-
مشهد
یکشنبه 27 مهر 1404 21:00
دوباره با مامان قرار گذاشتیم که با هم بریم مشهد. -- به پسرمون گفته بودم این دفعه بریم مشهد، میریم موج های خروشان ولی متاسفانه به دلیل کمبود عناصر ذکور دوست و آشناها، نشد بره . -- میخواستیم سر صبح، ساعت ۵.۵ بریم حرم، اسنپ گرفتیم. مامان جلو نشست که عصا داشت، منم عقب. روز قبلش مامان رفته بود حرم، ۲۰۰ تومن شده بود کرایه...
-
خاطرات سفر به ایران :)
چهارشنبه 23 مهر 1404 19:13
قبل از اینکه بریم، یکی دو روز به رفتن داشتیم صحبت میکردیم. بهش میگم دهات ما کوچکه هیچی نداره. میگه آره دهات شما هیچی نداره! بعد یهو یاد این افتادم که ولی حداقل خوبیش اینه که آدم تو ده دقیقه از این ور شهر به اون ور شهر میرسه؛ شونصد ساعت تو ترافیک نیست. بهش میگم آره ولی خوبی هایی هم داره. مثلا چی؟ میگه مادرجون داره! --...
-
بالاخره اومدیم خونه :)
سهشنبه 22 مهر 1404 11:44
این دفعه که ریحانه خانم ایران بود، گفتم یه مهر برای کتابخونه مون درست کنن و به دست ریحانه خانم برسونن. ریحانه خانم آورد و رفتیم ازش گرفتیم. اون روز اومدم کتابامونو مهر بزنم، فهمیدم یه تعدادی از کتابا مال خواهر همسرن. وقتی بهتون میگم زیادی منو خوب تصور نکنین، برای اینه که الان روم بشه بیام بگم از کسی کتاب گرفتیم و...
-
مدرسه و کار و کتابخونه و ...
چهارشنبه 16 مهر 1404 07:44
یه چیزی که اینجا راجع به مدرسه ها دوست دارم، اینه که خیلی براشون مهمه که بچه ها فقط در معرض اطلاعاتی باشن که برای سنشون مناسبه. مثلا، به صرف اینکه امروز جشن مدرسه اس، هر آهنگی رو نمیذارن برای بچه ها. من تو فضای مجازی گاهی می بینم که بعضی از مدرسه ها تو ایران آهنگ ساسی مانکن میذارن برای جشن بچه ها یا بهنام بانی؛ یا...
-
از کتابخونه و بقیه ی کارای داوطلبانه
یکشنبه 13 مهر 1404 16:10
باید برا ماجراهای این کتابخونه ای که میرمم یه برچسب جدید بذارم! ماجرا زیاد دارن. -- همه شون مسنن دیگه. چهارشنبه رفته بودم و خلوت بود. کار خاصی نداشتیم. یکیشون میگه آها، راستی، من یه کاری میخواستم بکنم. میخواستم برم تو اینترنت . -- یه سایت دارن که اگه سرچ کنی، راحت دیده نمیشه. یه دلیلش اینه که سایتشون مثل وبلاگ، بخشی...
-
از خاطرات قدیم و جدید
چهارشنبه 9 مهر 1404 22:45
یه رابطه ی عکسی بین اتفاقایی که میفته و نوشتن من وجود داره: هر چی بیشتر اتفاقای جالب بیفته که دلم بخواد بیاد تعریف کنم، طبیعتا وقت بیشتری ازم گرفته شده بابت افتادن اون اتفاقا و در نتیجه کمتر وقت می کنم بیام بنویسم . حالا سعی می کنم توی این پست یا با دو تا پست همه چیو بنویسم. -- چند تا پست پیش راجع به مدرسه ی قرآن...
-
قاطی پاطی
سهشنبه 1 مهر 1404 23:42
یه بار آخر هفته همین چند وقت پیش پسرمون مسابقه ی پینگ پنگ داشت از طرف تیمشون. این جوریه که توی گروه می نویسن که کی میخواد کدوم روز رو بیاد و هر کس میخواد بیاد اعلام می کنه. مسابقه ها هم نتایجش اعلام میشه و رده بندی و اینا داره ولی در کل، خیلی جدی نیست. این جوری نیست که همه هر دفعه برن. خلاصه، ما هم یه بارشو گفتیم...
