کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم رو تموم کردم. بد نبود کتابش، ولی من زیاد محتواشو دوست نداشتم. کلا چهار پنج تا داستان بود، یکی دوتاش راجع به مردن بود. ولی سبک نوشتنش و اینا بد نبود. کتابی نیست که بخوام توصیه اش کنم، اما از خوندنش هم پشیمون نیستم.
قسمت هایی از کتاب:
- حداقل یک چیز تلویزیون خوب است؛ اینکه می توانی هر وقت دوست داری آن را خاموش کنی و هیچ کس اعتراضی نکند.
(خداییش با اینش خیلی موافقم، گاهی یه نفر حرف می زنه، دلت می خواد خاموشش کنی، نمیشه، همون تلویزیون خوبه که بتونی خاموشش کنی .)
--
لباس مهم نیست، مهم چیزی است که داخل آن است.
--
یک شاعر در بیست و یک سالگی می میرد، یک انقلابی یا یک ستاره ی راک در بیست و چهار سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می کنی همه چیز رو به راه است، فکر می کنی توانسته ای از "منحنی مرگ انسان" بگذری و از تونل بیرون بیایی.
--
احساس می کنم اگر لباس مراسم تدفین بخرم یعنی بسیار خب، اشکال ندارد کسی بمیرد.
تلوزیونه خیلی جالب بود ((((:

از اون جالب تر خوابی که با محوریت شارمین دیده بودی.
خیلی خوب گفته در مورد تلویزیون
:D.
عجب خوابی!
اون تیکه ش که هی چیز جا میذاشتم کاملا درسته!
:D،
من اگه خوابم عجیب نباشه، عجیبه برام ؛-).
من هنوز خودمو درک نکرده ام که چرا انقد بدو بدو داشتم که نصفه ی جاروبرقیتو بدم بری!!
اصلا انگار نه انگار که مهمونه و یه تعارفی، حالا تشریف داشتیدی، چیزی :D.
ولی ما هنوز تو هر پست دنبال باقیمونده نظراتت در مورد کتاب ریشهها میگردیم!
سلام.
سلام،
:))))))، فکر کنم دیگه واقعا تموم شد.
خوب شد کامنت گذاشتی، میخواستم بیام تو وبلاگت بنویسم، هی نمیشد. دیشب خوابتو میدیدم. اومده بودی پیشمون (ولی خونه مون نبود اونجایی که بودیم)، میخواستی بری، هی یه چیزی جا میذاشتی، منم تند تند جمع میکردم میگفتم اینم بدین بهش، جا مونده. نمیدونم چرا انقد اصرار داشتم بری حتمد و یه وقت چیزی جا نمونه:))))، ولی خب تو هم چیزای عجیبی جا میذاشتی ها، مثلا جاروبرقیت از وسط نصف میشد بدنه اش، بعد نصفشو جا گذاشته بودی :D.
خدایی، چرا جاروبرقی آورده بودی آخه با خودت؟!!!