-
روزمره/عید
چهارشنبه 13 فروردین 1404 07:52
شروع امسال - گوش شیطون کر- شروع خوبی بود برامون. سر فرصت سبزه مونو سبز کردیم، هفت سینمونو چیدیم، لباسامونم پوشیدیم و آماده شدیم تا عید بشه. به پسرمون عیدی دادیم. البته؛ یه مقداریشو پیش پیش خرج کرد! یه چیزیو که خیلی دوست داشت بخره، بهش گفته بودم هر وقت عیدی گرفتی، با پولای عیدیت بخر. از اونجایی که می خواست اسباب بازیش...
-
از خاطرات عید
سهشنبه 12 فروردین 1404 20:33
اول از همه، عیدتون مبارک. دیگه انقدر دیر نوشتم که باید دو تا عیدو با هم تبریک بگم . عیداتون مبارک باشه :). -- میخواستم یه پست نیمه تموم دیگه رو ارسال کنم، ولی به نظرم اومد اینو اول بنویسم. این عید یه کمی - برای من حداقل- بیشتر حال و هوای عید داشت چون پسرمون عیدی گرفت از ما، عیدی گرفت از دوستامون، هفت سین چیدیم، برای...
-
از مهمونی و کار و همه چی
پنجشنبه 30 اسفند 1403 00:14
رفته بودیم خونه ی دوستامون؛ دو تا خانواده ی دیگه هم دعوت بودن. یکیشون می گفت مدرسه ی دخترم ایمیل زده بود یه بار بهمون که یه اتفاقی افتاده جلوی مدرسه که ما بابتش معذرت می خوایم و متاسفیم که بچه ها هم شاهد ماجرا بوده ان و ما رفتارهای نژادپرستانه رو تحمل نمی کنیم و از این حرفا. حالا قضیه چی بوده؟ اینکه مدرسه قبلا ظاهرا...
-
از کتاب ها
شنبه 25 اسفند 1403 13:48
دو تا کتاب خوندم تو این مدت. یکی مغازه ی خودکشی بود. نمره اش هفت از ده بود برام. خیلی متن سلیس و روونی داشت. موضوعشم جالب بود. در مورد یه خانواده بود که لوازم خودکشی میفروختن، مثل سم و طناب و ... و مردمو به خودکشی تشویق می کردن. اما از یه جایی به بعد، یه بچه ی دیگه توی خانواده به دنیا اومد که مثل بقیه فکر نمی کرد و...
-
از همه چی
شنبه 18 اسفند 1403 10:07
یه بنده خدایی سال ها پیش یکی دو سال آلمان بوده و خوشش نیومده و برگشته ایران. چند ماه پیش برادر کوچیک تر گفت که پشیمون شده و تصمیم گرفته که دوباره برگرده. از آشناهای برادر کوچیک تر بود. ازش پرسیدم چطوری قراره بیاد؟ گفت با جعل مدرک و قرارداد صوری کاری و اینا. گفتم من که خوشبین نیستم. این جور آدما همه کلاه بردارن. گفت...
-
سمینار مدیریت اختلافات
سهشنبه 14 اسفند 1403 20:17
این جمله رو آخرش اضافه کردم. بچه ها، من نمیخواستم بیام کل سمینارو بنویسم. میخواستم فقط جالباشو بنویسم. ولی بعد دیدم من عملا کلشو نوشتم :). -- یه سمینار شرکت کردم توی شرکتمون در مورد مدیریت اختلافات. کلا چیز جالبی بود ولی جالب ترش برام این بود که یه بار که اون اوایل یه بحثی بود در مورد یواخیم که دو تا از بچه ها بهش...
-
از اتفاقات روزمره
پنجشنبه 9 اسفند 1403 21:45
بابت اون برنامه ی ورزشی ای که پارسال تو مدرسه برگزار شد و پسرمون به خاطرش talentpass گرفت، چند وقت پیش یه ایمیلی زدن به کسایی که این تلنت پس رو گرفته بودن که 5 6 تا برنامه برای ورزش های مختلف داریم که بچه ها رو دقیق تر بررسی کنیم. هر کدومو دوست دارین، ثبت نام کنین. من همه رو برای پسرمون ثبت نام کردم. ولی اولیشو...
