از اتفاقات روزمره


بابت اون برنامه ی ورزشی ای که پارسال تو مدرسه برگزار شد و پسرمون به خاطرش talentpass گرفت، چند وقت پیش یه ایمیلی زدن به کسایی که این تلنت پس رو گرفته بودن که 5 6 تا برنامه برای ورزش های مختلف داریم که بچه ها رو دقیق تر بررسی کنیم. هر کدومو دوست دارین، ثبت نام کنین.

من همه رو برای پسرمون ثبت نام کردم. ولی اولیشو متاسفانه نتونست بره، چون مریض بود. دومیشو رفت ولی چیز خاصی نبود. عملا هیچ بررسی ای نبود. فقط یه ساعت رفت فلوربال (Floorball) بازی کرد.

وقتی اومد، گفت دوست داشته. ولی من خیلی علاقه ای ندارم که توی این کلاس ثبت نامش کنم چون بچه هایی که بودن رو نپسندیدم. ما تقریبا 20 دقیقه زود رسیدیم و من تو رختکن با پسرمون نشستم تا نوبتشون بشه. بچه هایی که اومدن، همه شون مدل رفتاریشون خیلی خشن بود و به قول ما بچه هاش شر بود! همدیگه رو هل می دادن، درو می بستن که اون یکی وارد رختکن نشه و پشت در وای میستادن. دو تاشون ادای سیگار کشیدن درمیاوردن. کلا دیدم بچه های جالبی به نظر نمی رسن. حالا حتی اگر بخواد بره فلوربال هم باید براش یه جای مناسب تر پیدا کنم.

چند روز پیش یکی دیگه از برنامه های همین سری بود که مربوط به دوچرخه سواری بود.

این یکی برنامه اش خیلی بهتر بود. قشنگ مدیر اون بخش اومده بود، از قبل یه سری از این کلاهکا آماده کرده بودن که روی زمین بچینن و به بچه ها بگن از بینشون حرکت کنین؛ رمپ گذاشته بودن که بگن از روش برین. خلاصه، برنامه شون خوب بود و مخصوص همین بچه های تلنت پسی بود. اون فلوربال، این طوری بود که بچه های تیم فلوربال که همیشه میان بازی می کنن، بودن. ما هم اضافه بر سازمان وارد شده بودیم. ولی این نه؛ یه برنامه ی مخصوص بود. کلا هم 4 تا بچه بیشتر نبودن.

متاسفانه پسر ما تو این ورزش یا چهارم میشد یا سوم. البته؛ من از قبل می دونستم که این جوری میشه و بهش تاکید کرده بودم که هیچ رقابتی در کار نیست؛ هر بچه جدا دیده میشه؛ اگه مثل بقیه نبودی هم اشکال نداره و فقط هدف اینه که ببینی این ورزشو دوست داری یا نه. آخه آلمانی ها خیلی دوچرخه سوار میشن. ولی ما همه جا رو با ماشین میریم. و حدس می زدم که به خوبی بقیه نباشه.

تکنیکایی که تست می گرفت هم واقعا سخت بود. از یه سطح شیب داری باید میرفتن بالا که اگه به من می گفتن، من اصلا همون جا انصراف می دادم، می گفتم من اصلا بازی نمی کنم! ولی طفلکی پسرمون رفت. یکی دو بارم افتاد و چشاش اشکی شد از بابت اینکه نمی تونه. من اومدم برم جلو، دیدم خود مدیر دپارتمانشون خیییلی آروم و مهربون، رفت جلوش نشست که هم قدش بشه، گفت همه چی اکیه؟ حالت خوبه؟ اتفاقه دیگه، میفته، اشکالی هم نداره. بعد که مطمئن شد حالش خوبه، فرستادش که دوباره امتحان کنه.

دیگه منم نرفتم جلو که قضیه زیاد احساسی نشه. دیدم حالا که راه افتاده، بذار ادامه بده.

اتفاقا ازش یه فیلمم گرفتم وقتی که همون مرحله رو درست رد کرد که بعدا بهش نشون دادم که با یکی دو بار تمرین، بالاخره تونست.

از بین چهار تا، یکی واقعا خیلی حرفه ای بود. قشنگ معلوم بود که از اوناس که هشت سالشه ولی شیش هفت ساله داره دوچرخه سواری می کنه . شاید تعجب کنین، ولی واقعا بچه های آلمانی از یک و نیم، دو سالگی دوچرخه دارن! یه دوچرخه هایی هست اصلا رکاب نداره. بهش میگن Laufrad. لاوفن (laufen) یعنی راه رفتن و Rad یعنی چرخ یا همون دوچرخه. یعنی؛ یه دوچرخه ای که خودت قراره راه بری! بچه های کوچیک، به محض اینکه راه رفتنو یاد می گیرن، یه دونه از اینا بهشون میدن، میگن با این راه برو. اولاش که واقعا باید راه برن باهاش. کم کم که بزرگتر میشن، می شینن روی زینش و یه کمی تند تند می دون و بعد یه کمی پاشونو ورمیدارن که لذت دوچرخه سواری رو بچشن. از سه سالگی هم معمولا دیگه دوچرخه ی واقعی سوار میشن.

بعد از این برنامه که کلا یه ساعت بود، یه کمی حالش گرفته بود که نتونسته بود اون طوری که می خواست باشه. ولی وقتی براش توضیح دادم که خیلی از این بچه ها مطمئنا هر روز دارن با دوچرخه میرن مدرسه و نباید خودشو با اونا مقایسه کنه، یه کمی بهتر شد.

بعدش بهش گفتم امروز بابا نیست (همسر رفته بود کمک به خانواده ی دوقلوها برای اسباب کشی)، ما باید بریم خرید. کجا بریم خرید؟ گفت بریم ره وه (Rewe) که من دونات بخرم.

رفتیم با هم ره وه. میوه ها اولین چیزین که آدم تو ره وه می بینه (ترتیب همه ی فروشگاهای ره وه هم شبیه همه). من به سیبا نگاه کردم که ببینم کدومو وردارم چون همسر هر روز سر کارش یه دونه سیب می بره و ما مصرف سیبمون بالاس. هر سیبی رو هم همسر دوست نداره. منم تنوع زیاد بود، داشتم نگاه می کردم که کدومو ورداریم.

بعد دیدم یه سری ها رو زده "محلی". به پسرمون گفتم بیا از همین محلی ها برداریم که پولش برسه به دور و بری های خودمون (و در همین حین هم براش توضیح دادم که چرا آدم از محلی ها بخره، بهتره). هنوز دو تا سیب انداخته بودم توی نایلون که دیدم یه خانمی که نگاهش به یه سمت دیگه اس، دست منو از آرنج گرفت. گفت ببین، از اینا بخر (همون سیبایی که نگاهش بهشون بود). اینا خیلی خوبن. اینی که تو ورداشتی 4 یوروئه. ولی اینا 1.99 یوروئه، خیلی هم خوبه. اونی که اون نشون میداد، یه بسته ی شیش تایی بود. ما تجربه مون میگه اونایی که بسته ای فروخته میشن، معمولا کیفیت خوبی ندارن. اونایی که تکی تکی هستن و خودت برمیداری، بهترن. ولی خانمه نظرش این نبود. به من میگه Wir müssen alle Rechnen یعنی آدم باید دو دو تا چهار تا کنه (ترجمه ی تحت اللفظیش میشه ما همه مون باید حساب و کتاب کنیم).

منم تشکر کردم و یه بسته از اونی که اون گفته بود برداشتم چون خود اونم محلی بود. گفتم خب، شایدم خوب باشه. این بنده خدا امتحان کرده. بعدم یه چند تا چیز دیگه برداشتیم با پسرمون.

اینجا یه سری از میوه ها دونه ای فروخته میشن، یه سری ها وزنیه. وزنی ها رو خودت باید بذاری روی ترازو، اسم میوه ات رو انتخاب کنی، اون قیمتشو برات پرینت می زنه و برچسبی که میده رو می زنی روی نایلونت.

منم اون دو تایی که برداشته بودمو بردم بذارم روی ترازو که بکشم و قیمت بزنم. باز همون خانمه اون ورا بود. گفت ورنداشتی چیزی که گفتمو؟ گفتم چرا چرا، ورداشتم. ولی خب گفتم اینا رو هم بردارم، من همسرم زیاد سیب می خوره. گفت اینا گرونن. آدم باید حواسش باشه. اگه دوست داری، من حرفی ندارم ولی اگه بیشتر لازم داری، از همون دو تا بسته بردار.

بازم تشکر کردم و خانمه رفت.

شاید خیلی ها از رفتار این خانمه ناراحت بشن و بگن چرا دخالت می کنن. ولی من واقعا این پیرزنا رو دوست دارم. این آدمایی که زندگی تو براشون مهمه؛ این آدمایی که بی تفاوت رد نمی شن؛ اگه فکر کنن می تونن به کسی کمک کنن، می کنن.

ولی چیزی که ناراحتم کرد این بود که واقعا چقدر حقوقا توی آلمان پایینه. این خانم حتما 70 سال رو داشت. واقعا چرا نباید دو تا سیب گرون تر بتونه بخوره؟ چرا تو این سن باید این قدر مجبور باشه حساب و کتاب کنه؟ حتی جمله ای که گفت که "ما همه مون باید حساب و کتاب کنیم"، این که میگه "ما همه مون" واقعا تامل برانگیز بود. و واقعیت هم همینه. متوسط حقوق ها توی آلمان خیلی پایینه. چند وقت پیش که با ریحانه خانم صحبت می کردم، گفت که پسرش - که دیگه چند سال دیگه دیپلم می گیره- دوست داره که پلیس بشه چون هم علاقه داره، هم حقوقاشون خیلی خوبه. گفت حقوق کارمندای اداره ی مالیات و پلیس ها خیلی خوبه. بعد که حرفمون تموم شد، گفتم بذار ببینم مگه چقدر اینا حقوق می گیرن؟ من نمی دونستم انقدر حقوقاشون خوبه. وقتی سرچ کردم، دیدم مثلا پلیسا از 30 می گیرن تا 65 اینا. بیشتر حدود 45 اینا. اصلا فکر نمی کردم پلیسا این قدر کم بگیرن. ولی واقعیت همینه. برای کارمندای اداره ی مالیات هم عددا همین 40 50 تا بود.

