از کتاب خنده ی لهجه ندار:
بیش تر مهاجرها روی یک نکته توافق دارند. همه ی ما به غریبه های ابدی تبدیل می شویم. دیگر نه جزء این وری ها هستیم، نه جزء آن وری ها.
**
اینم یکی از نمونه های ترجمه ی کتاب خنده ی لهجه نداره که گفتم بعضی جاهاش واقعا خوب نبود ترجمه اش:
با یک خرید سریع در تارگت، او در کمال افتخار صابح یک ... شد!
آخه خداییش خرید سریع در تارگت چه ترجمه ایه؟!
--
از کتاب روی ماه خداوند را ببوس:
کلیدها به همان راحتی که در رو باز می کنند، قفل هم می کنند. مثل اینکه فلسفه بدجوری در رو بسته.
**
در مورد همون مبحث فلسفی کتاب که خدا هست یا نه و آیا اون دنیایی هست یا نه و این چیزا یه قسمت نوشته:
به هر حال، این سوالیه که پاسخ قطعی اون رو - اگر پاسخش مثبت باشه- بعد از مرگ می فهمیم و اگر پاسخش منفی باشه، یعنی اگه اصلا خداوندی وجود نداشته باشه، هرگز نخواهیم فهمید.
**
- من روزنامه نمی خونم. به کسانی که به اینا می آیند هم میگم روزنامه نخونند.... نه فقط روزنامه، بلکه معتقدم هر چیز دیگه ای که بخواد اطلاعات پراکنده و دسته بندی نشده رو یک جا به مخاطبش منتقل کنه، مضره. رادیو، تلویزیون، روزنامه و ماهواره تنها کارشون اینه که اگه نه بمب باران، اما مثل باران اطلعات پراکنده و اغلب بی خاصیت رو سر شما بریزند. این که در بازار بورس فلان جا چه تغییری رخ داده یا تلسکوپ هابل اخیرا از دورترین نقاط فضا چی شکار کرده یا این که در اثر سقوط هواپیمایی در نبراسکا شصت و پنج نفر کشته شده اند یا حتی زارعی دانمارکی گربه ی عجیبی رو توی اصطلبل مزرعه اش پیدا کرده که در برابر نور خورشید سبز و در سایه به رنگ خاکستری درمیاد، چه فایده ای برای ما داره؟ واقعا دنستن این که زنی سه قلو زاییده یا مردی دو کودکش رو توی وان حمام خفه کرده چه اهمیتی داره؟
- قهوه ام را هم می زنم و به شوخی می گویدم: بالاخره باران خبر از خشکسالی جهل که بهتره.
- موافق نیستم، باران خبر دانایی انسان رو آشفته می کنه.
افتاده ام رو دور کتاب خونی!
--
کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو هم خوندم. اینم فقط می تونم بگم بد نبود. اصل موضوعشو من خیلی دوست داشتم. محتواش منو یاد فیلم هامون مینداخت. اما به نظرم نویسنده اون قدری که می شد - یا حداقل اون قدری که من انتظار داشتم- عمق نداده بود به ماجرا، بیشتر بسط داده بود ماجرا رو. مدام توی کتاب تکرار می شد آیا خدا هست؟
و اون قسمت هایی که مذهبیش می کردو به حضرت علی و اینا ربطش میداد رو من اصلا دوست نداشتم. اگربیشتر توی همون فاز فلسفه نگهش میداشت - فارغ از مذهب-، من بیشتر دوسش داشتم. در کل، به یه بار خوندنش می ارزید؛ هرچند اون طوری نبود که اگر کسی از من بخواد کتاب بهش معرفی کنم، خودم خود به خود به عنوان یه کتاب خوب معرفیش کنم.
--
من واقعا نمی فهمم چرا بعضی از کتاب ها انقدر معروف میشن. به کتابای قدیمی که نگاه می کنی، اونایی که معروف میشدن واقعا حرف خیلی قابل توجهی برای گفتن داشتن. اصلا به نظرم سطح کتاب های معروف قدیمی با کتاب های معروف امروزی قابل قیاس نیست.
