-
از زندگی
چهارشنبه 7 آذر 1403 19:24
این دوستای جدیدی که پیدا کرده ایم، دو تا دختر دارن که دو قلوئن و کلاس اولن. چهره هاشون با هم متفاوته. یکیشون بامزه تره. دیدم با مامانش داره حرف می زنه، مامانش داره بهش میگه جسممون میمونه برای زمین و میریم یه سرزمین دیگه و اینا. خیلی هم با حوصله داشت صحبت می کرد. دخترش یه کمی باهاش حرف زد و رفت. بعد که رفته، میگه این...
-
از همه چی
یکشنبه 4 آذر 1403 20:57
کلاس اسپانایی داره پسرمون. طرف ازش می پرسه غذای موردعلاقه ات چیه. پسر ما از من می پرسه مامان، شله زرد چی میشه به اسپانیایی؟!! آخه من چی بگم؟ هر چی هم میگم مامان ولش کن، بگو پیتزا اصلا، قبول نمی کنه؛ اصرار داره که باید جواب درست بده ! ولی خداییش به این فکر کردم که چه بسیار کلاس زبان ها که ما به دلیل نداشتن کلمه یا...
-
مسافرت کوتاه
جمعه 25 آبان 1403 11:47
یه خانواده اینجا هستن که خوبن و باهاشون جوریم نسبتا. با هم زیاد جایی میریم. آخر هفته ها اکثرا با همیم، یا ما خونه ی اوناییم یا اونا خونه ی ما یا با هم بیرونیم! ما به مناسبت تولد پسرمون میخواستیم بریم پراگ که همسر بهشون گفته بود و اونام گفته بودن ما هم میایم. دیگه اون هتل قبلی رو کنسل کردیم و با اینا دوباره هتل گرفتیم...
-
بازم کار و مدرسه
دوشنبه 21 آبان 1403 20:13
میرو برای میتینگ با پیتر و بقیه، ارائه رو قرار بود آماده کنه. یه روز دیدم مستقیم فرستاده برای پیتر و من و آندره رو سی سی کرده. آنیکا - منشی پیتر- به من پیام داد که این ارائه با هماهنگی شماست دیگه؟ گفتم نه اتفاقا. من همین الان با میرو صحبت کرده ام و بهش گفته ام که چرا برای من نفرستاده. گفت اشکالی نداره، پیتر الان...
-
مدرسه/زندگی
شنبه 19 آبان 1403 09:25
یکی از دوستای همسر، مامانش فوت کرد بود. همسر میگه فرداش، سر کار ناراحت بود که فلان برنامه رو (نمی دونم کنسرت بود، چی بود) نمی تونه بره چون با یه سری کارای اداری به خاطر فوت مامانش تداخل داره! -- (اینم نمی دونم گفتم یا نه) یکی دیگه از همکاراشم که دورادور میشناخت، همسر سابقش کشته بود. آقاهه آلمانی بود و خانمه...
-
یه کم از چیزایی که توی پروژه ی بلژیک یاد گرفتم
چهارشنبه 9 آبان 1403 00:44
- تا جایی که میتونین کار رو درون سپاری کنین. برون سپاری گرچه ممکنه ارزون تر دربیاد، ولی در دراز مدت باعث وابستگی شما به اون شرکت میشه. و اون وقت، اونا با هر قیمتی بخوان کالاشونو به شما میفروشن، و شما چون جایگزینی براش ندارین، مجبورین ازشون بخرین. (من راجع به پروژه ی خودمون حرف میزنم ولی واضحه که این در مورد کارهای...
-
پراکنده
پنجشنبه 3 آبان 1403 19:31
اون بحثی که در مورد زن دوم و این بحثا بود تو پست قبل، سر این بود که خواهر بزرگتر میگفت یکی اومده بود با شوهرش مطب. آقاهه اومده بود به من میگفت من میخوام این خانمو عقد کنم. یه نامه بنویس که شما تضمین میکنی این خانم میتونه سه تا بچه برای من بیاره!!! بعد داشت میگفت که این بنده خدا، زن دومش قرار بود باشه. حالا من نمیدونم...
-
از همه چی
یکشنبه 22 مهر 1403 23:42
علی چند روز پیش اومد خونه مون با دوست دخترش. خدا رو شکر، پسرمون زیاد صحبت نکرد و سوتی ای نداد. یه بار که خودمون خونه بودیم و صحبت میکردیم، اسم دوست دختر قبلی علیو میگفت!! سعی کردیم روشنش کنیم که الان اسم طرف یه چیز دیگه اس . -- علی میگه بهش گفته ان ۷۰ تا بودجه هس برا فلان کار. علی از طرف آفر گرفته ۵۸ تا. بقیه شو علی...
