-
از کتاب ها
یکشنبه 6 اسفند 1402 18:17
از کتاب ها: (دقیق یادم نمیاد از کدوم کتاب. ولی فکر کنم مال تهوع باشه): اگر فقط می توانستم جلو فکر کردنم را بگیرم، خیلی بهتر میشد. فکرها بی مزه ترین چیزهایند. حتی بی مزه تر از گوشت تن، کش آمدنشان تمامی ندارد... . مثلا همین نشخوار دردناکِ "من وجود دارم" را خودم به درازا می کشانم. خود من. بدن همین که شروع کرد...
-
روزمره
دوشنبه 23 بهمن 1402 14:07
آنلاین یه در سفارش دادیم. اونجا که انتخاب می کردی، می تونستی بگی که به سمت چپ باز بشه یا راست. یه مدلش گرون تر بود. با همسر کلی صحبت کردیم در مورد اینکه در چطوری نصب میشه و چطوری باز بشه بهتره و این حرفا و در نهایت یه تصمیمی گرفتیم و در رو سفارش دادیم. بعد برای نصبش، با اونی که قرار بود نصب کنه صحبت کردیم. طرف بهمون...
-
آدما با هم فرق دارن/غیره
پنجشنبه 19 بهمن 1402 19:41
با یکی از وکیلای شرکت هر هفته میتینگ داریم. غیر از اون برای چیزای دیگه هم خیلی وقتا به هم زنگ می زنیم. یکی دو بار کمکم کرده بود برای یه موضوع شخصی ای که نظرشو پرسیدم. ولی کلا زیاد اهل کمک کردن این مدلی نیس. یه بار که میخواستم برم پیش وکیل، قبلش میخواستم ازش بپرسم یه چیزایی رو که بدونم باید به وکیله چی بگم اصلا. بهش...
-
مثل دخترمعمولی باشید!
چهارشنبه 11 بهمن 1402 21:59
اتفاق جدیدی نیفتاده که بخوام تعریف کنم. زندگی آروم پیش میره. خواهر بزرگتر همیشه تو این موارد میگه "کوهستان آرام است"! حالا کوهستان آرام است و زندگی پیش میره دیگه. ولی خب بالاخره، بالا و پایین داره و همیشه در رو یه پاشنه نمی چرخه. ولی شکر. میگذره. -- من و مهناز (نمی دونم واسه این همکار جدید ایرانیمون اسم...
-
از کتاب ها
چهارشنبه 4 بهمن 1402 19:23
کتاب زن سی ساله رو تموم کردم. می تونم بگم بهش شیش از ده میدم. خیلی جذبم نکرد ولی بد هم نبود. ولی چیزی نیست که بخوام توصیه کنم بهتون. کلا ماجرای زندگی یه زنه که توش عشق و خیانت هست. از کتاب زن سی ساله : از رفتار مرد می شد فهمید که عاشق دختر جوان نیست چون یک عاشق تا این اندازه از محبوب خود مراقبت نمی کرد. با این وصف می...
-
از خاطرات دیگران
سهشنبه 26 دی 1402 23:25
همکار ایرانیم میگه تو شرکت قبلیم رئیسم یه خانمی بود. یه بار ازش راجع به این پرسید که اگه بخوام نماز بخونم کجا برم؟ اگه همین جا بخونم اکیه؟ یا مثلا اگه برم ساختمون بغلی اشکالی نداره (چون تقریبا پنج دقیقه ای طول می کشید تا برم اونجا)؟ طرف اول که گفت بخون و مشکلی نیست. ولی میرفت و میومد هر باری یه چیزی می گفت. یه بار می...
-
مهمونی های آخر سالی
چهارشنبه 20 دی 1402 18:08
یه روز ما به این دوستمون که همشهریمونه و یه بار یه ده روزی خونه ی ما بود زنگ زدیم و گفتیم هر وقت خواستی بیا. اینو همسر زنگ زد و بهش گفت. ولی اون موقع دقیق نمی دونستیم از کی تا کی مهمون داریم. دوباره من چند روز بعدش بهش زنگ زدم و گفتم مهمونای ما 25 ام میرن. تو مثلا 26 یا 27 ام بیا. گفت همون 27 ام خوبه. گفتم باشه. بعد...