--
وقتی دبستان، راهنمایی و دبیرستانی بودم، میرفتم کتابخونه ی نزدیک خونه مون. کلا ما خانوادگی اونجا عضو بودیم و تابستونا چون هر کدوممون معتقد بودیم اون یکیمون با این کتابای سخیفی که امانت گرفته آبروی منو می بره، نوبتی میرفتیم کتابخونه . یعنی مثلا برادر کوچیک تر ساعت 8 میرفت، 8.5 که میومد، من میرفتم، 9 که من میومدم، برادر بزرگتر میرفت. برای اینکه دیگه خیلی ضایع نباشه، باز خواهر کوچیک تر فرداش میرفت!! حالا مسئول اونجا هم بنده خدا می دونست که ما همه مون مال یه خانواده ایم
.
اولین باری که عضو شدم، کلاس سوم دبستان بودم. یه خانمی اونجا کارمند بود که خودش یه دختر داشت دقیقا هم سن من. این خانم بسیاااار مهربون بود، بسیاااار. خدا میدونه که چقدررر ذوق می کرد وقتی میدید یه دختربچه ی کوچیک با مقنعه ی سفید دست مامانشو میگیره و میاد کتاب بگیره از کتابخونه. اون اوایل که من با مامانم می رفتم، یه ربع فقط با مامانم صحبت می کرد در نعت و منقبت کتابخون شدن بچه ها و تشکر می کرد از مامانم که بچه هاشو آورده همه شونو عضو کتابخونه کرده.
اون زمانا باید توی یه دفتر بزرگی امضا می زدیم به ازای هر کتابی که می گرفتیم. من انقدر قدم کوتاه بود که به پیشخون نمی رسید. خانومه دفترو برام میذاشت روی در ورودیشون (در ورودیشون از اونا بود که در سطح کمر خانومه بود و برای باز کردنش باید در رو به سمت بالا هل میدادن) تا من قدم برسه و امضا کنم.
این خانومه هممممیشه بهش که میگفتم کتاب قصه میخوام، میرفت رمان نوجوانان هایی که مال انتشارات بنفشه بود رو میاورد. اوایل دو سه تا میاورد و من دو تا ورمیداشتم. کم کم من تمام این رمان نوجوانانا رو خونده بودم، میرفت و با یه بغل کتاب، در حد ده بیست تا، میومد، من باز حداقل 80 درصدشو خونده بودم. دیگه یه وقتایی می گفت دخترم بیا خودت برو تو مخزن بگرد، تو همه رو خوندی، این جوری نمیشه من ده بیست تا کتاب میارم، باز باید همه ی اینا رو ببرم بذارم سر جاش. خودت بگرد، فقط حواست باشه که کتابا رو از هر جا ورمیداری، همون جا بذاری.
هر بار که می دید من بیشتر کتابایی که آورده رو خونده ام، بیشتر و بیشتر ذوق می کرد. و اینکه با توجه به اینکه تقریبا همیشه من صبحا میرفتم و اونم شیفتاش همیشه صبح بود، دیگه کم کم سلیقه ی منم دستش اومده بود و چیزایی میاورد که من دوست داشتم.
کم کم من بزرگتر شدم، راهنمایی و دبیرستانی شدم، اون کمتر میومد کتابخونه، کم کم بیشتر وقتایی که میرفتم یه خانم دیگه ای بود. دیگه هیچی رنگ و بوی قبل رو نداشت، من دلم می خواست میشد دوباره همون خانومه باشه ولی خب اون فکر کنم بازنشسته شده بود دیگه. اما علاقه به کتاب، به خاطر اون خانم توی وجود من نهادینه شده بود.
