مثل وام دادن) دارن.

خلاصه که ای که دستت می رسد، کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار.


پذیرش لیسانس

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.