هفته ی پیش رفتم دکتر برای تست خون؛ یعنی خودشون زنگ زدن که شما سالی یه بار میتونین بیاین تست خون بدین، دوست دارین بیاین؟ گفتم بله بله، میام.
رفتم خون دادم. گفتن دوشنبه بیا نتیجه شو بگیر.
رفتم دوشنبه نتیجه شو گرفتم. دکتر گفت کم خونی خیلی شدید داری. راجع به قرص و دارو و اینا بهش گفتم گاهی می خورم ولی فقط تا وقتی بخورم اثر داره، به محض قطع کردن، دوباره کم خونی دارم. گفت الان کم خونیت خیلی شدیده. احساس خستگی یا سرگیجه نمی کنی؟ گفتم نه.
و همزمان تو دلم خنده ام گرفته بود که اگه من با کم خونی اینم، فکر کنم اگه آهن خونم بره بالا، بیش فعال بشم!!
دکتره گفت هموگلوبینت خیلی کمه -هشت بود- بیا برات آهن تزریق کنیم اگه دوست داری که یه مقداری بره بالا آهنت، بعد با همین داروهای معمولی و قرص و شربتایی که تو فروشگاها هست ادامه بده. گفتم باشه.
اومدم با خواهر بزرگتر مشورت کردم. گفتم حالا عددام چطوریه؟ گفت خیلی بده. شانس آوردی که جایی نیفتادی همین جوری یهویی بیهوش بشی. هشت خیلی پایینه. من مخالفتی با تزریق ندارم ولی بهتره ببینی علتش چیه و آیا مشکلی داری یا نه و اونو حل کنی. ولی فعلا برو تزریق کن که تو الان اگه فردا مشکلی برات پیش بیاد و بخوای عمل کنی، با این هموگلوبین دکتر عملت نمی کنه.
منم رفتم داروخونه و خانمه گفت دارو رو الان برات باید سفارش بدم، فردا آماده اس. بیا مستقیم بگیر، ببر دکترت. گفتم من فردا نمی تونم. گفت اشکالی نداره؛ وقتی میگم فردا، یعنی از فردا آماده اس. هر وقت خواستی، بیا ببر.
فرداش که نشد، پس فرداش اومدم برم، تا نشستم تو ماشین و آدرسو زدم، دیدم نوشته دکتر بسته اس! نگاه کردم، دیدم ساعت کاریشون 11 بوده.
فرداش باز من سر کار بودم و نشد برم. بالاخره جمعه - که از قضا همسر از خونه کار می کرد- رفتم. همسر هم قبلش رفته بود دندون پزشکی و وقتی من رفتم، نبود.
رفتم دارو رو گرفتم و رفتم مطب دکتره. خانم منشی ازم گرفت و گفت مستقیم برو تو اتاق لابراتوار. رفتم نشستم و یه خانمی اومد و دارومو آورد، زد توی یه سرم و با چیزی قاطی کرد. گفت می خوای بشینی یا دراز بکشی؟ گفتم چقدر طول می کشه؟ گفت ده دقیقه. گفتم دراز میکشم.
دراز کشیدم، دستمو سوزن زد و سرمو وصل کرد و رفت. هنوز یه دقیقه نشده بود که دهنم خارش گرفت. گفتم چه عجیب، حالا این وسط همین الان دهن من خارش گرفته. یه کم بعد دیدم انگشتای پام خارش گرفت، بدنم خارش گرفت، یهو سرم داغ شد، احساس کردم لبم داره باد می کنه، یه کم به سرفه افتادم. ولی اولش فکر کردم همه ی اینا عادیه. ولی همه شون شاید مثلا توی یکی دو دقیقه اتفاق افتادن. اون قدری نبود که بگم خیلی زیاد تحمل کردم. دیدم هی علائمم داره زیاد میشه و عادی به نظر نمی رسه. از همون جا داد زدم ببخشیددد، خانمه میگه آب بیارم برات (چون داشتم سرفه می کردم) گفتم نه، بیاین اینجا لطفا. اومد گفتم بدنم همه اش خارش داره، سرم داغه، خانمه سریع قطع کرد و همکاراشو صدا زد و اومدن و گفتن آلرژی داشتی. دیگه من به شدت به سرفه افتاده بودم، خانمه گفت بشین، نشستم، حالت تهوع داشتم، میخواستم بالا بیارم، خانمه سطل آشغالو گذاشت جلوم. ولی خدا رو شکر بالا نیاوردم واقعا. دکتر اومد، گفت بهش کورتیزون بزنین، اگه جواب نداد، آدرنالین بزنین. تا موقع خانم دستیار سوزنو از دست من باز کرده بود.
من نمی دونم یه خانمی که به سنش حداقل نمی خورد که تازه کار باشه، چرا نباید به این فکر کنه که توی شرایطی به اون بحرانی، قطعا دکتر نمی خواد بیاد بگه یه قرص بدین بخوره! معقول بود که اون سوزنو تو دست من نگه میداشت که سرم بعدیو بزنه. ولی حالا یا دستپاچه شده بود یا چی، دیگه سوزنو در آورده بود.
خانمه فشار خونمو گرفت، گفتم چنده؟ گفت 16! دیگه اومد دوباره یه سوزن دیگه زد و کورتیزون زد و کم کم بهتر شدم.
حالا این وسط که هنوز کورتیزونم به من نزده بودن، من داشتم به همسر تو واتس اپ پیام میدادم که بیا اینجا!!! و مراعات حال دیگران تا این حد که اصرار داشتم پیام متنی بزنم که مبادا الان چهار نفر بالا سرمن، من پیام صوتی بدم و فارسی حرف بزنم و اینا نفهمن من چی میگم و بد باشه !!
وسطش دیدم یکی گفت من این آبو اینجا برات میذارم. دیدم این بنده خدا برا من آب آورده و منتظر بوده من بگیرم. منم داشتم پیام میدادم!! تشکر کردم و به همکارش گفتم ببخشید، داشتم به همسرم پیام میدادم که بیاد ( اون خانمه که آبو برام گذاشت، رفته بود یه کم اون ور تر که کار دیگه ایو برام انجام بده ).
خلاصه، هیچی دیگه. نه آهن گرفتیم، نه هیچی، فقط دو تا سوزن خوردم و همون چند قطره خونی بود که از بدنم رفت با اون سوزن اونا :/!