بعضی وقتا هم که می رفتم یه آقایی مسئول کتابخونه بود که موهاش عقب نشینی کرده بود (!) و کل بدنش هم پرررر از مو بود، از اینا که تا دکمه ی بالای یقه شونو بسته ان، بازم نیم کیلو مو زده بیرون. من از این بنده خدا اصلا خوشم نمیومد، نمی دونم چقدرش به خاطر ظاهرش بود واقعا، ولی اصلا ازش خوشم نمیومد. هیچ کاری هم نکرده بود بنده خدا ها، ولی من حس خوبی نسبت بهش نداشتم. احساس می کردم خیلی فکر می کنه بلده و پز کتاب خوندنشو میده. همیشه راجع به کتابایی که میاورد توضیح میداد که داستانشون چیه! من نیم ساعت باید قصه ی تک تک کتابا رو گوش میدادم.
یه بار یه کتابی آورد برام به اسم "شقایق و برف"، بهم گفت که این خیلی قشنگه، راجع به جنگ روسیه است و یه دختر و پسری که فلان ... . من اون زمان اون کتابو نگرفتم و از اینکه آقاهه گوش مجانی گیر آورده بود و داشت با آب و تاب قصه رو توضیح میداد خوشم نیومد. احساس می کردم سعی می کنه کتاب رو بهم تحمیل کنه.
چند سال بعد ولی بدون توجه به اسم کتاب و با توجه به اینکه همه ی کتابای کتابخونه رو دیگه من خونده بودم، این کتاب نصیبم شد.
اون زمان یادم نبود که این کتابیه که اون آقاهه معرفی کرده. ولی وقتی تموم شد یادم افتاد که ئهههه، چند سال پیش اون آقا پر موهه بود، اون اینو توصیه کرده بود.
و اینم بگم که من اون زمان اون کتاب "شقایق و برف" رو خییییلی ازش خوشم اومد و تا مدت ها برام طلایه دار بهترین کتاب هایی بود که خونده بودم. شاید الان اگه بخونمش دیگه اون حسو نداشته باشم. اما توی اون سنی که خوندمش، خیلی ازش خوشم اومد.
همون زمان ها، من یه کتاب دیگه از کتابخونه به امانت گرفتم به اسم "کوئین". خیلی کتابو دوست داشتم. الان اصلا یادم نیست که چی بود موضوعش. فقط یه چیزای محوی توی ذهنمه که راجع به سیاه پوستا بود و مشکلاتشون. حالا حتی مطمئن هم نیستم که درست یادمه یا نه.
اون زمان، همون آقاهه به من گفت که کتاب "ریشه ها" رو بخون. یادم نیست گفت کوئین ادامه ی ریشه هاست یا ریشه ها ادامه ی کوئین. ولی به هر حال، گفت اینا به هم ربط دارن. حتما ریشه ها رو هم بخون.
من باز اون زمان به خاطر قدرت دافعه ی اون آقا، کتاب "ریشه ها" رو نخوندم!
این دفعه که ایران بودیم، خواهر همسر کتاب ریشه ها رو که خودش داشت بهمون داد و خیلی بهم توصیه کرد که این کتاب قشنگه، حتما بخونیش و من ناگهان پرت شدم به 18 یا 20 سال پیش، زمانی که اون آقاهه این کتابو بهم معرفی کرده بود.
حالا میخوام به عنوان کتاب بعدی "ریشه ها" رو بخونم. و احتمال زیادی میدم که دوسش داشته باشم، چون الان نسبت به اون آقاهه خیلی حس خوبی دارم. الان که بزرگ شده ام فهمیده ام که اون آقاهه - که احتمالا اون زمان هم سن و سالای الان من بود- چیزای بدی پیشنهاد نمی کرد، فقط توقعش از من بالاتر از سنم بود. یعنی اون چیزی رو به من توصیه می کرد که مثلا به درد یه دختر 12 ساله نمی خورد، اما مثلا برای یه دختر 16 ساله عالی بود و این طوری بود که من چند سال بعد به حرفش می رسیدم که آره، این کتاب، کتاب خوبیه. و اینکه وقتی برام توضیح میداد هم از این جهت نبود که بخواد خوندن اون کتاب رو به من تحمیل کنه. فقط چون می دید من با جون و دل کتاب می خونم، دلش می خواست اون حسی رو که خودش - که به شدت کتاب خون بود- از خوندن اون کتاب ها گرفته بود، به منم منتقل کنه تا منم ترغیب بشم که اون کتابا رو بخونم.
