بقیه ی آن چه گذشت


خب، بالاخره طلسم شکسته شد و اومدم نوشتم!

پست قبلی رو صد سال پیش نوشته بودم، ولی انقدر هی برنامه پیش اومد و مهمون بازی شد که نشد ادامه شو بنویسم. بعد که چند بار اومدم ادامه بدم، بلاگ اسکای نذاشت. بعدش باز من وقت نداشتم! ضمن اینکه تو فاصله ی حدود ده دسامبر تا 17 دسامبر، شمردم، یازده بار رفتم دکتر! دیگه اصلا نای دکتر رفتنم نداشتم. هی آزمایشتو ببر به این یکی نشون بده، به اون یکی نشون بده. حرفای اینو به اون یکی بگو، تشخیص اون یکیو به این یکی بگو. اصلا یه وضعی.

یه روز احساس کردم دوباره کمی پشت سرم درد می کنه. حدس زدم که دوباره به خاطر کم خونیم باشه. رفتم پیش دکتر، خدا رو شکر دکتر خودم نبود و همکارش بود! همکارش -که در واقع فکر کنم کارمند اون دکتر اصلیه حساب میشه- خیلی باحوصله و مهربونه و اصالتا هم باید مال کره ی جنوبی یا همچین جایی باشه؛ چهره اش که اینو میگه. خلاصه، گفتم این جوریه. من جولای یه بار تو ایران آهن گرفتم ولی الان که چند ماه گذشته، دوباره داره همون مشکلا برام شروع میشه.

گفت تو که هموگلوبینت خیلی پایین بوده، بعد از اینکه آهن گرفتی، هموگلوبینت چند شده؟ گفتم دکتر اندازه نگرفته. وقتی از ایران اومدم، فقط آهن خونمو دوباره اندازه گرفتن. گفت اون فایده نداره. همین الان برو آزمایش بده تو اتاق بغلی، دوشنبه هم بیا جوابشو بگیر. اواسط دسامبر بود تقریبا.

رفتم به همکاراش گفتم این جوریه. گفت میشه دوشنبه بیای آزمایش بدی؟ تنبل بودن، نمی خواستن آزمایش بگیرن چون آخر وقت جمعه بود. گفتم نه، دکتر گفته همین الان ازم خون بگیرین. گفت پس بشین، اومدم!! دیگه نشستم و اومد خون گرفت. دوشنبه خود دکتر به من زنگ زد، گفت هموگلوبینت 8.2 ه، من برات ارجاع می نویسم به هماتولوگ، فردا بیا بگیر. زودم برو. من برات یه کد هم نوشته ام که باید فوری بهت نوبت بدن.

فرداش من وقت نکردم برم جوابمو بگیرم. دو سه روز بعدش رفتم. آخه ساعت کاری دکترم فقط 9 تا 11 صبحه که خیلی بدموقع است.

روزی که رفتم گرفتم، از قضا دکتره رو توی راهرو دیدم. گفت ئه، اومدی؟ آزمایشت خیلی پایینه. الان خوبی؟ مشکلی نداری که سر پا واستادی؟! اکیی؟! گفتم نه، اکیم. گفت برو تو سایت فلان دکتر، آزمایش خون و این برگه ی ارجاع رو آپلود کن، بهت سریع وقت میدن. باید قبل از کریسمس حتما آهن بگیری ها، حتما قبل از کریسمس بری ها. حالا کی بود؟ مثلا 18 یا 19 دسامبر! با خودم گفتم عمرا کسی الان بهم برای قبل از 24 ام وقت بده!

گفت اگه اون دکتر وقت نداد، این کد رو برو بزن تو سایت 116117، پیدا می کنی یه دکتر. ولی همون دکتره بهت وقت میده؛ من قبلا مریض ارجاع داده ام بهشون و می دونم چطوریه.

رفتم همون کاری که گفته بود رو کردم.

اون سایت یا شماره ی 116117 هم یه جاییه مخصوص فوریت های پزشکی. اگه کار فوری داشته باشین، ولی در حدی نباشه که بخواین به اورژانس (112) زنگ بزنین، میتونین با اینا تماس بگیرین و راهنماییتون می کنن.

تو سایت اینا هم رفتم و اون کدی که روی برگه ی ارجاعم بود وارد کردم ولی دکترایی که پیشنهاد میداد، خیلی دور بودن. دیدم همینی که دکتر گفته بهتره.

فرداش بهم جواب دادن و برای پس فرداش وقت دادن! خودم استرس گرفتم که مگه چقدر حالم بده؟!! فکر کنم 20 دسامبر بود که به من نوبت دادن. از 24 دسامبر هم همه جا تعطیله دیگه.