-
از زندگی
شنبه 29 شهریور 1404 08:42
اون روز داشتم راجع به مرزای آلمان یه چیزیو چک می کردم؛ برام جالب شد وقتی فهمیدم شما هر جای آلمان که باشین با طی کردن حدود 250 کیلومتر مرزو رد می کنین و میفتین تو یه کشور دیگه! ما تو نصف مملکت با ۲۵۰ کیلومتر تازه به شهر بغلیمون میرسیم! -- داریم برنامه می ریزیم که چند هفته ی بعد که 3 ی اکتبر که روز اتحاد دو آلمانه و...
-
از مدرسه و ...
چهارشنبه 26 شهریور 1404 22:55
این پست قرار نبود صرفا مربوط به پسرمون و مدرسه اش باشه ولی بعد از اینکه نوشتم، گفتم بیام جدا کنم؛ چیزایی که مربوط به مدرسه و پسرمون میشه رو توی یه پست جدا بنویسم؛ بقیه ی چیزا همین جا بمونه. بعد دیدم باید چیزایی که مربوط به پسرمون نیستو ببرم تو یه پست دیگه؛ چون اونا کمترن . -- طبق معمول، اول سال جدید تحصیلی، رفتیم...
-
از همه چی
یکشنبه 23 شهریور 1404 23:21
برا یه تیکه از کارم نیاز به کمک یکی از بچه ها داشتم. گفتم اینجاشو نمی دونم چرا کار نمی کنه. کد رو با پایتون نوشته بودم ولی من تخصصم پایتون نیست؛ جاوائه. تا کدمو نگاه کرد، گفت برنامه نویس جاوایی؟ تو اون لحظه خیلی فحش بود حرفش . -- داشتم یه چیزی می خوردم. پسرمون اومد تو آشپزخونه. میگه چی می خوردی؟ میگم هیچی. میگه چرا،...
-
از مدرسه و دکتر
شنبه 15 شهریور 1404 06:34
پسرمون همین قدر زود کلاس سومی شد . من هر بار که راجع به سن پسرمون می نویسم، باز یادم میفته که اینجا آدمایی هستن که دارن روزمرگی های منو از بیشتر از نه سال پیش می خونن. و هر بار دوباره شگفت زده میشم و میگم اینم از شگفتی های خلقته . -- همون روزای اول یه نامه بهمون دادن که امسال کلاس اخلاق برگزار نمیشه و بچه ها گزینه...
-
آدمایی که فراموششون نمی کنم
جمعه 14 شهریور 1404 22:01
کلاس اول دبستانمو که تموم کردم، مامانم اسم منو تو کتابخونه ی کودک نوشت؛ همون جایی که تهرانی ها بهش می گفتن کانون و کلی تو تلویزیون تبلیغ می کردن که بیاین عضو کانون بشین و من همیشه فکر می کردم این تهرانی ها چقدر امکانات دارن و تازه بعد از حدود 15 20 سال فهمیدم که بابا اون امکاناتی که کلی به خاطرش غصه می خوردمو نه تنها...
-
از کتابخونه و مهمونی
شنبه 8 شهریور 1404 09:04
اون روز رفتم کتابخونه. خیلی محیطشو دوست داشتم. اینکه می دیدم یه سری خانم شاید 50 تا 80 ساله دارن راجع به کتابای جنایی صحبت می کنن خیلی جالب بود. یا مثلا، یه خانمی یه کتابی رو آورده بود، داشتن می گفتن تو این کتابو خوندی؟ خوب به نظر می رسه. اینو نمیذارم سر جاش. خودم می برم. -- خانمه بهم گفت بیا بشین پشت سیستم و کتابا رو...
-
کتاب سووشون
شنبه 8 شهریور 1404 08:48
کتاب سووشون رو چند هفته پیش تموم کردم و این کتاب آخرین کتاب ذخیره ی کتابایی بود که از ایران آورده بودم . کتاب خوبی بود واقعا. برام در حد 8 یا 9 از ده بود. واقعا کتابش خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می کردم. من اون قسمت هایی ازش که توی کتابمون اومده بود تو دبیرستان رو اصلا دوست نداشتم. خود کتاب خیلی قشنگ تر از چیزی بود...
-
هامبورگ
پنجشنبه 6 شهریور 1404 21:07
ما یه مسافرت تقریبا یه هفته ای رفتیم. شنبه راه افتادیم به سمت خونه ی دوستامون و از جلوی خونه ی اونا با اونا راه افتادیم به سمت هامبورگ. برنامه مون دو شب هامبورگ بود، سه شب کپنهاگ، برگشتنی، یه شب برمن و بعدم دیگه خونه. هتل هامبورگمون چک اینش ساعت 3 عصر بود. واسه همین فکر کردیم که وقتی می رسیم هنوز نمی تونیم اتاقو...