من فکر میکنم ماها واقعا شانس آورده یم که درس خونده یم و اینجا با پوزیشن های خوبی شروع کرده یم. اگه ما هم اینجا متولد شده بودیم، چه بسا مثل آلمانی ها به یه شغل ساده راضی می شدیم و بعدا حقوقی خیلی پایین تر از الان داشتیم.

البته؛ اینم باید بگم که آلمان چون کشور سوسیالیه، وقتی آدم حقوقش کم باشه، مثلا پول مهد بچه اش کمتر میشه، از دولت کمک هزینه میگیره برای اجاره اش و خیلی کمک های مالی دیگه. اما خب، فکر می کنم اینکه آدم خودش این قدری دربیاره که راحت بتونه حداقل برای خورد و خوراکش هزینه کنه و تو هفتاد هشتاد سالگی نگران 2 یورو برای سیب نباشه، یه چیز دیگه اس.

--

پسرمونو بردم کلاس شنا. لباساشو عوض کرد و من برگشتم تو سالن که منتظر بشم ۴۵ دقیقه اش تموم بشه.

یه خانم و آقایی هم طوری نشسته بودن که تو سه راس مثلث بودیم. آقاهه از قبل بود و یه تبلت دستش بود و سرش تو تبلتش بود. خانمه بعد از من اومد. منم سرم تو گوشیم بود. یهو با صدای خیلی بلند پخش شد. انگاری خانمه میخواست یه چیزی تو گوشیش ببینه. من نگاهش نکردم ولی یهو صدای خانمه رو شنیدم که بلند گفت چیه؟ چرا این جوری نگاه میکنی؟!!

من به خانمه نگاه کردم و بعد به آقاهه که داشت با تعجب به من نگاه می کرد!

هر دومون با تعجب همو نگاه کردیم. احتمالا آقاهه به خاطر صدا توجهش جلب شده بود و برگشته بود. خانمه به جای اینکه عذرخواهی کنه که ببخشید صداش خیلی بلند بود، تازه طلبکارم بود و دست پیشو گرفته بود که پس نیفته!

واقعا به نظرم بعضی از آدما سالم نیستن اصلا!

--

چند وقت پیش تو همین کلاس شنائه بودم؛ کلاس تقریبا تموم شده بود و همه ی پدر/مادرا حوله به دست منتظر بودن که بچه شون بیاد و زود حوله شو بهش بدن و لباساشو تنش کنن.

یه دختری دراومد از استخر اومد تو رختکن؛ شاید 5 6 سالش بود؛ زد زیر گریه و تقریبا تا آخر راهرو رو رفت؛ من فقط با خودم گفتم آخی، طفلکی. نمی دونم واسه چی ناراحت بود. از اینکه باباشو/مامانشو پیدا نکرد؛ کلاس سختش بود؛ از آب می ترسید؛ نمی دونم. و نمی دونستمم الان من چه کمکی می تونم بکنم. ولی یه خانمی بلافاصله تا صدای گریه ی بچه بلند شد، گفت بیا با هم منتظر مامان و بابات باشیم.

همون لحظه بابای بچه پیداش شد. کل این اتفاق شاید سه ثانیه طول نکشید. ولی با خودم فکر کردم من چقدر همیشه سرعت واکنشم کمه؛ چقدر همیشه تعلل می کنم؛ خوش به حال اونایی که سریع واکنش نشون میدن.

اون روزم که با دوستامون رفته بودیم وینتربرگ (Winterberg)، یه جا ما داشتیم برمی گشتیم، یه آقایی که با بچه اش سورتمه سوار بود، وقتی داشت رد میشد، کلاهش افتاد؛ همسر سریع یه قدم به اون سمت برداشت که بره کلاهشو برداره که البته؛ خود آقاهه موفق شد دوباره خم بشه و ورش داره. ولی اونجا هم برام جالب شد که من تو این جور چیزا همیشه تماشاچیم و فقط میگم آخی! حالا باید برگرده و ورش داره. اصلا به ذهنم خطور نمی کنه توی اون یه ثانیه که خب، تو هم یه کاری بکن! خم شو و ور دار! کلا کندم، خیلی کند. سه روز بعد یادم میاد که ئه، می شد فلان کارم کرد !

--

پسرمون میگه دوست داره بزرگ شد، لگوساز بشه؛ یعنی لگو طراحی کنه. این قدر هم جدیه که اون روز براش چک کرده ام که آیا الان پوزیشن خالی دارن براش یا نه .

حالا، من فکر می کردم لگو همین بغل گوشمونه و مال هلنده. وقتی چک کردم تازه دیدم مال دانمارکه که :/!!


از همه چی


دیروز پسرمونو برای یه ورکشاپی ثبت نام کردم. یه ورکشاپ مجانی حضوری بود که کلا دو ساعت بود.

فرم ثبت نامش برام جالب بود. غیر از اسم و فامیلی، یه سوال داشت که جواب دادن بهش اجباری بود و پرسیده بود بچه چطوری برمی گرده خونه؟ گزینه هاش اینا بود: خودش اجازه داره برگرده، با دوستاش برمی گرده، خودمون باید ورش داریم.

با اینکه این سوال رو هر سال برای مدرسه باید جواب بدیم، اما برای یه ورک شاپ دو ساعته، برام جالب بود.

یه سوال دیگه هم پرسیده بودن که شماره تلفن ضروری بود که اگر بچه براش اتفاقی افتاد.

کلا، مدل فکر کردن آلمانی ها و مدیریت کردنشون هنوزم برام جالبه. به چیزایی توجه می کنن که حداقل تو زمان ما تو ایران اصلا بهش توجه نمیشد. نمیدونم الان بهش توجه میشه تو ایران یا نه. زمان ما که مثلا اگه مراسمی بود، برنامه ای بود، هر کی هر کی بود. کسی توجه نمی کرد که کی اومد بچه رو برد.

یه چیز دیگه ای هم که از تفاوت مدل ایرانی و آلمانی یه بار به چشمم اومد، یه کلیپی بود که وایرال شده بود و یه معلمی از خودش فیلم گرفته بود. به بچه ها می گفت فردا یه ساعت زودتر تعطیل میشین. بعد بچه ها هی سوال می کردن خانم فردا؟ امروز؟ کی تعطیلی میشیم؟ و از این چیزا.

اما این وسط یه بچه ی عاقلی یه چیزی گفت که واکنش معلمه برا من جالب بود.

بچه هه گفت خانم میشه رو یه کاغذ بنویسین بهمون بدین؟ ما یادمون میره.

معلمه گفت چیو یادتون میره دیگه؟ فردا یه ساعت زودتر تعطیل میشین.

به نظر من، اون دختر، خیلی عاقل بود که به این فکر کرد که شاید من یادم بره به پدر و مادرم بگم بیان زودتر برم دارن. و در عین حال جواب معلمه هم برای من خیلی عجیب بود. اگه در جواب می گفت ما قبلا به خانواده هاتون گفتیم یا مثلا بهشون زنگ زدیم و خبر دادیم یا هر چیز دیگه ای، برای من اکی بود. ولی معلمه اینو نگفت و تو اون شرایط، به نظر من، اون معلم وظیفه داشت، حداقل برای اون بچه بنویسه و بده دستش. چون همه ی بچه ها که خودشون نمی رن خونه. شاید باید کسی بیاد دنبالشون. یا حتی اگه خودشون برن، خب شاید کسی اون ساعت خونه نباشه.

برا من، واکنش اون معلم، به سوال اون بچه اصلا درست و کافی نبود.

و اتفاقا اونجا با خودم فکر کردم ما چقدر آلمانی شدیم و خودمون خبر نداریم .

تو مدرسه ی پسر ما، بچه ها برای هر درسی یه پوشه دارن که رنگاش مشخصه. و ظاهرا از قدیم هم همینا بوده! یعنی مثلا قرمز همیشه آلمانیه و سبز همیشه ریاضی. مامان ماکسی می گفت زمان مام همین بود.

برا هر درسی یه پوشه دارن. بعضی ها مثل ریاضی و آلمانی تند تند پر میشن و آدم باید هی خالیشون کنه. بعضی هاشون تا آخر سال، کلا دو سه تا برگه میاد توشون، مثل درس اخلاق ( یا همون دینی ما که بسته به اینکه بچه مسیحیه یا نه، درس مربوط به مسیحیت یا درس اخلاق رو داره).

یه پوشه ی زرد دارن که بهش میگن پست مَپه. مَپه یعنی پوشه. این پوشه برای نامه هاس. مدرسه هر خبری رو بخواد بده، تو این پوشه میذاره خبرشو. شما هم به عنوان والدین اگه بخواین چیزی رو به گوش معلمتون برسونین، میتونین همون جا نامه تونو بذارین و بچه تون بده به معلمش. و از اونجایی که نامه نگاری تو آلمان خیلی مرسومه و آلمانی ها خیلی بهش علاقه دارن ، هفته ای نیست که نامه نداشته باشیم.

