کار/ روزمره


اول از همه بگم که از تک تک کسایی که بهم کلی مکان معرفی کردن برای اون بنده خدایی که میخواد بره مسافرت، خیلی خیلی ممنونم. ما هم اونا رو ریختیم توی یه فایل و مرتبش کردیم و یه مسیری درآوردیم و برای طرف فرستادیم.

ولی خب متاسفانه مثل اینکه یه مقداری به دلیل زندگی شخصیش برنامه اش فعلا عوض شده و سفرش کلا به سال بعد منتقل شده. حالا دیگه نمی دونم سال بعد دقیقا چه موقعی. ولی به هر حال، اگر چند ماه دیگه باز چیزی به ذهنتون رسید اینا می تونین بگین. همچنان این پرونده بازه.

ضمنا در مورد اینکه چطوری بدون کارت سوخت می تونه گازوئیل بزنه و بدون کارت عابربانک می تونه نون بخره هم اگه راهنمایی کنین، ممنون میشم.

--

و اما چیزایی که می خواستم بنویسم:

میتینگ هلندو رفتم. اشتفی اومد دنبالم و با هم رفتیم. رسیدیم، تقریبا یه ربعی هنوز وقت داشتیم. با دل صبر چایی/قهوه خوردیم تا بقیه بیان.

روز قبلش من کفشای تق تقیمو پیدا نکردم و تصمیم گرفتم با شلوار جین و کفش اسپورت برم. و خدا رو شکر که این کارو کردم! چون بقیه هم همچین رسمی نیومده بودن. آقایون بیشتر در حد همون کت تک و شلوار جین، خانما هم که کلا سه نفر بیشتر نبودیم، مدیرپروژه ی بلژیک که حالا توصیفش می کنم، من و یه دستیار آندره که به قول خودمون کاتب بود و کلا هر چی گفته میشد رو می نوشت و صورت جلسه می کرد.

این خانم مدیرپروژه ی بلژیک (منظورم مدیر فنی نیست، بالاتر از فنیه، در مورد بودجه و اینا اون باید نظر می داد)، خیلی منو شوکه کرد. با یه پیرهن گل گلی اومده بود که برام جالب بود. ولی وقتی دیدم با آدما روبوسی کرد، اونم سه تا بوس، دقیقا عین عیددیدنی، واقعا شوکه شد! منم بغل کرد همون اول و گفت تو باید دخترمعمولی باشی. یه کم زیادی گرم بود شخصیتش برای من.

تا وقتی ما رفتیم و توی جلسه نشستیم، من همچنان توی شوک بودم از بوس و بغل کردن این خانم.

وقتی نشسته بودیم هم من یه بار نگاش کردم، یعنی نگاهامون به هم افتاد و چشمک زد. و اینم برای من عجیب بود. درسته آدم برای احساس صمیمیت بیشتر مثلا وقتی نگاهش به کسی گره می خوره، لبخند می زنه، ولی توی اون بافت اینکه چشمک زد برام خیلی عجیب بود. چند دقیقه بعدش با یکی از همکارای هلندی این اتفاق افتاد و اونم چشمک زد و من باز یه بار دیگه شوکه شدم. نمی دونم من خیلی عجیبم یا اینا خیلی عجیب بودن! ولی واقعا یه کمی طول کشید تا تونستم بوس و بغل و چشمکایی که توی یه ساعت اول اتفاق افتاده بودو هضم کنم .

همه خیلی خیلی مهربون و صمیمی و خوب بودن.

--

همون اول که نشسته بودیم توی جلسه، رمز وای فای رو که روی یه تیکه کاغذ خیلی کوچیک بود بهمون دادن که وصل بشیم. ترتیب نشستمون از راست به چپ آندره بود، اشتفی، من و ربکا. اون زمانی که این کاغذه رو دادن، آندره هنوز نیومده بود توی اتاق و آقاهه کاغذو به اشتفی داد. اشتفی هم گذاشت بین من و خودش. منم نگاه کردم و رمزو وارد کردم و وصل شد و مشکلی نبود. اشتفی هنوز درگیر بود و از رمزه عکس گرفت (این وسط آندره اومد) و داشت سعی می کرد که وصل شه. به من گفت می تونی کاغذو برداری، من عکس گرفتم. منم کاغذو دادم به ربکا. ربکا زد و کلی طول کشید و وصل شد ولی نوشته بود اینترنت نداری. گفت مال تو وصل شد؟ گفتم آره. قطع کرد، دوباره وصل کرد و وصل شد. اشتفی هنوز درگیر بود. گفت این l ه یا i؟ گفتم l ه. آخه رمزه مثلا کلمه ی mobile رو یه جوری عجیب غریب نوشته بود، مثلا به جای o، صفر گذاشته بود و اینا. یعنی؛ مشخص بود که اون "ال"ه، نه "آی". بالاخره اشتفی وصل شد و تازه شد مثل ربکا، دوباره قطع کرد و وصل شد.