-
از همه چی
شنبه 14 مهر 1403 17:53
با همسایه ی رو به روییمون روابط خوبی داریم. یه خانم مسن و خیلی خوش اخلاق و خوش روئه. منو یاد مامان بزرگم میندازه؛ مخصوصا که مچ پاش هم کلفته مثل مامان مامانم و حتی یه بار یه شلواری پاش کرده بود که گل های ریز کوچولو داشت و رنگ شلوارشم تیره بود، تو مایه های بنفش تیره یا شایدم قهوه ای. مامان بزرگ منم شبیه همین شلوارا رو...
-
اینو باید جدا پست میکردم!
جمعه 6 مهر 1403 22:02
خیلی چیزا هس که باید بیام بنویسم. ولی فعلا تو حالت نفس حبس شده ام، باید نفسم درآد و به سلامتی بگذره این بخش پروژه تا بتونم بیام بنویسم. ولی این یکیو نمیتونستم بعدا بنویسم، گفتم یه وقت یادم نره، خیلی حیفه: گفتم که قرار شده آندره و اشتفی برن هفته ی بعد بلژیک، ببینن چیکار میشه کرد. حجم آشفتگی اشتفی و آندره قابل وصف نیست....
-
کار و غیره
دوشنبه 2 مهر 1403 22:57
چند روز پیش که آندره ارائه ی بلژیکی ها رو شنیده بود و بودجه ی درخواستیشونو، فرداش با من صحبت کرد و نظر منو پرسید و منم گفتم متعجب نیستم از بودجه ی ذکر شده. مگه شما چیز دیگه ای فکر می کردین؟ که خب دیدم اینا خیلی تصورشون پرت بوده. و الان باید کمیته تشکیل بشه و فلان. آندره انقدر آشفته بود که نمی تونم توصیفش کنم. همون روز...
-
از مدرسه
جمعه 30 شهریور 1403 21:25
بچه ی خواهر کوچیک تر برای تحصیل اومده ایتالیا. چند روز قبل از اومدنش، خواهر کوچیک تر یه بار زنگ زده بود. می گفت مثلا خرجش چقدر میشه هر ماه و اینا. بهش می گم رو فلان قدر حساب کن. از اون ور همسرش یه چیزی میگه که من متوجه نمیشم. خواهر کوچیک تر ازم می پرسه الان حساب کردی چی بخوره که این عددو گفتی؟ گوشتم می تونه بخوره؟ --...
-
کار/زندگی/تفریح
دوشنبه 26 شهریور 1403 10:36
سه روزه میگم چرا هیشکی کامنت نمیذاره واسه این پست؟ تازه فهمیده ام منتشرش نکرده ام :/! -- میتینگ داشتیم با پیتر و من چیز زیادی توش نگفتم، در حد ضرورت. بعدش آندره گفت کامنت پیتر این بوده که چرا دخترمعمولی ساکته انقد؟ گفت مثلا من وقتی ازت پرسیدم فلان کار شدنیه یا نه، تو فقط گفتی بله و توضیح ندادی. میتونستی چالشاتو بگی و...
-
تا این پروژه تموم بشه، شما کچل میشین با پستای این جوری :)
چهارشنبه 7 شهریور 1403 10:22
به جز جهاد، سه نفر دیگه هم از آلمان دارن روی همون موضوع کار می کنن. ولی عملا فقط جهاده که داره باگ ها رو رفع می کنه. اون روز سهیل (یه پسر هندیه) راجع به همین با من حرف زد. منم گفتم خودم با جهاد حرف می زنم. به جهاد زنگ زده ام؛ میگم قضیه چیه؟ چرا کار نمی کنن؟ برداشت تو چیه؟ یه کم من من کرد و گفت که من نمی خوام بد کسیو...
-
از کار و زندگی
پنجشنبه 1 شهریور 1403 19:15
تو بلژیک، وقتی مدرسه ها تعطیل میشه، هیچ جایی نیست که بچه ها رو نگه داره. تو آلمان، همون جایی که تو حالت عادی بچه ها از ساعت 12 تا 4 میرن، تو دوران تعطیلی مدرسه از 8 تا 4 میرن (البته؛ نصف تعطیلات رو). از اون طرف، یه سری برنامه ها و اردوها هستن برای بچه ها. تو آلمانم هستن. مثلا میتونی بچه تو یه هفته هر روز صبح تا عصر...