همین خبرایی مثل "فردا، یه ساعت زودتر تعطیل میشن بچه ها" رو توی همین پوشه ی زرد به ما اطلاع میدن. البته؛ معمولا امروز برای فردا نیست. دو سه روز زودتر خبر میدن. ولی همونم بابای یکی از بچه ها یه بار اعتراض کرده بود که حداقل یه هفته زودتر خبر بدین؛ من وقت نکرده ام نامه ی پریروز بچه رو بخونم و الان فهمیده ام که امروز فلان برنامه بوده.

--

هر سال، مدرسه یه جلسه ای داره که توش میگن مدرسه چقدر پول داره و چقدر خرج کرده بابت هر چیزی و ... . تو این جلسه، حتما مدیر هست و تمام کسایی که مسئول حساب و کتابای مربوط به مدرسه ان و هر کس دیگه ای که علاقه مند باشه.

پارسال، مامان ماکسی هم بود به عنوان علاقه مند. امسال تنها علاقه مند من بودم و بقیه فقط مسئولا بودن و مدیر .

هر سال هم دوباره رای گیری می کنن از کل جمع حاضر که آیا کسایی که الان مسئولن، مسئول بمونن یا نه. و عملا من تنها رای دهنده ی مستقل بودم. چون بقیه که خودشون داشتن به خودشون رای می دادن . البته؛ به من هم یه سمت پیشنهاد کردن که من گفتم نه، من نمی تونم مسئولیت قبول کنم.

کلا، مدرسه ها زیاد پول ندارن. طبق اون چیزی که ارائه داد، 25 هزار یورو توی یه حساب پس انداز داشتن. که فکر کنم حق ندارن دست بزنن بهش. آخه کلا روی عددهای دیگه منهای این 25 هزار تا مانور می دادن و راجع بهش صحبت می کردن. عددهای دیگه، کلا 4 هزار یورو بود.

یه چیزی که مثلا پیشنهاد شد، این بود که این دفعه تو برنامه ی سنت مارتین (همون که بچه ها با فانوس میرن دور شهر می چرخن)، هوا بارونی بوده؛ بهتره که یه چیز غرفه مانندی که سقف داشته باشه، یه آلاچیق(تو آلمانی بهش میگن Pavillon، فارسیشو بهم بگین لطفا، چیزی به ذهنم نرسید)، داشته باشیم که اگه لازم شد، بچه ها برن زیرش. قرار شد یه دونه 3 در 3 ش رو بخرن.

به نظر من، اطلاعات مفیدی می دادن. من نمی دونم چرا هیچ کس شرکت نمی کنه. بیشتر از 120 نفر عضو فرآین مدرسه ان. فرآینم قبلا گفته بودم دیگه. هر مدرسه ای قانونا یه فرآین (Verein) داره که برگزاری مراسم ها کار اونه. عضو شدن تو فرآین اختیاریه. برای عضو شدنش، حداقل باید سالی 12 یورو بدی. که خب مبلغ زیادی نیست و 120 نفر هر سال دارن میدن. هر کسم که بخواد، می تونه جدا مبلغی رو براشون واریز کنه یا مثلا فرم پر کنه که ازش سالی 50 یورو یا 100 یورو یا هر چقدر که میخواد کم کنن.

برا من جالب بود که از این 120 نفر، فقط من بودم که علاقه مند بودم به دونستن اینکه بالاخره خرج و برج مدرسه چیه.

آخر جلسه هم رفتم در حد سه چهار دقیقه با مدیرشون صحبت کردم در مورد یکی دو تا موضوع. و گفتم بهش که اگه کمکی، چیزی هم لازم هست برای این برنامه ها، من میام.

--

یکی از دوستامون روانپزشکه و توی بخشی کار می کنه که مربوط به ترک دادن معتادای الکلیه.

میگه جدیدا یه مریض ایرانی برامون آورده ان، من خیلی سختمه. آلمانی ها وقتی دارن ترک می کنن و درد می کشن و فحش می دن، من که چیزی نمی فهمم، برام اهمیت نداره. ولی حرفای این یکیو می فهمم .

--

نمی دونم اینو گفتم براتون یا نه. مامان حسین می گفت چند بار که رفته با حسین توی کلاس نشسته، متوجه شده که معلم کلاس بغلی خیلی با بچه ها بد حرف می زنه و داد میزنه سرشون و دعواشون می کنه.

--

پسرمونو دیروز بردم - مثل پارسال- برای تئاتر تولد حضرت عیسی که تمرین کنه. این دفعه یه کلیسای دیگه رفتیم. اون کلیسای پارسال، هر چی زنگ زدم، جواب ندادن. یعنی؛ یه بار یه نفر جواب داد و گفت با فلان شماره باید تماس بگیری. اون شماره هم جواب نداد. منم به یه کلیسایی که به این یکی خونه مون نزدیک تره زنگ زدم و یه خانمی خیلی مهربون جواب داد و استقبال کرد.

دیروزم که پسرمونو بردم، یه خانمی اومد و به من گفت من با شما تلفنی صحبت کرده بودم. بعدم، به پسرمون گفت تو باید فلانی باشی و اونم گفت بله.

بقیه ی بچه ها به نظر میومد که آشنا بودن با جمع و بچه های مسجدی بودن انگاری . تا رفتن تو، همه شون رفتن ردیف اول نشستن. ما ولی غریبه بودیم.

من رفتم و دو ساعت بعد تقریبا برگشتم که پسرمونو بردارم. هنوز تمرینشون تموم نشده بود.

همیشه تو این تئاتر، دو سه نفر هستن که سناشون خیلی بیشتره، مثلا 14 15 و یه عالمه دیالوگ دارن که بگن. یه جاهایی رو یه دختره حالا یا بد می گفت یا گوش نمی داد به حرف مربیه، دیدم که مربیه دعواش می کرد.من که هم دور بودم (برا اینکه حواسشون پرت نشه، دقیقا ردیف آخر نشستم، دم در)، هم آلمانیمم در حدی نبود که بفهمم دقیق چی میگه. ولی رفتارشو دوست نداشتم. این جوری نبود که بگم داره بهش فحش میده ها، نه، اصلا. مثلا در حدی که صداشو یه کمی برده بود بالاتر و می گفت چرا گوش نمی دی؟ آروم تر باید بگی این تیکه رو، آروم تر. ولی کلا، من از یه خانمی که اهل مسجد و کلیساس، خیلی سعه ی صدر بیشتری توقع داشتم. البته؛ دختره هیچ واکنش بدی نداشت و انگار براش پذیرفته شده بود در این حد انتقاد. نمی دونم. شایدم من زیادی حساس بودم.

اینو گفتم، یاد بچگی های خودم افتادم. کتابخونه ی کودک می رفتم. این کتابخونه یه عالمه فعالیت فوق برنامه داشت، مثل کلاس های سفالگری و قرآن و این چیزا. ولی مامان من هیچ کدومش منو ثبت نام نکرده بود، نمی دونم چرا. فقط صبحا بابام منو می برد ساعت 8 میذاشت اونجا، ساعت 11.5 اینا میومد منو ورمیداشت و من سه چهار ساعت فقط کتاب می خوندم! و آخرش هم که میومد، می گفتم چرا زود اومدی؟!

این وسط، من بعد از چند وقت متوجه شدم که یه روزایی، یه ساعتایی، همممه غیب میشن یهو! بعد فهمیدم که اون خانمی که کلاس قرآن داره، قبل از اینکه کلاس قرآنشو شروع کنه، یه قصه ی قرآنی میگه. و به بچه ها هم میگه همه اجازه دارن این قصه رو گوش بدن، حتی اونایی که توی کلاس ثبت نام نکرده ان.

خانمه چه شکلی بود؟ یه خانم تپلی با مانتوی بلند نه خیلی تیره - مثلا، در حد شکلاتی- با جوراب های مشکی ای که انگاری روی شلوار تو خونه ایش کشیده، بدون شلوار دیگه ای که روی جورابشو بگیره (امیدوارم متوجه شده باشین کدوم تیپو میگم )، با مقنعه ی چونه دار.

انقدررر بچه میومد تو اتاق که اتاق پر پر پر میشد. خودش روی یه صندلی می نشست و بچه ها روی زمین. به بچه ها می گفت یه کمی بیاین جلوتر تا همه جا بشن. انقدر این حرفو تکرار می کرد تا هیچ کس بیرون از اتاق نمونه و همه بتونن بشنون. بعد قصه شو شروع می کرد.

قصه هاشم خیلی با آب و تاب و مادربزرگی تعریف می کرد.

بعدم که قصه اش تموم میشد، می گفت خب حالا دیگه ما می خوایم کلاسمونو شروع کنیم. اونایی که فقط برای قصه اومده بودن، می تونن برن.

من هیچی از قصه هاش یادم نیست، حتی یه جمله. حتی نمی تونم بگم کدوم قصه ها رو تعریف کرد، قصه ی موسی رو گفت، یا عیس رو، یا یوسفو! ولی مهربونیشو و اینکه مایی که شاگرداش نبودیمو این قدر دوست داشتو هیچ وقت یادم نمیره. انقدر رفتارش مامان بزرگی بود و دخترم، دخترم می کرد که آدم اصلا حس غریبی نمی کرد.

من اوایل فکر می کردم منی که مال این کلاس نیستم، اگه برم، خیلی بده. ولی انقدر هی میگفت دخترم بیاین تو، بیاین جلوتر تا همه جا بشن، دخترم تو جا داری جلوت، یه کم بیا جلوتر... که آدم واقعا حس می کرد باید بره جلوتر. بعدترها، منم دیگه جزو اون بچه هایی بودم که توی اون ساعت غیب میشدم .