20 دسامبر رفتم و -طبق معمولِ دکترای سرشلواغ- یه کارمندی اومد ازم پرسید که قضیه چیه و وقتی بهش گفتم، گفت که باید ازم خون بگیره. گفتم بابا من که هفته ی پیش خون داده ام، نتیجه شم بهتون دادم که! دو زار خون دارم، اونم شما بگیرین! (این آخری رو تو دلم گفتم البته!) گفت نه، ما مقادیر دیگه ای رو اندازه میگیریم که برامون مهمه. تو آزمایش خونی که اونا می گیرن، همه چیز نیست. گفتم خب بگیر، تو هم یه سرنگ پر کن! والا!

یه برگه هم آورد بهم داد قاطی جوابای آزمایشی که بهم پس میداد. به منم گفت که یه کمی منتظر باشم.

منتظر شدم و تو اون زمان نگاه کردم و دیدم که یه نوبت بهم داده بود، نمی دونم برای فوریه بود، مارچ بود، کی بود. خیلی دیر بود.

بعد که سه چهار دقیقه بعد، دوباره رفتم پیشش، گفت تو که هموگلوبینت 7.5 ه! دو تا راه داری: برات یه واحد خون سفارش بدیم. این چند روز طول می کشه یا بهت آهن بزنیم. گفتم بهم آهن بزنین (تو دلم گفتم به شما اعتباری نیست؛ یه وقت دیدی بهم خون زدین، خونه ایدزی میدزی ای چیزی بود؛ باز یه مریضی هم به مریضی هامون اضافه می کنین). گفت پس صبر کن من با دکتر صحبت کنم. گفتم صبر کن پس. اگه می خواین بهم آهن بزنین، این گزارش دکتر ایرانمم ببینین، طبق همین بهم بزنین. باز نپکونین منو مثل دکتر خانواده ام! گرفت و با دقت خوند و گزارشم با خودش برد. وقتی برگشت، گفت فردا صبح ساعت 9 اینجا باش. دو ساعت طول میکشه تا آهن بگیری. یه ساعتم برای داروی ضد حساسیتی که اولش می گیری. سه ساعت حساب کن.

فرداش همسر منو برد چون بهش گفتم من بعدش نمی تونم رانندگی کنم و برگردم، داروش خواب آوره.

وقتی رفتم، اون خانمی که داشت سوزن میزد تو دستم، میگه می دونی که بعدش نمی تونی رانندگی کنی دیگه؟ گفتم اتفاقا خودم حدس می زدم و گفتم به همسرم که بیاد منو بذاره و سه ساعت بعدش بیاد منو ببره.

هوا هم برفی و یخی و داغون.

دیگه رفتم یه کمی آهن گرفتم. بعدشم که اومدم خونه، قشنگ چند ساعت خوابیدم.

من نمی دونم داروی ایران دوزش فرق داشت یا دلیل دیگه ای داشت. تو ایران فقط یه کمی چشام رفت رو هم و شاید در حد پنج دقیقه خوابیدم. اینجا دفعه ی اول یه ساعت حداقل خواب بودم؛ دفعه ی دوم تقریبا نصفشو؛ دفعه ی سوم وقتی بیدار شدم که پنج دقیقه بعدش خانمه اومد سرمو قطع کرد .

تازه بعدشم که میومدم خونه باید چند ساعت حداقل می خوابیدم. تا یکی دو روزم باز حالم عادی نبود و گیج و ویج بودم.

دفعه ی دوم که رفتم، یه خانم دیگه ای اومد آنژیوکت بزنه. محض احتیاط گفتم می دونین دیگه چطوری باید بزنین؟ میدونین که من حساسیت نشون داده ام یه بار دیگه؟ بعدم قضیه رو براش تعریف کردم. کلا، در جریان نبود. گفت آها، دیدم نوشته بود دو ساعت تزریق آهن، من تعجب کردم که چرا انقدر طولانی. آره، همون جوری می زنیم پس.

دفعه ی اولی که رفتم، فقط من غریب بودم. بقیه انگاری اومده بودن خونه ی خاله! در که باز شد (همون ساعت 9) همه رفتن تو و غیب شدن یهو. فقط من بودم که رفتم پذیرش گفتم سلام علیکم!

بعد که رفتم تو اون یکی سالن، دیدم همه رفته ان دراز کشیده ان سر جاهاشون، لباساشونم آویزون کرده ان!

از دفعه ی دوم منم جزو اونایی بودم که غیب میشدم . دیگه فهمیدم باید کجا برم.

حالا سه بار آهن زده تا الان بهم که آخریش 17 ژانویه بوده. گفته تو آپریل یه بار برم آزمایش خون بدم، یه هفته بعدش دکتر هماتولوگ منو می بینه بالاخره! ولی حاضرم شرط ببندم دوباره تا اون موقع هموگلوبینم همون هشتیه که بوده و باز دوباره میفتم تو همین دور باطل آهن گرفتن!