--
بعد که اومدم، اینا رو باز برای خواهر بزرگتر نوشته ام. میگه برو خدا رو شکر کن نمردی. این علائمی که تو میگی یعنی داشتی خفه میشدی. تنگی تنفس گرفتی، سرفه میکردی، راه های هواییت داشته بسته میشده. فشار خونت رفته بالا، شده 16، بابا با فشار خون 16 سکته ی مغزی کرد. تو خیلی شانس آوردی. تازه بیشتر شانس آوردی که این اتفاقو همین جوری فهمیدی. اگه مثلا یه مشکل جدی داشتی و اتفاقی افتاده بود و میخواستی فوری عمل کنی و دکتر قبل از عملت بهت آهن می زد، حتما مرده بودی!
میگم خب، چس چرا نمردم اگه واقعا این قدر خطرناک بوده که میگی؟ میگه شهید زنده ای تو الان !
خلاصه که هیچی دیگه، الان یک عدد شهید زنده هستم که در خدمتتونم.
--
ولی خیلی خوشحالم که این اتفاق الان برام افتاد. باور کنین اگه ده دوازده سال پیش این اتفاق میفتاد، من حتما می مردم! چون تا لحظه ی آخر، فکر می کردم نه، اینجا آلمانه، اینجا دکتراش خوبن، تو فکر می کنی حالت خوب نیس، حالت خوبه، حتما عادیه که نفست بگیره، حتما عادیه که بدنت گزگز کنه، حتما عادیه که داغ بشه بدنت . قشنگگگ صبر می کردم بمیرم، بعدم که خب دیگه ازم صدا در نمیومد که بخوام بگم چمه
.
--
عصری که رفتم ماشینو از پیش دکتر بیارم (چون دیگه اونجا همسر اومد دنبالم و با همون ماشین برگشتیم)، تو ماشین با خودم فکر می کردم چقدر زندگی مسخره اس واقعا، آدم هیچ فکرشو نمی کنه، اولش هی هس، هی هس، بعد یهو، با یه اتفاق خیلی ساده دیگه نیس، باز نیس، دیگه هیچ وقت نیس، انگار که هیچ وقت نبوده.
و به این فکر می کردم واقعا برای آدمایی که دوسشون داری و دوست دارن، چه اتفاقی میفته بعد از تو؟ پروژه ی بلژیک پیش میره بی تو، فرداش میگن فلانی مرده، یکیو جاش بذارین و اونا یکیو جانشینت می کنن و تموم میشه، برای خیلی از آدما برات جایگزین هست، کار اون قدر مهم نیس ولی خانواده ات چی؟ مامانت چه واکنشی داره اگه تو دیگه نباشی؟ بچه ات چه واکنشی داره؟ همسرت چه واکنشی داره؟ اونا بعد از تو چطوری ادامه میدن؟
گرچه گاهی به نظرت زندگی خیلی پوچ و مسخره و بی معنی میاد و با خودت میگی حالا من نباشم چی میشه؟ هیچی نمیشه. ولی اون لحظه ای که واقعا به عبور کردن ازش می رسی، می بینی چقدر ارزشمنده.
--
راستی، یه خبر مهم هم وقتی همسر اومده بود پیشم فهمیدم! همسرم اومده (اون موقع دیگه یه کمی بهتر بودم و کورتیزون اثر کرده بود) تا نشسته، کله اش تو گوشیه و نچ نچ می کنه. میگم چی شده؟ میگه هیچی، نوشته قراره گمرک ببنده آلمان به ماشینایی که تو چین تولید میشن. خیلی از ماشینا هم که تولیدشون تو چینه. گرون میشه ماشین دیگه!
گفتم بهتون بگم که این خبر مهم رو هم یه وقت از دست نداده باشین وسط احتمالات مردن من .
--
تو مطب دکتر به همسر میگم لبم ورم کرده؟ میگه نه. میگم من خودم حس می کنم، تو چطوری میگی نه؟ بعد که خیلی دقت کرده، میگه آره، ورم داره!!
اومدم تو خونه می بینم چشممم ورم کرده. میگم ورم چشممو می بینی؟ میگه نه!!!
ولی دست میزدم قشنگ پف داشت.
دفعه ی پیشم که چشم من ورم کرده بود، به همسر شب گفتم چشم من ورم کرده؛ گفت من چیزی نمی بینم؛ فردا صبحش چشمم وا نمیشد!
من واقعا نمی فهمم آیا چشمای همسر قابلیت تشخیص عمقشو از دست داده یا چه، آخه تو دیدن یه خراش دو میلی متری روی یه ماشین از پنجاه متری مشکلی نداره
!
--
تو خونه دوباره فشارخونمو گرفتم، 14 بود. که فکر کنم هنوز زیاد بود البته؛ ولی خب بهتر از قبلش بود!!
--
اون روز که دکتر گفت کم خونی داری، بعدترش یاد این افتادم که توی چند ماه اخیر، من به شکل معناداری بیشتر سرم درد میگیره. هیچ وقت فکر نمی کردم به کم خونیم ربط داشته باشه. همیشه فکر می کردم که مثلا باد به کله ام خورده یا با آب سرد دوش گرفته ام. اما الان احساس می کنم اینا قطعه های پازلین که به هم ربط دارن.
--
عصری که رفتیم یه کم خرت و پرت بخریم و از جمله همون شربتی که توی فروشگاها میفروشن برای کم خونی، از پله هاش که اومدم بالا، سریع تو ماشین نشستم، دیدم دیگه واقعا جون ندارم، به هن هن افتاده ام.
با خودم فکر کردم بابا ما داشتیم با همین کم خونی زندگیمونو می کردیم، دیگه مشکلم در این حد هم نبود که با یه پله بالا رفتن این جوری هن هن کنیم، نمی دونم امروز چیکار کردین که همینم الان برامون سخت شده! والا!
البته؛ الان بهترم. نمی دونم اون خسته شدنم هنوز از آثار اون آهن تزریقی بود یا نه ولی فکر کنم بی ربط نبود. کلا امروز اصلا یه جوری بودم بعدش. از اون جورا که آدم توصیفش نمی تونه بکنه برای کسی و دقیقا بگه مثلا معده اش مشکل داره، ریه اش مشکل داره یا جای دیگه اش، ولی خوبم نیس.