-
از همسایه ها و ...
پنجشنبه 30 مرداد 1404 18:10
اول یه چیزی رو که از پست قبلی جا مونده بودو بنویسم، بعد برم سراغ اتفاقای مربوط به این یکی پست! در مورد افزایش حقوق شرکت، اینو یادم رفت بنویسم که شرکت نه تنها برای کسایی که حقوقشون زیاده محدودیت داره، بلکه یه حداقلی هم داره و حداقلش 200 یوروئه؛ یعنی، مثلا اونی که نیمه وقت کار می کنه و حقوقش در سال 2000 یورو هست، حقوقش...
-
یوتیوب (یادتون نره، شمام بگین روش هاتونو)
پنجشنبه 30 مرداد 1404 17:07
دوستی تو کامنت ها از من یه سوالی پرسیده بودن: می خواستم ازتون خواهش کنم اگر براتون مقدور هست، یک پُست، در مورد کنترل دسترسی کودکان به موبایل و فضای مجازی، اینکه از چه روشهایی مثلا میشه دسترسی کودک را به یوتیوب محدود و ایمن کرد، یا محتوای یا تبلیغاتی که توی سایت ها میآد و یا سرچ ها را ایمن کرد تا کودک در معرض محتوای...
-
خیلی آلمانی طور :)
یکشنبه 26 مرداد 1404 08:48
قبلا گفته بودم که اطلاعات شخصی چقدر مهمه تو آلمان و چقدر شرکتا روش سخت گیری دارن. این سخت گیری، توی خودم مردمم وجود داره. اون روز یکی از همکارا قرار بود زنگ بزنه و وویس بت رو تست کنه. اونجا که وویس بت پرسید اسمت چیه، در جواب گفت ماکس موسترمن (Max Mustermann). این یه اسم نمونه اس مثل John برا انگلیسی. یعنی، طرف حتی برا...
-
یه کم آلمانی
شنبه 25 مرداد 1404 18:11
نمی دونم اصطلاحای جالب آلمانی تموم شد یا من دیگه برام عادی شده همه چی . خیلی وقت بود اصطلاح جالبی نشنیده بودم تا اینکه چند روز پیش آنیا گفت من تازه یاد گرفته ام که برنامه نویسا به علامت نقل قول ("") میگن Gänsefüßchen. برا منم جدید بود. گفتم به شمام بگم. Gänsefüßchen که خونده میشه گِنزه فوس شِن معنی تحت...
-
از همه چی
شنبه 25 مرداد 1404 17:33
یه بار سر کار بودم، یوتیوبم گذاشته بودم و از همه چی گوش میدادم. یه ویدیویی که کلیک کردم مال الهی قمشه ای بود. یه جاش گفت شبی یه شعر از مولانا بخونین. زیادم نه. همین خودش بعد از یه سال، کلی میشه. منم گفتم آره دیگه. حیفه. بذار با همین قدر کم شروع کنم. اواخر ژانویه بود. یکی دو هفته پیش یه دفترش تموم شد . استمرار حقیقتا...
-
همسایه ها و کارهای داوطلبانه :)
یکشنبه 19 مرداد 1404 09:04
چند وقت پیش یه روز همسر اومد، گفت داشته با کارین و یه همسایه ی دیگه صحبت می کرده. همسایه بهش گفته انگور می خواین؟ من رفته ام از فلان جا گرفته ام. همسر هم گفته بود آره و براش آورده بود. چند روز بعدش، من یه بار - بعد از اینکه دو سه هفته از عملم گذشته بود- عطسه کردم. انگاری برگشتم به یه هفته بعد از عمل! دوباره انقدر در...
-
برادر بزرگتر/غیره
یکشنبه 5 مرداد 1404 09:16
برادر بزرگتر چند روز پیش رفته دفترش ساعتای 8 9 شب، ساعتای 10 شب رفته بالای نردبون که دوربینشو نمی دونم چیکار کنه، پایه ی نردبون سر خورده روی موزاییکا و افتاده، کمرش خورده به مبل. با این وجود، ماشینشو سوار شده و رفته خونه. دم در دیده کلا قفل شده کمرش و اصلا نمی تونه حرکت کنه. بچه هاش زنگ زده ان به اورژانس و اومده ان...