--

یه بارم یکی اینجا وسط حرفاش گفت آره، ما که بچه بودیم، چقدر ما رو از خدا ترسوندن و گفتن اگه فلان کنی، خدا فلان کارو می کنه... . و من به این فکر کردم که من چقدر خوش شانس بوده ام تو بچگیم. هیچ وقت یادم نمیاد تو بچگیم، حتی یه بار، خانواده ام یا فامیلم یا معلمام، هیچ کدومشون راجع به اینکه خدا آدما رو عذاب می کنه و اینا باهامون حرف زده باشن.

همیشه با آدمای خیلیییی خوش اخلاقی سر و کار داشتم که از خوبی هاشون هر چی بگم، کم گفته ام. معلمای خوبی که وقتی من یه بار به مامانم گفتم من دیگه نمیرم مدرسه ی قرآن و چند هفته نرفتم - یادم نیست چرا، فکر کنم یکیو دیدم که از من بهتر بود، همه اش فکر می کردم که من در حد این کلاس نیستم، من بلد نیستم و اینا- مدیر مدرسه، چندین بار و حتی معلم مدرسه، زنگ زدن خونه مون و با مامانم و حتی خود من حرف زدن تا قانعم کنن. میخواستن بدونن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چی منو ناراحت کرده؟ چرا دیگه دوست ندارم؟ چی رو دقیقا دوست ندارم؟

آخرش قانعم کردن که برم. و چقدر خوشحالم که رفتم. نه برای اینکه قرآن یاد گرفتم! واسه اینکه فرصت اینو پیدا کردم با یه سری معلمی آشنا بشم که هنوزم جز خوبی ازشون چیزی یادم نمیاد. هنوزم یادشون میفتم، میگم کاش منم به اندازه ی اونا آرامش داشتم. نمی دونم شمام از این آدما میشناسین یا نه، ولی یه سری آدمای مذهبی هستن که از چهره شون آرامش می باره. لازم نیست اصلا حرفی بزنن، پیششون میشینی، نگاهشون می کنی، با خودت میگی چقدر این آدم آرومه. معلمای این مدرسه ی قرآن - که اون زمان سال اولی بود که باز شده بود و آدماش واقعا فی سبیل الله کار می کردن و هر کلاس، نهایتا سه چهار تا بچه داشت- دقیقا همین شکلی بودن.

وقتی یادش میفتم که ما بچه ها چه آتیش پاره هایی بودیم و اونا چقدر آروم بودن، واقعا باورم نمیشه!

فکر کن، معلم سر کلاس بود، ما هنوز داشتیم تو حیاط تاب و سرسره بازی می کردیم. معلم از پنجره نگاه می کرد، خیییلی با آرامش و خنده و مهربونی می گفت بچه ها! نمی خواین بیاین تو؟!!

تازه بعدش ما راه میفتادیم می رفتیم کلاس. تازه بعضی ها می گفتن خانم ما دو بار دیگه تاب بخوریم، بعد میایم .

یه سال، کلاس حفظ می رفتم. خب، هر کسی درسش یه جا بود تو کلاس حفظ. همه که مثل هم نبودن. معلم دو خطو مثلا با من کار می کرد، بعد می رفت با اون یکی یه خط کار می کرد. ما دو سه تایی که دو خطمونو حفظ شده بودیم و تمرین کرده بودیم، تو مدتی که معلم داشت به نفر بعدی درس می داد، پا می شدیم تو کلاس، دقیقا تو کلاس، گرگم به هوا بازی می کردیم . معلممونم هیچی نمی گفت. فقط می خندید. وقتی نوبتمون می شد، می گفت خب حالا فلانی بیاد، فلانی اذیتش نکن، بذار بیاد دو خطشو یاد بگیره، الان دوباره میاد باهات بازی می کنه .

واقعا فضا، فضای درس نبود. فضای مهربونی و دوستی بود. نمی دونم الانم هستن از این آدما و از این فضاها یا اونا مال آدمای قدیم بود. ولی کاش باشن؛ دنیا به آدمای این مدلی نیاز داره .


بازم کار و مدرسه


میرو برای میتینگ با پیتر و بقیه، ارائه رو قرار بود آماده کنه.

یه روز دیدم مستقیم فرستاده برای پیتر و من و آندره رو سی سی کرده.

آنیکا - منشی پیتر- به من پیام داد که این ارائه با هماهنگی شماست دیگه؟ گفتم نه اتفاقا. من همین الان با میرو صحبت کرده ام و بهش گفته ام که چرا برای من نفرستاده.

گفت اشکالی نداره، پیتر الان میتینگه امروز کلا تو هلند. من تا چهارشنبه وقت دارم که بهش نشون بدم و فکر نمی کنم خودش نگاه کنه قبل از اینکه من بهش نشون بدم. عوضش کنین اگر می خواین.

با میرو صحبت کردم، گفتم چرا نفرستادی برا من؟ گفت آره، نشده. تا دوشنبه صبح وقت داشتیم. من و فلانی و فلانی هم شنبه و یکشنبه روش کار کردیم!

این در حالی بود که من دو بار قبل ترش پرسیده بودم که چی شد اسلایدا و هر بار گفته بودن که فلانی روشون کار می کنه. ولی بعدا میرو از اون فلانی گرفته بود و با دو نفر دیگه خودشون روش کار کرده بودن.

--

من کامنتامو به میرو گفتم ولی گفتم حالا باز دقیق تر برات می نویسم.

بهش ایمیل زدم و چهار پنج تا نکته گفتم. بعضی هاش خب موردهای مهم و کلی بودن، بعضی هاشم مثلا این بود که فونت فلان جا خوانا نیست و زیادی ریزه.

بعدا یه ورژن رو کمی بهتر کرد و آندره روی اون مورد کامنت داد و گفت اکیه. گفت من با پیتر صحبت کرده ام و دیده اسلایدها رو (همون ورژن اولو پیتر تا دیده بود، باز کرده بود خودش) و نظرش خیلی مثبت بوده.

این بود که من دیگه وقتی میرو گفت که من این ورژن رو تغییر داده ام، فقط یه نگاه کلی کردم و گفتم اکیه، بفرست.

ولی موقع ارائه اش، تک تک مواردی که من بهش گفته بودم رو ازش پرسیدن و بهش گیر دادن، حتی همون خوانا نبودن فونتو.

اونم من دیدم که درستش نکرده ها. یعنی؛ در واقع، عملا از اون نکات من، فقط دو تاشو که انجام دادنش ساده بود رو انجام داده بود. ولی یکیش اتفاقا موضوع مهمی بود که از نوشتنش طفره رفته بود. و خب ازش سوال هم کردن.

--

این آخرین میتینگ با هیئت مدیره بود. و من هم احتمالا تو همین ماه از پروژه خارج میشم و بلژیکی ها می مونن و پروژه شون.

تا اواخر نوامبر هم اون شرکت ثالث باید یه آفر بده که کل پروژه رو با چه قیمتی انجام میده.

با تمام وجودم دلم می خواد با یه قیمت خوب انجام بدن و تموم بشه. اگر قیمتشون بالاتر از بودجه ی شرکت باشه، باز من باید تو پروژه بمونم و آدم جمع کنم از هلند و آلمان و این ور و اون ور که پروژه انجام بشه.

--

کار کردن با این آدما انقدر ازم انرژی گرفت که با اینکه وویس بت ها الان برام خسته کننده شده و تکراری، ولی بازم دلم می خواد عین زنگ تفریح، برم دوباره روی همون وویس بتام کار کنم، خیلی بهتره واقعا.

--

واقعا برام عجیب بود که چطور یه نفر تونسته این همه آدم ناسالم رو دور هم جمع کنه برای کار کردن روی این پروژه!

اصلا از نظر فرهنگ کاری، سیستمشون سالم نبود. نه کار تیمی بلد بودن، نه وقتی بهشون می گفتی، حاضر بودن تن بدن به کار تیمی. اصلا یه چیز عجیبی بودن واقعا! آدم به بچه ی 5 ساله دو بار یه چیزیو بگه، دفعه ی سوم خودش درست انجام میده. این همه آدم بزرگسال، هی بهشون می گفتی منو در جریان فلان چیز بذارین، نمی گفتن! می گفتی هر وقت فلان سیستم فلان طور شد، بگین، باز نمی گفتن؛ چند وقت بعدش می دیدی آره، فلان کار یه هفته اس تموم شده!!

نمی دونم چرا فکر می کردن من دشمنشونم. من بارها به صراحت بهشون گفتم که من فقط برای این توی این پروژه ام که بهتون کمک کنم که زودتر و بهتر کارتون پیش بره.

ولی تا آخر هم با من مثل عضو پیوندی رفتار کردن و نپذیرفتنم!

--

با همون آنیکا یه زمانی یه بار میتینگ حضوری داشتم چندین ماه پیش. صحبت شد راجع به ایران و اینا. میگفت که تغومپ بیاد، این جوری میشه و اون جوری میشه. آخه ترامپو دیگه چرا انقدر تلفظشو آلمانی می کنین؟!! تغومپ آخه؟!