-
از همه چی
شنبه 4 اسفند 1403 12:19
این همشهریمون که اومده بود، می گفت با هم خونه ایم - که ایرانی نیست- اومدیم یه چیزی درست کنیم. من پیشنهاد دادم و با هم شله زرد درست کردیم و خیلی هم خوب شد. شب دیدم شله زردی که درست کردیمو استوری کرده، نوشته Kurkuma-Reis (برنج زردچوبه ای) . میگه رفتم در اتاقش گفتم این چیه نوشتی؟ من اون همه زعفرون زدم تو این دسر. بعد تو...
-
بقیه و مسابقه
شنبه 27 بهمن 1403 00:15
یه مهمونی دیگه که یادم رفته بود بنویسم، اومدن شایان اینا بود. بعد از مدت ها، بالاخره اونا اومدن خونه مون. فکر کنم از وقتی بچه ی دومشون به دنیا اومده بود (که سه سالشه) نیومده بودن. خودشون توی گروهمون - که تقریبا غیرفعاله- نوشتن که همو ببینیم اگه شد، ما هم دعوتشون کردیم. حالا اون روزی که می خواستن بیان، نشسته بودیم...
-
بقیه ی آن چه گذشت
جمعه 19 بهمن 1403 23:10
خب، بالاخره طلسم شکسته شد و اومدم نوشتم! پست قبلی رو صد سال پیش نوشته بودم، ولی انقدر هی برنامه پیش اومد و مهمون بازی شد که نشد ادامه شو بنویسم. بعد که چند بار اومدم ادامه بدم، بلاگ اسکای نذاشت. بعدش باز من وقت نداشتم! ضمن اینکه تو فاصله ی حدود ده دسامبر تا 17 دسامبر، شمردم، یازده بار رفتم دکتر! دیگه اصلا نای دکتر...
-
بخشی از آن چه گذشت!
سهشنبه 16 بهمن 1403 17:16
خیلی وقت پیش میخواستم بیام بنویسم. ولی هی نشد. یعنی؛ انقدر هی مهمونی تو مهمونی شد که نشد بیام بنویسم! الان دیگه از اون مهمونی ها فقط یه خاطره ی کمرنگ یادمه خودم . اون زمان قصد داشتم بیام کلی از جزئیاتشون بنویسم. ولی خب! از قبل از کریسمس باید شروع کنم. چندین تا مهمونی دعوت شدیم قبل از کریسمس و خودمونم یه مهمون داشتیم....
-
از کتاب ها
شنبه 22 دی 1403 15:23
هوووف، بالاخره دارم این پستو منتشر می کنم! صد سال بود تو چرک نویسام بود!! -- کتاب بچه های خانه ی خانم پرژگین رو تموم کردم. من اصلا دوسش نداشتم. برا من نمره اش سه یا چهاره از ده. شاید برای سن نوجوانی خوب بود، نمیدونم. کتاب، در مورد یه سری بچه هایی بود که هر کدوم یه توانایی خارق العاده و خاصی داشتن. توی نظرسنجی ها، خیلی...
-
باقی مونده های پارسال!
شنبه 22 دی 1403 14:42
این پستو خیلی وقت پیش نوشته بودم، هی نشد که پست کنم. الان پستش می کنم چون بعدش می خوام چیزای دیگه ای رو بنویسم که خودش به اندازه ی یکی دو تا پسته :). -- وقتی از خونه ی قبلی دراومدیم، صاحبخونه بهمون یه برگه داد که توش حساب و کتاب کرده بود ما چقدر پول آب و گاز و اینا دادیم و چقدر مصرف کردیم. نوشته بود ما باید حدود ۳۰۰...
-
از مهمونی و کار
دوشنبه 26 آذر 1403 00:11
بابای این دوستمون که قرار بود براش پول بریزیم، به همسر دوباره پیام داده بود که شیش هزار تا لازم نیست بریزین و 2500 تا کافیه. بعد یه حساب داده بود که به این بریز، باز گفته بود نه، به این بریز. خلاصه، آخرش همسر زنگ زد به خود دخترشون و صحبت کرد. گفت نه، همون 2500 تا کافیه. برا تمدید ویزام لازم دارم که باید نشون بدم به...
-
از بقیه
یکشنبه 18 آذر 1403 11:33
بچه ی خواهر کوچیک تر از اواسط سپتامبر اومده ایتالیا. با خودشم حدود 7500 یورو آورد. همون اوایل رفت یه لپ تاپ و یه گوشی و یه تبلت اپل خرید. یه بار زنگ زدم بهش رفته بود کنسرت، یه روز رفته بود ونیز، یه بار اومد آلمان، برا خودش پیتزا می خرید از بیرون. خلاصه، خوش می گذروند. من یه بار که با خواهر کوچیک تر حرف می زدم، بهش...
