-
از مدرسه
جمعه 30 شهریور 1403 21:25
بچه ی خواهر کوچیک تر برای تحصیل اومده ایتالیا. چند روز قبل از اومدنش، خواهر کوچیک تر یه بار زنگ زده بود. می گفت مثلا خرجش چقدر میشه هر ماه و اینا. بهش می گم رو فلان قدر حساب کن. از اون ور همسرش یه چیزی میگه که من متوجه نمیشم. خواهر کوچیک تر ازم می پرسه الان حساب کردی چی بخوره که این عددو گفتی؟ گوشتم می تونه بخوره؟ --...
-
کار/زندگی/تفریح
دوشنبه 26 شهریور 1403 10:36
سه روزه میگم چرا هیشکی کامنت نمیذاره واسه این پست؟ تازه فهمیده ام منتشرش نکرده ام :/! -- میتینگ داشتیم با پیتر و من چیز زیادی توش نگفتم، در حد ضرورت. بعدش آندره گفت کامنت پیتر این بوده که چرا دخترمعمولی ساکته انقد؟ گفت مثلا من وقتی ازت پرسیدم فلان کار شدنیه یا نه، تو فقط گفتی بله و توضیح ندادی. میتونستی چالشاتو بگی و...
-
تا این پروژه تموم بشه، شما کچل میشین با پستای این جوری :)
چهارشنبه 7 شهریور 1403 10:22
به جز جهاد، سه نفر دیگه هم از آلمان دارن روی همون موضوع کار می کنن. ولی عملا فقط جهاده که داره باگ ها رو رفع می کنه. اون روز سهیل (یه پسر هندیه) راجع به همین با من حرف زد. منم گفتم خودم با جهاد حرف می زنم. به جهاد زنگ زده ام؛ میگم قضیه چیه؟ چرا کار نمی کنن؟ برداشت تو چیه؟ یه کم من من کرد و گفت که من نمی خوام بد کسیو...
-
از کار و زندگی
پنجشنبه 1 شهریور 1403 19:15
تو بلژیک، وقتی مدرسه ها تعطیل میشه، هیچ جایی نیست که بچه ها رو نگه داره. تو آلمان، همون جایی که تو حالت عادی بچه ها از ساعت 12 تا 4 میرن، تو دوران تعطیلی مدرسه از 8 تا 4 میرن (البته؛ نصف تعطیلات رو). از اون طرف، یه سری برنامه ها و اردوها هستن برای بچه ها. تو آلمانم هستن. مثلا میتونی بچه تو یه هفته هر روز صبح تا عصر...
-
پراکنده
جمعه 26 مرداد 1403 22:02
خواهر بزرگتر یه بار سوییچ ماشینشو گم کرده. البته؛ بعدا پیداش کرده. میگه بردم نمایندگی، گفتم من سوییچمو گم کرده ام. گفته خانم ما اگه برات درست کنیم، خیلی گرون میشه. برو صد متر پایین تر، یه کلیدسازی هست. بگو برات درست کنه. کارشم خوبه، قیمتشم خوبه. میگم بردم درست کردم، خیلی هم ارزون شد. فقط الان وقتی با سوییچ در ماشینو...
-
بازم از کار
چهارشنبه 17 مرداد 1403 21:45
یه کم از کار بگم و بلژیک. بقیه ی مسافرتو بعدا میگم. تو همون زمانی که من می خواستم برم ایران، خیلی های دیگه هم میرفتن مسافرت چون الان فصل مسافرته اینجا. تو یکی از میتینگ های روزای آخرم قبل از سفر به ایران، مدیرپروژه ی بلژیک به یکی دیگه از اعضای گروه میگه ببخشید که تا دیروقت نگهت میداریم. تو گفتی امروز می خوای بری...
-
بازم از سفر
چهارشنبه 10 مرداد 1403 20:21
این دفعه هم ایران رفتنمون از اون دفعه های ماراتنی شد! آخه بیشتر روز که گرم بود و از یه ساعتی به بعد عملا میشد رفت بیرون. دیگه باید همه ی کارا رو فشرده میکردیم تو همون مدت کوتاه. -- برامون یه موقعیتی پیش اومد که رفتیم مشهد. آخر سفر که قرار بود با مامان بریم، هر چی گفتم بیا بریم، گفت نه دیگه. تو رفتی. الان میخوای به...