--

اون روز جهاد اومد تو اتاق من که کار کنه. با هم یه کمی صحبت کردیم. بهش میگم با آندره صحبت کردی حالا که پروژه تموم شده؟ میگه نه، چی بگم مثلا؟ میگم خب باهاش صحبت کن، بهش بگو مثلا من تو چی خوب بودم، تو چی خوب نبودم؟ پروژه به نظرت چطور بود؟

یه کم فکر می کنه، میگه خب چی می خواد بگه، میگه خیلی عالی بود، آفرین، بارک الله. بعدش من چی بگم دیگه؟

 میگم مهم نیست که موضوع چیه، مهم اینه که تو باهاش صحبت کنی. اگه بخوای صبر کنی، مثلا شیش ماه دیگه با یواخیم در مورد حقوق صحبت کنی، دیگه موضوع بیات شده. الان با آندره صحبت کن که یه دیدی ازت داشته باشه. من خیلی در مورد تو باهاش حرف زده ام. تو الان باهاش صحبت کن، که بعدا که یواخیم رفت سر حقوق تو باهاش صحبت کنه، بدونه که این همونیه که خودش با من صحبت کرد، دخترمعمولی هم صحبت کرد و اینا.

ولی میدونم که بازم این کارو نمی کنه. خیییلی آدم کم روییه. نمی دونم چرا واقعا.

--

یه چیزی از این آلمان که الان دیگه واقعا حالمو بد میکنه پروپاگاندا و تعریفاییه که از خودشون می کنن.

تو سایت مدرسه ها میری، انقدر از خودشون تعریف کرده ان و برا خودشون نوشابه باز کرده ان که نگو.

تو همه چی همین طورن. هر جا که چیزیو می خوان بفروشن.

قبلاها ما این تبلیغا رو باور می کردیم. ولی الان واقعا به این نتیجه رسیده ام که آدم باید با چهار تا آدمی که مثلا اون محصول رو دارن استفاده می کنن صحبت کنه؛ با چهار تا آدمی که اون تجربه رو دارن صحبت کنه. ارزش همین تجربه ها هزار بار از اون تبلیغات اونا بیشتره.

نمی دونم این ویدیو رو دیدین یا نه. اگه ندیدین، ببینین.

شما فکر کنین، برای یه چیز خیلی ساده، طرف یکی دو دقیقه با جزئیات توضیح میده و یه جوری ارائه میده که انگار آپولو دارن هوا می کنن. حالا فکر کنین برای چیزای بزرگتر چقدر تبلیغ دارن.

مثلا، یه نمونه ی دیگه اش رو بخوام بگم، الان که بحث برق و هزینه ی حامل های انرژی و اینا شده و اینا، هی تبلیغ می کنن - و در نهایت مجبور البته- که مردم پمپ حرارتی (Wärmepumpe) بخرن برای خونه هاشون. بعد کلی دادار و دودور که شما اگه اینو بخرین، این قدر و اون قدر تو هزینه هاتون صرفه جویی میشه و توی یه سال مثلا میشه 300 یورو و فلان و این عددای مربوط به ذخیره ی انرژی رو هم با فونت 50 می نویسن.

بعد نمیگن که خب اون پمپ حرارتی رو تو داری 15 هزار یورو بابتش پول میدی!! میدونی چند ده سال باید بگذره تا تو واقعا صرفه جویی ای بکنی با استفاده از این پمپت؟!

یا یه نمونه ی دیگه اش رو بخوام بگم، مدرسه ی پسر ما - و البته؛ هر مدرسه ی دیگه ای- کلی پروپاگاندا داره که ما کلی فعالیت فوق برنامه داریم و ما ده تا فعالیت فوق برنامه داریم و ما 15 تا داریم و فلان. و خب درست هم میگن اون روزی که میری و در مورد مدرسه شون صحبت می کنن.

ولی وقتی بچه ات میره مدرسه، می بینی این ده تا، مثلا یکیشون کلا به مدت دو هفته، هر هفته یه ساعته؛ یکی دیگه شون یه ورکشاپ یه ساعته اس کلا و الی آخر. بعد همینا رو این طوری نیست که هر کسی بتونه شرکت کنه. کل ظرفیت مثلا 10 نفره، که برای بعضی ها اصلا از کلاس چهارم به پایین شروع میشه؛ یعنی اگه ده نفر از کلاس چهارم پیدا نشدن که بخوان شرکت کنن، میرن سراغ سومی ها و الی آخر. بعد، اونایی که مخصوص مثلا کلاس سوم و چهارم نیست رو میگن هر کی می خواد درخواست بده؛ باز از بین اونا کلا مثلا ده نفر انتخاب می کنن!

حالا شما حساب کن مدرسه 360 تا دانش آموز داره. اینا ده تا فعالیت داشته باشن که هر کدوم به ده تا بچه داده بشه، نهایتا میشه 100 تا بچه. بازم عده ی زیادی سرشون بی کلاه می مونه.

کلا، علی رغم این همه ادعا در مورد فعالیت های فوق برنامه، هیچ وقت نشده که تا الان پسر ما درخواستی بده و قبول بشه! مامان ماکسی هم گفت که تا الان پسرش توی هیچ فعالیت فوق برنامه ای انتخاب نشده.

تازه باز پارسال حداقل یه کاغذی به ما دادن که بچه تون علاقه داره توی اینا شرکت کنه یا نه. ما پر کردیم ولی نصیبمون نشد. امسال که کلا همون برگه رو هم ندادن.

حالا این موضوع واقعا مختص مدرسه یا چیزای این جوری نیست ها. تو همه چی.

یعنی؛ دیگه یه جوری شده که من اگه ببینم جایی راجع به Nachhaltigkeit (ناخ هالتیشکایت: پایداری، توسعه ی پایدار) و Umwelt (اوم وِلت: محیط زیست) چیزی ببینم، ترجیح میدم اصلا دیگه بقیه ی متن رو نخونم. چون واقعا خیلی اداس این حرفاشون. از این کلمه ها استفاده می کنن مدارس و شرکت ها تا بودجه ی بیشتری از دولت -یا حالا هر جا که میشه- بگیرن.

شما اگه بگین مثلا ما تو شرکتمون از نایلون استفاده نمی کنیم یا دوچرخه ی برقی میدیم به کارمندامون، دولت یا سازمان های دیگه میگن آفرین به تو، بیا این صد هزار یورو مال تو که شرکتت انقدر محیط زیست دوسته. ولی اگه تو واقعیت بری توی اون شرکت نگاه کنی، می بینی چقدر به صورت غیرمستقیم مثلا داره نایلون استفاده میشه یا اون دوچرخه ها کلا بیست تان و فقط به کسایی داده میشه که مثلا خونه شون بیشتر از سی کیلومتر تا شرکت فاصله داشته باشه یا چنین باشن و چنان باشن. یعنی؛ عملا، عملکرد شرکت واقعا طوری نیست که بگی الان چقدر داره به محیط زیست کمک می کنه.

وگرنه من با دوستدار محیط زیست بودن هیچ مخالفتی ندارم و خیلی هم خوشحال میشم ببینم مردم کم اسراف می کنن؛ حواسشون به محیط زیست هست و اینا. ولی وقتی می بینم که همه جا می خوان یه سری ادعا و کلمه و جمله های قلمبه سلمبه بکنن تو حلقت، حالم بد میشه واقعا.

الانم که برای مدرسه های پسرمون دارم نگاه می کنم، واقعا همین شکلیه. یعنی؛ مثلا مدرسه تو صفحه ی اولش کلی راجع به محیط زیست و این حرفا نوشته.

یکی نیست بهشون بگه آقا تو بگو می تونه بچه ی "سالم" به جامعه تحویل بدی یا نه؛ حالا اینکه شما بچه ها رو تشویق می کنین با دوچرخه بیان مدرسه، فرعه واقعا! (این جمله ی آخرو که نوشتم، یاد اون حکایت بهلول و شیخ جنید افتادم ولی واقعا یه چیزی تو همون مایه هان!).

--

پسرمون در حالی که کلی داره می خنده، میگه:

 یه سوال سختی بود، ماکسی میگه حتی باهوش ترین آدم دنیا هم اینو نمی تونه حل کنه. بعد قسمت جواب ها رو آورده و جوابشو نگاه می کنه. خب، اگه تو جوابا هست جوابش که یعنی یه نفر حلش کرده دیگه!!


مدرسه/زندگی


یکی از دوستای همسر، مامانش فوت کرد بود. همسر میگه فرداش، سر کار ناراحت بود که فلان برنامه رو (نمی دونم کنسرت بود، چی بود) نمی تونه بره چون با یه سری کارای اداری به خاطر فوت مامانش تداخل داره!

--

(اینم نمی دونم گفتم یا نه) یکی دیگه از همکاراشم که دورادور میشناخت، همسر سابقش کشته بود. آقاهه آلمانی بود و خانمه اندونزیایی. خانمه یه بچه ی ۹ ۱۰ ساله داشت که باهاش زندگی میکرد. آقاهه و خانمه هر دو تو شرکت همسر اینا کار میکردن ولی آقاهه قبل از اینکه همسر بره این شرکت، رفته بود یه شرکت دیگه.

--

تو آلمان یه برنامه ی ورزشی هست که هر سال برگزار میشه توی تمام مدارس و شرکت کردن توش اجباریه.

نمیشه کسی بگه من امروز بچه مو مدرسه نمیفرستم چون کلاس ندارن.

هدفش کشف استعدادای بچه هاس. آخرش به بچه ها یه گواهی میدن. به یه عده گواهی شرکت میدن، به یه عده گواهی برنده شدن میدن، به بهترینا یه چیزی میدن که اگه بخوام به فارسی ترجمه اش کنم، معادل گواهی افتخار/دیپلم افتخار (!!) میشه (Ehrenurkunde) .

حدود ۲۰ درصد بچه ها اون دیپلم افتخاره رو میگیرن.

این دیپلم افتخارو رئیس جمهور امضا کرده. البته؛ می دونین که امضاهه اصل نیست و طرف تک تک امضا نکرده و رئیس جمهور هم توی آلمان سمت فرمایشی ایه . ولی خب دیگه .