--
یه چیزی هم که مستقیم به اتفاقای امروز (که البته شد دیروز، انقدر که نوشتن این پست طول کشید!) ربط نداره ولی خب من دوست دارم راجع بهش بنویسم، اینه که خیلی دیده ام و شنیده ام و خونده ام که مثلا دکترا میگن مریض اومده با فلان علائم که به وضوح نشون از فلان بیماری حاد داره، ولی خیلی دیر اومده. چرا؟ چون مثلا خودشون خودسر دارو خورده ان و فکر کردن چیز خاصی نیست و از این حرفا.
من چیزی که نمی فهمم اینه که چرا پزشکا فکر می کنن هر علامتی که برای اونا به وضوح نشونه ی یه بیماریه، برای تمام آدمای دیگه همه باید همون طور باشه.
به نظرم یه پزشک خوب، پزشکیه که همه ی آدما رو زیر 18 سال ببینه. مستقل از اینکه مریضش چند سالشه، با خودش فکر کنه که مریض همیشه زیر 18 سالشه. چرا؟ چون از بعد از 18 سالگی، پزشک راهشو از بقیه ی مردم جدا کرده و رفته سال ها درس خونده، کتاب خونده، تجربه کسب کرده و علائم خیلی از بیماری ها رو یاد گرفته. اینکه انتظار داشته باشه، هر کسی مثلا سرش درد گرفت یا حتی قلبش درد گرفت، پا شه فوری بیاد پیش دکتر، به نظرم انتظار به جایی نیست. مضاف بر اینکه بسیار هم پیش میاد که مریض با دیدن یه علامت همین طوری، مثل سرگیجه، مثلا نصف شب نگران میشه و میاد دکتر و بعد دکتر میگه بیا، یارو ما رو از خواب انداخته که بگه سرم گیج میره!
به نظرم، یه دکتر خوب قبل از اینکه از خودش بپرسه چرا بیمار با این علائم زودتر نیومد پیش من، از خودش بپرسه، وقتی من 17 سالم بود، اگه این علائم رو داشتم، آیا به صورت اورژانسی میرفتم دکتر یا فکر می کردم یه چیز ساده اس و اول سعی می کردم با یه قرص ساده ی مسکن سر و تهشو هم بیارم؟
البته که این نظر شخصیه و حق هر گونه توقع داشتن از مریض ها، همچنان برای تمام پزشکان محترم آزاده .
--
دیروز وقتی پسرمونو از مدرسه برداشتیم، تا نشست تو ماشین، گفت از فردا شروع میشه ها! گفتم چی؟ گفت فوتبال. به همسر گفتم فوتبال اروپاس؟ گفت آره. حالا، من اصلا خبر نداشتم از اساس که این مسابقه ها تو این زماناس حتی، چه برسه به اینکه روزشو بخوام بدونم.
از قضا، امروز یه بار آنیا پرسید فوتبال نگاه می کنی یا نه، یه بار اشتفی، هر دو بار گفتم من اصلا طرفدار فوتبال نیستم. ولی پسرمون دیروز گفته، بعید نیست مجبور بشیم به خاطرش ببینیم!
ما هم که الان اصلا جایی نداریم تلویزیونمونو بذاریم هنوز. اگه می خواستیم ببینیم، باید با پروژکتور رو دیوار میدیدیم.
ساعتای 8.5 اینا به پسرمون گفتم که اگه می خوای، کم کم بند و بساط پروژکتورو آماده کن که ببینی فوتبالتو. فوتبال ساعت 9 شب بود.
هیچی دیگه. آورد پروژکتورو و منم باهاش نگاه کردم.
علاقه ای نداشتم که نگاه کنم ولی به خاطر اینکه اینکه می دیدم امشب که آلمان مسابقه داره، آلمانو کشور خودش می دونه و دوست داره فوتبالشو ببینه، تشویقش کردم که ببینه.
ولی خب از اون جایی که پسر ما نیمه آلمانیه، نیمه ی دومو خوابید !
آخه، بازی هم دیگه کسل کننده شده بود. سه تا گل تو نیمه ی اول زدن. اسکاتلندم خیلی بد بازی می کرد و اصلا امیدی نبود که حتی بتونن یه گل تو نیمه ی اول بزنن. هیجان نداش بازی اصلا. هی تپ تپ گل می زدن.
نیمه ی اولو که با پسرمون می دیدم، منم واقعا با سه تا گل آلمان خوشحالی کردم و خوشحال شدم. اصلا؛ انگار فراموش کرده بودم که من واقعا اون قدرام آلمانی نیستم.
ولی جالب بود که نیمه ی دوم که پسرمون خوابید، منم برگشتم به تنظیمات کارخانه و طرفدار اسکاتلند شدم. آخه دلم می خواس یه گل بزنن حداقل. من واقعا خیلی طرفدار تیمای بازنده ام. کلا اصلا دوست ندارم کسی ببره و کسی ببازه. دوست دارم میشد همه ی بازی ها رو تیمی بازی کرد، یا همه با هم ببرن، یا همه با هم ببازن. کسی رقیب کسی نباشه. ولی خب هیچ بازی ای این طوری نیست!!
و یه چیزی که من خیلی دوست دارم، تک گل تیمای بازنده اس. همیشه از اون گل آخری که تیمای بازنده تو لحظه ی آخر می زنن خیلی خوشحال میشم، اون لحظه ای که نشون میده این تیم تا آخرین لحظه هنوز امید داره. اسکاتلندم یه دونه گل تو دقیقه ی 80 اینا زد.
--
پسرمون میگه دو تا "جوما" تو مدرسه مون داریم. یکیشون دو تا اسم داره: جوما یا فرایتاگ (Freitag: جمعه)!!! میگم مامان جان، اون بندگان خدا، هر دو تا اسمشون جمعه اس، ولی آلمانی ها تلفظ می کنن جوما ! میگه نه، یکیشون فقط فرایتاگم داره. میگم مگه عرب نیستن؟ میگه چرا. میگم خب همون جمعه اس. ولی هنوز از ما نپذیرفته که اون یکی جوما هم که اتفاقا تو کلاسشونم هس، همون جمعه اس اسمش!!
نگرانت شدیم. یه خبر از خودت بده
سلام عزیزم،
خوبم. فقط سرما خورده ام. ببخشید، هنوز ۱۲ تا کامنت دیگه برا تایید مونده!