-
پراکنده
جمعه 26 مرداد 1403 22:02
خواهر بزرگتر یه بار سوییچ ماشینشو گم کرده. البته؛ بعدا پیداش کرده. میگه بردم نمایندگی، گفتم من سوییچمو گم کرده ام. گفته خانم ما اگه برات درست کنیم، خیلی گرون میشه. برو صد متر پایین تر، یه کلیدسازی هست. بگو برات درست کنه. کارشم خوبه، قیمتشم خوبه. میگم بردم درست کردم، خیلی هم ارزون شد. فقط الان وقتی با سوییچ در ماشینو...
-
بازم از کار
چهارشنبه 17 مرداد 1403 21:45
یه کم از کار بگم و بلژیک. بقیه ی مسافرتو بعدا میگم. تو همون زمانی که من می خواستم برم ایران، خیلی های دیگه هم میرفتن مسافرت چون الان فصل مسافرته اینجا. تو یکی از میتینگ های روزای آخرم قبل از سفر به ایران، مدیرپروژه ی بلژیک به یکی دیگه از اعضای گروه میگه ببخشید که تا دیروقت نگهت میداریم. تو گفتی امروز می خوای بری...
-
بازم از سفر
چهارشنبه 10 مرداد 1403 20:21
این دفعه هم ایران رفتنمون از اون دفعه های ماراتنی شد! آخه بیشتر روز که گرم بود و از یه ساعتی به بعد عملا میشد رفت بیرون. دیگه باید همه ی کارا رو فشرده میکردیم تو همون مدت کوتاه. -- برامون یه موقعیتی پیش اومد که رفتیم مشهد. آخر سفر که قرار بود با مامان بریم، هر چی گفتم بیا بریم، گفت نه دیگه. تو رفتی. الان میخوای به...
-
بخشی از سفر
دوشنبه 8 مرداد 1403 16:07
پسر خواهر بزرگتر قرار بود پسرمونو ببره یه جای تفریحی. هر روز ساعت ده یازده بیدار میشد با اینکه گوشیش ساعت ۷ زنگ می خورد. انقد هم گوشیش زنگ میخورد که خودش خاموش میشد. بیدار نمیشد با صداش. اون روز صبح، ساعت ۷ که گوشیش زنگ خورد، سریع بلند شد. همون جور خوابالو راه افتاده و در حالی که داره میره دست و روشو بشوره میگه من پا...
-
کسی میتونه راهنمایی کنه؟
یکشنبه 31 تیر 1403 11:31
کسی میتونه کتابی برای پسرمون معرفی کنه که طولانی باشه و جذاب؟ مثلا در حد صد صفحه اینا و عکس دار. برای آلمانی یه سری کتابا هست مثل Das magische Baumhaus که چندین جلده و هر جلدش حدود هفتاد هشتاد صفحه اس و عکس هم زیاد داره. هر صفحه اش عکس داره. تو هر جلدش هم به یه زمان و مکانی سفر میکنن، مثلا یه بار روم باستان، یه بار...
-
دکتر
یکشنبه 31 تیر 1403 11:31
برای کم خونیم رفتم دکتر فوق تخصص خون. خیییلی دکتر مهربون و خوش اخلاق و خنده رو و صبوری بود. با حوصله به حرفام گوش داد. بعد گفت برو برو همین الان از داروخونه بغلی آهن بخر بیار تا تزریق کنم. این هموگلوبین خیلی پایینه. نباید همین جوری رهاش کرد. خودمم تزریق میکنم. نگران نباش. گفتم خب دوباره همون جوری نشم؟ گفت من یه چیز...
-
خونه
چهارشنبه 27 تیر 1403 16:30
اومدیم ایران. پروازمون به تهران بود. از فرودگاه تاکسی گرفتیم تا خونه ی خواهر کوچیک تر و حدود یه میلیون پولش شد و شوک اول بهمون وارد شد! یه میلیون تومن وجه رایج مملکتو باید بدی بابت یه تاکسی اونم در حالی که حقوق پایه ده دوازده میلیونه!! البته؛ بعدا فهمیدیم که با اسنپ همون مسیر حدود سیصد تومنه و تاکسی های فرودگاه خیلی...