پسر ما همینو گرفت و کلا دو نفر تو کلاسشون اینو گرفته بودن. بهش گفتم که این خیلی مهمه و رئیس جمهور امضا کرده و اینا. کلی ذوق کرد :).

--

یه برنامه ی دیگه هم بود که مال منطقه ی خودمون بود. اونم شرکت توش اجباری بود ولی میتونستی بگی که توی آمارا حساب بشه و مثل حالت مسابقه بچه ات شرکت کنه یا نه، اصلا نمیخوای بدونی که نتیجه اش چی شد و چندم شد بچه ات.

اینم به همه گواهی شرکت میداد، تو سایتش نوشته بود که کسایی که جزو استعدادهای برتر باشن، بعدتر یه Talentpass میگیرن.

مدتی گذشت و بچه ی ما هیچی نیاورد خونه.

من خودم زنگ زدم به همون موسسه ی برگزار کننده، گفتم شما گواهی ها رو کی میدین؟ (مامان پیگیر ) گفت ما دادیم به مدرسه ها.

زنگ زدم به مدرسه. گفتم چرا نمیدین گواهی های این بچه ها رو؟

گفت بچه تون کلاس چندمه؟ بعد گفت چون هنوز همه ی کلاسا تموم نشده این برنامه شون،مال بقیه رو هم ندادیم هنوز. چون مثلا یه روز برای کلاس دومی ها بود، یه روز برای کلاس چهارمی ها و ... . گفت همه رو با هم میدیم.

دیگه، اون روزی که پسرمون گواهی گرفت، مال هر دو تا برنامه رو آورده بود. یعنی؛ اون دیپلم افتخارو که مال برنامه ی ماه می بود با گواهی شرکت این برنامه که تو سپتامبر بود.

بابتش تشویقش کردم و چیزی نگفتم از تلنت پس.

اون روز دوباره سایت اون موسسه رو چک کردم، ببینم آمار امسالو زده یا نه. میخواستم ببینم برنامه تموم شده و حساب و کتاب کرده ان و تلنت پس ها رو داده ان و بچه ی ما نگرفته یا نداده ان هنوز. دیدم تموم شده همه چی.

یه کم ناراحت شدم چون حدود ۱۸ تا ۲۳ درصد بچه ها هر سال اینو میگیرن و فکر میکردم پسرمون بگیره با شناختی که ازش داشتم. ولی دیگه چیزی نگفتم و اصلا به پسرمونم نگفتم که همچین چیزی هست.

اون روز پسرمونو برده بودم جایی، تو ماشین، برگشتنی میگه امروز یه چیزی تو مدرسه دادن، فقط به من و تیلدا داده ان، یه دفترچه اس فقط! میگم تلنت پسه؟!!!

میگه آره.

واقعا خیلی خوشحال شدم. یه خط به رزومه اش اضافه شد .

حالا این تلنت پس چیه؟

یه سری موسسات ورزشی، طرف قرارداد این برنامه ان. و اگه شما این دفترچه رو بگیری، میتونی ۵ جلسه رایگان توی کلاساشون شرکت کنی.

یعنی؛ الان پسر ما این امکانو داره که ۵ جلسه بره بکس، ۵ جلسه بره هاکی، ۵ جلسه بره تنیس، ۵ جلسه بره بسکتبال و خیلی ورزشای دیگه ای که من حتی اسمشونم نشنیده ام.

در واقع، به بچه این فرصتو میدن که بره علاقه و استعدادشو پیدا کنه.

حالا باید از هفته ی بعد بشینم به اینا دونه دونه زنگ بزنم، ببینم کی کلاساشونه که پسرمون شرکت کنه :).

--

بهش میگم رفتی خونه، به بابا بگو که تلنت پس گرفتی.

رفته میگه تلنت پس گرفتم. همسر میگه خب چیه این تلنت پس؟

میگه نمیدونم ولی مامان میگه خیلی مهمه :)))).

--

تو خونه ی قبلی روی صندوق پستیمون زده بودیم تبلیغ نندازین لطفا و فقط نامه هامونو مینداختن تو صندوقمون.

اینجا نزدیم همچین چیزی و تبلیغ و روزنامه ی محلی هم میندازن برامون.

اون روز بعد از هزار سال، گفتم یه کم روزنامه بخونم الان که دیگه مشکل آلمانی ندارم.

خوندم، دیدم نوشته دقیقا کوچه ی بالاترمون یه خونه رو دزد زده :/!

فکر کنم بهتره دیگه روزنامه نخونم!

--

این روزنامه هه بخش کودکان نداشت اصلا. خدا فرصت بده بهم، اینم برم پاپی شم، ببینم آیا جایی روزنامه ای برای کودکان هست. اگه هست که من این بچه رو تشویق کنم اونجا هم فعالیت کنه !

--

یکی از اون موسسه هایی که توی اون تلنت پس بود، همون جاییه که پسرمون الان میره تنیس روی میز بازی می کنه اونجا. گفت پس اینجا هم ببریم، مربیم ببینه و امضا کنه. گفتم باشه.

از اون طرف، چهارشنبه روزی بود که مدرسه گفته بود Martinszug دارن.

مارتینز تسوگ چیه؟ یه برنامه ای که بچه ها با فانوس تو شهر راه میفتن و آواز می خونن.

از اونجایی که ما هیچ وقت همچین برنامه ای رو خودمون توی خونه جشن نگرفته یم، طبیعیه که بچه مونم علاقه ای نداشته باشه بهش.

برنامه ساعت 5 عصر بود تو مدرسه.

پسرمونم گفت من نمی خوام برم مارتینز تسوگ برم، میخوام برم تلنت پسمو نشون بدم به مربیم و خیلی ذوق داشت. منم گفتم باشه، اونو نمی ریم. همون کلاس عادیتو برو. دیگه، چندین بار هم هی یادآوری کرد تلنت پسمو یادت نره بیاری ها. گفتم باشه.

منم عصری، لباسای ورزشش و کفششو ورداشتم که توی ماشین عوض کنه و رفتم دنبالش. اونجا گفت که معلممون گفته همه باید باشن. گفتم مگه اجباریه؟ گفت آره ولی معلم به من و فلانی گفته شما دو تا نمی خواد باشین!

گفتم بذار برم بپرسم. رفتم از مربی های او گی اس پرسیدم، گفتم اجباریه؟ گفتن فکر می کنیم که اجباریه.

اومدم بهش گفتم متاسفم پسرم. اجباریه و باید بریم.

باز تو خونه پیام دادم به مامان ماکسی که این برنامه ی 5 عصر اجباریه؟ گفت آره، مگه اینکه مریض باشه بچه و اینا.

گفتم نه، پسر ما کلاس داره  و  دوست داره کلاسشو بره. گفت نه، اگه اون جوریه، اجباریه؛ مثل مدرسه اس.

خیلی هم ناراحت شد پسرمون و حقم داشت دیگه. شوکه شد یهو.

بردمش مدرسه و فانوسشم امسال با پارسال فرق داشت. امسال این مدلی بود. پارسال این مدلی بود. و ما اون چراغی که بخوایم بذاریم توش رو نداشتیم. چراغی که ما داشتیم، دسته داشت.

ما هم که برنامه نداشتیم که بچه بره، دیگه من زیاد پیگیر نشده بودم که چیکار کنیم. قرار شد یه چراغ قوه بندازیم توی فانوسش که روشن بشه.

ولی چراغ قوه اش کوچیک بود و نور زیادی نداشت.

طفلکی تو مدرسه اش هم یه کمی گریه کرده بود. معلمش اومد با من صحبت کرد. گفت بچه تون گریه کرده. براش توضیح دادم و گفتم چون من نمی دونستم که اجباریه و برنامه یهویی عوض شد، این جوری شد. و تقصیر اون نبود. اونم خیلی معلم مهربونیه. گفت درک می کنم. آره، یه جورایی اجباریه چون جزو مراسم رسمی مدرسه اس، من نمی تونم بگم که اجازه دارن نیان. اما من سعی کردم درستش کنم، یه ریسه ی چراغ خودمو بهش دادم. حالا ببینیم چطور میشه. الان اکیه.

پسرمونم دیدم که داشت با بچه ها می خندید. ولی خب گناه داشت دیگه. خودم می فهمیدم چقدر خورد تو ذوقش.

من وقتی به مدرسه رسیدم، تازه فهمیدم که اصلا چه مدل چراغی باید بندازیم توی فانوسش. آخه من چیزی به ذهنم نمی رسید. ما چراغی که با باتری روشن بشه نداشتیم تو خونه. ولی برای سال بعد یاد گرفتم چی باید بخریم.

خلاصه، معلمش یه بار دیگه هم توی مسیر به من نگاه کرد و بهم اطمینان داد که همه چی اکیه.

--

کلاس تنیسش جمعه و چهارشنبه بود. چهارشنبه که نشد بره کلاس تنیس. دیروز که رفتیم، بعد از صد بار یادآوری به من که تلنت پسمو جا نذاری (!)، بردم تلنت پسشو دادم مربیش امضا کرد!

حالا در واقع، تلنت پس برای اینه که جایی که ثبت نام نشدی رو مجانی بری، وگرنه اگه ثبت نام کردی که کردی دیگه. ولی خب، من برای اینکه خوشحال باشه و حس خوبی داشته باشه، بردم مربیش امضا کرد . هر پنج تاشو هم مربیش با هم امضا کرد دیگه .

--

دیروز با ماکسی و مامانش و لوئیزه و مامانش رفتیم شکلات جمع کنی.

