-
تولد/آشپزخونه/ مشهد
دوشنبه 1 اسفند 1401 10:07
یه خانمی هست که دو تا بچه داره تو مهد پسرمون و دیده ام که قاطی حرف می زنه: فارسی و آلمانی. ولی دیده بودم که فارسی که حرف می زنه افغانستانیه. چند روز پیش یه شماره روی یه کاغذ کوچیک نوشته بود و زده بود به قسمت مخصوص پسرمون توی مهد و روش نوشته بود لطفا زنگ بزنین. منم اومدم و شبش یا فرداش پیام دادم که من مامان فلانیم....
-
نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر
شنبه 29 بهمن 1401 11:06
چند وقتیه یه کاری رو میخوام انجام بدم و خودم بلد نیستم. برای آموزشش باید هزاران یورو پول بدی. یه جا پیدا کردم با کلی منت که ما کار رو برای مادرهای بچه دار آسون کرده یم و کلاس های ما آنلاینه و مناسب خانم هایی که بچه دارن و فلان، نوشته بود "فقط ماهی 699 یورو". این در حالیه که همین کلاس ها و دوره ها برای...
-
از مدرسه
شنبه 22 بهمن 1401 10:01
یه سری چیزا رو فکر کنم یادم رفته بنویسم. یه روز قرار بود پسرمونو ببرم مدرسه اش که گفته بودن قراره بازی کنن و این حرفا. وقتی ما رسیدیم، بعد از ما فقط یه نفر دیگه اومد ولی خب دیر هم نرفته بودیم. برای هر بچه ای اسمشو نوشته بودن و باید اسمشو برمیداشت و میرفت جایی که برای بچه ها در نظر گرفته بودن (یه سری صندلی به صورت...
-
اینم بخشی از زندگیه :)
دوشنبه 17 بهمن 1401 20:00
چند روز پیش یه کمی سرما خورده بودم. نصف شب انقدر سرفه کردم که خودم بیدار شدم، همسر هم بیدار شد. ساعتو نگاه کردم، ساعت 3 صبح بود. همسر میگه فردا صبح می خوای کار کنی؟ میگم حالا ببینم چی میشه. احتمالا آره. پسرمونم وسطمون خواب بود. همون موقع یاد این افتادم که چند روز پیش توی تلگرام می خوندم، یکی نوشته بود دوست دارم بدونم...
-
کابینت/آلمانی
جمعه 14 بهمن 1401 13:33
یه روز بیکار بودیم، رفتیم کابینت ببینیم. یکیو یه ویژگی ایشو خیلی پسندیدیم. یه در داشت که بسته میشد، طوری که انگاری تمام سینک و کابینت ها میرفت پشت در. مثل اینکه که یه کمد بلند اونجا باشه. هر چی نگاه کردیم، قیمت و اینا نداشت. می خواستیم ببینیم، این در رو اگه بخوایم روی یه کابینت دیگه بذاریم، چطوری میشه. چون ما رنگ و...
-
و اما خونه
سهشنبه 11 بهمن 1401 23:42
تقریبا پنج دسامبر ما یه نامه از شهرداری گرفتیم که دو تا چیز رو ازمون خواسته بود. یکیش یه بخشی از یه فرم بود که مثل اینکه ما امضا نکرده بودیم و گفته بود امضا بکنین و پس بفرستین و یکیش هم گفته بود ارتفاع گاراژ رو توی پلن خونه ننوشته ین. و نوشته بود که لطفا تا یک ژانویه بهمون جواب بدین. همون روز من همه رو فوروارد کردم...
-
مدرسه
شنبه 8 بهمن 1401 00:36
چند روز پیش، ساعت 12 اینا، یه جایی بودیم، از مدرسه ی کاتولیک بهمون زنگ زدن. حدس می زدم که ریجکتی باشه چون از قبل گفته بودن که اگه ریجکت کنیم، قبلش بهتون زنگ می زنیم و این جوری نیست که یهویی براتون نامه بفرستیم. خانمه خیلی مهربون بهم گفت که متاسفانه نمی تونیم پسر شما رو برداریم. 87 نفر ثبت نام کرده ان. ما 81 نفر جا...