--

با دوستمون که رفته بودم کلیسا، بعد از اینکه اجرای بچه ها تموم شد، برگشته یه نگاه به مردم میکنه، میگه احساس می کنم همه شیک لباس پوشیده ان. راست می گفت. اتفاقا منم به همین توجهم جلب شد. دوستان، اگه برای مراسم کریسمس میرین کلیسا، مثل ما با لباس اسپورت نرین، لباس شیک مهمونی، مثل لباس عید، بپوشین .

--

یه آخر هفته با دوستامون رفتیم Winterberg. ترجمه ی تحت اللفظیش میشه کوه زمستونی. اسم یه منطقه اس توی آلمان که برای بی بضاعتایی که به کوه های آلپ دسترسی ندارن، حکم آلپو داره . برای اسکی و سورتمه سواری و اینا میرن اونجا. خود منطقه اش و اینا خوب بود. ولی من از سبک مسافرت رفتن با این دوستامون خوشم نمیاد.

میگن با خودمون برنج و ماکارونی و چی و چی ببریم که خودمون بپزیم. من اصلا علاقه ای ندارم برم یه جا مسافرت، باز اونجا دو ساعت واستم پای گاز. برام اکیه که دو سه روز غذای ساده تر بخورم، یه نون فانتزی بخرم از نونوایی به عنوان صبحانه، دو تا ناهارو برم فست فود یا رستوران، دو تا شامم ساده بگذرونم. ولی اونا دوست دارن همه چی مفصل بخورن و بابتش هم باید از پنیر و خیار و گوجه گرفته تا ماکارونی و کیک و میوه و همه چیو با خودشون ببرن.

برای سورتمه سواری هم، آدم با سورتمه میاد پایین، با چی بره بالا؟ تو جاهایی که رسما برای اسکی و سورتمه سواری طراحی نشده ان و تو هر شهری پیدا میشن (مثلا یه تپه ی کوچیک) آدم با سورتمه میره پایین، بعد سورتمه شو دستش میگیره و میاره بالا. اما اینجا که مخصوص این کار بود، تعداد آدما زیاد بود و شیب هم خیلی تند و خطرناک بود که آدما بخوان بیان بالا دوباره.

باید با سورتمه میرفتی پایین و اگه می خواستی بری بالا، تله سیژ بود که باید براش بلیت می خریدی. هر بزرگسال 29 یورو و هر بچه 23 یورو. همسر رفت یه بلیت برای خودش و پسرمون خرید. یکی از دوستامونم فقط برای خودش خرید. منم که اصلا نمی خواستم اون شیب تند رو برم، کلا بلیت نگرفتم.

برگشتنی، چون ماشین بالا پارک بود، من گفتم من و پسرمون با تله سیژ بریم بالا. همسر از اون یکی سمت با بچه ها بره. اون یکی دوستمونم که یه دونه بلیت داشت، بلیتشو داد به خانمش که بیاد. خانمش به بچه شونم گفت بیاد با اون که اون بلیت نداشت. گفت چک که نمی کنن. فقط کارتو می گیری جلوی دستگاه و باز میشه و دو تایی میریم.

بعد که رفتیم بالا، پسر ما و دختر خودشو گفت شما با هم برین که کوچولویین و جا میشین، ما هم دو تا بلیت بزرگسالا رو زدیم.

بعد که رفتیم سوار بشیم، یه آقایی اونجا واستاده بود و مسئول این بود که همه درست سوار بشن و اون آهنی که باید از بالا بیارن پایین به عنوان کمربندو بیارن حتما و برای کسی اتفاقی نیفته.

برای سوار شدنش هم این طوری بود که دو قسمت ورودی داشت، یکی برای اسکی بازها، یکی برای آدمای معمولی (یا سورتمه سوارها). آدمای اسکی باز چون نمی خواستن کفشاشونو هی دربیارن و پاشون کنن، با کفشاشون سوار میشدن و جاشون جدا بود. تله سیژم که به ترتیب میومد و دو بار اسکی بازا سوار میشدن، دو بار آدمای عادی.

اونجا ما داشتیم بحث می کردیم که نوبت اسکی بازاس که پسرمون گفت نه، مامان برو، برو، نوبت ماس. این وسط، اون آقاهه هم یه جمله بهمون گفت که باید برای هر بچه ای جدا بلیت بخرین. من هیچی نگفتم. چون اصلا هنگ بودم که خب بلیت داریم دیگه. بعد که رفتیم سوار شدیم، پسرمون گفت مامان آقاهه فهمید که ما دو تایی با یه بلیت سوار شدیم.

اونجا من تازه دوزاریم افتاد و خیلی ناراحت شدم که چرا من گذاشتم پسرمون با دختر اون بره؟ ما که بلیت داشتیم. ما چرا شریک کار اشتباه اونا شدیم؟ ما الان هم پول بلیتو دادیم، هم با این وجود، شریک گناه یا کار غیرقانونی اونا یا هر چی که اسمشو میذارین شدیم.