برگشتنی، در یکی از خونه هایی که قرار بود بزنن، یه خانم مسنی بود که مامان ماکسی گفت همسرش تازگی ها - فکر کنم گفت هفته ی پیش- فوت شده.

طرف درو باز کرده، مامان ماکسی احوال پرسی می کنه و میگه چطوری. میگه خوبم. یه عالمه کار اداری هست که باید انجام بدم!

برام جالب بود که خانمه از حس و حال خودش حرف نمی زد، همون دو تا جمله ای که می گفت راجع به کار اداری مربوط به فوت همسرش بود :/!

--

تازه فهمیدم که برای دبیرستان هم تمام همون بند و بساطهای دبستان هست و بازم معیارها همون نزدیک بودن خونه و داشتن خواهر و برادر توی اون مدرسه هست.

حالا باید از الان دنبال مدرسه بگردیم و صحبت کنیم و ببینیم می تونیم آیا جایی رو پیدا کنیم که مطمئن بشیم ما رو میگیره یا نه.

البته؛ مامان ماکسی می گفت هر دو تا دبیرستان اینجا خوبن و کلا فرقی نمی کنه بچه کدوم مدرسه بره.

ولی من نمی تونم مثل اون فکر کنم. نمی دونم چیکار کنیم.

مدرسه های خصوصی هم که خیلی گرونن. یکیشونو زنگ زدم، گفت ماهی 1200 یورو.

--

مامان ماکسی می گفت که تو یه جلسه ای (فکر کنم از همین جلسه های پرسش و پاسخ مدرسه ها)، طرف گفت نگران نباشین، هر بچه ای که بخواد بره دبیرستان، حتما می تونه بره. ولی من بلند گفتم، نخیر این طوری نیست. من حداقل یه نفر رو میشناسم که با اینکه مدرسه ی دبستانش بهش توصیه نامه ی دبیرستانو داده، ولی هیچ کدوم از دبیرستانا بهش جا نداده ان و بهش گفته ان برو فلان رئال شوله (Realschule) یا گزمات شوله (Gesamtschule).

--

خلاصه که خدا به خیر کنه. هنوز بچه ی ما کلاس دومو تموم نکرده، باید به فکر کلاس پنجم به بعدش باشیم :/!

--

هفته ی بعد جلسه دارم با معلمای پسرمون. تا الان 4 5 تا مورد نوشته ام که راجع بهش باهاشون صحبت کنم.

--

همسر داره سیب زمینی سرخ می کنه.

همسر: تو برشته هاشو می خوای؟

پسرمون: چی؟

همسر: میگم تو برشته هاشو می خوای؟

پسرمون: برشته یعنی چی؟

همسر: تو زغالاشو می خوای؟

پسرمون: آره، آره!


از مدرسه


بچه ی خواهر کوچیک تر برای تحصیل اومده ایتالیا.

چند روز قبل از اومدنش، خواهر کوچیک تر یه بار زنگ زده بود. می گفت مثلا خرجش چقدر میشه هر ماه و اینا. بهش می گم رو فلان قدر حساب کن. از اون ور همسرش یه چیزی میگه که من متوجه نمیشم. خواهر کوچیک تر ازم می پرسه الان حساب کردی چی بخوره که این عددو گفتی؟ گوشتم می تونه بخوره؟

--

خواهر کوچیک تر داره صحبت می کنه باهام، خونه ی مامانه. میگه داشتم با فلانی (بچه اش) صحبت می کردم. خوب بود. ویدیویی هم صحبت کردیم. رفته بودن با دوستش تخم مرغ و سوسیس خریده بودن، سوسیس- تخم مرغ بخورن.

مامانم از اون ور داد می زنه بگو خب همونو سوسیسشو یه بار بخور، تخم مرغشو یه بار .

--

باور کنین از مامان من صرفه جوتر تو دنیا پیدا نمی کنین!

مثلا خیاطی می کرد، پارچه هایی که اضافه میومد رو هیچیشو دور نمی ریخت. حالا اونایی که بزرگ بودن، می گفتیم آره خب، خوبه که نگه داره آدم. باهاش یه لباس بچه ای، لباس عروسکی، چیزی میشه درست کرد. ولی اون کوچیکای مثلا دو سانت در پنج سانتم مامان من نمینداخت! میگفت اینا رو اول میکشم روی گاز که کثیف میشه، بعد میندازم تو سطل آشغال .

یه بشقابی یه بار ترک خورده بود، میگم مامان اینو بندازم دیگه؟! میگه نه، بذار باشه، یه وقتی مثلا یه بشقاب سبزی اضافه میاد، میخوام همین جوری بذارم تو یخچال، اینو به عنوان درش می ذارم روش!

نمی دونم بگم کالسکه ی برادر بزرگترو نگه داشته بود واسه نوه هاش یا دیگه همون بالایی ها بسه .

و این طوری بود که وقتی موقع مکه اش نبود و ما داشتیم همه چیو میریختیم دور، داییم که سر رسید و دید ما کیف مهدکودک برادر کوچیک تر رو داریم میریزیم دور، گفت الان اگه مامانت بود می گفت خب زیپشو که درآر که .

خلاصه، هر چیزی تو خونه ی ما یه چرخه ی حیات بسیااار طولانی داشت و داره!

--

هنوزم با اینکه سال هاست اینجاییم، گاهی وقتا چیزایی می بینم از آلمانی ها که برام جدید و جالبه و واقعا به این فکر می کنم که واقعا با ما فرق دارن.

یه نمونه اش این که آلمانی ها خیلی خیلی زیاد این طورین که تمرین ها رو به صورت یه ورقه به بچه میدن. یعنی، بچه ها فقط یه کتاب کار ندارن؛ بلکه، هر روز تمریناشونو به صورت کاربرگ می گیرن. در کنارش یه کتاب هم دارن که تقریبا همیشه تو مدرسه میذارن و خونه نمیارن. این کاربرگ ها هم زیادن واقعا.

نکته ی جالبی که اینجا وجود داره اینه که زیر همین کاربرگا، منبعشو زده. منبع ها هم مختلفن. هر باری مال یه سایتی یا حتی یه وبلاگیه (یعنی؛ فکر نکنین، میرن از جاهای معتبر و سایت های مخصوصی اینا رو دانلود می کنن). برای من جالبه که می بینم برای چهار تا تمرین ساده ی 5 + 8 و 12-3 هم براشون مهمه که منبعش ذکر بشه.

--

پسرمون یکی از شلوارای ورزشیشو -که تازه هم خریده بودیم- تو مدرسه گم کرده بود. اون روز خودم رفتم تو باهاش. یه خانمی رود دیدم از مسئولای مدرسه. گفتم ببخشید، چیزای گم شده/ پیدا شده رو کجا میذارن؟ یه جا بهم نشون داد که نبود. گفت ببین، برو همون قسمت لباساشونو نگاه کن. بچه ها خیلی وقتا این ور اون ور میندازن، ولی همون دور و براس.

رفتم اون ور، معلمشون گفت میتونم کمکتون کنم؟ گفتم والا پسرمون خیلی چیزا گم کرده (یه کاپشن بود که دنبالش می گشتم، یه شلوار ورزشی و یه بطری). گفت اینجا یه دونه هست. رفتیم با هم توی کلاس. نگاه کرد، گفت نه، این شرته. گفتم بده ببینم. نگاه کردم، دیدم اونم مال پسر ماس . گفتم من دنبال این نبودم، ولی اینم مال پسر ماس. بعد اومد بیرون، دوباره اون بغلو نگاه کرد، گفت یه چیزی هم اینجاس. گفتم بده بده، اون کاپشنشه. اون یکی شلوارشم پیدا کردم!

داشتم می رفتم، اون خانم اولیه گفت پیدا کردی وسایلشو؟ گفتم حتی یکی بیشتر از چیزی که دنبالش می گشتم .

--

تو مدرسه ی پسرمون یه برنامه ای گذاشته بودن که کسایی که بچه هاشون سال بعد می خوان برن مدرسه، بیان مدرسه رو ببینن. از قبل هم تو گروه زده بودن که چه کارهایی به کلاس ما محول شده و پرسیده بودن کی می تونه کمک کنه و چیزی بیاره و اینا.

دیدم من که اهل درست کردن کیک و این چیزا نیستم، نوشتم من برای کمک میام.

امروز، نصف روز مرخصی گرفتم و رفتم برای کمک. تو راه به پسرمون گفتم من امروز با تو میام مدرسه. میدونست از قبل که میخوام کمک کنم. گفت همه ی مامان میان؟ گفتم نه، هر کس که خودش خواسته. میگه خب قراره چیکار کنی؟ گفتم نمی دونم، شاید باید مثلا کیکا رو جا به جا کنیم و آماده کنیم برای اونایی که میان و اینا. میگه خب چرا گفتی تو کمک می کنی؟ گفتم خب قشنگه دیگه. یه کار بزرگی انجام میشه، تو هم یه کمیشو انجام دادی، تو هم سهم داشتی و اینا.

بعد رفتم پسرمونو گذاشتم مدرسه. دیدم اون قدری نیست که برگردم خونه و دوباره بیام. اون موقع هم زود بود که هنوز بخوام برم تو. گفته بودن ساعت نه بیاین. نشستم تو ماشین و با لپ تاپم که آورده بودم یه کمی کار کردم و ساعت یه ربع به نه تقریبا رفتم تو.