این وسط آندره اومد و داشت سعی می کرد وصل شه. همه هم داشتن با همدیگه پچ پچ می کردن و هنوز جلسه رسما شروع نشده بود. اشتفی با آندره پچ پچ می کرد که این رمزشه، واسه من و ربکا کار نکرد، باید اول یه بار بذاری وصل بشه، ولی اینترنت نداری، دوباره وصل کنی درست میشه ولی واسه دخترمعمولی همون دفعه ی اول وصل شد. آندره میگه Sie ist 'ne intelligente Frau, na? (خب، دخترمعمولی باهوشه؛ می دونی؟ ) .

صحنه ی باحالی بود واقعا. دو تا آدم شصت هفتاد ساله داشتن با هم پچ پچ می کردن و به نظرشون اونی که اینترنتش بار اول وصل شده خیلی باهوشه!!

--

آلمانی ها وقتی بخوان راجع به تخمین حرف بزنن، مثلا بگن یه تخمینی به من بده که چقدر زمان لازم داری، دستشونو مثل علامت لایک بالا میارن و به چپ و راست تکون میدن. این یعنی "حدودی"، "تخمینی". حالا اونجا یه بار مدیرفنی بلژیک می خواست بگه تخمینی، اول شستشو کرد تو دهنش، بعد به چپ و راست تکون داد، من اول فکر کردم مثلا چه میدونم انگشتش یه لحظه خارش گرفت یا یه چیزی شد که یهو تصمیم گرفت بکنه تو دهنش. بعد یکی دو بار دیگه هم دیدم بلژیکی ها همین کارو می کنن و برام جالب بود. البته؛ نه که کامل بکنن تو دهنشونا، ولی مثل ما وقتی که بخوایم پول بشمریم، در همین حد، می زدن انگشتشونو به دهنشون .

--

بعد از یه بحث سنگینی راجع به تسک ها و زمانبر بودنشون و مشکلات کار (این بحث بین آلمان و بلژیک بود، هلند بیشتر تماشاچی بود)، هنوز تازه سکوت برقرار شده بود که هلندیه خیلی در آرامش میگه فکر می کنم الان بهتره بریم ناهار. بلژیکیه میگه برا اینکه چیزایی که گفتیمو هضم کنیم؟

--

ظهر رفتیم ناهار بخوریم؛ چه ناهار عجیبی داشتن! من اول یه سینی برداشتم و چیزایی که اول دیدمو نپسندیدم، بعد گفتم برم اون ور تر، چون اینا همه سالاد و تخم مرغ آب پز و ساندویچ پنیر و اینا بودن، گفتم خب اینا که پیش غذان، برم سراغ غذاها. بعد رفتم اون ور تر، دیدم تموم شد! همینا ناهار بوده!

برگشتم و یکی از همونا رو برداشتم. مدیرفنی بلژیک برام داشت توضیح میداد که اینا چین. بهترینی که به نظرم میشد انتخاب کردو ورداشتم و اون چیزی نبود جز پنیر فرانسوی با عسل ! اینکه آدم تو هلند پنیر فرانسوی بخوره خودش یه مبحثی بود، اینکه باز پنیرو با عسل داشتم می خوردم یه مبحث دیگه!! البته؛ خدا رو شکر، خیلی عسل نداشت. ولی خب یه ته مزه ی شیرینی میومد تو دهن آدم دیگه.

--

اون روز که هنوز میتینگمو با بلژیک نداشتم و نمی دونستم که قراره حتما باهاشون کار کنم، اسم اونی که باهاش مصاحبه داشتم رو سرچ کردم و پیداش کردم. یه چیزی برام خیلی جالب بود. اینکه توی بیوی لینکت اینش نوشته بود در فرآیند تکامل، گونه ای که تونست زنده بمونه، نه باهوش ترین گونه بود، نه قوی ترین گونه، بلکه سازگارترین گونه بود.

خیلی برام جالب بود. چون این نظریه ی تکامل داروین و همین جمله اش، دقیقا چیزیه که من حداقل سالی چند بار یادش میفتم و کلا خیلی توی ذهنمه. خیلی برام جالب بود که کاملا اتفاقی (البته؛ شایدم اتفاقی نباید اسمشو گذاشت، نمی دونم) کسایی سر راهم قرار می گیرن که نگاهشون به زندگی شبیه منه.

--

نمی دونم توی همون میتینگ مصاحبه ام با بلژیک بود یا توی میتینگ من قبل از بلژیک با رالی  (احتمالا اولی بود البته) که رالی تو حرفاش گفت من ممکنه قرار باشم به عنوان process manager کار کنم توی این پروژه. بعد، مدیرفنی بلژیک تو میتینگ به رالی - البته با خنده- گفت if you don't get angry to me, I see you a developer (اگه از دستم ناراحت نمی شی، من تو رو برنامه نویس می بینم).

امیدوارم رالی با ما کنار بیاد .

اون روزم میگه منم هفته ی بعد میام بلژیک. گفتم باشه. من که مشکلی ندارم باهاش. حالا اون روز که گفت با هم بریم. دیگه نمی دونم. امروز من براش نوشتم که لطفا خبر بده به من که برنامه چیه که من بتونم به موقع درخواستشو بدم که آیا برای شب هتل می خوام یا نه.