باید دفعه ی بعد حواسمو بیشتر جمع کنم. آدم نمی تونه دیگرانو تغییر بده، ولی باید حواسش باشه، خودش مثل دور و بری هاش نشه.

همین آدمایی که 23 یورو رو حاضر نیستن بدن و به نظرشون زیاد میاد، شبش راجع به این حرف می زدن که نمی دونم برن یه خونه ی دیگه بخرن (جدای از دو تا خونه ای که تو ایران دارن و یه خونه ای که اینجا دارن) و پول از ایران بیارن و چیکار کنن که بیشتر پول دربیارن و ... . تا الان 300 400 هزار یورو از وام خونه ی اینجاشونو داده ان، 600 هزار یورو تقریبا ارزش خونه هاییه که تو ایران دارن. یعنی دارایی این آدم الان بیشتر از یه میلیون یوروئه، ولی باز از 23 یورو پولش برای گرفتن یه بلیت حاضر نیست بگذره.

--

اون زمانی که یکی دو سال پیش من یه مدتی اصلا تو این دنیا نبودم (!!) من به هیشکی زنگ نزدم، هیچ کس هم به من زنگ نزد! فقط این وسطا یه بار که کمی بهتر بودم، یکی دو بار به خانم ز زنگ زدم. یه بارشو یه کمی احوال پرسی کردیم و منم گفتم خوبم و اینا. چیزی بهش نگفتم راجع به مشکلاتمون. یه بارشم که من زنگ زدم، گفت الان مهمونیم و بعدا صحبت کنیم. منم گفتم باشه. که بعدا هم دیگه نشد و منم گفتم خب خوبه دیگه حالش، مهمونی میره و سرش با این چیزا شلوغه؛ خدا رو شکر.

دیگه زنگ نزدم. بعدها که صحبت کردیم گفت که اداره ی مالیات کلی براشون صورتحساب فرستاده (که فکر کنم اون زمانا نوشتم) و حساباشونو بسته و پول اجاره شونو نتونسته ان بدن و خلاصه، خونه رو خالی کردن و کلی ماجرای دیگه.

اون زمان من هر چی بهش گفتم چقدر پول میخواین، بگو تا بهتون بدیم، گفت نه، شما دارین خونه می سازین، نمی خواد و جور شده خدا رو شکر و اینا.

چند وقت پیش، وقتی داشتم از جلسه ی مونیخ برمی گشتم، تو راه از شهرشون رد شدم، یادش افتادم، بهش زنگ زدم، ورداش و یه کمی صحبت کردیم ولی چون تو راه بودم زیاد آنتن نمی داد و گفتیم بعدا صحبت می کنیم. فقط گفت که مامانش اینجاس.

بعدتر بهش زنگ زدم و ورنداش. یه بار پیام گذاشتم و گفتم با مامانت بیاین. اونم پیام گذاشت؛ تشکر کرد و یه جا وسط حرفاش گفته بود دعا کن به خیر بگذره و بعدم باز تشکر کرده بود و اینا.

باز من دوباره ذهنم مشغول شد که نکنه یه مشکلی دارن. دوباره چند روز بعد پیام دادم و گفتم خوبین؟ همه چی اکیه؟ اونم گفت آره و اینکه میخواد بره ایران با مامانش و از این حرفا.

فرداش باز گفتم نکنه گیر کرده ان یه جا. چرا این اون دفعه به من گفت دعا کن به خیر بگذره؟ بهش پیغام دادم که من یادم رفت دیروز بهت بگم که اگه پولی چیزی هم خواستین، ما دیگه خونه مونو ساختیم، این پولی که اضافه اومده رو لازمش نداریم الان. حالا هست تو حسابمون دیگه. اگه لازم داشتین، بگین.

تشکر کرد و گفت من پیغامتو به همسرم میگم.

به همسر گفتم ممکنه همسرش زنگ بزنه بهت چون این طوری جواب داد.

بعد از چون روز بنده خدا زنگ زده بود و گفته بود پونزده هزار یورو لازم داره.

ما هم بهش دادیم.

ولی به این فکر می کنم که چقدرررر برای این بنده خدا صورتحساب فرستاده ان که الان که یکی دو سال گذشته و هر چی داشته و نداشته رو ازش گرفته اداره ی مالیات و چندین بار حسابشونو بسته و هر سنتی که اومده رو برداشته، الان هنوز پونزده هزار تا ازش مونده!

خیلی ناراحت شدم براشون.

اون زمانی که زنگ می زنین به کسی و ورنمیداره یا جواب نمیده یا جواب سربالا میده یا بعدا با اینکه می بینه بهش زنگ زده ین، بهتون زنگ نمی زنه، طرف لزوما بی معرفت و بی خیال و سرخوش نیست. شاید اون یه مشکلاتی داره هزار بار بزرگتر از مشکلات شما، شاید داره له میشه زیر بار سنگین یه سری چیزایی که حتی حاضر نیست راجع بهش با شما صحبت کنه.