-
از همه چی
شنبه 17 آذر 1403 10:50
دیروز پسرمونو برای یه ورکشاپی ثبت نام کردم. یه ورکشاپ مجانی حضوری بود که کلا دو ساعت بود. فرم ثبت نامش برام جالب بود. غیر از اسم و فامیلی، یه سوال داشت که جواب دادن بهش اجباری بود و پرسیده بود بچه چطوری برمی گرده خونه؟ گزینه هاش اینا بود: خودش اجازه داره برگرده، با دوستاش برمی گرده، خودمون باید ورش داریم. با اینکه این...
-
کنفرانس مونیخ
جمعه 16 آذر 1403 23:39
قطار خودم ساعت 8.5 بود تقریبا. ولی از اونجایی که قطارهای آلمان همیشه تاخیر دارن، تصمیم گرفتیم من یه ساعت زودتر راه بیفتم که با خیال راحت برسم و تاخیرم لحاظ کرده باشم! و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این کارو کردم! با قطار 7.5 راه افتادم. متاسفانه، چون قطار خودم نبود، عملا من صندلی رزروی نداشتم. یه جا نشستم. تقریبا دو...
-
از فرهنگ آلمانی
یکشنبه 11 آذر 1403 14:20
در ادامه ی پست قبل، یه نمونه دیگه یادم افتاد. جدیدا فروشگاه ادکا یه دستگاه هایی آورده که میتونی خودت باهاش بارکد رو اسکن کنی. هدف، احتمالا (!) این بوده که وقت آدما کمتر گرفته بشه برای تو صف واستادن و کار کارمندا هم کم بشه. ما دفعه ی اول برداشتیم و آخرش هم نوشت که میتونی بری جلوی دستگاه پرداخت کنی. و رفتیم و خیلی خوب...
-
کند پیش میره ولی پیش میره، پیش میره ولی کند پیش میره!
جمعه 9 آذر 1403 13:11
بعد از مدت ها که اینجا دیگه همه چی برامون عادی شده و من دیگه نمیام مثل ده سال پیش بنویسم اینو دیدم تو آلمان برام جالب بود و اون یکی عجیب بود، گفتم بیام یه کمی از برداشتم از زندگی تو آلمان بگم براتون. همین عنوانی که نوشتم، خلاصه ی زندگی و کار و همه چی تو آلمان بود! تو آلمان همممه چی خیییلی لاک پشتیه، خیلیییی. مثالشو...
-
از زندگی
چهارشنبه 7 آذر 1403 19:24
این دوستای جدیدی که پیدا کرده ایم، دو تا دختر دارن که دو قلوئن و کلاس اولن. چهره هاشون با هم متفاوته. یکیشون بامزه تره. دیدم با مامانش داره حرف می زنه، مامانش داره بهش میگه جسممون میمونه برای زمین و میریم یه سرزمین دیگه و اینا. خیلی هم با حوصله داشت صحبت می کرد. دخترش یه کمی باهاش حرف زد و رفت. بعد که رفته، میگه این...
-
از همه چی
یکشنبه 4 آذر 1403 20:57
کلاس اسپانایی داره پسرمون. طرف ازش می پرسه غذای موردعلاقه ات چیه. پسر ما از من می پرسه مامان، شله زرد چی میشه به اسپانیایی؟!! آخه من چی بگم؟ هر چی هم میگم مامان ولش کن، بگو پیتزا اصلا، قبول نمی کنه؛ اصرار داره که باید جواب درست بده ! ولی خداییش به این فکر کردم که چه بسیار کلاس زبان ها که ما به دلیل نداشتن کلمه یا...
-
مسافرت کوتاه
جمعه 25 آبان 1403 11:47
یه خانواده اینجا هستن که خوبن و باهاشون جوریم نسبتا. با هم زیاد جایی میریم. آخر هفته ها اکثرا با همیم، یا ما خونه ی اوناییم یا اونا خونه ی ما یا با هم بیرونیم! ما به مناسبت تولد پسرمون میخواستیم بریم پراگ که همسر بهشون گفته بود و اونام گفته بودن ما هم میایم. دیگه اون هتل قبلی رو کنسل کردیم و با اینا دوباره هتل گرفتیم...