ممنونم از مهربونیتون عزیزم :-*.
سلام معمولی جان
....
من آهن خونم روی ۳ هست. خستگی و عصبی شدن رو دارم.هر چیم که دارو میخوری تا همون موقع خوبه بعد دوباره افت میکنه.یه بار که رفتم جواب ازمایشمو بگیرم دکتر آزمایشگاه گفت این جواب برای کیه؟ گفتم خودم. گفت چه جوری تا اینجا اومدی
میخوام بگم به نظرم میرسه بدن هر جوری باشی خودش رو باهات وفق میده
سلام عزیزم،
.
من فعلا باید یه مدت چیزای آهن دار بخورم تا بعد معلوم بشه چقدر از مشکلات این مدتم مربوط به آهن بوده!! شاید منم خیلی درد و مرضا داشته ام که خودم هنوز خبر ندارم. بذار ببینم انرژیم بیشتر میشه چند ماه دیگه
سلام عزیزم. خداروشکر بخیر گذشت و مطمئنا پیگیری میکنی و مشکل خاصی نیست و با دارو و تغذیه به راحتی حل میشه.
حالا جالبه که بهت گفتن چطوری تو میتونی فعالیت کنی و علائمی نداشتی.
تجربه مشابهی دارم.
طی سال گذشته رژیمها +داروها+ راههای مختلفی برای کاهش وزن گرفتم و بیفایده.(زیرنظر پزشکهای مختلف)
دکتر جدیدی که رفتم. بعد از یک هفته به من گفت: تو چطوری با این حجم غذا زندگی میکنی ؟ یعنی سیر میشی؟میتونی کار کنی؟خوبه حالت؟
و من متعجب نگاهش میکردم که چی میگه؟ خوبم. فقط بخاطر اضافه وزن فعالیت جسمی بیشتر، زودتر خسته میشم که طبیعیه(خیلی یهویی سنگین شدم و بدنم عادت نداره)
ودکتر خاطر نشان کرد که خیر،بخشیش بخاطر حجم ورودی بسیار کم کالری هست و من به شدت کم غذا میخورم و این یعنی فقط انرژی برای بقاست نه سوخت و ساز برای کاهش وزن و نه برای زندگی معمولی چه برسه به زندگی پر مشغله من.(علتهای دیگه ای نیز داره که این بخشش مربوطه به پستت)
من باز علامت تعجب بودم که یعنی چی؟مگه نباید کمتر و مفیدتر بخورم که وزنم بیاد پایینتر؟
و به دکتر اعتماد کردم و با سختی تمام میزان حجم غذامو خیلی خیلی بیشتر کردم. و در کمال تعجب وزنم کم کم شروع به کاهش کرده و انرژی بیشتری پیدا کردم و فهمیدم با این حجم سنگینی باز هم میشه کمی بیشتر فعالیت کرد و خسته نشد.
و الان تازه میفهمم که عجب، یعنی من میتونستم با این وزن و این میزان کار اینقدر سرحال باشم و قبلا نبودم و فکر میکردم طبیعیه.بهش عادت کرده بودم. فکر میکردم مشکل خاصی نیست.
الان هنوز دوسوم حجم غذای رژیم نوشته شده ارو میتونم بخورم ولی با همین مقدار این تفاوت احساس کردم.
یعنی گاهی ما خودمون متوجه نیستیم و عادت میکنیم یا تعبیر دیگه ای داریم.
+یاد بچه یکی دیگه از وبلاگ نویسها افتادم که در المان به دوستهاش و والدین دوستهاش فارسی یاد میده
بچه ها خیلی بانمکن
سلام عزیزم،
.
ممنونم :).
چقدر مورد شما جالب بود. فکر می کنم آدمای کمی واقعا این قضیه رو بدونن.
خدا رو شکر حداقل یه دکتری پیدا شده که بتونه کمکت کنه.
دقیقا آدم عادت می کنه؛ مخصوصا که خیلی کم کم و به مرور زمان پیش میاد.
--
چه بچه ی فعالی، بارک الله باشه
این وبلاگ آیدا الهی هست
http://aida.special.ir/
مرسی عزیزم :).
من یاد پست آیدا افتادم
که به خاطر تصادف قطعدنخاع شده بود
و یه نوشته داشت که دکترا به حرف بیمارا گوش بدین
ولی اون تکه ای که گفتی اگه قبلا بود و اعتماد ۱۰۰ درصد به پزشک و سیستم آلمانی داشتی خیلی جالب بود
خدا رو شکر زنده ای
من ندیده بودم تا الان وبلاگشونو.

، اون اوایل که اومده بودیم آلمان، فکر می کردیم اینجا چه خبره.
.
.
کاش واقعا فرهنگ سازی بشه دکترا وقت کافی بذارن برای مریض و به حرف بیمارا گوش بدن و البته بیمارا هم به حرف دکترا گوش بدن و داروهاشونو به موقع مصرف کنن.
الان دیگه فهمیدم بابا اینجا هم خبری نیس
خدا رو شکر واقعا
چه به موقع زنگ زدن برای چکاپ! اصلا آلمانیا خیلی میدونن!



من اصلا نمیتونم فوتبال ببینم. جالبه نوجوون بودم، بازی های تنیس و والیبال شبکه سه پخش میکرد، با حوصله نگاه میکردم.
خداروشکر که حساسیت هم رو جایی فهمیدین که متخصص بوده و سریع اقدام کرده. بدن چقدر حساسه واقعا! چیزهایی که روز عادی به آدم بگن خوف میکنه که همچین چیزی تو وجود من هست و ممکنه چه تبعاتی داشته باشه! ان اشالله همیشه تنتون سلامت
خواهرتون خیلی خوبه
واکنش همسرتونم خیلی خوب بود!
حسابی فوتبالی شدینا
سلامت باشین عزیزم :).
انقدر خواهر من تو همه چی میگه خدا رو شکر کن که نمردی، که من فکر کنم اگه یه روز یه اتفاق جدی هم برام بیفته، فکر می کنم اون داره بزرگش می کنه
والا ما هم فوتبالی نیستیم ولی بعضی بازی ها واقعا هیجان داره، من دوست دارم. اما بازی پرگلی که شونصد تا توش گل بزننو واقعا من دوست ندارم :).