-
از همه چی
دوشنبه 11 دی 1402 22:45
این نوشته ها، یه سری هاش مال هزار سال پیشه و کلا هم توی زمان های مختلفی نوشته شده. -- تو میتینگ با یه شرکت دیگه، یه خانمی با لباس های مشکی بود و پشت صحنه اش هم مشکی بود؛ میتینگ هم دم غروب بود و تاریک. کلا چیزی ازش دیده نمیشد. از همون اول که دیدم، قیافه اش خیلی شرقی به نظر میومد. با خودم گفتم چقدر شبیه ایرانیاس. اسمشو...
-
هچل 1/ هچل 2!
شنبه 18 آذر 1402 00:25
یه روز چند وقت پیشا، من چشمم عفونت کرد و باد کرد، شد اندازه ی یه گردو، مجبور شدم دو روز مرخصی بگیرم. روز دوم، واسه یه کاری اومدم لپ تاپ شرکتو در حد چند دقیقه باز کردم که چیزیو چک کنم. دیدم آندره (دیگه مجبورم براش اسم بذارم! همون آقاهه که همون روزای اول باهاش ناهار خوردم و جزو مدیرای ارشد بود و تا نشست گفت اگه می...
-
سنت مارتین/مدرسه
چهارشنبه 1 آذر 1402 19:11
گفتم بهتون که دوستِ پسرمون بهش گفته بود که برای سنت مارتین میتونه با اون بره. رفتیم و خوب بود. مامانش هم اومد. البته؛ این جوری بود که پسرمون یه روز اومد گفت فلانی گفته با من بیا. منم گفته ام باشه. گفتم خب آدرس که نداده (آدرسا رو داریم خودمون ولی خب باید خودش میداد)؛ مامانش باید به من بگه. فرداش اومد گفت آدرسشون فلانه....
-
پراکنده
دوشنبه 15 آبان 1402 21:24
یه روز وبلاگمو باز کردم که بنویسم، اینو نوشته بودم: تولد پسرمون نزدیکه. دوستاشو توی یه خانه ی بازی دعوت کرده. برای روز تولد واقعیش میریم بلژیک. برای مدرسه اش باید مافین درست کنم که ببره. کلی کار هست واقعا. -- بعدش باز یه اتفاقی افتاد که تا مدت ها دلم نمی خواست بنویسم. الان دیگه از همه ی اون اتفاقای بالا چندین روز رد...
-
پراکنده
سهشنبه 11 مهر 1402 10:40
پست مال چندین روز پیشه. من دوباره نخوندمش. فقط یکی دو تا چیز بهش اضافه کردم. اگه جمله ی ناتمام داره، ببخشید. -- الان چون دیر به دیر می نویسم دیگه نمی دونم واقعا چیو نوشته ام و چیو نه. از الان تا ابد اگه چیز تکراری نوشتم، شما ببخشید . -- همسر یه بار رفته بود یه جشنی که شرکتشون یه بار در سال برگزار می کنه و بچه ها از...
-
جشن/مسابقه
شنبه 18 شهریور 1402 20:45
شرکتمون یه جشن بود که رفتم. یعنی، به همسر گفتم منو ببره و بعدا بیاد دنبالم چون نوشته بودن که تعداد پارکینگا محدوده و پولی هم هست. مراسم توی یه هتلی بود و پارکینگم پارکنیگ هتل بود که طبیعتا برای این طراحی نشده بود که یه مراسمی با هزار نفر رو پوشش بده. خیلی هم کارا یورتمه طور شد تا ما بریم و من ساعت 07:05 اینا رسیدم....
-
کی تو کدوم تیمه؟!
پنجشنبه 2 شهریور 1402 21:58
پیش نوشت: این پست طولانیه و خوراک تخمه شکستن و خوندن . -- قبلا خیلی یواخیمو توصیف کرده ام؛ گفته ام که خیلی مهربونه و در عین حال مودب و مدیرگونه است. کلا خیلی چیزا راجع بهش گفته ام. ولی اون روز یهو به ذهنم خطور کرد که "متین و موقر" شاید بهترین توصیف براش باشه. یعنی؛ توی تمام توصیفای قبلیم، من سعی کرده ام همین...
-
این روزا
شنبه 14 مرداد 1402 09:26
امروز قراره بریم خونه ی یه نفر جدیدی که تازه همسر باهاش آَشنا شده. البته؛ توی یه شرکت کار می کنن ولی نمیدونسته تا الان که طرف به تیپ ما می خوره. فکر می کرده مثلا مجرده. کلا توی یه فاز دیگه اس. اون روز صحبت کرده ان و فهمیده اتفاقا یه بچه ی هشت ساله داره. ساعتای ده یازده اینا بود فکر کنم. همسر داشت برام توی چت راجع به...