-
بازم کار و مدرسه
دوشنبه 21 آبان 1403 20:13
میرو برای میتینگ با پیتر و بقیه، ارائه رو قرار بود آماده کنه. یه روز دیدم مستقیم فرستاده برای پیتر و من و آندره رو سی سی کرده. آنیکا - منشی پیتر- به من پیام داد که این ارائه با هماهنگی شماست دیگه؟ گفتم نه اتفاقا. من همین الان با میرو صحبت کرده ام و بهش گفته ام که چرا برای من نفرستاده. گفت اشکالی نداره، پیتر الان...
-
مدرسه/زندگی
شنبه 19 آبان 1403 09:25
یکی از دوستای همسر، مامانش فوت کرد بود. همسر میگه فرداش، سر کار ناراحت بود که فلان برنامه رو (نمی دونم کنسرت بود، چی بود) نمی تونه بره چون با یه سری کارای اداری به خاطر فوت مامانش تداخل داره! -- (اینم نمی دونم گفتم یا نه) یکی دیگه از همکاراشم که دورادور میشناخت، همسر سابقش کشته بود. آقاهه آلمانی بود و خانمه...
-
یه کم از چیزایی که توی پروژه ی بلژیک یاد گرفتم
چهارشنبه 9 آبان 1403 00:44
- تا جایی که میتونین کار رو درون سپاری کنین. برون سپاری گرچه ممکنه ارزون تر دربیاد، ولی در دراز مدت باعث وابستگی شما به اون شرکت میشه. و اون وقت، اونا با هر قیمتی بخوان کالاشونو به شما میفروشن، و شما چون جایگزینی براش ندارین، مجبورین ازشون بخرین. (من راجع به پروژه ی خودمون حرف میزنم ولی واضحه که این در مورد کارهای...
-
پراکنده
پنجشنبه 3 آبان 1403 19:31
اون بحثی که در مورد زن دوم و این بحثا بود تو پست قبل، سر این بود که خواهر بزرگتر میگفت یکی اومده بود با شوهرش مطب. آقاهه اومده بود به من میگفت من میخوام این خانمو عقد کنم. یه نامه بنویس که شما تضمین میکنی این خانم میتونه سه تا بچه برای من بیاره!!! بعد داشت میگفت که این بنده خدا، زن دومش قرار بود باشه. حالا من نمیدونم...
-
از همه چی
یکشنبه 22 مهر 1403 23:42
علی چند روز پیش اومد خونه مون با دوست دخترش. خدا رو شکر، پسرمون زیاد صحبت نکرد و سوتی ای نداد. یه بار که خودمون خونه بودیم و صحبت میکردیم، اسم دوست دختر قبلی علیو میگفت!! سعی کردیم روشنش کنیم که الان اسم طرف یه چیز دیگه اس . -- علی میگه بهش گفته ان ۷۰ تا بودجه هس برا فلان کار. علی از طرف آفر گرفته ۵۸ تا. بقیه شو علی...
-
از همه چی
شنبه 14 مهر 1403 17:53
با همسایه ی رو به روییمون روابط خوبی داریم. یه خانم مسن و خیلی خوش اخلاق و خوش روئه. منو یاد مامان بزرگم میندازه؛ مخصوصا که مچ پاش هم کلفته مثل مامان مامانم و حتی یه بار یه شلواری پاش کرده بود که گل های ریز کوچولو داشت و رنگ شلوارشم تیره بود، تو مایه های بنفش تیره یا شایدم قهوه ای. مامان بزرگ منم شبیه همین شلوارا رو...
-
اینو باید جدا پست میکردم!
جمعه 6 مهر 1403 22:02
خیلی چیزا هس که باید بیام بنویسم. ولی فعلا تو حالت نفس حبس شده ام، باید نفسم درآد و به سلامتی بگذره این بخش پروژه تا بتونم بیام بنویسم. ولی این یکیو نمیتونستم بعدا بنویسم، گفتم یه وقت یادم نره، خیلی حیفه: گفتم که قرار شده آندره و اشتفی برن هفته ی بعد بلژیک، ببینن چیکار میشه کرد. حجم آشفتگی اشتفی و آندره قابل وصف نیست....
-
کار و غیره
دوشنبه 2 مهر 1403 22:57
چند روز پیش که آندره ارائه ی بلژیکی ها رو شنیده بود و بودجه ی درخواستیشونو، فرداش با من صحبت کرد و نظر منو پرسید و منم گفتم متعجب نیستم از بودجه ی ذکر شده. مگه شما چیز دیگه ای فکر می کردین؟ که خب دیدم اینا خیلی تصورشون پرت بوده. و الان باید کمیته تشکیل بشه و فلان. آندره انقدر آشفته بود که نمی تونم توصیفش کنم. همون روز...