تنیس و والیبال آخه؟!! شما طرفدار واقعی بودی وگرنه کسی این ورزشا رو نمی بینه
انشالله که صحت کامل برقرار بشه.
مراقب خودتون باشید
ممنونم عزیزم
.
ان شاءالله شمام همیشه سلامت باشین :).
سلام معمولی عزیز
آهن من زیر پنج است و هر سال تزریق می کنم ، احتمالا ریزش مو زیاد در این چند وقت نداشتی؟ من از ریزش مو متوجه شدم
آهن شربتی خیلی فایده نداره قرص آهن با ویتامین سی را روزی دو تا مصرف کن
سلام عزیزم،
ولی خب اتفاقا همون دو تا شویدی که دارم چند وقت پیش احساس کردم داره میریزه، شامپومو عوض کردم، فکر کردم شاید به خاطر اونه!
والا من مو ندارم که ریزش داشته باشه
سلام سلام به تو دختر معمولی
فریتین خیلی پایین ( مال من هم ۹ هست ) یه اثراتی داره که باور نمیکنی
فراموشی
خستگی مفرط
بی حوصلگی و بی انگیزگی
خلق بالا و پایین
یعنی من سابقه دارم که میگم
بعدش که اینجا امپول اهن باید حتما توی سرم و توی بیمارستان تزریق بشه و اون هم توی ۳ ساعت نه ۱۰ دقیقه
سلام عزیزم،
امیدوارم الان دیگه این مشکلا رو نداشته باشی و حل شده باشه برات :).
و امیدوارم مشکل منم حل بشه!
فکر می کنم همه ی این علائمی رو که گفتی، منم داشته ام و دارم. فقط هنوز اون قدر شدید نبوده که احساس کنم واقعا به خاطر اینا باید برم دکتر :/!!
مثلا وقتی حوصله ندارم و برا همه چی میگم "خب که چی"، با خودم میگم خب که چی دیگه؟ نمی گم چرا من دارم میگم خب که چی؟!! هنوز برام به حد بحرانی نرسیده بوده قضیه!
مرسی که تجربه تو گفتی، فکر کنم باید جدی تر بگیرم قضیه رو :).
سلام دختر معمولی،

من اون موقع که این پستو گذاشتی خیلی زود دیدمش و براش یه کامنت طولانی هم نوشتم، با گوشی، ولی خب مث اینکه علاوه بر ایمیلام کامنتامم لیمیت شده :))
(چون من ایمل آخر رو هم براش جواب نوشتم و نمیدونم به دستت رسید یا نه)
به هر حال خاستم بگم با وجودی که هموگولوبین پایین خیلی خطرناکه ولی با مصرف مرتب آهن خوب جواب میگیری. مامان منم دچار این مشکله و فک کنم ۱۰ بود هموگولوبینش، ولی چندماهی قرص آهن مصرف کرد و مصرف چایی رو هم خیلی کم کرد و بهتر شده فعلن.
من خودم غلظت خون دارم و هموگولوبینم همیشه مارک میشه توی آزمایشام :)) و دکترا هی میگن قلیون میکشی؟
با اون قسمت دکترا هم خیلی موافقم. چون تازه خیلی وقتا مراجعات آدما بستگی به سطح تحمل دردشونم داره. مثلن من خودم آدمیمم که آستانه تحمل دردم به نسبت اطرافیانم بالاست و معمولن خیلیییی دیر میرم دکتر. یه بار یه گلودرد رو حدود ۵ روز تحمل کردم و میگفتم خوب میشه دیگه. دکتر نمیخاد. وقتی در نهایت جوری شد که آب هم از گلوم نمیرفت پایین رفتم و دکتره اینجوری بود که خانوم چجوری این گلوی ملتهب رو تا الان تحمل کردی؟؟؟؟ با نصف این التهاب مردم میان از من دگزا و فلان میخان.
یه بار مقاله ای رو میخوندم که میگفت خیلی وقتا این بالا بودن آستانه درد باعث میشه حتا اتفاقات به شدت خطرناک مثل پیچ خودگی لوله های تخمدان و یا دردهای قلبی و گوارشی هشدار دهنده تحمل بشه و وقتی مراجعه بشه که دیگه نمیشه کاری کرد.
ینی در کل واقعن اینجوری نیست که دکترا فک میکنن و توقع دارن.
یه چیزی ام که توی کامنتا برام جالب بود این بود "الان اون زوفورت توپ شورگراد سه خب معنیش چیه؟"
چون من خودم داشتم اینو میخوندم خوندمش زوفورت شورگراد تری :)))
نمیدونم چرا برای من وقتی انگلیسی رو میخونم، اعداد توی ذهنم فارسی خونده میشن ولی وقتی آلمانی میخونم عدد رو انگلیسی میخونم.
ینی کلن عددای آلمانی رو نمیتونم مستقیم فارسی کنم اول انگلیسی میشن بعد فارسی. شاید چون با دولینگو بیشتر یاد گرفتم. گفتم شاید شما که در مورد فرایندهای زبانی و مغزی اطلاعات بیشتری داری دلیل این اتفاقو بدونی.
به هر حال امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی در کنار خانواده و اتفاقات اینجوری هم مثل این بار به خیر بگذره
سلام عزیزم،
.
نمیدونم چرا بعضی از کامنت ها یا ایمیلا نمیاد. شرمنده واقعا. کلی زحمت می کشین، می نویسین، بعد پست نمیشه! کپی بگیرین تو رو خدا همیشه! اعتباری به اینترنت نیس متاسفانه تو ایران :(!
:))).
نکنه واقعا زیاد قلیون میکشی ؛-).
واقعا من نمیدونم باید چیکار کرد. خب چیکار کنیم تحملمون کم شه؟!! من فکر میکنم همه تا همین حد تحمل میکنن خب. همیشه بعدها می فهمم که بقیه تحملشون انقدر نیس!!
--
اینکه اونو خوندیش "تری" واسه اینه که مبنای ذهنت موقع آلمانی خوندن، انگلیسیه. یعنی؛ حتی اگه خودت آگاهانه هم مقایسه نکنی، ولی تو پس زمینه، ذهنت داره آلمانی رو بر مبنای انگلیسی یاد می گیره و مثلا اگر جایی کم میاره، از کلمه ی انگلیسیش استفاده می کنه. مثلا اگر دیکشنری های آلمانی به انگلیسی استفاده کنی، ممکنه یه دلیلش این باشه.