-
بخشی از سفر
دوشنبه 8 مرداد 1403 16:07
پسر خواهر بزرگتر قرار بود پسرمونو ببره یه جای تفریحی. هر روز ساعت ده یازده بیدار میشد با اینکه گوشیش ساعت ۷ زنگ می خورد. انقد هم گوشیش زنگ میخورد که خودش خاموش میشد. بیدار نمیشد با صداش. اون روز صبح، ساعت ۷ که گوشیش زنگ خورد، سریع بلند شد. همون جور خوابالو راه افتاده و در حالی که داره میره دست و روشو بشوره میگه من پا...
-
کسی میتونه راهنمایی کنه؟
یکشنبه 31 تیر 1403 11:31
کسی میتونه کتابی برای پسرمون معرفی کنه که طولانی باشه و جذاب؟ مثلا در حد صد صفحه اینا و عکس دار. برای آلمانی یه سری کتابا هست مثل Das magische Baumhaus که چندین جلده و هر جلدش حدود هفتاد هشتاد صفحه اس و عکس هم زیاد داره. هر صفحه اش عکس داره. تو هر جلدش هم به یه زمان و مکانی سفر میکنن، مثلا یه بار روم باستان، یه بار...
-
دکتر
یکشنبه 31 تیر 1403 11:31
برای کم خونیم رفتم دکتر فوق تخصص خون. خیییلی دکتر مهربون و خوش اخلاق و خنده رو و صبوری بود. با حوصله به حرفام گوش داد. بعد گفت برو برو همین الان از داروخونه بغلی آهن بخر بیار تا تزریق کنم. این هموگلوبین خیلی پایینه. نباید همین جوری رهاش کرد. خودمم تزریق میکنم. نگران نباش. گفتم خب دوباره همون جوری نشم؟ گفت من یه چیز...
-
خونه
چهارشنبه 27 تیر 1403 16:30
اومدیم ایران. پروازمون به تهران بود. از فرودگاه تاکسی گرفتیم تا خونه ی خواهر کوچیک تر و حدود یه میلیون پولش شد و شوک اول بهمون وارد شد! یه میلیون تومن وجه رایج مملکتو باید بدی بابت یه تاکسی اونم در حالی که حقوق پایه ده دوازده میلیونه!! البته؛ بعدا فهمیدیم که با اسنپ همون مسیر حدود سیصد تومنه و تاکسی های فرودگاه خیلی...
-
بازم کار
سهشنبه 5 تیر 1403 20:14
اون روز رفتم بلژیک، خانم مدیرشون اومد و احوال پرسی کرد و دست داد؛ گفت دوست داشتم بوست کنم، ولی چون گلوم درد می کنه، نمی کنم. از اونجا اومدم سرما خورده بودم. ولی من فکر نمی کردم دلیلش واقعا بلژیک باشه، چون من با اون خانم کلا 2 دقیقه هم صحبت نکردم. ولی بعد یکی از دوستامون گفت که رئیسش بلژیکی بوده و سرما خورده بوده؛ گفته...
-
دکتر
شنبه 26 خرداد 1403 01:59
هفته ی پیش رفتم دکتر برای تست خون؛ یعنی خودشون زنگ زدن که شما سالی یه بار میتونین بیاین تست خون بدین، دوست دارین بیاین؟ گفتم بله بله، میام. رفتم خون دادم. گفتن دوشنبه بیا نتیجه شو بگیر. رفتم دوشنبه نتیجه شو گرفتم. دکتر گفت کم خونی خیلی شدید داری. راجع به قرص و دارو و اینا بهش گفتم گاهی می خورم ولی فقط تا وقتی بخورم...
-
بازم همون بلژیک!
پنجشنبه 24 خرداد 1403 22:46
اول از همه بگم که فکر کنم متاسفانه، بعضی از ایمیلاتون به من نمی رسه! لطفا اگر ایمیلی زدین و دیدین جواب نداده ام، بهم پیام بدین و بپرسین. من هر چی ایمیل داشته ام جواب داده ام. -- چند وقت پیش، توی میتینگ کل دپارتمان که تقریبا 20 30 نفری هستیم، یواخیم گفت که دخترمعمولی و بقیه ی بچه ها الان یه پروژه ی جدید دارن....
-
کار
جمعه 18 خرداد 1403 18:47
تو میتینگ بلژیک، من عمدا هر چی که برای خودم یادداشت می کردمو فقط به فارسی می نوشتم. دوست نداشتم بتونن بخونن که چی می نویسم (اینم از مزایای آلمانی/انگلیسی نبودن ). یعنی؛ حتی مثلا اگه سریع می خواستم بنویسم و یادم نمیومد چی ترجمه اش کنم، می نوشتم "کلکیولیشن"!! اشتفی دیده، میگه ئه، تو از راست به چپ می نویسی؟...