جالبه واقعا، الان که خاطراتمو مرور می کنم که اون آقاهه داشته برام کتاب رو توضیح میداده و بهم توصیه می کرده، قشنگ حسشو حس می کنم، هرچند که جمله هایی که گفته درست یادم نیست.
کتاب خنده ی لهجه ندارو تموم کردم. خیلی کتاب ساده و معمولی ای بود. نمیتونم بگم خوب بود، ولی بد هم نبود. خیلی معمولی بود. برش هایی از یه زندگی خیلی عادی بود، بدون هیچ اتفاق خاص و منحصر به فردی. برای من مثل این بود که دارم یه وبلاگو میخونم، یه وبلاگ پرینت شده بود انگاری. اتفاقات کاملا روزمره ای بودن نوشته ها.
یعنی با خودم فکر کردم نکنه اگه منم وبلاگمو پرینت بکیرم، چاپ کنم، مردم میخرن .
اگه دنبال این هستین که بیکار نباشین و یه کاری کرده باشین، کتاب خوبیه واسه خوندن. اما اگر دنبال اطلاعاتین و دوست دارین کتاب چیزی به دانشتون اضافه کنه و واقعا ازش چیزی یاد بگیرین، چیز زیادی نصیبتون نمیشه (حالا منظورم از دانش، علم به اون معنای خاصش نیست ها، منظورم اینه که کتاب مثلا سبک زندگی یه عده رو بهتون نشون بده یا مثلا اطلاعات فرهنگی ای از یه قشر بهتون بده یا همچین چیزایی حداقل).
ترجمه اش هم بد نبود، روون بود، ولی دو سه جاشو من چند بار خوندم، اما بازم نفهمیدم چرا طرف اون کلمه رو به کار برده؛ یعنی، هر مدلی که تحلیل کردم اون کلمه به لحاظ کاربرد شناختی درست به کار نرفته بود. یعنی؛ حداقل برای من واضح بود که کتاب، ترجمه است. اما قابل قبول بود ترجمه اش.
چیز خاصی نداشت که بخوام براتون بنویسم. فقط یکی دو خطش رو چون خودم تجربه کرده بودم، دوست داشتم:
"ما بی توجه به تهاجم فرهنگی، قسم خوردیم در این کشور زندگی کنیم و ذره ای عوض نشویم. اشتباه می کردیم. آمریکا ما را عوض کرد، جوری که خودمان هم نفهمیدیم. از عجایب روزگار این که ما هم آمریکا را عوض کردیم."
--
کتاب گتسبی بزرگ رو هم تموم کردم.
هر چه آید سال نو/ گویم دریغ از پارسال
در مقایسه با مترجم این کتاب باید بگم مترجم کتاب قبلی اصلا نمره اش 120 بود از 100!
به معنی واقعی کلمه ترجمه ی این کتاب افتضاح بود، واقعا افتضاح. من ترجمه ی فهیمه رحمتی رو خوندم.
دیده بودم یه وقتایی یه سری ترجمه های غیرانگلیسی بد باشن که خب معمولا دلیلش اینه که کتاب اول از مثلا روسی به انگلیسی ترجمه میشه، بعد باز یکی از انگلیسی به فارسی میاره و نتیجه اش چندان جذاب نمیشه و خیلی از فرهنگ و متن واقعی کتاب دور میشه متن نهایی فارسی.
اما این اولین باری بود که می دیدم یه کتاب از انگلیسی تا این حد افتضاح به فارسی ترجمه شده.