-
از روزمره ها
دوشنبه 30 تیر 1404 18:10
چند وقت پیش همسر رفته بود خرید کنه. طبق معمول، باز یکی اومده بود که به صورت تصادفی چک کنه چند تاشو که آیا واقعا با دستگاه همسر بارکد اونا رو اسکن کرده یا نه. چند بار این اتفاق افتاد. یه بارم که طرف گفته بود باید همه شو دونه دونه چک کنم. یکی از همین دفعه ها، مال یه خانمه رو زده بود، دو سه تاشو طرف اسکن نکرده بوده! جالب...
-
از کتاب ها
دوشنبه 30 تیر 1404 18:02
کتاب قصر رو تموم کردم. خیلی کتاب خوبی بود. یه کم قبل از اینکه کتاب تموم بشه، داشتم با خودم مرور می کردم که چی بیام بنویسم در موردش و اون موقع نظرم این بود که نمره ی کتاب ده از ده بود. ولی وقتی کتاب تموم شد، برام نمره اش شد هشت از ده، چه نویسنده این کتابو تموم نکرده و آخرش خیلی بازه دیگه! دو نفر دارن با هم حرف می زنن و...
-
از بیمارستان
دوشنبه 30 تیر 1404 18:01
قصه رو از وسطش تعریف می کنم چون دیگه واقعا حال اینکه بخوام تو ذهنم مرور کنم که چی شد و من کجاها رفتم و کی چی گفتو ندارم. بعد از کش و قوس های فراوان و رفتن پیش شیش تا دکتر زنان مختلف (باید تو آلمان زندگی کنین تا بدونین نوبت گرفتن از شیش تا دکتر مختلف آلمانی که مریض پنج تاشونم نیستین، چقدر طول می کشه.)، تشخیص نهایی دو...
-
از آرایشگاه و مدرسه
جمعه 20 تیر 1404 09:40
یه جا رفتم آرایشگاه، شهر بغلی. یه خانمی بود بسیااار آروم. از همون لحظه ی اول که دیدمش با خودم گفتم چقدر این خانم، چهره اش دردکشیده اس، انگار خوشحال نیست، یه غمی داره. بعد باز نگاه کردم، دیدم ماشاالله خط چشم کشیده به چه تمیزی، گونه و چونه شو احتمالا تزریق کرده. کجاش سختی کشیده اس؟ این اگه سختی می کشید که این قدر جدی به...
-
از روزمرگی ها و مدرسه
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:05
این پست مال چند هفته پیشه. -- از بالا صدای یه بازی ای میاد که من از بلژیک برای پسرمون خریده ام. ولی قرار بود نیم ساعت فیلم ببینه تو یوتیوب. همسر میگه مگه قرار نبود فیلم ببینه. میگم چرا. همسر رفته سرک کشیده، اومده. میگم فیلم نمی بینه؟ میگه چرا، تبلیغ وسط فیلم بود، تا موقع داشت بازی می کرد!! اون روزم میگه من هر وقت یه...
-
از تجربه ها
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:03
دیروز یواخیم یه میتینگ حضوری گذاشته بود. جمعه که من نبودم، ظاهرا یه چیزی رو بخش غیرفنی خواسته بود که ما فعال کنیم. بچه ها هم کرده بودن و سیستم درست کار نکرده بود و به مدت دو ساعت ما کل مکالمات کاربرها و کارمندا رو ثبت کرده بودیم متنش رو (در واقع شنود کرده بودیم) . درستش این بود که این اتفاق فقط برای کارمندایی بیفته که...
-
سلام
شنبه 31 خرداد 1404 09:43
سلام به همگی. گفتم با سلام شروع کنم که سلامتی بیاره. امیدوارم که همه تون - هر جا هستین- سلامت باشین. بعد از بیشتر از یه هفته، بالاخره شرایط و فرصت و حس و حالی بود که بیام بنویسم، البته؛ اونم بعد از حرف زدن با مامانم بود که مثل همیشه خیالش راحت بود و آروم بود برا خودش. البته؛ اینم نادیده نمی گیرم که تو شهر ما هیچ خبری...
-
از مدرسه و ...
چهارشنبه 14 خرداد 1404 18:53
تو گروه پدر و مادرای بچه های کلاس، باز دوباره بحث شد. همیشه هم بابای پاتریک شروع می کنه بنده خدا. من خیلی وقتا با حرفاش موافقم ولی جرئت ندارم بیام چیزی بنویسم و مخالفت کنم. مخصوصا که آلمانی ما هم به درد بحث کردن و این چیزا نمی خوره، خیلی مودبانه اس . ولی این دفعه جرئت به خرج دادم و بعد از صد بار خوندن متنی که نوشته...