-
کار/ روزمره
دوشنبه 14 خرداد 1403 18:13
اول از همه بگم که از تک تک کسایی که بهم کلی مکان معرفی کردن برای اون بنده خدایی که میخواد بره مسافرت، خیلی خیلی ممنونم. ما هم اونا رو ریختیم توی یه فایل و مرتبش کردیم و یه مسیری درآوردیم و برای طرف فرستادیم. ولی خب متاسفانه مثل اینکه یه مقداری به دلیل زندگی شخصیش برنامه اش فعلا عوض شده و سفرش کلا به سال بعد منتقل شده....
-
از کتاب ها
یکشنبه 6 خرداد 1403 13:10
کتاب آبلوموف رو خیلی وقت پیش تموم کردم و بالاخره الان موفق شدم بخش هایی از کتابو بنویسم و این پست رو تموم کنم. خیلی کتاب خوبی بود به نظر من. می تونم بهش نه یا ده از ده بدم. برای ده دادن یه کمی دل به شکم، چون یه کمی سختمه که بذارمش کنار کتاب های چارلز دیکنز یا کلیدر یا بلندی های بادگیر. اما خب ایرادی هم نداشت و واقعا...
-
روزمره
یکشنبه 6 خرداد 1403 07:00
رفتیم یه فروشگاه مبلمان. دفعه ی قبلی یه خانم ایرانی بود و باهامون راجع به یکی دو تا میز ناهارخوری صحبت کرد. ولی ما اون دفعه نتونستیم تصمیم نهایی رو بگیریم و بخریم. این دفعه رفتیم، دوباره همون خانمه رو دیدیم و صحبت کردیم. بعد رفتیم اون طرف تر، یه خانم دیگه از فروشنده ها اومد پرسید می تونم کمکتون کنم و یه کمی صحبت...
-
کار
جمعه 28 اردیبهشت 1403 19:33
این پست بسیار طولانی است. مجهز بشینید سرش . - اون روز مونیکا بهم ایمیل زد و گفت که یه پروژه ی جدید داریم و براش یه مدیر پروژه می خوایم که آندره و یواخیم تو رو معرفی کرده ان. ولی لازمه اش اینه که حداقل به مدت دو سه ماه، هفته ای دو سه روز بری بلژیک. میتونی قبول کنی؟ اگه می خوای، می تونیم راجع بهش صحبت کنیم. با همسر صحبت...
-
همسایه ها یاری کنید لطفا :)
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403 23:14
یه بنده خدایی میخواد با ماشینش بره هند. سر راه از ایرانم میگذره. از مرز ترکیه وارد ایران میشه و به سمت پاکستان میره. تو ایران کجاها رو بره؟ شما چی پیشنهاد میدین؟ ما نمیدونیم چه مدت میخواد ایران باشه، یعنی؛ معلوم نیست اصلا. برنامه ی مشخصی نداره که چه تاریخی کجا باشه. ولی مثلا شما یکی دو هفته در نظر بگیرید. با خودشم...
-
از کار و مهمونی
جمعه 14 اردیبهشت 1403 18:00
اون برنامه ای که قرار بود بچه های مدرسه ای بیان، برگزار شد. ظاهرا دو تا روز توی آلمان هست به اسم های Girls' Day و Boys' Day که توی روز دخترا، دخترا میرن با مشاغلی آشنا میشن که کمتر توشون دختر هست و تو روز پسرا، پسرا میرن با مشاغلی آشنا میشن که کمتر توشون پسر هست. شرکت ها می تونن برای برای هر کدوم از این روزا درخواست...
-
از خاطرات قدیم/ چایی
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 23:11
اینم خیلی وقت پیش نوشته بودم. الان پستش می کنم: چند وقت پیش یاد چایی درست کردن برادر بزرگتر افتادم، میخواستم اول یه چیز کوتاهی ازش بنویسم، ولی گفتم بیام یه سری خاطرات مفصلو از بچگیمون بهتون بگم. من بچه که بودم برای خواهر کوچیک تر و بزرگتر خواستگار میومد. اون زمانم خب وضع از الان بهتر بود و مردم راحت تر تشکیل خانواده...