یکی از آخر هفته ها


یکی از آخر هفته ها رو با نیک اینا رفتیم یه سافاری پارک و دو شب هتل گرفتیم.

در کل، بد نبود. ولی خب یه سری مشکلاتی هم وجود داره که راحت نمیشه زیاد باهاشون مسافرت بریم.

مثلا غذا خوردن باهاشون برای ما خیلی سخته چون اولا براشون مهم نیست که حلال باشه یا نه، دوما خیلی فست فود می خورن.

قبلا بهتون گفته بودم که خانمه می گفت ما برنج نمی خوریم و چاق میشیم و اینا. خود خانمه هم بعید می دونم کمتر از بیست کیلو اضافه وزن داشته باشه.

ولی خب وقتی من توی اون دو روز مسافرت و دفعه های دیگه ای که با همدیگه در حد یه نصف روز رفته بودیم جایی سبک غذا خوردنشونو دیدم، دیدم والا مشکل اینا اصلا برنج نیست، چیز دیگه ایه.

مثلا اون دفعه که رفته بودیم با همدیگه لگو لند، از اونجا که اومدیم بیرون، گفت خب این بچه ها قندشون افتاده بهشون یه آب نبات بدم. به همه ی بچه ها شکلات و آب نبات و اینا داد. من نمیگم بده ها. ولی ما از خونه کلی میوه برده بودیم و همیشه هم که می خوایم بریم بیرون اصلا همینو می بریم. شکلات و آب نباتو ما نهایتا برای توی ماشین میذاریم که اگر کسی دلش خواست حالا یه چیزی بذاره دهنش، داشته باشیم یه چیزی.

یا مثلا اون دفعه که اومده بودن خونه ما، مامان نیک می گفت که من اصلا از مهد دخترم راضی نیستم و غذاشون خیلی بده و به بچه سیب زمینی سرخ کرده میدن و کچاپ، در حالی که توی مهد شهر قبلی خیلی تغذیه شون سالم بود.

بعد چند ساعت بعدش با همدیگه رفتیم بیرون، پسرش گفت گرسنه اس، بلافاصله براش یه هات داگ خوکی خرید، از این بلندا که از دو طرف نون می زنه بیرون با کلی سس کچاپ روش!

تو این مسافرت دو روزه هم تا میگفتیم خب بچه ها بریم یه جا غذا بخوریم، می گشتن دنبال مک دونالد و برگر کینگ!

البته؛ خدا رو شکر، خیلی مجبور نشدیم باهاشون غذا بخوریم. چون رفتنی که ما اصلا گرسنه نبودیم؛ غذا خوردیم و راه افتادیم. ولی اونا گفتن ما بچه هامون گرسنه ان. گفتیم پس هر جا شما میخواین بریم، ما نهایتا یه چیز دم دستی ای می خوریم. دیگه رفتیم مک دونالد با اونا.

تقریبا عصر رسیدیم هتل و عملا اون چیزی که خوردیم شام حساب میشد. بعدش با بچه ها رفتیم یه دوری زدیم همون دور و بر هتل و رفتیم خوابیدیم.

صبحانه ی هتل رو هم فردا صبح عملا جدا خوردیم، چون اونا زودتر از ما رفته بودن صبحانه.

بعدش رفتیم سافاری پارک و تا عصر اونجا بودیم. رفته بودیم سافاری پارک نزدیک هانوفر. خود سافاری پارکش چیز خاصی نبود ولی عملا توش یه شهربازی بود که خیلی خوب بود.

واسه سافاری پارک هم ما گفتیم با ماشین خودمون میایم، ولی اونا که تجربه ی سافاری پارک نداشتن، گفتن ما داخلش رو با اتوبوساش میایم.

آخه سافاری پارک که میرین، با مسئولیت خودتونه اگر خسارتی به ماشینتون وارد بشه توسط حیوونا.

ما از قبل می دونستیم که این مدل پارک های آلمان و هلند و اینا، مثل اون فیلمای سافاری پارک های آفریقا نیست که واقعا خیلی نزدیک بشی به حیوونا. نهایتا دو تا حیوون بی آزارش رو - مثل زرافه و گورخر- کاملا آزاد میذارن. ولی مثلا شیر و پلنگ اون جوری آزاد نیستن.

اما خب اونا گفتن ما با اتوبوس میایم. ولی ما دیدیم هم باید پول اضافه بدیم، هم ماسک بزنیم توی اتوبوس، هم دیگه موندن یا رفتنمون دست خودمون نیست (که چقدر جلوی هر حیوون بمونیم) و هوا هم گرمه، گفتیم با همون ماشین خودمون اکیه.

اونا رفتن ماشینشونو پارک کردن و رفتن تو صف اتوبوس، ما رفتیم با ماشینمون تو و شروع کردیم به گشتن.