ولی فکر کنم همون روز بریم. چون رالی با کل تیمش میاد و فکر نکنم همه بخوان شب بمونن؛ احتمالا ترجیح میدن صبح بیان و میتینگا رو از یازده به بعد بذارن و شب هم برگردن.

--

اون روز کلی چیز میز تو ذهنم بود که میرم فلان آمارها رو از فلان جاها نگاه می کنم و یه کمی دستم میاد که چند تا تیکت داریم و چند تا انجام شده و یه گزارشی برای آندره آماده می کنم.

از شانس ما همین روزا وویس بت ها به شدت مشکل دارن و بازدهیشون پایین اومده، فاطیما هم امروز مریض بود، من از صبح تا عصر فقط تو میتینگ بودم به خاطر وویس بت ها.

دیگه آخر وقت رفتم یه نگاه به آمارهایی که تو ذهنم بود کردم، دیدم به سلامتی، اصلا نمی فهمم چی به چیه، چه برسه به اینکه بخوام گزارش تهیه کنم برای آندره .

فقط یکی دو تا ایراد اساسی توی تسک های رالی اینا پیدا کردم که یه چت گروهی براشون درست کردم و اونجا سوالامو پرسیدم. امیدوارم خوب بتونیم با هم کنار بیایم. آخه رفتم دیدم یه بازه تعریف کرده ان برای تسک ها (بهش میگن اسپرینت (Sprint)) به مدت دو هفته. یعنی یه سری تیکت تعریف می کنی برای دو هفته که باید تا آخر دو هفته این تیکت ها تموم شده باشن. بعد دیدم از 13 تا تسک تعریف شده، فقط یه دونه اش وضعیت "تکمیل شده" داره. 5 تاش هم هنوز کلا روش کار نشده. اسپرینت هم آخر برج 5 تموم شده. رفتم نوشتم تکلیف این تسک ها چیه؟ چرا برای ماه جدید اصلا اسپرینت ندارین؟ چرا تسک های باقی مونده به اسپرینت جدید منتقل نشده ان؟ چرا 5 تا تسک هستن که کلا روشون کار نشده؟ چرا کلا فقط یه دونه تسک تموم شده؟ تکلیف بقیه چیه؟

حالا امیدوارم با خودشون فکر نکنن که این دختره میاد به ما گیر میده و ما خودمون بلدیم چیکار کنیم .

--

تو ماشین، موقع برگشت، با اشتفی راجع به پروژه صحبت می کردیم. من گفتم یه مشکلی که من توی پروژه می بینم اینه که کارا شفاف نیست که چند تا تیکت بوده، چند تا انجام شده، چند تا مونده و غیره. مدیرفنی بلژیک - که خیلی خیلی آدم مهربون و افتاده و خوش اخلاق و باحوصله ایه و از هر ایده ای استقبال می کنه- همه اش راجع به مشکلات حرف می زد. انگار طفلکی انقدر این مشکلات بهش فشار آورده که کارایی که کرده رو اصلا نمی تونه ببینه. همه اش راجع به این حرف می زنه که چه مشکلاتی داره و چیا مونده. ولی اگه درست گزارش بده که چیا انجام شده، آدم قشنگ دستش میاد که خب مثلا این مقدار تیکت توی شیش ماه انجام شده، پس این مقدار تیکت باقی مونده توی مثلا چهار ماه قابل انجامه. ولی وقتی مدام به جای نگاه کلان داشتن به قضیه، به محض کوچیک ترین بحثی راجع به اینکه چند تا تیکت مونده، بری توی بحرش و شروع کنی به توضیح فنی دادن که این به این دلیل گیر کرده و غرق بشی تو قضیه، اصلا نمی تونی تصمیم بگیری که کی بالاخره پروژه تموم میشه و چطور باید برنامه ریزی کنی.

حالا برعکس این مدیرفنی بلژیک، همون خانم مدیرغیرفنیشونه. اشتفی میگه به عنوان گزارش کار، توی ایمیلش نوشته که کار تقریبا 99 درصدش انجام شده و دیگه چیزی نمونده و اینا. از اون طرف، اون یکی آقاهه که مسئول درخواست بودجه شونه، برای امسال حدود 1.5 میلیون یورو درخواست بودجه کرده!

اشتفی میگه خب اینا که با هم جور درنمیاد که! از یه طرف میگن 99 درصد کار انجام شده، از اون طرف می گن به ما 1.5 میلیون یورو بدین. خب لااقل یه گزارشی به ما بدین که ما هم به مافوقمون بدیم، بگیم این تعداد تیکت توی این مدت انجام شده. این تعداد مونده و بابتش این قدر یورو می خوان. هیچی به ما نمیدن، بعد، پیتر (بالاترین شخص شرکت ما) از ما جواب می خواد خب. هی می پرسه این پروژه چرا تموم نمیشه.