-
از کتاب ها
یکشنبه 1 مرداد 1402 12:14
کتاب همه می میرند رو تموم کردم. اینم برام تقریبا 8 از 10 بود نمره اش. کلا کتاب خوبی بود و من دوسش داشتم. داستان مردیه که به دلیلی عمر جاودانه پیدا می کنه و قرن ها زندگی می کنه. دنیا رو از دید این آدم داره نگاه می کنه و اینکه چه حسی آدم پیدا می کنه اگه عمر جاودانه داشته باشه. کتاب کارهای مختلفی که این شخص به عهده می...
-
از کتاب ها (بقیه ی پست قبل)
یکشنبه 25 تیر 1402 09:54
در قانون طلایی عیسای ناصری، روح کامل اخلاق فایده محور را می توان دید. در احکامی چون "با دیگران چنان کن که دوست داری با تو چنان کنند.: یا "همسایه ات را همچون خود دوست داشته باش." کمال ایده آل اخلاق فایده محور را نمایش می دهد. -- گاهی اوقات بابت زندگی مرفه و راحتی که دارم احساس شرم و گناه می کنم. لذت...
-
از کتاب ها
یکشنبه 25 تیر 1402 09:53
یه کتاب خوندم به اسم باباکوهی . به لعنت خدا نمی ارزید . وقتی آدم میره توی کتاب فروشی و در لحظه تصمیم می گیره کتاب بخره، بدون اینکه حتی بدونه موضوع کتاب چیه، همین میشه دیگه! کتاب انقدر ساخت و پرداختش بد بود که اصلا نمی دونم چطور توصیفش کنم. موضوعش خاطره های یه پدر شهیده که داره خاطره های اون پسرشو که شهید شده به اون...
-
کار و زندگی
پنجشنبه 22 تیر 1402 20:36
چند وقت پیش یه صبحانه ی کاری توی شرکتمون ارائه شد که حدود صد نفر توش بودیم. در حد 1.5 ساعت رفتیم توی یکی از میتینگ روم ها و غذاها رو آماده کرده بودن به صورت ساندویچ های مختلف (یعنی بوفه نبود) و بالاترین مدیر شرکت هم اومد صحبت کرد و راجع به سود شرکت و اینا توضیح داد و یه سری هم هندونه زیربغلمون گذاشت که موفقیتمونو...
-
از کتاب ها
چهارشنبه 14 تیر 1402 19:17
اینو توی قسمت یادداشت های گوشیم نوشته ام و شاید باورتون نشه اگه بگم الان حتی یادم نمیاد موضوع کتاب چی بود؛ با اینکه خیلی وقت نیست که خوندمش: "کتاب همه چیز فرو می پاشد کتاب خوبی بود. بهش هشت از ده می تونم بدم. می تونم بگم متفاوت بود؛ عجیب بود؛ یعنی، اون آخراش دیگه اتفاقایی افتاد که اصلا توقعشو نداشتم. تقریبا 140...
-
پراکنده
دوشنبه 12 تیر 1402 19:57
اون روز فاطیما ازم راجع به این پرسید که آیا ما تو عید قربان قربانی می کنیم و جشن میگیریم و اینا. بهش گفتم همه قربانی نمی کنن، بعضی ها فقط. جشن هم به اون معنی دور همی و اینا زیاد نمی گیریم. ولی عید غدیر که دو هفته دیگه است رو تعداد بیشتری جشن می گیرن و اگه سید باشن مهمون دارن و اینا. کلا نمی دونست غدیر چی هست. میگه...
-
اتفاقای چند وقت اخیر
شنبه 3 تیر 1402 09:02
اول اینو بگم که این اتفاقا مال یه روز و دو روز نیست، مال چندین هفته یا شاید ماهه. یه روز رفتیم که بریم یه پارکی، سر راه دیدیم انگاری مسابقه ی اسب دوانیه (اونا یه پیست اسب دوانی هست سر راه) و ما هم یه کمی زودتر ماشینمونو پارک کردیم و رفتیم که ببینیم چه خبره. بلیت خریدیم، آقاهه پرسید صندلی می خواین یا ایستاده؟ گفتیم...