-
کلاس انگلیسی
پنجشنبه 6 بهمن 1401 21:17
برای پسرمون یه کلاس آنلاین از Preply گرفتم برای انگلیسی. گفتم مثلا ماهی یکی دو بار با یه نفر انگلیسی صحبت کنه، شاید خیلی بیشتر کمکش کنه. واقعیتش اینه که انگلیسیشو الان اگر به نسبت بخوایم مقایسه کنیم، بهتر از منه. یعنی با توجه به سنش و اینکه دو زبانه هست، خیلی خوب صحبت می کنه و خیلیییی از کلمه ها و اصطلاحا رو من ازش...
-
شرکت/مهد
جمعه 30 دی 1401 21:36
یه چیزیو که توی شرکتمون دوست دارم، سریع بودنشون توی واکنش نشون دادن به هر اتفاقیه، از سیل و جنگ گرفته تا تکنولوژی های جدید. مطمئنا همه تون راجع به چت جی پی تی شنیده ین این روزا. اگه نشنیدین، ChatGPT یه چت بته که خیلی کارا می تونه بکنه، از جمله اینکه می تونه برات کد بنویسه. اون روز توی میتینگ شرکت گفتن که خیلی ها سوال...
-
روزمره ها
پنجشنبه 29 دی 1401 00:04
جمعه پسرمون رفت تولد میرزان که از مهد کودکشون رفته و الان مدرسه میره، برادر رزا. از خیلی وقت قبل تر مامانش پیام داده بود که تولد میرزان رو 25 دسامبر اینا می خوایم بگیریم. دقیق یادم نیست کی بود ولی دقیقا همون موقعی بود که ما می خواستیم بریم پیش علی. منم براش نوشتم که ما نمی تونیم بیایم. بعدا به دلایل دیگه ای کنسل شد و...
-
از کتاب ها
یکشنبه 25 دی 1401 15:37
اینا از کتاب پیرمرد و دریا جا مونده بود: پیرمرد با خود می گفت که من ریسمان را می زان می کنم، چیزی که هست بخت یاری نمی کند. اما کسی چه می داند؟ شید زد و امروز یاری کرد. هر روز روز تازه ای است. بهتر آن است که بخت یاری کند، ولی تو کارت را میزان کن. آن وقت اگر بخت یاری کرد، آماده ای. -- درد قلاب چیزی نیست. درد گرسنگی و...
-
از کتاب ها
یکشنبه 25 دی 1401 01:08
کتاب سالار مگس ها رو تموم کردم. کتاب بدی نبود. اگه وسطاش کسی ازم می پرسید چند به کتاب میدی، می گفتم مثلا 3 یا نهایتا 4. ولی وقتی تموم شد، گفتم الان می تونم 7 بدم بهش. کتابش خیییلی توصیف داشت. من خیلی از جاهاشو واقعا توصیفاشو نمی خوندم دیگه. آخه به نظرم توصیفاش حتی ضروری هم نبود. یه عالمه درخت و جنگل و از این چیزا رو...
-
کار، مدرسه، شنا
شنبه 24 دی 1401 20:16
اون روز با فاطیما حرف می زدم. از اول ژانویه تمام وقت کار می کنه. میگه وااای دختر معمولی، تو چطوری انقدر کار می کنی؟ خییییلی طولانی. من مردم دیگه این چند روز. هر چی هی کار می کردم، هی تموم نمیشد. بهش میگم خب من مثل تو کار نمی کنم، من 37 ساعت تو هفته کار می کنم. میگه خب همونم خیلی زیاده. میگم مگه تو تو الجزایر کار نکرده...
-
میشه راهنمایی کنین؟
شنبه 24 دی 1401 20:11
سلام، بچه ها، میشه بهم بگین توی ایران، کدوم سایت برای خرید کتاب از همه جامع تره؟ من یه سری کتاب برای خودمون می خوام، یه سری کتاب برای پسرمون. هر کتابی رو که سرچ می کنم توی یه سایتی میاره. ترجیحم اینه که این جوری نشه که از هفت هشت تا سایت بخوام بخرم، هر کدوم دو سه تا کتاب. می خوام از یه جایی بخرم که همه ی کتاب ها رو...
-
از همه چی
دوشنبه 19 دی 1401 21:50
داشتم با آنیا حرف می زدم. گفت یه مصاحبه داشته با یه نفر که استخدامش کنن برای بخش پاسخگویی به مشتری. گفتم چطور بود؟ گفت متاسفانه زیاد خوب نبود. پسره از نظر رشته اش خیلی مناسب بود، نمره هاش 4 و 5 و اینا بود که خیلی پایین بود. ولی ما با اونش هم مشکل نداشتیم. مشکل این بود که خوب لبخند نمی زد، از نظر رفتاری، مناسب این...