--

برگشتنی از بلژیک، من و اشتفی در حد چند ثانیه زودتر از آندره راه افتادیم. ولی اشتفی می خواست آدرس بزنه و اینا، یه کمی طول کشید و توی راه یواش تر رفتیم. دم خروجی اتوبان، یه ماشینی بوق زد و از بغلمون رد شد. دیدیم آندره اس. چند دقیقه بعدش آندره زنگ زد به اشتفی. میگه براتون بوق زدم. اشتفی میگه آره. دیدم یکی بوق زد بغلمون، اول گفتم این دیگه کیه. بعد پلاکشو نگاه کردم، دیدم هم شهریمونه (و این "همشهریمونه" رو به تحقیرآمیزترین حالت ممکن گفت. یه جوری که یعنی از آدمای شهرمون بیشتر از اینم انتظار نمیره ).

--

آخرای میتینگ، من و ربکا و مدیرفنی بلژیک و یه نفر از هلند توی یه اتاق دیگه نشسته بودیم تا بقیه توی اون یکی اتاق راجع به بودجه ها بحث کنن. ما اجازه نداشتیم یه سری چیزا رو در جریان باشیم.

دیگه با هم حرف می زدیم همین جوری. مدیرفنی بلژیک میگه چند تا بچه داری؟ میگم یکی. میگه پلنی نداری برای دومی؟

اینو گفتم بهتون که بگم بر خلاف تصور خیلی ها، اینجا هم آدما به همین صراحت و تو جمع از این سوالا می پرسن :).

--

میگه بابا دیشب بهم گفته کی می خوابی، گفته ام فردا. میدونی چرا؟ میگم نه. میگه آخه، فردا یعنی بعدا .


نظرات 15 + ارسال نظر
AE چهارشنبه 23 خرداد 1403 ساعت 15:29

منم مدتیه ذهنم مشغول اون حرف در گوشی هست که گفتین :)
می‌تونم بپرسم چرا به نظرتون این طوریه و گزینه‌های بهتر کجان؟
یعنی اگر gebunden نبودید و امکان انتخاب دوباره داشتید کجا رو انتخاب می‌کردید؟

چیزی که میگم نظر شخصی منه و شاید غلط باشه. ولی به نظر من، اروپا کلا رو به افوله؛ و حتی آمریکا. دنیا داره به سمت چین و هند می چرخه. اما خب رسانه ها - حداقل اونایی که من می بینم و می شنوم- دوست ندارن زیاد اینا رو ببینن و نشون بدن. هنوز دلشون می خواد این طور نشون بدن که دنیا دست آمریکا و اروپاس. ولی نیس دیگه. دوره ی اینا داره تموم میشه.
من نمی تونم بگم کجا بهتره، چون بالاخره هر کس یه معیاری داره. اما الان که - مخصوصا تو اروپا- بیشتر دارن راست های افراطی میان بالا، به نظرم بیشتر کشورها جای خوبی برای خارجی ها نیستن.
من اگه برگردم به گذشته و همون شرایط رو داشته باشم، خب قطعا دوباره همون انتخاب رو می کنم. چون برای من و توی اون زمان، اون انتخاب درست بود. هر کدوم از کشورای دیگه برای من به دلیلی حذف شده بودن. اما خب، اینکه بگم الان یه نفر بیاد آلمان رو انتخاب کنه، به نظرم، یه بحث دیگه اس. الان شرایط فرق کرده. اقتصاد آلمان که داره بدتر میشه و یکی از دلایلش اینه که صنعت اصلیشون ماشینه و ماشین برقی قابل رقابت با شرکت های دیگه به اون شکل ندارن و این باعث میشه از دنیا عقب بمونن. هزینه ها که هر روز داره بیشتر میشه، مالیاتا بیشتر میشه، نارضایتی مردم بیشتر میشه و در نهایت، حداقل بخشی از این نارضایتی، سر خارجی ها خالی میشه و خارجی ها عامل مشکل نشون داده میشن. برای همین، حداقل الان، زیاد آینده ی روشنی نه برای آلمان دیده میشه، نه برای خارجی های آلمان.
البته؛ من سوادشو ندارم. شاید از کسایی که میتونن پیش بینی کنن بپرسی، نظرشون این باشه که ناگهان همه چی تغییر میکنه در چند سال آینده. نمی دونم. ولی امیدوارم که این طور باشه :).

دختری بنام اُمید! شنبه 19 خرداد 1403 ساعت 22:19

راستی در مورد نون مشکلی نیست، بابای من بعضی وقتا بدون کارت هم نون میخره. نانوا ممکنه یکم غر بزنه اما نون میده. یا میتونه به کسایی که تو صف هستن پول نقد بده و اونها کارت بکشن.

ممنونم عزیزم از راهنماییت :-*.
حالا چون فارسی بلد نیس، نونوا غرغر هم که بکنه، اشکالی نداره .