واقعا نمی دونم چطور مترجمش اسم خودش رو گذاشته مترجم. احساس می کنم یه سری کاغذ رایگان دادن به یه انتشاراتی به علاوه ی یه مترجم رایگان، گفتن اگه کسی کتابو خرید و سود بردین که خب چه بهتر، اگر هم کسی نخرید، شما هزینه ای نکردین و نگران نباشین! در این حد واقعا ترجمه اش افتضاح بود. فونت کتاب هم بی نازنین بود، قشنگ حس می کردم دارم تز می خونم! کلش هم در حد همون خوندن یه تز وقت برد ولی من فقط از زیر چشمم رد می کردم خیلی جاهاشو، چون اگر واقعا می خواستم بفهمم، باید هر جمله رو صد بار می خوندم و با خودم فکر می کردم خب این انگلیسیش چی می تونسته باشه، که اون انگلیسیه رو بفهمم! حتی در این حد که امضای پای نامه رو که می نویسن Love, Hassan نیومده ترجمه کنه "با عشق، حسن"، ترجمه کرده "عشق، حسن"!
اینجا چند تا از ترجمه های گهربار طرف رو می نویسم اینجا:
"فاش سازی های خصوصی مردان جوان، که در آن ها، آن ها معمولا آثار ادبی دیگران را سرقت کرده بودند و به وسیله ی سرکوب های واضح آسیب دیده بودند."
الان این چیزی که بالا نوشتم، یه جمله ی کامل بود که بین دو تا نقطه گذاشته شده بود، در حالی که تمام جمله فاعله و اصلا فعل نداره!! "فاش سازی های خصوصی مردان جوان" که فاعله و از "که" به بعدش هم که جمله ی معترضه است.
و از این مدل جمله های بی سر و ته هم توی هر صفحه، حداقل ده بیست تا بود، دقیق تر بگم، ده بیست جمله میشد همون کل صفحه.
نمونه های دیگه ای از ترجمه ی کتاب:
"اما موسس واقعی خود من، برادر پدربزرگم بود".
"گتسبی، یک مجموعه از زنان زرق و برق دار را ... نشان داد."
"20 مایل از شهر یک جفت تخم مرغ عظیم وجود داشت، که فقط به وسیله ی یک خلیج جدا می شدند، درست در اهلی ترین بخش آب شور."
خلاصه که ترجمه اش به قدری افتضاح بود که من رفتم خلاصه ی کتاب رو دوباره تو اینترنت سرچ کردم که مطمئن بشم من درست فهمیده ام داستان رو! که بعضی جاهاشو هم درست نفهمیده بودم.
متاسفانه به دلیل بیش از حد مزخرف بودن ترجمه، نمی تونم اصل داستان رو در موردش نظری بدم. چون اصلا فضاسازی ای برای من انجام نشده بود و من نتونستم توی فضای داستان قرار بگیرم. همه اش داشتم رمزگشایی می کردم ترجمه رو.
نمی دونم اینا رو قبلا نوشته ام یا نه. الان دیدم روی گوشیم بودن عکس این صفحه ها، گفتم بیام بنویسم:
از کتاب شما که غریبه نیستید:
اگر بمونم، تو بانک بمونم، می پوسم. وام می گیرم، قالی می خرم، یخچال می خرم. وام می گیرم، زن می گیرم، بعد بچه دار میشم. وام می گیرم موتور می خرم، ماشین می خرم. وام می گیرم خونه می خرم. شب و روزم کارم میشه وام گرفتن و قسط دادن. هر روز زن و بچه هام چیز تازه ای می خوان. فکر و ذکرم میشه حقوق آخر برج. فرصت نمی کنم چیزی بخونم، چیزی بنویسم. بازنشسته میشم، نوه هام می ریزن دورم. میرم زیارت، حاج آقا میشم. رئیس شعبه میشم. پولم زیاد میشه تو سیرچ تکه ای باغ می خرم، یادم میره برای چی به دنیا آمدم. کم کم پیر میشم، مریض میشم و می میرم. روی کاغذی می نویسن "بزرگ خاندانی از دنیا رفت، فاتحه!" این راه من نیست.
--
از کتاب خواجه ی تاجدار:
شاهرخ میرزا گفت تو مرا به سلطنت ایران نرساندی بلکه خدا مرا به سلطنت ایران رساند زیرا می خواست حق به حقدار برسد.