واقعا خیلی حیووناش کم بودن. و خب اکثرشونم اون قدری نمیومدن نزدیک ماشین طفلکی ها. فقط لاماها دوست داشتن سرک بکشن تو ماشین که اونم ما پنجره مونو دادیم بالا، گفتیم تف نکنن رومون .

یه سری جاها رو زده بود اینجا در ماشیناتون بسته باشه. یه سری جاها رو تاکید کرده بود که پنجره هاتونم بسته باشه.

یه سری جاها هم نوشته بود که غذا دادن به حیوونا ممنوعه ولی بعضی ها متاسفانه با این وجود به حیوونا غذا می دادن.

بعد از اینکه دورمونو زدیم و بچه ها هم دورشونو زدن با اتوبوس، همدیگه رو یه جا دیدیم که زمین بازی بود.

با هم صحبت کردیم و گفتیم همه اش همین بود؟ ( کل دور زدنش با ماشین فکر کنم 1.5 2 ساعت شد.) چقدر کم بود و این همه پول دادیم و اینا.

ولی بعد که شهربازیشو دیدیم و بچه ها تا 7 عصر که در پارک بسته میشد داشتن اونجا بازی می کردن - و تموم هم نشد- گفتیم خب با احتساب شهربازیش ارزششو داشت واقعا و حتی کاش زودتر رفته بودیم. البته؛ ما به خاطر تصادفی که شده بود، حدود نیم ساعت، یه ساعت، دیرتر از اون چیزی که حساب کردیم رسیدیم. اما خب بازم اگه می دونستیم این قدر جا برای بازی بچه ها داره، زودتر می رفتیم.

یه جا هم یه قایق سواری بود که ما خیلی دوست داشتیم بریم (مناسب سن بچه ها نبود) و مامان نیک لطف کرد بچه ها رو نگه داشت و من و همسر و بابای نیک اینا رفتیم.

کلا شهر بازیش مخصوص بچه ها نبود. خیلی از چیزاشو بچه ها سوار نمیشدن یا اصلا اجازه نداشتن سوار بشن. اما خب ما هم چون زیاد دوستای پایه ای نداشتیم، سوار نمی شدیم.

تو این جور جاها باید یکی مثل علی باشه، که هی آدمو ترغیب کنه سوار بشه. ولی این دوستامون از نظر روحیه - به نظر من- خیلی پیرن و مثلا خانمه همه اش میگه اگه 20 سالم بود اینو سوار می شدم، اگه 20 سال پیش بود اونو سوار می شدم. در حالی که من هنوزم اگر کسی بچه مونو نگه داره حاضرم سوار همه ی اونا بشم ولی خب وقتی فقط من می خواستم سوار بشم دیگه عملا نمیشد به بقیه بگی شما هفت هشت نفر منتظر من بشین تا من برم اینو سوار بشم.

ولی به بچه ها خیلی خوش گذشت و علی رغم اینکه داشتن از خستگی بیهوش میشدن، همچنان حاضر نبودن از پارک بیان بیرون و هی می گفتن اینجا هم یه کم بازی کنیم، اونجا هم یه کم بازی کنیم.

قبل از اینکه از پارک بریم بیرون، هی گفتیم که کجا بریم غذا بخوریم و اونا هرچی فست فودی اون دور و بر بود و هات داگی و اینا رو نشون دادن - و خدا رو شکر- هیچ کدومشون هیچی نداشتن و همه گفتن تموم کرده ایم (چون آخر وقت بود .) .

البته؛ یه جا پیدا کردن که هات داگ داشت ولی فقط سه تا داشت. ما گفتیم شما برای بچه هاتون بگیرین، ما بعدا برای پسرمون چیز دیگه ای می گیریم.

یه جا دیگه رسیدیم به یه رستورانی که ریویوش خوب بود و توی پارک بود. پرسیدیم اینجا چطوره؟ بریم همین جا امتحان کنیم؟ مامان نیک گفت بریم اینجا یا بریم جای دیگه؟ اینجاها معلوم نیست با چه قیمتی بدن غذاهاشونو. دیدیم انگاری اونا رایشون نیست، گفتیم باشه، پس بریم جای دیگه.

دیگه این وسط ما هرچی میوه و خوراکی داشتیم رو کرده بودیم و تموم شده بود و بازم گشنه مون بود .

از پارک که می خواستیم برگردیم، گفتیم خب حالا کجا بریم غذا بخوریم؟ من گفتم یه جا باشه که نزدیک باشه وگرنه پسر ما خوابش می بره اگه بیشتر از 5 6 دقیقه بخوایم بریم. از قبل هم توی نقشه نگاه کرده بودم، یه دونری بود اون نزدیک و یه رستوران دیگه که ریویوهاشون خوب بود.