دختری بنام اُمید! شنبه 19 خرداد 1403 ساعت 22:13

کار با بلژیکی ها و هلندی ها باید جالب باشه! و البته بسیار چالشی!
ذوق کردم که تونستم جمله آلمانی رو بدون دیدن ترجمه اش بفهمم! درسته برای شما خیلی خیلی ساده است، اما من تازه دارم یاد میگیرم، جذابه!
آخه پنیر و عسل!!! چه چیزهای عجیبی!
پسرتون هنوزم سر فردا یعنی بعدا گیره

هر جایی آدماش خصوصیات خودشونو دارن. آدم باید یاد بگیره باهاشون کنار بیاد :).
ئه، تو هم داری آلمانی یاد می گیری؟ فکر کنم این روزا همه دارن آلمانی یاد می گیرن!
ولی من اینو درگوشی بهت بگم، به نظرم آلمان جای خوبی برای مهاجرت نیس؛ به گزینه های دیگه فکر کنین :).
پنیر و عسل که بود هیچی، اونم پنیر فرانسوی!
وای، آره، آره. همین یکی دو روز پیشم من داشتم با همسر حرف می زدم، گفتم فردا، میگه منظورت بعدا ه؟

مهسا جمعه 18 خرداد 1403 ساعت 01:43

سلام دختر مهربون، قسمت اول خاطراتت من یاد تجربه (خاطره) خودم انداخت در بلژیک! من و همسرم سفر کاری به بلژیک داشتیم، میزبان یک پروفسور که رییس یک موسسه تحقیقاتی هم بود طرف ایمیل زد تعداد دقیق افرادی که اون روز میان بگین که نهار بدونیم چندنفرین، بعد فکر کن دو نفر از کانادا دارن میرن اونجا و یک همکارمون از فرانسه میومد اینم از قبل تعداد رو پرسید ما فکر کردیم چه خبره! بعد نهار نون باگت و تخم مرغ و یک بطری اب بود! یعنی بصورت ساندویچ هم نه! نون باگت قشنگ جدا! بعد فرانسویه انگار عادی بود واسش و نون خالی خورد! ما بعد نگاه به اون دستمون اومد چیکار کنیم! البته دسر هم پک کوچیک داشتن ولی به تعدادمون نبود

سلام عزیزم،
کاش لااقل نپرسیده بود چند نفرین .
ما هم شرکتمون یه بار مهمون دعوت کرده بود، به عنوان دسر دونات گذاشته بود، ولی هر نفری نصف دونات حساب کرده بود و چاقو گذاشته بود. بعد؛ یکی دقت نکرده بود، یه دونه دونات ورداشت، یه نفر نتونست بخوره دیگه .

شباهنگ پنج‌شنبه 17 خرداد 1403 ساعت 08:41

سلام سلام
قبل از خوندن اصل پست، در مورد دوست آلمانی بگم،: ای واااای من قرار بود تا یکشنبه اون داستان مرزها رو بگم! بعد دیدم طبق اخرین صحبتا گفتی مثلا برای یه ماه دیگه ایناست و شنبه یکشنبه مشغول بودم شدید، گذاشتم برای آخر هفته. پس هیچی به هیچی! تا یه سال دیگه هم تکلیف مرزها خدا میدونه چی بشه
برای بنزین تا زمانی که ایشون میاد ایران، معلوم نیست تکلیفش چی بشه، که بازم به مشکل نمیخوره نهایتش مجبوره گرون ترین نرخ بنزین رو بزنه، اما الان شما هر پمپ بنزینی که بری مخصوصا اول صبح، از کارتی که خودشون دارن برات آزاد میزنن، دولتی الان 1500 تومنه، آزاد هم 3000 تومن. تنها مشکل برای بنزنی و کمبود و صف های طولانی تو استان سیستان بلوچستانه، که اونم زیاد توقف نداره، قبلش باک رو پر میکنه.

برای نون هم سوپری درسته هستش، ولی حیف نیست نون گرررررمه بربری و سنگک رو ول کنی نون بسته ای مونده بخری
در نتیجه هر نونوایی بره خودشون هماهنگی میکنن و از یه کارت دیگه میشکن ازش پول میگیرن.

خایله خاب، حالا برم پست رو بخونم ببینم چه خبرهههه

سلام عزیزم،
ممنونم عزیزم. تا همین جاشم لطف کردی. حالا فعلا که برنامه اش کنسل شده. ان شاءالله نزدیکای سال بعد دوباره میام مزاحمتون میشم همین جا .
حالا آزاد و کارتی زدنش مهم نیست، من فقط میگم کارش راه بیفته. مثلا این جوری نشه که بگن بدون کارت نمیشه و علاف بشه بنده خدا. وگرنه که از نظر قیمتش براشون خنده داره واقعا! مطمئنم بیاد و برگرده، هر جا بشینه تعریف می کنه که مثلا 40 لیتر بنزین زده، قیمتش شده 2 یورو!! بعد فکر کن، بگه تازه اگه کارت میداشتم، میشد یه یورو . ما اینجا لیتری 2 یورو می زنیم.
امیدوارم باهاش همکاری کنن که بدون کارت و اینا کارش راه بیفته :). البته؛ مردم مهربونن .

لیلی چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت 20:29 http://leiligermany.blogsky.com

میگم یه وقت زشت نباشه خانم بلژیکی از شما پرسیده قصد فرزند دوم ندارید و ما نپرسیدیم ازتون. بالاخره ما توی همین فرهنگ زندگی می کنیم.
حالا من می پرسم. قصدی برای ....