(این جمله ی بالا چیز خاصی نبود، فقط از این جهت برام جالب بود که حتی شاه ها هم که با اون همه قدرت طلبی و کشت و کشتار به قدرت می رسیده ان، خودشونو نماینده ی خدا می دونسته ان و معتقد بودن خدا خیلی هم تحویلشون می گیره!)
***
(موسی بیک افشار) گفت ای شاهزاده، مردم امروز گرچه از ستم نادر به جان آمده اند، ولی بعد از مرگش خدمات او را به خاطر خواهند آورد و ... و بعد از به خاطر آوردن این خدمات ممکن است بگویند که یکی از پسرهای نادر باید جای او را بگیرد.
( اینم چیزی نداشت، فقط همین که وقتی یکی می میره، مردم بعدش ظلم های طرف رو یادشون میره و فکر می کنم اون دوران خیلی دوران خوشی بود و میگن کاش الان اون موقع بود و اون موقع همه چی خوب بود و این حرفا.)
***
سر شب سر قتل و تاراج داشت/ سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری/ نه نادر به جا ماند و نه نادری
بنازم من این چرخ پیروز را/ پریروز و دیروز و امروز را
--
از کتاب آب نبات پسته ای:
(بحث سر اینه که می خوان یه نفر رو نماینده کنن و دارن فکر می کنن که چطوری براش رای جمع کنن):
به حاج کمال بگیم یک کم راجع به جبهه از خودش خاطره درست کنه؛ ولی خا به شرطی که تمام افراد توی خاطره ش جزو شهیدا باشن تا دروغ بودنش در نشه. مثلا بگه یک روز با شهید فلانی و شهید فلانی و شهید فلانی توی سنگر نشسته بودیم که فلان شد! فقط یادش باشه از آدم زنده خاطره تعریف نکنه.
***
توی این زمانه بری تو سیاست یا باید مثل رابین هود باشی که از بالا بگیره به پایینیا بده یا مثل داروغه باشی که از پایینیا بگیره به بالا بده. جفتشم عاقبت نداره!
***
محمد ... گفت: بعضی وقتا احساس مکنم دور و بری هامان مثل مردم کوفه شدن.
آقا جان هم با صدایی گرفته گفت: ... منم فکر مکنم تو و دوروبریاتم مثل اصحاف کهف شدین و از اوضاع جامعه خبر ندارین.
***
(-محمد: ) اگه امثال من نمرفتیم که الان سرقفل این مغازه ها دست عراقیا بود و به جای آب نبات پسته ای، خرمای بغداد مفروختن.
- خا دست تو و امثال تو درد نکنه؛ ولی این جوری که فکر مکنی هم نیست. مردم اگه عوض شدن برای اینه که زمانه یم عوض شده. زمان جنگ تمام شد، رفت. باز برای چی مخواین برای مردم روضه بخواینن؟ یک زمانی چرچیل وقتی جنگِ با پیروزی تموم کرد، مردم کشورش ازش راضی بودن؛ ولی بعد از جنگ کاندیدا شد، دیگه مردم فرانسه بهش رای ندادن گفتن دیگه الان دوره ی جنگ نیست.
***
- آدم باید خیلی مراقب باشه که آخرتشه نفروشه.
- آدم اگه مثل حاجی قربانعلی نزول خور آخرتشِ بفروشه، ولی گران بفروشه و باز از روی سود همون پولش، خرج آخرتش کنه چی؟ اشکال داره؟ خداییش هر سالم مره مکه ها.
***
محمد گفت: ... علاقه کم کم خودش پیدا مشه.
مامان در تایید حرف مهمد گفت: ها خداییش منم اول ازدواج زیاد از علی خوشم نمی آمد؛ ولی بچه هام که یکی یکی به دنیا آمدن، دیگه ازش بدم نیامد.