کلا، به طور معمول، آدما زبان های خارجی رو توی ذهنشون یه جور پردازش می کنن، زبان مادریشونو یه جور. برا همین، ممکنه موقع حرف زدن زبان های خارجیتو بیشتر با هم قاطی کنی تا یه زبان خارجی و یه زبان مادری رو، مخصوصا اگر خانواده ی اون زبونا متفاوت باشن (آلمانی به انگلیسی نزدیک تره تا فارسی).
دلیل اینکه من سه خوندمش اینه که من بیشتر اینجا آلمانی یاد گرفته ام و عملا آلمانی رو مثل زبون مادری یاد گرفته ام. واسه همین، برام به فارسی نزدیک تره.
زبونا رو مثل پیوند کووالانسی در نظر بگیر تو ذهنت. اینکه کدوم به کدوم نزدیک تره، هی تغییر می کنه. به مرور زمان که توی محیط یه زبون دیگه قرار بگیری و یاد بگیری به اون زبون فکر و تحلیل کنی، اون زبون به زبون مادریت نزدیک تر میشه.
--
مرسی عزیزم، امیدوارم تو هم همیشه در کنار خانواده ات سلامت باشی
اوه این پست چقدر مرگ و زندگی بود. همین جملاتی که برای نبودن در دنیا گفتی رو منم بهش فکر می کنم. کسی که از دنیا میره جاش تو قلب عزیزانش خالی میشه وگرنه دنیا راه خودش رو میره طبیعت چرخه اش رو تکرار می کنه و همه چی هست ولی جای اون سفرکرده تو قلب دوستدارانش خالی میشه.
چند سال پیش که خاله ام به طور ناگهانی موقع زایمان فوت کرد همه شوکه بودیم مامانم می گفت نمیشه کسی که قراره از دنیا بره فرصت یکبار برگشت و دیدن چند ثانیه ای عزیزانش رو داشته باشه. یعنی اونهایی که دوستش دارن چند ثانیه ببیننش و بعد بره چرا یک دفعه میره انگار هیچی تو این دنیا نذاشته.
در مورد تحمل منم مثل شما هستم تا اوضاع بحرانی نشه اعتراض نمی کنم میگه یه ذره درد رو تحمل کن تموم میشه. ولی خدا رو شکر این دفعه تحمل نکردی
آره دیگه، دنیا بی ما هم میگذره... .
باید تمرین کنیم کم تحمل تر باشیم!!
سلام، کامنت من برای این پست نرسیده؟؟
سلام عزیزم،
نه، متاسفانه :(.
من هر چی بوده رو تایید کرده ام.
سلام معمولی جان
چقدر این پست باعث شوکه شد. چطور همچین چیزی بوده. بدون هیچ علایمی؟ نکنه آزمایش خون ایراد داشته؟ از لحاظ خانوادگی مثلا خواهرا یا مادر کم خونی دارن؟
دقیقا چند وقت دیگه میایی ایران؟ خیلی نگران شدم. امیدوارم زودتر خوب خوب بشی. توصیفات خواهرت هم حسابی نگران کننده بود.
با این اوصاف بهتره اصلا تنها نباشی هیچ زمانی
مواظب خودت باش بیشتر
سلام عزیزم،
.
من کم خونی رو از خیلی قدیم داشتم، فقط به این شدت نبود. حساسیت به تزریق آهنم که خب چیز جدیدی بود که تازه فهمیدم :).
ولی فکر میکنم خواهر منم بزرگش می کنه که من حتما رسیدگی کنم. حالا فعلا که دارم از همین چیزایی که اینجا هست و شبیه آبمیوه اس برای آهن، می خورم، ببینم چی میشه. ولی دیگه زیاد نمونده تا بیام ایران. تقریبا سه هفته دیگه میام. باید برم چکاپ ببینم چه مشکلات دیگه ای هم دارم که هنوز رو نشده!
قربونت برم عزیزم که نگران منی. تنها نیستم هیچ وقت که، خدا با منه
سلام
روزت بخیر
حتما ایران اومدی پیش متخصص غدد یا انکولوژ برین.
اینجا آهن رو داخل بیمارستان و داخل اورژانس تزریق کردن برام که به همه چی دسترسی باشه.
خدا واقعا بهتون رحم کرد.
عاشق پسرتپنم
سلام عزیزم،

.
آره، حتما باید ایران برم یه دور همه چیو تست کنم!
خوشحالم که برای شما اتفاقی نیفتاده و تزریقتون خوب انجام شده :).
یه چیزی رو الان دیدم تو کامنتها گفته بودین. برام جالب بود چون من خیلی زیاد با این موضوع سر و کار دارم. اینکه گفته بودین پزشک نباید به بیمار عذاب وجدان اینو بده که چرا دیر اومدی و... .
من به طور ژنتیکی دندانهام زیاد دچار پوسیدگی میشن، یعنی به وجود حساسیت بسیار بالای خودم و رسیدگی فوقالعاده زیاد باز همچنان من سالی دو سه بار باید برم برای ترمیم و... . برخورد بعضیها واقعا آزاردهنده بود. مدام میگفتن چرا مراقبت نمیکنی از دندونات؟ (!!!!) مگه چند سالته که اینقدر دندونای ترمیم شده داری و... . در صورتی که برام عجیبه چطور یک شخص به عنوان دندانپزشک، متوجه نیست که علت پوسیدگی فقط عدم رسیدگی نیست کلی دلایل دیگه هم میتونه داشته باشه. مثل مشکلات ژنتیکی و مشکلات مربوط به لثه و کمبود املاح معدنی! اینقدر این طرز برخوردها برام زننده و ناراحتکننده بود که تا حدود دو سال از دندانپزشکی با وجود نیازی که وجود داشت فراری بودم تا اینکه کلینیک دیگهای پیدا کردم.
متاسفم واقعا که براتون این اتفاقا افتاده.
متاسفانه بعضی از پزشکا اصلا از نظر اخلاقی خوب نیستن. و متاسفانه تر اینکه خیلی از این پزشکا تشخیصشون خوبه و مردم ناچارن بهشون مراجعه کنن. این جوری نیس که آدم راحت بتونه بره پیش یه پزشک دیگه.
حالا باز خوبه شما یه جای دیگه رو پیدا کردین که خوب باشن :).