:))))، اونی که پرسید خانم نبود البته، مدیرفنی بلژیک بود که آقائه ؛-).

نل چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت 14:43

سلام عزیزم.چطوری؟
تبریک میگم بابت پروژه جدید. خیلی بهت افتخار میکنم.اینقدر دید وسیع و خوبی داری همینطور ادم فنی هستی. ادمی هستی که پذیرای چالشی و بسیار بادقت،واقعا بهت افتخار میکنم. خیلی چیزهای مختلفی ازت یاد گرفتم.

برای نون میتونن از سوپریها نون خرید کنن یا نهایتا میتونن از خودپردازهایی مثل بانک شهر و... که کارت هدیه میدن. کارت بگیرن.

فرانسویها سه بوس و بغل دارند. بلژیک نشنیده بودم.
خیلی جالبه این تفاوتهای فرهنگی.
اخه انگشت شصت توی دهان؟ خیلی باحالن.

یادته گفتم محل کارم زن ستیزن و کلی راهنمایی کردی؟
خواستم بگم امسال نیز همون جریان پارسال اتفاق افتاد و این زن ستیزی ادامه دارد..... .

سلام عزیزم،
ممنونم، خیلی لطف داری :-*.
و مرسی از راهنمایی هات :). فکر کنم کارت هدیه براشون گزینه ی بهتری باشه.
ئه، من سه تا بوس فرانسوی ها رو نمیدونستم ولی خب از اونجایی که اینا هم مال منطقه ای از بلژیکن که فرانسوی حرف میزنن، عجیب نیس که فرهنگ فرانسوی هم داشته باشن :).

چقدر بد. واقعا متاسفم عزیزم. و متاسفانه تر اینکه به این زودی ها هم این مشکلات حل نمیشن؛ باید واقعا نسل ها، عوض بشه تا این تفکرات عوض بشه :(.

زری.. چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت 08:47 https://maneveshteh.blog.ir

سوپرمارکتها نون دارند، بنزین هم که تو دبه کنار خیابان میفروشند. بنظرم نگران این مشکلات نباش، متاسفانه مشکلات اساسی تر از این چیزهاست اما خب شما نوشته بودی ایشون گوگل کرده واین تصمیم را گرفته، من واقعا مشتاقم ببینم آخرش همچین ماجراجویی بزرگی را میکنه یا نه! و امیدوارم پشیمان نشود.

فکر کنم این بنده خدا خیلی باید با سیستم همسایه ها یاری کنید کاراشو راه بندازه!
من که مستقیم این بنده خدا رو نمیشناسم، ولی تا الان هر کسو شنیده ام که رفته ایران، اتفاقا خیلی تعریف کرده و لذت برده.
فکر می کنم یه دلیلش این باشه که دقیقا اون آدمایی که حاضر میشن برن ایران (یا کشورای این مدلی)، کسایی هستن که اتفاقا زیاد از آلمانی ها و سیاست هاشون خوششون نمیاد؛ درگیر سیاست نیست؛ معتقدن آدما همه جای دنیا خوبن و همه جا ارزش دیدن داره و اینا. وقتی هم میان، آدمای سخت گیری نیستن. گیر نمیدن که چرا مثلا تو فلان صف مجبور شدم یه ساعت واستم، چرا فلان جا گفتن فلان چیزو نمیشه انجام بدی، چرا آدما این جوری لباس می پوشن. همه رو آسون می گیرن و رد میشن و میگن به به چه درختایی، به به چه غذایی.
(من اول تا اینجا رو نوشتم؛ بعد گفتم بذار حالا یه سرچی بکنم تو یوتیوب، ببینم کسی تجربه شو از ایران گفته جدیدا و از قضا اینو پیدا کردم تو لینک اول):
https://www.youtube.com/watch?v=dNBQ4PXmncw
ثانیه ی 2:05 میگه واقعا واقعا خوشگله! ثانیه ی 2:28، به نظرش درختا خیلی خوشگلن!
ثانیه ی 3:01 میگه خیلی خوشمزه اس!
ولی راستش من که اونجا جز بیابون چیزی نمی بینم . نون و پنیر خالی هم برای ما خیلی صفایی نداره. ولی خب اونی که میره ایران، از اساس، یه جور دیگه دنیا رو می بینه :).
حتی دقیقه ی 21:24 اینا توضیح میده که ساعت 5.5 صبح پلیس اومده بیدارشون کرده (توضیح نمیده که چرا و اینا) ولی بعد رفته براشون صبحانه آورده پلیسه!! و خب راضین دیگه :).
امیدوارم برای این بندگان خدا هم خوب و خوش بگذره :).

لیلی سه‌شنبه 15 خرداد 1403 ساعت 23:46 http://leiligermany.blogsky.com

این خانم بلژیکی مرزهای تفاوت فرهنگی رو کیلومترها جابه جا کرده

. امیدوارم دفعه ی بعدی که می بینمش با چیزای جدیدی شوکه ام نکنه .