-
سال نو/غیره
پنجشنبه 15 دی 1401 22:47
شب سال نو، من ساعت 8 اینا فکر کنم خیلی خوابم میومد و رفتم خوابیدم. به همسر گفتم اگه براتون اکی بود، شما برین آتیش بازی و بذارین من بخوابم. ولی اگه اصرار داشتین منم بیام، بیدارم کنین. بعدتر متوجه شدم که پسرمونم اومد کنارم خوابید. ولی نمی دونم ساعت چند بود. نزدیک نیمه شب، متوجه شدم که می خوان برن. پسرمون گفت مامان پا شو...
-
روزمره
یکشنبه 11 دی 1401 10:13
این نوشته مال چند روز پیشه. -- دیروز طلحه و لوئی اومدن اینجا و بردیمشون بولینگ. خوب بود. فقط ما عادت نداریم به داشتن بیشتر از یه بچه؛ برامون سخت بود که هی این یکیو بگیریم که نره تو لاین بغلی ها، هی اون یکیو بگیریم که با کفش نره رو مبل. یه کمی اولش از این بند و بساطا زیاد داشتیم ولی خب کم کم اونا هم یاد گرفتن که وقتی...
-
پراکنده
چهارشنبه 7 دی 1401 17:44
به دلیل تورمی که الانا به وجود اومده، دولت این اختیار رو به شرکت ها داده که تا سه هزار یورو به کارمنداشون بدن، سه هزار یورویی که مالیاتی ازش کم نمیشه. اما خب شرکت ها مجبور به این کار نیستن. حالا اینکه دولت در قبالش چه خدماتی به شرکت ها میده که ترغیبشون کنه به این کار، من نمی دونم. اما لب کلام اینکه شرکت ما فعلا دو...
-
یه کم آلمانی
سهشنبه 6 دی 1401 09:01
Tellerrock (تِلا رُک). اینو خودم تازه یاد گرفته ام! تِلا یعنی بشقاب. رُک یعنی دامن. تِلا رُک یعنی دامن کلوش .
-
گفتاردرمانی/خونه!
سهشنبه 6 دی 1401 09:01
رفته بودیم گفتاردرمانی دوباره. آقاهه همین جوری که با پسرمون بازی می کرد، از منم یه سری سوال می پرسید. از جمله پرسید بهش شیر خودتونو داده ین؟ گفتم بله. گفت چه مدت؟ گفتم. گفت چه مدت با شیشه خورده. گفتم. بعدترش ازش پرسیدم مدت شیر خوردن بچه تاثیری داره توی حرف زدن الان بچه؟ گفت بله. گفتم تاثیر مثبت داره یا منفی؟ گفت تاثیر...
-
خونه/گفتاردرمانی/فوتبال
یکشنبه 27 آذر 1401 12:27
واسه تخریب خونه، چند وقت بود هیچ اتفاقی نمیفتاد. یه بار زنگ زدیم به طرف، گفت منتظر مجوز فلان جاییم. چون هنوز برق داره تو خونه و تا وقتی برق داشته باشه، ما نمی تونیم تخریب کنیم. دوباره یه هفته بعد زنگ زدم گفتم چی شد؟ گفت هنوز خبری نشده. هر وقت خبری بشه، خبر میدم بهتون. دیدیم این جوری نمیشه. زنگ زدم، گفتم شما کی نامه...
-
پراکنده/مهمونی فوتبالی
جمعه 25 آذر 1401 21:28
روی در مهدکودک پسرمون، همیشه هر بیماری ای که در حال حاضر توی مهد هست رو می نویسن که آدما خودشون بدونن که الان وضعیت چطوریه و خودشون تصمیم بگیرن که بچه شون رو بفرستن مهد یا نه. مثلا می نویسن سرفه، آبریزش بینی، دل درد و ... . الان یه گزینه ی دیگه هم اضافه شده: کرونا! خیلی هم عادی باهاش برخورد میشه دیگه. عین بقیه ی...
-
از کتاب ها
جمعه 25 آذر 1401 17:35
کتاب پروفسور شارلوت برونته رو تموم کردم. بد نبود ولی چیز عالی ای هم نبود به نظرم. ولی جالبش برام این بود که اول کتاب یه مقدمه ای داشت و نویسنده توش گفته بود من قهرمان داستانمو طوری توصیف کرده ام که زندگیش واقعی باشه و این جوری نباشه که مثلا یه شبه پولدار شده باشه و اینا. بعد توی کتاب این جوری بود که طرف ساکن انگلیس...