کلا برای اونا ریویو مهم نبود. نزدیک ترین جایی که چهار تا سوسیس داشت براشون اکی بود. مثلا یه جایی رو گفتن بریم ازش بگیریم که من توی گوگل نگاه کردم، از 9 تا ریویو، 1.6 اینا گرفته بود (از 5) که خب نشون میداد واقعا باید خیلی بد باشه.

من هر دوتای اونایی که پیدا کرده بودمو روی نقشه نشونشون دادم ولی نگفتم که من حتما اینا رو می گم. گفتم اینا هست و ریویوشونم خوبه. ولی باز آقاهه دست گذاشت روی برگر کینگ و گفت خب اینجا برگرکینگه دیگه!

دیگه ما گفتیم ولی اون دوره. بچه ها می خوابن.

اونا هم از بین اون دو تا، اون یکی که ترکی نبود رو انتخاب کردن. گفتیم باشه، همینو میریم.

تو ماشین داشتم با همسر صحبت می کردم که به نظرت عمدا دونر ترکیه رو انتخاب نکردن یا همین جوری؟ آخه اونا - حداقل خانمه- همون روز اول اعلام کرد که هیچ دینی رو قبول نداره (حالا چرا دوست دارن با ما در ارتباط باشنو الان پایین تر میگم). همسر می گفت فکر می کنم یه مقداریش به خاطر همین گاردیه که دارن و دوست ندارن برن جاهایی که مثلا مخصوص مسلموناس. حالا من نمی دونم چقدر دلیلش این بود. ولی به هر حال قرار شد بریم اون یکی رستورانه.

رفتیم و اولش جای پارک پیدا نکردیم و رفتیم دور زدیم و این طوری شد که همسر و بابای نیک قرار شد برن توش و یه کمی پرس و جو کنن. رفتن و اومدن. همسر گفت من اصلا از محیطش خوشم نیومد. مثل اون رستورانی بود که توی ایتالیا رفته بودیم (شاید اگر خواننده ی خیلی قدیمی باشین، یادتون باشه. ما یه بار توی یه شهر کوچیک ایتالیا رفتیم یه رستورانی. خیلی هم شلوغ بود. تا وارد شدیم، همه ی چشما برگشت ما رو نگاه کرد. انگاری همه همدیگه رو میشناختن و ما خیلی غریبه بودیم.). اگه رفتیم، به نظرم بیرون بشینیم. نریم تو.

از خانمه پرسیده بودن کجا می تونیم پارک کنیم و اونم گفته بود که پارکینگای رستوران ما این پشته، دور بزنین، برین اون پشت.

بعد که پارک کردیم و پیاده شدیم؛ اومدیم بشینیم که خانمه اومد و گفت ببخشید امروز آشپزخونه مون تعطیله. آشپزمون کرونا گرفته. شرمنده ام!

گفتیم کجا میشه اینجاها غذا خورد؟ گفت همین بغل فلانی (همون دونریه). من خودمم از همون جا سفارش داده ام. ببخشید دیگه.

ما هم گفتیم پس میشه ماشینمون همین جا پارک بمونه؟ خیلی هم خوش اخلاق و خنده رو گفت بله.

ما هم رفتیم همون دونریه - و یه جورایی خوش به حالمون شد که در نهایت اون چیزی که من می خواستم شد- ولی بعد که برگشتیم دیدیم روی همون میزی که ما می خواستیم بشینیم، دو نفر نشسته بودن و داشتن غذا می خوردن!

نمی دونم چرا طرف تصمیم گرفت که به ما غذا نده. خیلی سعی کردیم خوش بین باشیم ولی خب بعدش به این فکر کردیم که ما که اصلا حتی نگفته بودیم که غذا می خوایم. اصلا شاید ما قهوه می خواستیم! به نظر میومد که طرف دلش نخواست که به ما خدماتی ارائه بده. ولی از اون طرف هم خب آدم اگه از کسی خوشش نیاد، این حجم از خوش رویی و اینکه پارکینگ اختصاصی خودشو به تو اختصاص بده و بگه بیا اینجا پارک کن و بهت آدرس یه جای دیگه رو بده واقعا دلیلی نداره.

نمی دونم واقعا فاز طرف چی بود و چرا تصمیم گرفت که به ما بگه غذا ندارم. یا چی شد که به اون دو تا آدمی که بعدا رفتن غذا داد. ولی خب به هر حال، این جوری شد دیگه.

برای ما که خوب شد که می تونستیم هر چی دلمون خواست بخوریم.

تا رسیدیم هتل خیلی دیروقت شده بود و خوابیدیم.

صبح هم صبحانه ی هتل رو با دوستامون با هم رفتیم. و اونا دوباره به عنوان صبحانه سوسیس و تخم مرغ و این جور چیزا می خوردن.

بعد از صبحانه با همدیگه رفتیم یه باغی که یکی از همکارای همسر معرفی کرده بود. اونجا هم بد نبود و بچه ها خوب با همدیگه بازی کردن و بهشون واقعا خوش گذشت. فقط حیف که دوستامون خیلی حوصله نداشتن و موزه شو نیومدن که بریم و ما هم صرف نظر کردیم.