***
(توی کتابخونه آدما رو نگاه می کنن که کی چیکار می کنه:)
- اونی که هی چار خط درس مخوانه و چند تا تخمه و بادوم مخوره چی؟
- اون فکر کنم صنایع غذایی قبول مشه. اون دو تای دیگه ر می بینی؟ یک شان داره برای اون یکی توضیح مده؛ ولی اون یکی دیگه با اینکه داره نشان مده که گوش مده، ولی یا گوش نمکنه، یایم که چیزی نمفهمه. اون اولی که داره توضیح مده و اصلا توجه نمکنه که دوستش داره گوش مکنه یا نه، احتمالا معلم یا استاد مشه. دوستشم که نشان مده داره گوش مکنه؛ ولی حواسش جای دیگه ایه و هی خمیازه مکشه، حتما مدیر پدیر یک اداره میشه.
از گزیده ی آثار عبید زاکانی:
اعرابی را پیش خلیفه بردند، او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده، گفت السلام علیکیا الله. گفت من الله نیستم. گفت یا جبرئیل. گفت من جبرئیل نیستم. گفت الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا بر آن بالا تنها نشسته ای؟ تو نیز در زیر آی و در میان مردمان بنشین.
--
صاحب دیوان، پهلوان عوض را گفت: یکی را که عقلی داشته باشد به جایی فرستادن می خواهم. گفت ای خواجه، هر که را عقل بود، از این خانه برفت.
--
این کتاب گزیده ی آثار عبید زاکانی تموم شد. کتاب خوبی بود و خوشحالم که خریدمش. و همین طور خوشحالم که هر کدوم از کتاباش رو تک تک نخریدم. احساس می کنم من آدم بیشتر از این خوندن این مدل کتاب ها نبودم. اون قسمت های طنزش رو خیلی دوست داشتم. اما قسمت های شعرش، خیلی جاهاش توصیف و اینا بود و چیزی نبود که منو جذب کنه. اگر کتاب کاملش رو خریده بودم، خیلی حوصله ام رو سر می برد.
در کل، کتاب کوچیکیه و به اونایی که علاقه دارن به این مدل کتاب ها، می تونم توصیه اش کنم :).
--
از کتاب منطق الطیر به نثر:
خدا خطاب به موسی گفت قارون هفتاد بار نام تو را تواند و از تو کمک تواست. اما تو جواب ندادی، در حالی که اگر یک بار از من تقاضا می کرد، به او جواب میدادم.
--
هر کسی که از گناهکاران ایراد بگیرد و آنها را برنجاند، خود نیز از ستمکاران است.
--
در خراسان شاهی به نام عمید بود که خدم و حشم بسیار داشت. غلامان شاه عمید همیشه همه زیبا بودند. آنها همیشه با لباسهای تمیز و زینت داده در مقابل مردم ظاهر میشدند. روزی دیوانه ای از کنار قصر شاه عمید میگذشت ..، گفت یا رب، بنده داری از شاه عمید خراسان یاد بگیر.
--
این کتاب منطق الطیر به نثر هم که فکر کنم سال 2014 اینا خریده بودیمش، بالاخره تموم شد و به خاطره ها پیوست. بد نبود کتابش. اما خیلی هم منحصر به فرد نبود. اینم خوشحالم که کتاب کوچیکشو خریدم. چون فکر می کنم خود منطق الطیر خیلی کتاب قطوری باشه. ولی این کتاب خیلی ساده و با نثر و بعضی جاها با شعر قضیه رو توضیح داده بود و روون و ساده بود.
--
کتاب بعدی ای که شروع کرده ام، خواجه ی تاجداره که کلا فاز متفاوتی داره. با اینکه کتاب های دیگه ای داشتیم که به نظرم جذاب تر میومدن، ولی چون خیلی وقت بود این کتابو داشتیم و اینم مال چندین سال پیش بود، گفتم اینم بخونم که پرونده اش بسته بشه، بعد برم سراغ بعدی ها.
تو لیست کتاب های باقی مونده از قدیم، هم چنان پنج گنج هست و شاهنامه . جرئت ندارم به این دو تا دست بزنم از بس که طولانین. از طرفی هم چون واقعا کتاب های ارزشمندین دوست دارم یه بار کامل خونده باشمشون (گرچه قبلا قسمت هایی از هر کدومشون رو پراکنده خونده ام تحت عنوان های دیگه ای). حالا ببینم کی می تونم این دو تا رو تموم کنم.