-
بقیه ی مهمونی/غیره
پنجشنبه 24 آذر 1401 18:18
اون روز همه ی چیزای مهمونی شرکتو نگفتم چون زیاد میشد دیگه. یکی دو تا چیزش مونده بود، گفتم الان بگم. نمی دونم بحث چی شد که فکر کنم رالف یه شکایتی کرد که مثلا هزینه ها زیاده. فلیکس به رالف میگه تو دیگه این حرفو نزن. بگو چند تا خونه و ماشین داری. رالف می گه سه تا خونه دارن و با احتساب Anhänger *، پنج تا ماشین . بعد خودش...
-
مهمونی شرکت
یکشنبه 20 آذر 1401 16:27
پنج شنبه مثل همیشه رفتیم شرکت. مهمونی کریسمس توی یه رستورانی بود نزدیک شرکت که میشد پیاده رفت. حدود صد نفر دعوت شرکت رو قبول کرده بودن و گفته بودن میان. تا همون 4.5 اینا کار کردیم و بعدش با بچه ها راه افتادیم. فاطیما گفت ظهر میره پیش دوستش که خونه اش نزدیک شرکته، بعد عصر خودش میاد رستوران مستقیم. منم وقتی راه افتادیم...
-
سسسسس :)
جمعه 18 آذر 1401 17:30
وقتی پسرمون معاینه ی پنج سالگیشو داشت، دکتره گفت که "س" هاش یه کمی بین دندونیه به جای اینکه زبونشو پشت دندوناش بذاره. بهتره بره گفتاردرمانی. ولی من الان اگه نامه بدم، شما احتمالا الانا نمی تونین نوبت بگیرین و نامه ی من اعتبارش تموم میشه. اول برین جا پیدا کنین، هر وقت نوبت بهتون دادن، بیاین تا بهتون نامه ی...
-
تیم
سهشنبه 15 آذر 1401 20:40
امروز داشتیم می رفتیم بیرون، تیمو دیدیم. مثل همیشه، خندون، در حال اسکوتر سواری و مثل همیشه هم خودش قبل از اینکه ما ببینیمش و بخوایم سلام کنیم، سلام کرد. واقعا دیدن چهره ی خندونش خیلی خوشحالم کرد . تیم از اون آدماست که آدم نمیتونه چهره شو بدون خنده تصور کنه؛ یا حداقل می تونم این طوری بگم که من تا الان بدون خنده ندیدمش....
-
از روزمرگی ها
دوشنبه 14 آذر 1401 22:24
ما بیشتر از سه ساله که اینجا زندگی می کنیم. تا الان یادم نمیاد این ورا عروسی ای بوده باشه. دقیقا پرییروز که خبر فوت کاتارینا رو شنیدیم، چند ساعت بعدش یه سری ماشین بوق بوق کنان اومدن و درست جلوی خونه مون نگه داشتن. عروسی داشتن. کرد هم بودن، آلمانی ها این جوری بوق بوق نمی کنن. ولی خب خیلی هم طولانی نبود. در حد بیست سی...
-
خدا همه رو بیامرزه
شنبه 12 آذر 1401 15:22
امروز همسر رفته بود درختای جلوی خونه رو هرس کنه، توماسو دیده بود. توماس گفته بود هفته ی پیش کاتارینا فوت کرده. همون روزی که من گفتم یه ماشین جلوی در خونه بود، حالش بد شده و توی ماشین فوت کرده. -- نمی دونم برای توماس یا بچه هاش چطوری می گذره. ولی یه مدتی بود تیم هر روز و بعدترها که زودتر تاریک میشد، حتی شب ها، میومد...
-
بیمارستان/غیره
جمعه 11 آذر 1401 00:40
همسر یه عمل کوچیک داشت؛ دو شب بیمارستان بود. بیمارستانش سی کیلومتر اون ورتر بود. البته؛ بیمارستانای نزدیک تر بودن ولی خب همسر گشته بود یه دکتر با ریویوی خوب پیدا کرده بود؛ اونم توی این بیمارستان می تونست عمل کنه. هلک و هلک دو بار با پسرمون رفتیم برای ملاقاتش. ولی پسرمون خسته میشد و حوصله اش سر می رفت. یه مشکلی هم همسر...