-
از همه چی
جمعه 19 خرداد 1402 20:38
اون روز همسر توماسو دیده بود و ازش حالشونو پرسیده بود. گفته بود بچه ها خوبن ولی مدرسه شون خوب پیش نمیره. باز تیم می تونه ادامه بده و بد نیست ولی تم احتمالا باید همین کلاس رو تکرار کنه :(. امیدوارم زودتر زندگیشون به روال عادی برگرده. -- اون روز رفتم در خونه ی توماس اینا رو زدم، چون قبلش گفته بود به همسر که اگه بشه، می...
-
پراکنده
سهشنبه 2 خرداد 1402 22:22
اومدیم سوار ماشین بشیم. هنوز تازه نشسته بودیم توی ماشین که یه خانم نسبتا مسنی با لباس های رنگ روشن و دل شاد کننده اومد سمتمون و همین طوری که ما توی ماشین نشسته بودیم گفت من اون همسایه ی اون وری هستم (اون ور خیابون، با حدود سی چهل متر فاصله). امروز دیدم یه شرکتی اومده بود فلان کارو بکنه (من الان یادم نمیاد که گفت چیکار...
-
پراکنده
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 21:06
دو سه نفرو یه شرکتی تو آلمان اخراج کرده. چرا؟ چون مشخص شده که به مدت فکر کنم دو سال (یا شایدم بیشتر)، اینا سر کار نمیومده ان! یه اتاقی بوده آخر راهرو یا همچین جایی که همیشه پرده اش هم کشیده بوده. اینا سه تا بوده ان. با هم دست به یکی کرده ان که هر بار فقط یکیشون بره محل کارش و عکس هایی که لازمه رو بگیره و برای اون...
-
از کتاب ها
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 15:35
تو این مدت خیلی کتاب خوندم. الان حتی یادم نیست راجع به کدوماشون قبلا نوشته ام و راجع به کدوماشون نه. یه سری اسکرین شات از کتاب هایی که توی این مدت خونده ام روی دسکتاپم هست که الان یادم نمیاد کدوم مال کدوم کتاب بوده. واسه همین، همین جوری می نویسمشون و هر کدومو که بدونم، می نویسم مال کدوم کتابه ولی ممکنه اشتباه کرده...
-
از روزمره ها
شنبه 9 اردیبهشت 1402 20:39
نمی دونم بازم می خوام مثل قبل بنویسم یا نه. شاید دیر به دیرتر بنویسم، شاید متنام کوتاه تر باشه، شاید کلا از چیزای دیگه ای بنویسم، شایدم دوباره مثل قبل بنویسم. نمیدونم. ولی فعلا یه کمی می نویسم که بدونین بهتریم، خدا رو شکر. -- در حال حاضر یه دونه پوزیشن کار دانشجویی داریم تو شرکت که براش 53 نفر اپلای کرده ان که فکر کنم...
-
از کتاب ها
دوشنبه 8 اسفند 1401 08:31
از اونجایی که قراره دو هفته دیگه تقریبا بریم ایران و من هنوز یه عالمه کتاب نخونده داشتم، الان افتاده ام توی ماراتون کتاب خوندن! کتاب سال سیل رو خوندم که زیاد دوسش نداشتم. اگه بخوام بهش نمره بدم، سه میدم از ده. ولی این سلیقه ی منه. مطمئنا خیلی ها کتاب رو خونده ان و دوسش داشته ان. یه سری چیزاش برای من هیچ جوره به هم نمی...
-
تولد دلارا/کارناوال
یکشنبه 7 اسفند 1401 22:31
پست قبلی همه اش شد بحث خونه و حاشیه های تولد دلارا. گفتم یه کمی از تولدشم بگم . اول اینکه ماشین زیاد بنزین نداشت. خدا خدا می کردم برسه و مجبور نشم برم بزنین بزنم که خب خدا رو شکر بس شد. محلی که قرار بود، توی شهر بغلی بود و حدود 20 کیلومتری از ما دور بود. قرار بود پونی سوار بشن. گفته بود 3.5 قراره. ما هم یه جوری رفتیم...
-
فوتبال/تولد/خونه/مدرسه
شنبه 6 اسفند 1401 13:04
مدت هاست هی می خوام از بازی هایی که پسرمون موقع فوتبالش میکنه بگم، هی یادم میره. الانم که می خوام بنویسم، بازی ها یادم رفته :|! ولی خلاصه شو بگم، به نظرم یکی از جذاب ترین و خلاقانه ترین شغل های دنیا (البته؛ برای کسی که علاقه داشته باشه) طراحی بازی ها و اسباب بازی های بچه هاست. یکی از بازی هاشون که یادم مونده و به نظرم...