AE سه‌شنبه 15 خرداد 1403 ساعت 23:20

من مجدد از وبلاگ‌تون یه چیز جدید یاد گرفتم :) من اینو نمی‌دونستم باید با کارت نون خرید. از دوستم پرسیدم اونم تایید کرد تو تهران و یه شهر جنوبی که طرح شو باید بگذرونه این شکلیه.
توی مترو تهرانم برای شارژ کارت مترو این سری ، اون کسی که پشت باجه بود از من کدملی پرسید؛ نمی‌دونم از خودش میخواست یا واقعا باید کد ملی رو میدادی. کارت خوان رو که نشون میداد واقعا نوشته بود کد ملی رو وارد کنید ولی من پافشاری کردم گفتم نمیدم اخر چندتا شماره الکی وارد کرد؛ اگر واقعا کد ملی میخواد تو مترو تهران بهشون بگید پافشاری کنن تا طرف یه شماره الکی بزنه!
برای نون ، نون فانتزی گویا کد ملی نمی‌خواد

+ من برای اینکه کمکی به سفر دوستام کرده باشم و اینکه نخوان پول نقد دائم باخودشون ببرن این ور اون ور ، کارت بانکی‌ام رو دادم بهشون که بتونن استفاده کنن. اگر شما این خانواده رو می‌شناسین و می‌دونید احیانا شغل سیاسی ندارن یا تو ارتش نیستن و قبلا هم تو ده سال گذشته اسراییل نبودن، می‌تونم با کمال میل کارت بانکی‌مو به همراه نامه‌ای که از آشناهام هستن و برای همین کارتم دستشونه براشون پست کنم و بعد وقتی برگشتن کارت رو برام پست کنن. دوستای من اون نامه رو فقط تو بازرسی س. تو فرودگاه شیراز لازم داشتن. گویا اونجا بیشتر از ورود و خروج بازرسی شون کردن بعدم مشکوک شدن چرا کارت من دستشونه که نامه هه کمک کرده.
ولی اعتبار کارتم فقط تا اسفند امساله ، اگر سال دیگه میرن مطمئن نیستم من بتونم تا اون موقع تمدید کرده باشم کارت رو. برای همین اگر دوست داشتید می‌تونید با کمال میل دوباره قبل سفرشون ازم بپرسید و اگر کارتم اعتبار داشت می‌تونم براشون کارت رو با پست بفرستم.

فقط اینکه هر چی پول تبدیل کردن رو باید تا اخرش خودشون خرج کنن یا وایسن مرتبه بعدی که من تهران بودم پولشون رو تو صرافی تبدیل کنم و براشون واریز کنم. من یورو رو تبدیل به ریال نمی‌کنم :) دوستام حدود ۶ تومن از پولشون باقی مونده تو حسابم و سه ماه طول کشید تا من تونستم پولشون رو برگردونم :) اینم نمی‌دونم اتباع خارجی وقتی از صرافی پول میگیرن میتونن به کارت یه نفر با پاسپورت ایرانی پول بریزن یا نه. من خانواده‌ام مسلمان مذهبی ان، برای همین بسیار کنجکاو بودم واکنش خانواده‌ام در مقابل دوستانم چیه، حتی اینم در اصل باعث شد بهشون پیشنهاد بدم کارتم رو میخوان یا نه و برای همین دوستام پول رو تو بانک یا صرافی چنج نکردن و به خانواده ام یورو تحویل دادن و پدرم پول ریختن به کارت. برای دوستاتون باید خودشون این پروسه تبدیل کردن و ریختن پول رو تو بانک انجام بدن :)

خدایی یه حالیه همه اش به پدر مادرم بگم یکی میاد تهران یورو میده ریال تحویل بدید :))))


امیدوارم ایده ام بتونه به دوستاتون کمکی بکنه و قابل اجرا باشه. دوست دارم تاکید کنم که این پیشنهادم برای این نیست که سود مالی به من برسه بلکه امیدوارم به واسطه کمک کردن خدا هوامو تو سفرهایی که خودم میرم داشته باشه :)
من خودم خیلی تجربه های کمک از افراد محلی رو تو سفرهام داشتم ( مثلا یه بار تو بورسای ترکیه قایقم رو از دست دادم، یه پسری همسن خودم کلی زنگ زد به شرکتش و یه بلیط جدید برام گرفت. پول قایق شاید می‌شد ۲ یورو ولی من نه نت داشتم نه کسی اونجا انگلیسی بلد بود. اگر بلیط قایق بعدی رو نمیگرفتم به پروازم از استانبول به خونه نمی‌رسیدم و خب فرداشم دانشگاهم شروع می‌شد. امیدوارم اینطوری بتونم لطف خدا که این ادم ها رو سر راهم قرار داد جبران کنم!)