-
بازم کار
سهشنبه 5 تیر 1403 20:14
اون روز رفتم بلژیک، خانم مدیرشون اومد و احوال پرسی کرد و دست داد؛ گفت دوست داشتم بوست کنم، ولی چون گلوم درد می کنه، نمی کنم. از اونجا اومدم سرما خورده بودم. ولی من فکر نمی کردم دلیلش واقعا بلژیک باشه، چون من با اون خانم کلا 2 دقیقه هم صحبت نکردم. ولی بعد یکی از دوستامون گفت که رئیسش بلژیکی بوده و سرما خورده بوده؛ گفته...
-
دکتر
شنبه 26 خرداد 1403 01:59
هفته ی پیش رفتم دکتر برای تست خون؛ یعنی خودشون زنگ زدن که شما سالی یه بار میتونین بیاین تست خون بدین، دوست دارین بیاین؟ گفتم بله بله، میام. رفتم خون دادم. گفتن دوشنبه بیا نتیجه شو بگیر. رفتم دوشنبه نتیجه شو گرفتم. دکتر گفت کم خونی خیلی شدید داری. راجع به قرص و دارو و اینا بهش گفتم گاهی می خورم ولی فقط تا وقتی بخورم...
-
بازم همون بلژیک!
پنجشنبه 24 خرداد 1403 22:46
اول از همه بگم که فکر کنم متاسفانه، بعضی از ایمیلاتون به من نمی رسه! لطفا اگر ایمیلی زدین و دیدین جواب نداده ام، بهم پیام بدین و بپرسین. من هر چی ایمیل داشته ام جواب داده ام. -- چند وقت پیش، توی میتینگ کل دپارتمان که تقریبا 20 30 نفری هستیم، یواخیم گفت که دخترمعمولی و بقیه ی بچه ها الان یه پروژه ی جدید دارن....
-
کار
جمعه 18 خرداد 1403 18:47
تو میتینگ بلژیک، من عمدا هر چی که برای خودم یادداشت می کردمو فقط به فارسی می نوشتم. دوست نداشتم بتونن بخونن که چی می نویسم (اینم از مزایای آلمانی/انگلیسی نبودن ). یعنی؛ حتی مثلا اگه سریع می خواستم بنویسم و یادم نمیومد چی ترجمه اش کنم، می نوشتم "کلکیولیشن"!! اشتفی دیده، میگه ئه، تو از راست به چپ می نویسی؟...
-
کار/ روزمره
دوشنبه 14 خرداد 1403 18:13
اول از همه بگم که از تک تک کسایی که بهم کلی مکان معرفی کردن برای اون بنده خدایی که میخواد بره مسافرت، خیلی خیلی ممنونم. ما هم اونا رو ریختیم توی یه فایل و مرتبش کردیم و یه مسیری درآوردیم و برای طرف فرستادیم. ولی خب متاسفانه مثل اینکه یه مقداری به دلیل زندگی شخصیش برنامه اش فعلا عوض شده و سفرش کلا به سال بعد منتقل شده....
-
از کتاب ها
یکشنبه 6 خرداد 1403 13:10
کتاب آبلوموف رو خیلی وقت پیش تموم کردم و بالاخره الان موفق شدم بخش هایی از کتابو بنویسم و این پست رو تموم کنم. خیلی کتاب خوبی بود به نظر من. می تونم بهش نه یا ده از ده بدم. برای ده دادن یه کمی دل به شکم، چون یه کمی سختمه که بذارمش کنار کتاب های چارلز دیکنز یا کلیدر یا بلندی های بادگیر. اما خب ایرادی هم نداشت و واقعا...
-
روزمره
یکشنبه 6 خرداد 1403 07:00
رفتیم یه فروشگاه مبلمان. دفعه ی قبلی یه خانم ایرانی بود و باهامون راجع به یکی دو تا میز ناهارخوری صحبت کرد. ولی ما اون دفعه نتونستیم تصمیم نهایی رو بگیریم و بخریم. این دفعه رفتیم، دوباره همون خانمه رو دیدیم و صحبت کردیم. بعد رفتیم اون طرف تر، یه خانم دیگه از فروشنده ها اومد پرسید می تونم کمکتون کنم و یه کمی صحبت...
-
کار
جمعه 28 اردیبهشت 1403 19:33
این پست بسیار طولانی است. مجهز بشینید سرش . - اون روز مونیکا بهم ایمیل زد و گفت که یه پروژه ی جدید داریم و براش یه مدیر پروژه می خوایم که آندره و یواخیم تو رو معرفی کرده ان. ولی لازمه اش اینه که حداقل به مدت دو سه ماه، هفته ای دو سه روز بری بلژیک. میتونی قبول کنی؟ اگه می خوای، می تونیم راجع بهش صحبت کنیم. با همسر صحبت...