-
روزمره
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 21:05
اون روز ژاکلین تو تیمز برام نوشت میشه هر وقت تونستی به من زنگ بزنی؟ براش نوشتم که امروز تا ساعت فلان تو میتینگم، بعدش بهت زنگ می زنم. ولی ژاکلین کلا تو کار فنی نیست. میدونستم کارش ربطی به موارد فنی نداره اصلا. بعد از میتینگم زنگ زدم. گفت فلان روز قراره یه سری بچه مدرسه ای بیان شرکت ما و با شرکت آشنا بشن. می خوایم یه...
-
فروشگاه های آلمان
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 20:07
ازم خواسته بودین راجع به فروشگاه ها بنویسم. خیلی وقت بود پست این مدلی نذاشته بودم! الان دیگه همه چی تو تلگرام و اینستا و اینا هست راجع به زندگی تو آلمان. اون روز یکی از دوستامون ازمون پرسید عابدو میشناسین؟ سمیرا (همسرش) هی میگه عابد اینو گفته، اونو گفته. من اسمشو شنیده بودم، همسر گاهی ویدیوهاشو هم می بینه. همسر گفت...
-
از همه چی
جمعه 31 فروردین 1403 20:53
این همکار جدیدی که برامون اومده، خیلی به آشپزی علاقه داره. اون روز نیم ساعت داشت با من راجع به غذا صحبت می کرد و خداییش من حرفی برای گفتن نداشتم. میگه امروز فلان و فلان و فلان آوردم که کره این. میگم خب اینایی که میگی چی هستن؟!! آخه فقط اسم غذاها رو می گفت. انگاری که محتواش برا منم واضح و شفافه که چیه! متاسفانه اون روز...
-
از همه چی
چهارشنبه 22 فروردین 1403 16:39
فعلا دور خونه مون حصار نداره هنوز و ما روی مبل که بشینیم، قشنگ می تونیم خیابونو ببینیم. البته؛ خیابون خلوتیه و فقط کسایی که خونه شون اینجاس از اینجا رد میشن. ولی راننده ها رو که می بینی خیلی بامزه اس. همه خانما و آقاهای بالای هشتاد سال. خیلی از خانما مدل موی یکسان که قشنگ نشون میده همه شون مال یه دوره ان . -- اون روز...
-
سلام
دوشنبه 13 فروردین 1403 13:14
گفتم اولین پست سال جدیدو با سلام شروع کنم که پر از سلامتی باشه براتون. عید و سال نوی همه تون مبارک :). -- اسباب کشی کردیم و یکی دو هفته ای هست که توی خونه ی جدیدیم؛ خونه ای که البته هنوز در و پیکر درست و حسابی نداره و از تو خیابون خونه دیده میشه! فعلا کرکره ها همه اش پایینه تا تو این هفته یا هفته ی بعدش یکی بیاد...
-
کوتاه
چهارشنبه 23 اسفند 1402 11:37
حرف زیادی برای گفتن ندارم. ولی چون مرخصی دارم، گفتم بیام چند خطم اینجا بنویسم. معلم کلاس پسرمون به شیش نفر گفته که فلان کتاب کار رو اجازه دارن تنهایی انجام بدن. بقیه باید حتما صبر کنن که معلم بالا سرشون باشه. از این شش تا، چهارتاشون خارجین یا اصالتا خارجین. خیلی دوست دارم بدونم تو مدرسه ها و کلاس های دیگه چطوریه...
-
یه کم آلمانی
چهارشنبه 9 اسفند 1402 21:29
- Sicher ist sicher (زیشا ایست زیشا): ترجمه ی تحت اللفظیش میشه مطمئن، مطمئنه! ولی ترجمه ی بهترش شاید بشه "کار از محکم کاری عیب نمیکنه". مثلا یه کاریو انجام میدین. جهت اطمینان، یه نفر یه چیز دیگه رو پیشنهاد میده. شما میگین اینم لازمه واقعا انجام بدیم؟ میگه زیشا ایست زیشا. یعنی کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
-
روزمره
سهشنبه 8 اسفند 1402 19:48
یه مصاحبه با خردادیانو داشتم می خوندم یه بار. تو حرفاش یه جمله ای گفته بود که وقتی خوندمش، همون جا روش موندم؛ شاید بگم پنج دقیقه داشتم فقط با خودم فکر می کردم راجع بهش. گفته بود "تو دبی ایرانی زیاده، ولی اون قشری که من می خوام نیست.". -- رفته بودیم خونه ی یکی از دوستامون (میزبان) که ما رو دعوت کرده بود با یه...