سلام.







خوب شد تست خون رو دادین وگرنه معلوم نیست تا کی با علائم پنهان کمخونیتون میساختین.
کمخونی از جهت احساس خستگی مداوم و بیحوصلگی واقعا آزاردهندهست. امیدوارم زودتر حالتون خوب خوب بشه.
در مورد پزشک ها و توقعشون، من که خودم تجربهای ندارم ولی چیزی که از اینترنها و فارغالتحصیلای دانشگاه میشنوم و میخونم یه موضوع دو طرفهست. یعنی هم باید فرهنگسازی بشه و آموزش داده بشه که برای چه بیماریهایی باید سریعا به پزشک مراجعه کرد و برای چه بیماریهایی باید استراحت کرد و داروهای مسکن گرفت. مثلا وقتی یه نفر علائم سکتهی قلبی داره دکتر نمیتونه بگه چرا ساعت سه صبح اومدی اورژانس، چون اون شخص خودش بیمار اولویتدار محسوب میشه. ولی یه نفر همون موقع بیاد بگه آبریزش بینی دارم تازه توقع داشته باشه بیمار در حال احیا رو رها کنن به اون سخص برسن-دیدم که میگما!- خب این رفتار واقعا جای اعتراض داره.
البته من متوجه منظور شما شدما. به همین دلیله که میگم نباید یه سری چیزا رو توقع داشته باشیم مردم خودشون بدونن. باید آموزش داده بشه که مثلا برای سرماخوردگی، دورهی بیماری مثلا یک هفتهست، وقتی کسی این دوره رو نمیخواد تحمل کنه، مدام درخواست آنتی بیوتیک های بیرویه میکنه.
-----
احساس تعلق داشتن خیلی مهمه. خیلی خوبه که آدم خودش رو متعلق به جایی بدونه و بهتر از اون اینه که متعلق به جایی بدونه که داره اونجا زندگی میکنه.
سلام،
.
آره، آدم هر چی زودتر بفهمه مشکلاتشو، بهتره :).
مرسی
--
بله بله، کاملا موافقم. مریضا هم نباید توقعای نا به جا داشته باشن؛ مثل همینی که شما گفتین.
من حتی با اینایی که میرن دکتر ولی فکر می کنن رفتن رستوران و سفارش میدن هم مشکل دارم! آخه، اینا برای ما هم مشکل ایجاد می کنن! من میرم دکتر تو ایران، دکتره بهم میگه چی بنویسم؟!!! منم نگاش می کنم، میگم هر چی صلاح می دونین. بعد دکتره هی دونه دونه قرصا رو میگه، میگه اینو بنویسم؟ اونو بنویسم؟ خب، بابا من چه می دونم چی برام بهتره؟!! تو دکتری! ولی از بس که مردم رفته ان بهشون گفته ان چی بنویس و چی ننویس، اونام شرطی شده ان و انتظار دارن تو بگی چی بنویسن.
سلام


عزیزم متاسفم بابت این تجربه بدی که برات شده، ایشالا بلا دوره
ولی من یه سوال بزرگ برام پیش اومد، در سیستم درمانی که پزشک به پرستار نگفته تست حساسیت بگیر، یا سیستمی که پرستارش نمیدونه باید یه شرح از بیمار بگیره که ببینه تست حساسیت لازمه یا نه، احتمال اینکه نمونه گیری یا آزمایش مشکل داشته باشه هم وجود نداره؟
اتفاقا تو جملات اول که داشتم میخوندم گفتم دختر معمولی با اینهمه انرژی که داره و اینهمه زمانی که صرف کار و زندگی میکنه، تا حالا ندیدم از بی حالی یا خستگی بگه یا حتی هم نگه، وقتی اینمه فعاله عجیبه که کمبود آهن داشته باشه، که خودت تو خط های بعدی همینو گفتی.
به قول همشهری های من: دلتو بد نکن
ایران یه آزمایش دیگه تو آزمایشگاه خوب شهرتون که میدونی نمونه گیری و تست هاشون درسته، بده و یه دکتر عمومی خوب یا با تجربه پیدا کن ازش مشاوره بگیر، که البته خواهر محترم هم گفتی پزشک هستن که دیگه چی بهتر از این.
---------
یه چیز خیلی جالبی که تو داری اینه که وقتی از پسرتون حرف میزنی، میگی "پسرمون" در صورتی که طبق تجربه از اطرافیان برای من نرمال تره که بگی "پسرم"، بعد من پیش خودم میگم هدفت از این ضمیر جمع که میگی اینه که اتحاد با همسر رو نشون بدی و تاکید کنی به اینکه تو همه چی با هم شریک واقعی هستید.
البته این برداشت منه فقط
سلام،
.
ممنونم عزیزم. ان شاءالله شمام همیشه سلامت باشین :).
--
والا من سوادشو ندارم متاسفانه که بگم آیا باید اول ازم تست حساسیت می گرفتن یا نه. شاید اجباری نبوده که نگرفته ان.
آره، بیام ایران، باید برم تست بدم واسه همه چی :/!
--
راستش، واسه این نیست که تاکید کنم و اینا، ولی خب بچه مال هر دومونه دیگه
دختر معمولی جان
از اتفاقی که برات افتاده ناراحت شدم. معلومه خیلی سخت گذشته و حالت بد شده که کلی به مرگ فکر کردی.
پیشنهاد میکنم برای کشف علت کم خونی وقتی ایران اومدی پیش یه دکتر خوب بری. توی تهران من دکتر بهروز غریب (بیمارستان ابن سینا) رو معرفی میکنم. انکولوژ هستن ایشون خودمم پیششون رفتم قبلا برای مشکل احساس خستگی مفرط. احتمالا باید یکی دو ماه زودتر وقت بگیرین
لبت خندون و تنت سلامت باشه عزیزم. من سالهاست شما رو میخونم. انقدر زیاد که نمیدونم چند ساله. ندیده دوست دارم
ممنونم از همدردیت عزیزم
. امیدوارم هیچ وقت برات از این اتفاقا نیفته :).
.
مرسی که گفتی و دکترم معرفی کردی. اتفاقا همین امروز صبح، خواهرمم بهم پیام داده بود که قضیه رو جدی بگیر و برو پیش انکولوژ. دقیقا وقتی بیام ایران، باید یه سر برم چکاپ کنم همه چیو. حالا نمی دونم تهران برم یا شهرستان خودمون.
لطف داری عزیزم. منم شما رو دوست دارم
وای هموگلبین ۸



من همیشه میگم این همه حرص می خوریم واسه مشکلاتمون! بعد که عمر کهکهشانها و بزرگی جهان فکر می کنیم می بینیم ما در درازای این تاریخ هیچی نیستیم اندازه یه اتم هستیم بعد وقتی نگرانیم فکر میکنیم دنیا به آخر رسیده!! یکی نیست بگه مورچه چیه که کله پاچه ش چی باشه
چطوری راه میری واقعا
واقعا خدا بهت رحم کرده و بخیر گذشته، امیدوارم دیگه مشکل خاصی واست پیش نیاد
علاوه بر قرص و شربت حواست به رژیم غذاییت هم باشه و از اون طرف هم خودت سعی کن که با رژیم غذایی کمک کنی زودتر آهنت بالا بره!
وای اونجایی که گفتی همسرت عمق رو تشخیص نمیده
ولی واقعا زندگی خیلی الکیه
به نظر من دکتر مسئول پیشگیری و پیگیری که نیست! مسئول درمانه!! هر فردی خودش مسئول سلامتیش هست و جمله «من از کجا می دونستم » با اینکه خیلی کاربرد داره ولی خب واقعیتش این هست که نباید خیلی استفاده بشه!
اگر بازی ایران - آلمان باشه کاملا میشه فهمید که کی کجایی هست!
من فکر کنم سال هاست که دارم این طوری زندگی می کنم و مشکلی نداشته ام. الان تازه فهمیدم که مشکل دارم :).
.
.
من سعیمو می کنم واسه تغذیه و اینا، ولی ظاهرا کلا بدنم آهن نگه نمیداره.
واقعا نمیدونم چه جوریه که آدم وقتی بهش فکر می کنه می بینه خیلی زندگی پوچ و الکیه ولی باز نمی تونه هم واسه قسط و قرض و قوله هم حرص نخوره :/!!
درسته، منم موافقم که هر کسی مسئول خودشه. من منظورم این بود که اینکه کسی چیزیو نمی دونسته، نباید دلیل بشه که پزشک طرفو تحقیر کنه. نمی دونسته و الانم داره حاصلشو می بینه دیگه.
به نظر من، خلاف اخلاق حرفه ایه برای یه پزشک که مریضو تحقیر کنه که چرا دیر اومدی، مگه ندیدی این جوری شده و اون جوری شده. پزشک فقط باید هر کاری از دستش برمیاد انجام بده و بعدم برای مریض وقت بذاره و توضیح بده که اگه دفعه ی بعد فلان علامت رو دید، زودتر مراجعه کنه.
--
امیدوارم هیچ وقت این حالت پیش نیاد
سلام
چه خوب که اتفاق بدتری نیفتاده. حساسیت به آهن تزریقی میتونه واقعا شدید بشه. البته آهن آلمانی شاید بهتر باشه من نمیدونم!
خودمونیم خواهرتون به همه همین قدر امید میدن؟
یک پیام خصوصی هم دارین!
سلام،
.
والا نمی دونم. تو ریویوهاش که مردم نوشته ان خانم دکتر خیلی صبوره و خیلی باحوصله توضیح میدم. فکر کنم اگه راجع به مردن براشون توضیح میداد، خیلی رضایت نداشتن
--
جواب دادم، بهتون رسید؟
خداروشکر که خطر از سرتون رفع شد و دوباره سالم و سلامت هستید.
چیزی که برای من از خارج کردن انژیو عجیب تر بود این بود که MFA صدای سرفه رو بعد از دادن دارو شنیده و میگه برات اب میارم. برداشت من این بود که واکنش شما Soforttyp Schwergrad III باشه. تو این حالت ممکنه مستقیم ادرنالین بژنن و توصیه اش اینه که امپول اماده رو تو ماهیچه بزنن از طریق venös فقط شرایطی باشه که بیمار تحت مانیتورینگ باشه. شاید فکر کرده دکتر مستقیم میخواد که ادرنالین بگیرید برای همین انژیو رو از دستتون خارج کرده. ولی چیزی که برای من عجیب بود اینه که چرا فشار خونتون بالا رفته بود؟انتظار من این بود فشار خون باید به شدت افت کنه تو شرایط واکنش الرژیک.
با هموگلوبین ۸ یا ۷ تو بیمارستان معمولا مستقیم Blutkonserve میزنن ، مخصوصا قبل از عمل. اونجا پزشک موظفه که شخصا ۱۰ دقیقه اول کنار مریض وایسه و از معدود مواردی هم هست که از لحاظ قانونی امکان delegieren وجود نداره. به نظرم اگر تو بیمارستان براتون اتفاق میافتاد به مراتب بیشتر تحت مانیتورینگ باشین تا مطب.
بازم خداروشکر که اتفاق بدتری نیافتاد ؛ لطفا هموگلبین ۸ رو هم دست کم نگیرید :)
+کامنتم رو دوباره خوندم حسم این بود به جوری نوشتم انگار خیلی بلدم یا این مسائل تو حوزه ای هست که اجازه نظردادن داشته باشم. امیدوارم برداشتم اشتباه بوده باشه و این حس رو متتقل نکرده باشم
سلامت باشین. ممنونم.
فقط آقای دکتر، بی زحمت اون قسمت پستو که دقیقا برای پزشکا بودو دوباره بخونین که با مریض بعدی این طوری صحبت نکنین ؛-).
الان اون زوفورت توپ شورگراد سه خب معنیش چیه؟ تا چند داریم اصلا؟! مریض از کجا بدونه؟ تو رو خدا این جوری با مریضاتون حرف نزنین و احساس خنگی بهشون ندین!!
--
والا من که سواد ندارم، چت جی پی تی می گفت تو موارد نادر فشار خون بالا هم میره. بالاخره، واقعیت مثل تو کتابا نیس همیشه دیگه ؛-).
--
بازم من که سواد ندارم ولی خواهرم میگفت تو ممکنه به همون خون گرفتنم حساسیت نشون بدی اگه بخوان یه روزی بهت بزنن! نمیدونم دیگه!
--
ان شاالله که لازمم نشه یا حداقل تا اون موقع این مشکلم رفع شده باشه.