بعد از اون هم با همدیگه رفتیم کالسکه سواری به پیشنهاد اونا که پولشو اونا دادن و نذاشتن ما بدیم و گفتن این علاقه مندی ما بوده و شما به خاطر ما اومده ین.

بعد از اونم برگشتیم خونه هامون و تو راه هم یه ساعت باز به خاطر دو تا تصادفی که تقریبا به فاصله ی 5 کیلومتر از همدیگه اتفاق افتاده بودن تو ترافیک بودیم.

عملا برگشتنی رو جدا از هم اومدیم و از این نظر هم برامون بهتر شد. چون ما همیشه یه سره میایم و تو راه وای نمیستیم ولی اونا از خونه ی ما تا خونه ی خودشونو که فکر کنم 70 کیلومتر ایناس، اون دفعه شک داشتن که یه سره برن یا وسطش نگه دارن. کلا زیاد وسط راه نگه میدارن.

در کل، خوب بود و به بچه ها خیلی خوش گذشت. اما خب اون مدلی هم نبود که بگم آره خیلی خوبه که با این دوستامون مسافرت طولانی تر بریم. به نظرم در حد همین مسافرت های نصفه روزه و نهایتا یکی دو روزه می تونیم با هم باشیم .

--

با مامان نیک صحبت می کردم. می گفت یه چیزی که من خیلی برام مهمه توی دوست پیدا کردن، شغل آدماس.

بعدا راجع بهش با همسر صحبت کردم. راستش من این حرفو اصلا دوست نداشتم. گرچه قبول دارم تا حدی حرفشو که آدم بچه هاشو بذاره با کسایی بگردن که ازشون چیزی یاد بگیره و در جهت مثبتی باشن، یه جوری نباشه که فردا پشیمون بشه که بچه هاش با بچه های فلان آدم دوست شده ان. اما وقتی به این فکر می کنم که معنی حرفش اینه که اگه ما الان راننده تاکسی بودیم، با ما دوست نمیشدن، حس خوبی بهم دست نمیده. یعنی؛ احساس می کنم این آدم دچار خودبرتربینیه. و البته؛ تو جاهای دیگه هم به صراحت گفته بود که مثلا یکی هست توی مهد نیک اینا، پدرش کارگره، بچه ی ما هر چی کلمه ی زشت یاد گرفته از اون یاد گرفته و من دوست ندارم بچه هام با بچه های این قشر دوست باشن.

ولی خب توی مهد پسر ما هم دو تا بچه ی رنگین پوست هستن که مادرشون مثل برف سفیده و آلمانیش اون قدر سلیس هست که بگم متولد اینجاست (گرچه از نظر ظاهری، بهش نمی خوره که اصالتا  آلمانی باشه)، همیشه هم یه رژ قرمز خیلی خوشگل و جیغ می زنه و میاد دنبال بچه هاش. یه روز رفته بودیم ره وه (REWE: یه سوپرمارکته). باباشون یکی از نیروهای خدماتی اونجا بود. ولی من تا الان از بچه هاش حرف بد نشنیده ام و رفتار بدی هم هیچ وقت ازشون ندیده ام، با اینکه بچه هاشون جزو اونایی هستن که همیشه دیرتر برداشته میشن و ما هر وقت میریم، توی مهد هستن.

برای من واقعا خیلی سخته که بگم حالا چون فلانی کارگره، بچه ی ما باهاش بازی نکنه، دوست نباشه و برعکس ببینم کسی صرفا به این دلیل که من و همسر مهندسیم انتخابمون کرده برای اینکه دوست بودن و تازه من نظرم این بود که طرف تازه یه منتی هم سر ما داره که من با هر کسی دوست نمیشم، حالا با شما دوست شده ام. ولی خب همسر می گفت نه، اون منظورش این نبوده که منتی داره، ولی خب همون که گفتم دیگه، اگه ما راننده تاکسی بودیمم، باهامون دوست نمیشد.

حالا خلاصه که فعلا دوستیم دیگه. ولی توی فازی هم نیستیم که بخوایم رابطه مونو سریع خیلی گسترده تر کنیم. باید هنوز زمان بدیم به خودمون. اما در کل، آدمای خیلی خوبین. بچه هاشون خیلی خوب و مهربونن و به دور از خشونت و دعوا با پسرمون بازی می کنن. لوس هم نیستن که هی گریه کنن.

خودشونم خیلی اهل کمک کردنن و اگه راهنمایی ای چیزی بلد باشن، حتما می کنن.

خلاصه که یه آخر هفته رو هم با این دوستامون گذروندیم .


مسافرت و مهمونی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آلمان به عنوان یه جای دیدنی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مسافرت (قسمت چهارم)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.