بعد که یه کم حمالی کردم و آب میوه ها و آبا رو جا به جا کردم و اینا، تو دلم گفتم الان این چه کاریه من انجام میدم؟ چقدر من بدم میاد از کار تدارکاتی. چیه الان همین؟ من اصلا برا چی به این بچه گفتم آدم لذت میبره از این کار؟ الان این چه لذتی داره؟ همینو اگه برنامه ریزیشو انجام بده آدم، مدیریتش کنه، یه چیزی؛ چیه واقعا کاسه و بشقاب جا به جا کردن و کیک بریدن؟!!

و واقعا اونجا احساس ندامت کردم که به پسرمون راستشو نگفته بودم. چون واقعیت این بود که شاید نیم درصد دلیل اینکه تو این برنامه شرکت کردم، این بود که شرکت کرده باشم، 99.5 درصدش دلیلش این بود که میخواستم وقتی میرم اونجا پسرمون خوشحال بشه که مامان "اون" اومده مدرسه (بچه ها خوشحال میشن با همین چیزا)، که با معلماش بیشتر بتونم صحبت کنم، که فعالیت داشته باشم تو کارای مدرسه، که خبر داشته باشم تو مدرسه چی به چیه و کی به کیه، که مسئولای مدرسه شو بیشتر بشناسم، که اونا هم منو بیشتر بشناسن. والا، وگرنه که چه لذتی؟ چه دوغی؟ چه کشکی؟

--

وقتی رفتم تو مدرسه، اولین نفری که دیدم یه خانمی بود که داشت همون کاغذکشی های خوش آمدید و اینا رو آویزن می کرد. گفتم من برای کمک اومدم، گفت مرسی که اومدین و بفرمایید.

یه ساعت بعد فهمیدم همون خانمه مدیر مدرسه بوده (آخه آقای مدیر امسال بازنشست شد و میدونستم که مدیرشون عوض میشه ولی خب ندیده بودمش تا الان).

از در راهرو که رفتم تو، بچه های کلاس پسرمون نمی دونم کجا قرار بود برن که اومدن بیرون و بعضی هاشون منو دیدن. شروع کردن داد زدن که حسنننن، حسنننن، مامانت اومده. مامان حسنننن اومده، مامان حسننن اومده. یعنی؛ اگه پری دریایی میدیدن انقدر تعجب نمی کردن که از دیدن من تعجب کردن!

مدیونین اگه فکر کنین پسر مام نه اومد یه سلامی کنه، نه یه علیکی!

بعد از اینکه کیکا رو آماده کردیم و کم کم موقع اومدن خانواده ها شد، گفتن ببرین بیرون بچینین. بردیم چیدیم.

این وسط، بچه های بیچاره زنگ تفریحشون شد و اومدن جلوی میزا واستادن و آب دهنشونو قورت دادن! خدا رو شکر این زنگ تفریحشون 5 دقیقه بیشتر نبود.

تو همون زنگ تفریح، من چون دوست نداشتم از نزدیک این مواجهه رو داشته باشم با بچه ها که هی بهشون بگم متاسفم، کیکا برای شما نیست، اصلا نرفتم بیرون. از پنجره ی اتاق - که طبقه ی همکف بود- ولی نگاهشون می کردم. یه دختره اومد گفت تو مامان حسنی؟ گفتم بله. گفت حسن خیلی شاگرد خوبیه. و بعدم دوید و رفت. انگار رسالت خودش می دید که بیاد اینو بگه. بچه ها خیلی ماهن واقعا .

--

موقع تقسیم کار، گفتن تو می خوای کجا باشی؟ گفتم من غیر از قهوه، هر جایی می تونم باشم. فقط چون قهوه نمی خورم، بلد نیستم باید چیکار کنم.

من و یه نفر دیگه شدیم مسئول کیکا. دو تا مادر دیگه هم شدن مسئول نوشیدنی. مسئولای مدرسه هم بودن و یه عده از بچه های کلاس چهارمی هم مسئول راهنمایی کردن والدین بودن، مخصوصا اونایی که دیرتر میومدن و از اول برنامه نبودن. این بچه ها لباس خاص پوشیده بودن که متمایز باشن از بچه های عادی مدرسه.

بعد که کیکا رو والدین و بچه هاشون اومدن گرفتن، این بچه ها هم اجازه داشتن که بیان کیک بگیرن. به اینا هم دادیم.

ولی تک و توک که بچه های دیگه میومدن، می گفتیم شرمنده. شما اجازه ندارین.

یه دختره اومد و بهش گفتیم نمیشه. یه دختره اومد، گفت دوستم گفته براش بگیرم. گفتیم دوستت هم جزو کمک کننده هاست؟ گفت آره. گفتیم کدومه؟ همون دختر اولیه رو نشون داد. گفتیم نمیشه. بعد یکی دیگه شون اومد یه کیک خواست. می دونستیم که برای همون دختره می خواد ( و نه برای خودش) ولی دیگه بهش دادیم. چون به قول یکی از مامانا، به هر حال، اون دختره یه جوری این کیکو می گیره، حالا ما الان سخت بگیریم و هی بگیم نشون بده و نه و فلان.

--

آخرش که دو سه دقیقه به زنگ آخر خورد مونده بود و هنوز کیک مونده بود، به اون یکی مامانه که با من مسئول کیکا بود گفتم میخوای اینا رو نصف کنیم تا به بچه های بیشتری برسه. الان زنگ می خوره. گفت آره. رفت چاقو آورد، کیکای بزرگو نصف کردیم.

کلی بچه اومدن و کیک و بیسکوییت گرفتن.

ولی واقعا خیلی بامزه بودن. بعضی ها تو همون شلوغی که همه داشتن کیک برمیداشتن میگفتن من پول ندارما. می گفتیم وردار، مجانیه. بعضی ها یکی می گرفتن، یکی دیگه هم می خواستن. یکی رو من بشقابو جلوش گرفتم تا برداره، تو اون دو سه ثانیه ای که اومد فکر کنه که کدومو برده (شاید ده تا چیز توی بشقاب بود)، بشقاب خالی شد و یه دونه موند و - خدا رو شکر- آخری رو برداشت.

--

این وسط، من خودم هی دوست داشتم بخورم، ولی گفتم بذار اول همه بیان و بخورن. این جوری درست نیست. ما به بچه ها نداده یم، گفتیم مال خانواده هاس.

خلاصه، خانواده ها اکثرا اومدن و رفتن. این وسط یکی یه کیک می خواست، خانمه که اومد بده، کیکه افتاد رو میز. اینم یکی دیگه به طرف داد. من گفتم این کیکه رو من بخورم، میزا رو که درست قبلش دستمال کشیده بودیم و تمیز بود. آقا من خوردم، انقدرررر بد مزه بود که اصلا هر چی بگم، کم گفته ام. بو یا شایدم مزه ی گوشت و پیاز و ادویه میداد، اونم انگار ادویه ای که مال فرهنگ ما نباشه و من دوست نداشته باشم. کیک بودا. ولی نمی دونم طرف قبلا تو ظرفش یه غذای گوشتی درست کرده بود. اصلا انقدرررر مزه اش و بوش توی دهنم بد بود که بعدش کیک دیگه ای خوردم، ولی بازم مزه اش نرفت. تو راه خونه، بعد از یکی دو ساعت، هنوز حس عق زدن و بالا آوردن بهم دست داد! اصلا نمی دونم این چی بود من خوردم خداییش!

--

این وسط مسطا، یه دونه کاپ کیکم واسه پسرمون کش رفتم و گذاشتم تو جیبم (جزو جیره مون بودها).

بعد که عصری رفتم پسرمونو از همون قسمت بعد از مدرسه شون بردارم، میگه برا من کیک برداشتی؟ میگم بله. فکر کنم رانت خواری از همین جاها شروع میشه ها .

--

من واقعا به درد بعضی از شغلا نمی خورم.

یکی از کیکا رو من برش زدم. اوایلش یه کمی خیلی کلفت بریدم، بعد گفتم انگاری بقیه نازک تر بریده ان. سعی کردم نازک تر ببرم. بعد که به آخراش رسید، گفتم خاک به سرم، مردم واسه اینا پول میدن. حالا یکی کوچیکه، یکی بزرگه. هی تا آخرش می گفتم خدایا، از من راضی باشن، من یادم نبود اینا پولیه، الان به ازای پول یکسان، یکی کم می گیره، یکی زیاد. خیلی عذاب وجدان گرفتم.

بعد که کیکا رو بردیم بیرون و گفت پولی نیست، فقط دل به خواهی می تونن صدقه بدن، خیلی خوشحال شدم خداییش.

--

برگشتنی، رفتم، دیدم پسرمون کاپشنشو جا گذاشته باز! اونو ورداشتم. دیدم یه شلوار ورزشی دیگه ام اونجا افتاده. دیدم اونم مال پسر ماس!!! براش آویزن کردم رو جالباسیش.

حالا هممممه ی اینا هم روی یه نیمکت بوده ان ها!! من نمی دونم چه جوری وقتی بهش می گیم بگرد، میگه گشتم، نبود!

فردا همین بچه ها بزرگ میشن، توییت می کنن چه جوریه که مامانا بلدن چیزا رو پیدا کنن ولی ما نگاه می کنیم نیست !

--

من اصلا اهل میوه نیستم. اگه همسر بیاره، من می خورم، وگرنه، من نهایتا مثلا موز و زردآلو و گیلاس و انگور و این چیزا رو برم خودم از تو یخچال بخورم. میوه ی پرزحمت هم اصلا نمی خورم اگه قرار باشه خودم پوست بکنم .

اون روز همسر اومده تو آشپزخونه، میگه یه بار تو یه میوه نیاوردی برا ما.

پسرمون از اون ور داد می زنه چرااااا چرااااا، یه بار آورد .

خوشحالم که پسرمون حافظه اش خوبه. من خودم همون یه بارم یادم نمیاد .