ماشاءالله سرعت تغییر تو ایران انقدر بالاس، آدم واسه نون خریدنم نمی تونه آپدیت بمونه .
خیلی خیلی ممنونم از راهنماییتون و لطف و پیشنهادتون. ان شاءالله که خوب پیش بره و مجبور نباشیم مزاحم شما بشیم. ولی خیلی ممنونم از لطفتون. حتما اینو گوشه ی ذهنم دارم که اگه لازم شد، میشه از شما هم کمک بگیریم. ممنونم :).
تبدیل یورو و ریال هم داستانیه واقعا. الان که خودمونم به سختی می تونیم تبدیل کنیم، این بیچاره ها که خدا به خیر بگذرونه :).
بازم ممنونم از لطفتون. ما هم تو دفعه های مختلفی شده که چندین نفر بهمون کمک کرده بودن. خدا خیرشون بده اینایی که بی تفاوت نیستن نسبت به دیگران و هر چی که از دستشون برمیاد انجام میدن. امیدوارم مام یه روزی به این درجه برسیم .

Ali سه‌شنبه 15 خرداد 1403 ساعت 18:39

سلام
در مورد خرید نون
از حدود یکی دو سال قبل، گفتن برای این که یارانه ی داده شده به آرد، تا حدی کنترل بشه خرید نون فقط با کارت بانکی باشه. که میگفتن باعث میشه اولا معلوم بشه، نونوا همه ی آرد رو بصورت نون فروخته و آرد رو با قیمت غیر یارانه ای به بازار آزاد نفرستاده،ثانیا یه خانواده خاص تعداد فوق العاده زیادی هر روز نون نگیره و....

حالا واقعا این تاثیرها رو داشت،نمیدونم اما نونوایی ها، کارتخوانهای مخصوصی دارن و فقط با اون‌می فروشن

سلام،
ممنونم از توضیحات کاملتون :) امیدوارم بنده خداها دیگه واسه خرید نون به مشکل برنخورن!

ماه سه‌شنبه 15 خرداد 1403 ساعت 02:59

خریدن کارت هدیه و استفاده از اون برای خرید نون شاید اوکی باشه ، درسته؟

والا من که در جریان نیستم ولی فکر کنم بشه اینی که شما میگی :). ممنونم از راهنماییت.

صبا سه‌شنبه 15 خرداد 1403 ساعت 02:34 https://gharetanhaei.blog.ir/

چیزی که تو این یادداشت خیلی دیده میشد از نظر من تفاوت فرهنگی بود!
نمی دونم شهرهاتون چقدر فاصله داره! ولی تفاوت ها انگار خیلی زیاد هست.

برا منم اختلاف فرهنگی زیاد بود ولی خب شایدم رفتار این چند نفرو نشه تعمیم داد به همه و این رفتار غالب نباشه. شاید کاملا تصادفی این آدما این مدلی بودن :).

AE دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت 23:18

من واقعا از شما و دیدتون یاد می‌گیرم!
مثلا اونجا که گفته بودید اون خانم بلژیکی فقط رو مشکلات فوکوس کرده بود به جای اینکه بیاد بگه خب تو این مدت چه کارهایی هم انجام شده. به نظرم منم وقتی تو پرسه‌ای به مشکل می‌خورم تمرکزم فقط رو مشکل فیکس میشه در حالیکه مهمه یادبگیرم تا رسیدن به این مشکل چه کارهایی به خوبی پیش‌رفته.:)

+به نظرم واقعا شرایط و محیط کاری تو فرهنگ‌های مختلف بسیار با آلمان تفاوت داره. من وقتی با همکارهای ایتالیایی شیفت دارم واقعا چیزایی تعریف می‌کنن یا سوالاتی می‌پرسن که واقعا تو محیط کار آلمانی قفله.
ولی خب همکارای ایتالیایی تو رنج سن خودمم. شاید دلیلش بیشتر این باشه تا ملیت و فرهنگ شون. همکارهای ایتالیایی ماچ نمی‌کنن ولی قطعا هر صبح بغل می‌کنن :))))

+ من نفهمیدم چرا بدون کارت نتونن نون بخره؟ به خاطر پول خرد؟

کاشکی اگر دوست داشتید مسیری که بهشون پیشنهاد کردید و این که از چیا بیشتر خوششون اومد ( وقتی ان‌شاءالله بعدا به سلامتی رفتن و برگشتن رو ) باهامون در میون بذارین.

لطف دارین شما. منم خیلی چیزا از کامنتای شما باد کرفته ام :).
--
باز بغل بهتر از بوسه :).
--
مامانم اون روز داشت میگفت برا نونوایی باید حتما با عابربانک بخری، نمیشه پول نقد داد. واسه اون گفتم. نمیدونم همه ی شهرا این طوریه یا نه.
--
من تقریبا تمام شهرهایی که دوستان نوشته بودنو براشون نوشتم، به جز شمال. ولی هر وقت رفتن و برگشتن، ان شاالله میام میگم از کدوم شهرا رفته بودن :).

معصومه دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت 20:00

سلام

بنظرم وقتی بیان، خصوصا اگه چهره اروپایی دارن، با پول نقد همه کارهاشون راه میافته.
مثلا به یکی تو نونوایی پول نقد میدن و اون براشون کارت میکشه.
و بنظرم بهتره برنامه ریزی اشون رو جوری انجام بدن کا تو اردیبهشت ایران باشن. چون هوا در بهترین حالت خودشه.

سلام عزیزم،
ممنونم از راهنماییت .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد