آقا شونصد تا کتاب من بعد از اون ریشه ها خوندم، هنووووز، هی میام یادم میاد که راجع به ریشه ها هنوز میخوام حرف بزنم!
یه چیزی که من در مورد کتاب ریشه ها دوست داشتم این بود که چند نسل رو به تصویر می کشید: نسلی که کاملا آزاد زندگی می کرد؛ نسلی که حداقل تا یه سنی از کودکیش رو با آزادی زندگی کرده بود و بعد برده شده بود؛ نسلی که پدرش قبلا نصب زندگیش رو آزاد زندگی کرده بود و می تونست مستقیم با کسی که تجربه ی آزادی رو داشته صحبت کنه و بدونه آزادی چه طعمی می تونه داشته باشه؛ نسلی که برده به دنیا اومد و برده مرد؛ نسلی که برده به دنیا اومد و تلاش کرد برای به دست آوردن آزادی و نسل هایی که آزاد به دنیا اومدن. و من این موضوعو توش خیلی دوست داشتم. این که میشد دید دنیا از دید آدمای مختلف چطوره، اینکه آدما در عرض شاید صد سال، چقدرررر می تونن سرنوشت های متفاوتی داشته باشن، با اینکه همه اصالتا از یه جد و آبا هستن و بالقوه می تونستن همه شون توی همون روستای آبا و اجدادیشون بمونن، اما روزگار چقدر اتفاقات متفاوتی رو براشون رقم می زنه.
--
خب دیگه فکر کنم واقعا نظراتم در مورد کتاب ریشه ها تموم شد. بریم سراغ کتاب بعدی!
این مدت داشتم کتاب طاعون رو می خوندم. خلاصه بخوام بگم، کتاب خوبی بود. اما کاش قبل تر خونده بودمش. خیلی جاهاش برام تکراری و حوصله سربر بود، نه به این خاطر که کتاب بد باشه یا قبلا چیزی مشابهش رو خونده باشم، بلکه به این علت که اون چیزی که اون داشت توصیف می کرد رو من زندگی کرده بودم: قرنطینه، خسته شدن مردم، مخالفت اولیه ی مسئولین با اعلام رسمی اینکه این بیماری اومده و خطرناکه، ترسیدن مردم، ناامید شدنشون، شادی مردم وقتی بیماری از بین میره، زحمت کشیدن پزشکا، دوری آدما از همدیگه، از بین رفتن ارتباطات، ترس از اینکه دیگه هیچ وقت هیچی به اولش برنگرده و ... .
نمیدونم اگر کسی قبلا این کتاب رو خونده باشه و الان دوباره بخونه، چه حسی پیدا می کنه ولی شاید اگه اهل دوباره خوندن کتابا باشین و قبلا این کتابو خونده باشین، ارزششو داشته باشه که یه بار دیگه بخونین و ببینین الان چه نظری راجع بهش دارین.
--
قسمت هایی از کتاب:
(در مورد کسایی که توی قرنطینه ان): همیشه زندانی تر از من هم وجود دارد.
--
طاعون قدرت عشق و حتی دوستی را از همه سلب کرده بود، زیرا عشق کمی احتیاج به آینده دارد و برای ما جز لحظه ها چیز دیگری وجود نداشت.
--
...تا وقتی که یکدیگر را دوست داشتیم، بدون ادای کلمه ای زبان هم را می فهمیدیم، ولی محبت همیشه باقی نمی ماند.
--
من تو را خیلی دوست داشتم، ولی حالا خسته ام... از اینکه می روم خوشبخت نیستم، اما برای از سر گرفتن زندگی نیازی به خوشبخت بودن نیست.
--
شک نیست که جنگ واقعا خیلی احمقانه است ولی پوچی و نامربوطی جنگ مانع ادامه یافتن آن نمی شود.
--
آنچه انسان در میان بلایا می آموزد این است که در وجود بشر همیشه خوبی ها بر بدی ها غلبه دارد.
--
بدتر از همه این است که آن ها فراموش شده باشند و از این موضوع نیز اطلاع داشته باشند.
--
- ترجیح دادن خوشبختی شرم آور نیست!
- بله، ولی تنها خوشبخت بودن شرم آور است.
--
اگر "رامبر" بخواهد در بدبختی انسان ها شرکت کند، دیگر هرگز وقتی برای خوشبخت شدن نخواهد داشت. بایستی بین این دو یکی را انتخاب کند.
--
حرف های آن ها را می شنوید؟ می گویند بعد از طاعون این کار را خواهم کرد، آن کار را خواهم کرد. به جای آسوده زیستن، زندگی خود را مسموم می کنند. حتی متوجه مزایایی که دارند نیستند... می خواهید عقیده ی مرا بدانید؟ آن ها بدبخت هستند زیرا خود را تسلیم پیش آمدها نمی کنند و من میدانم که چه می گویم.
این چند روزی که نبودم و چیزی ننوشتم، درگیر خوندن کتاب 1984 جرج اورول بودم.
قبل از اینکه بخوام راجع به این کتابه بگم، یه چیزایی رو هنوز در مورد کتاب ریشه ها باید بگم! اون زمانا دیدم خیلی زیاد میشه، همه شو ننوشتم توی یه پست، حالا اینجا میگم.
من ترجمه ی کتاب ریشه ها رو خیلی دوست داشتم و مترجم خیلی عالی حتی اصطلاحایی مثل "قاطی مرغا شدن" رو به جا و تمیز به کار برده بود.
فقط دو جا برای من عجیب بود که مترجم همچین اشتباهایی بکنه. یکیش استفاده از اصطلاح "خون آبی داشتن" بود که معادل فارسیش میشه "خونشون رنگین تر بودن" یا مثلا "تافته ی جدابافته بودن". یکی دیگه اش هم یه جمله ای بود توی این مایه ها که "من بیشتر از تو موی خاکستری دارم" که خب میدونیم که gray hair انگلیسی همون موی سفید فارسیه و معقول تر بود اگر مترجم گفته بود "من بیشتر از تو موی سفید دارم" و واقعا با توجه به ترجمه ی عالیش، برای من خیلی عجیب بود که همچین چیزایی رو مترجم اشتباه کرده باشه.
اما در کل، ترجمه اش خیلی عالی بود.
یه چیزی که من توی همین چند تا کتاب اخیر بهش توجه کردم پاورقی های کتابا بود. به نظرم خوب بودن ترجمه ی یه کتابو میشه از روی پاورقی هاش فهمید. هرچی مترجم بیشتر پاورقی زده باشه و چیزی رو توضیح داده باشه، یعنی مترجم ضعیف تره. ترجمه ی خوب، اونه که کمترین نیاز رو به استفاده از اصطلاحات یا کلمه های انگلیسی (به صورت حروف اختصاری)، داخل پرانتز چیزی رو نوشتن، توی پاورقی چیزی رو توضیح دادن، داشته باشه. ترجمه ای که مدام داره توضیح اضافه میده، یعنی نتونسته اصل کلام رو توی یه جمله ی تمیز و مرتب ارائه کنه. هی داره با جملات بیشتر و اینا حرفای جبرانی میزنه.
ترجمه ی کتاب ریشه ها واقعا این مورد رو خیلی عالی داشت به نظرم. یعنی بدون هیچ پاورقی و پرانتزی، همه چی رو روون و سلیس گفته بود.
ولی توی اون کتابای دیگه، مثل سه شنبه ها با موری و خنده ی لهجه ندار و اینا، خیلی جاها اصطلاحات به صورت انگلیسیش آورده شده بودن، مثلا فرض کنید ADFG، بعد طرف بیاد توضیح بده که ADFG میشه انجمن چی چی آمریکا. به نظرم، مترجم اگر توانا باشه، اینو یه جوری که معقول باشه، جا میکنه توی متن و به درستی یه اسمی براش میذاره توی همون اصل متن و اصلا نیازی هم نمی بینه که بخواد معادل دقیقش رو توی پاورقی بیاره.
کتاب ریشه ها، بیشتر از ششصد صفحه ی بسیار ریز بود بود ولی حتی یه بار هم از این اصطلاحا من ندیدم توش. به نظرم خیلی بعیده که بگیم حتی یه دونه اصطلاح هم توی این کتاب به کار نرفته ولی مثلا اون کتاب سه شنبه ها با موری که دویست سیصد صفحه ی درشت نوشته شده بود پر از این اصطلاحات بوده. حدسم اینه که این هنر مترجم بوده که کتابو یه جوری تحویلت بده که حتی حس هم نکنی که یه سری جاها اصطلاحاتی به کار رفته بوده توی متن اصلی و مترجم ترجمه شون کرده، چه برسه به اینکه بخواد عین همون حروف اختصاری رو توی اصل متنش بذاره و با پاورقی و پرانتز و کروشه و این چیزا توضیح بده.
--
اما برگردیم به کتاب 1984. به نظرم کتابش بد نبود، میتونم بگم متوسط بود، اما از انتظار من از این کتاب خیلی فاصله داشت. با توجه به تبلیغاتی که قبلا ازش شنیده بودم، انتظار داشتم خیلی بهتر باشه. اما خیلی یکنواخت پیش میرفت و اتفاق خیلی خاصی توش نمیفتاد. نسبت به قلعه ی حیواناتش، به نظرم خیلی ضعیف تر بود. من قلعه ی حیواناتشو خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم.
اما بازم کتاب خوبی بود، به نظرم ارزش خوندن داشت. اگر شخصیتتون میتونه بپذیره، بخونیدش. چون فکر می کنم فضاش چیزی نیست که هر کسی بتونه تحمل کنه. منو یه جورایی یاد کتاب محاکمه مینداخت.
در کل، جامعه ای رو به تصویر می کشه که مردمش همواره تحت نظرن و تک تک کاراشون و حرفاشون ثبت و ضبط میشه.
--
قسمت هایی از کتاب:
(طرف می خواد یادداشت هاش رو -توی جامعه ای که نوشتن جرمه- بنویسه و به این ترتیب با آینده ارتباط برقرار کنه):
چطور می توانست با آینده ارتباط برقرار کند؟ این کار طبیعتا غیرممکن بود. یا آینده به زمان حال شباهت داشت که در این صورت به حرف های او توجهی نمی کردند و یا با آن تفاوت داشت و همه ی این دغدغه های او بی معنی می شد.
**
در حال کار کردن یا غذا خوردن، داخل خانه یا بیرون آن، در حمام یا تختخواب، هیچ راه فراری نبود. هیچ چیز به جز چند سانتیمتر مکعب فضای درون مغزت مال تو نبود.
**
از نظر او این طور نبود که اگر عملی بی تاثیر باشد، پس حتما بی معنی نیز خواهد بود... . مادر بچه را در آغوش خود گرفت. این کار هیچ فایده ای نداشت. چیزی را عوض نمی کرد. مشکلاتی را به وجود نمی آورد، از مرگ کودک یا خود او جلوگیری نمی کرد، اما به نظر او انجام این کار طبیعی بود. زن پناهنده نیز در قایق، کودک را در بازوان خود ناه داده بود، بازوانی که در مقابل گلوله ها، مثل برگ کاغذی بی تاثیر بود. پست ترین کار حزب این بود که مردم را متقاعد می کرد احساسات هیچ فایده ای ندارند.
**
آن ها نمی توانند این کار را بکنند. تنها کاری که نمی توانند انجام دهند، همین کار است. می توانند آدمی را وادار به گفتن همه چیز کنند اما نمی توانند وادار کنند که آن چیزها را باور کند. آن ها نمی توانند به درون آدمی رخنه کنند.
**
... آن ها نمی توانند به درون آدم رخنه کنند. اگر آدم احساس کند که انسان ماندن، حتی بی نتیجه و بی فایده باشد، ارزشمند است، در واقع آن ها را شکست داده.
**
با بازجویی و یا شکنجه می توانستند به حقایق دسترسی پیدا کنند. اما اگر هدف فرد به جای زنده ماندن، انسان ماندن باشد، همه ی این ها چه فرقی می کند؟
**
اگر همه به طور یکسان از فراغت و امنیت خیال بهره مند شوند، توده های گسترده ی مردم که به دلیل فقر عقب مانده اند، خیلی زود به سواد و آگاهی می رسند و دیر یا زود متوجه میشوند و درمی یابند که اقلیت ممتاز کار خاصی انجام نمی دهند و سپس اقدام به نابودی آن می کنند.
**
در اقلیت بودن، حتی اگر یک نفر باشی، باعث نمیشود که خود را دیوانه فرض کنی. اگر بین حقیقت و دروغ قرار گرفتی، و حتی در مقابل تمام دنیا ایستادی، دیوانه نیستی.
کتاب سه شنبه ها با موری رو هم امروز تموم کردم.
واقعا به نظرم صفحه بندی کتابا از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. این کتاب 250 صفحه اینا بود، توی دو سه ساعت و بدون اینکه واقعا تک تک جملاتشو بخونم، سرو تهش هم اومد. اون ریشه ها، 600 صفحه بود، من 5 6 روز شب و روز روش بودم و باعلاقه می خوندم، ولی بازم تموم نمیشد.
در مورد کتاب اگه بخوام بگم، اول از همه بگم که این صرفا یه نظر شخصیه و درست و غلطی در کار نیست که بگیم حتما من درست میگم یا حتما کس دیگه.
من کتابو دوست نداشتم. یه کتاب بود سرشاااار از نصیحت و منم خیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم با این مدل کتابا. تازه نصیحتاشم چیز خاصی نبود؛ از همین قبیل نصیحتایی بود که آدما همه میگن؛ نمی دونم همدیگه رو دوست داشته باشین و عشق بورزید و قدر خانواده تونو بدونید و اینا. یعنی واقعا حرف جدیدی نداشت - حداقل برای من.
کلا نحوه ی روایتشو هم من زیاد نمی پسندیدم. یه پسر بسیار بسیار منفعل توی کتاب هست که سه شنبه به سه شنبه میره به یه سری نصیحت گوش میکنه و میاد، بدون اینکه واقعا حرفی بزنه، چالشی ایجاد کنه، نظر قابل به عرضی ارائه کنه؛ حرف زدناش و جواب دادناش به پیرمرده به نظر من در حد "ئه، جدی؟!" بود!
--
ترجمه ی کتاب قابل فهم بود، یعنی میشد بفهمی چی می خواد بگه (یعنی دیگه توقعمو از ترجمه های امروزی به این حد تقلیل داده ام که سرشکسته نشم!!) ولی بعضی جاهاش نقص های عمده ای داشت که خیلی به چشم میومد.
مثلا این جمله رو نگاه کنین:
من "انسانی زنده" مطابق عادت های گذشته ام نیستم، اما هنوز هم نمرده ام. من نوعی از ... حدفاصل هستم.
[اون سه تا نقطه ی بعد از "از" توی خود کتاب به این شکل بود. من چیزی کم یا اضافه نکرده ام.]
آخه خداییش این جمله ی "من نوعی از حد فاصل هستم " رو دقیقا مترجم تا الان توی زندگی خودش به زبون فارسی هرگز استفاده کرده؟!
یا مثلا این یکی ها:
* بیماری خودش را نشان داد. اما نه در بدن من. آن رفت سراغ برادرم.
* من باید بتوانم بگویم: این لحظه ی من بود.
"آن رفت" و "این لحظه ی من بود" دیگه چه ترکیبیه آخه؟ ما کی این جوری از ضمیر اشاره ی "آن" و "این" توی گفت و گوهامون استفاده می کنیم؟ نمیدونم من فارس نیستم یا این مترجما .
یا مثلا این یکی:
...بعضی وقت ها که ماه خیلی سرش شلوغ است و پر از روح کوچولو، از آسمان ناپدید میشود.
"روح کوچولو" دیگه چیه؟!
یا این یکی:
آن ها اشیای مادی را در اغوش کشیده اند و منتظر بازپس گیری "آغوش-برگشت" خود هستند.
آخه "آغوش- برگشت"؟! یعنی حتی رفتم سرچ کردم، گفتم نکنه چیزی به اسم آغوش-برگشت وجود داره و من سواد ندارم.
خلاصه که ترجمه اش چنگی به دل نمی زد. اما اگه اشکالات ترجمه رو هم در نظر نگیریم، باز من اصل و محتوای کتاب رو دوست نداشتم.
--
قسمت هایی از کتاب:
(در مورد اینه که اگر "موری" از بچه هاش می خواست که کارشونو رها کنن و بیان تا آخرین لحظات عمر موری رو باهاش باشن احتمالا مشکلی با این موضوع نداشتن و میومدن، اما موری اینو نمی خواست. موری نظرشو در این مورد این طوری بیان میکنه: )
زندگیتان را ادامه بدهید. وگرنه این بیماری به جای یک نفر، هر سه نفر ما را می کشد.
**
انواع و اقسام کارهایی را انجام بده که از قلبت برمی آیند. وقتی اعمالت ریشه در قلب تو دارند، احساس رضایت خواهی کرد، حسادت نمی کنی. حسرت اموال دیگران را نمی خوری. تمام وجودت انباشته از عکس العمل های خودت خواهد بود.
--
هنوز ده تا کتاب دیگه داریم که نخونده ام. تا ایران رفتن بعدی وقت دارم که اینا رو تموم کنم. حالا فعلا گفتم به عنوان کتاب بعدی، 1984 جرج اورول رو بخونم. شاید یه کمی حالم بهتر بشه.
خوندن سه شنبه ها با موری، بعد از ریشه ها، خیلی افت بزرگی به چشمم اومد. تفاوت قدرت قلم نویسنده ها از زمین تا آسمون بود؛ و صد البته، طور مترجم ها.
من نمی دونم سلیقه ی من خیلی مثل قدیمی هاست یا چی. اون قدیما که اینترنت نبود، وقتی مثلا این ور و اون ور یه لیستی پیدا می کردی "صد کتابی که قبل از مرگ باید خواند" و اینا، یه سری کتابایی میاورد که مثلا کتابای دیکنز و همینگوی و ایناها توش بود. من انگار توی همون دوره مونده ام. هنوزم وقتی چیزایی پیدا می کنم که مال اون لیستاس و توی اون سبکاس، واقعا به دلم می شینه (البته؛ کتاب ریشه ها مال اون لیستا نبودها، ولی خب سبکش همون بود). با این کتابای امروزی واقعا نمی تونم ارتباط برقرار کنم و نمی فهمم چرا این قدر معروف میشن. احساس می کنم برای کتابای امروزی نویسنده خیلی زحمت نمی کشه. نوشته هاشون خامه، خوب پخته نشده ان. نمی دونم دیگه.
حالا امیدوارم که 1984 ناامیدم نکنه .
از کتاب ریشه ها:
..تو کلیساهای سفیدا این قانونو می خونن. نذار قانون سفیدا رو بگم. هر جا جمع میشن، اولین کاری که می کنن اینه که دادگاه میسازن. که اونم قانون درآره. اون وخ کلیسا میسازن که ثابت کنن مسیحین. من که میگم اون مجلس وکلای ویریجینا تنها کاری که میکنه اینه که هی علیه کاکاسیاها قانون راس و ریس می کنه. یه قانون هس که کاکاسیا نمیتونه تفنگ داشته باشه، حتی چوبی هم که مثل چماق باشه . قانون میگه اگه بگیرنت و جواز سفر نداشته باشی، بیست ضربه شلاق می خوری. اگه به چشمای اون سفیدا زل بزنی، ده ضربه می خوری. اگه دست روی یک مسیحی سفید بلن کنی، سی ضربه می خوری. قانون میگه هیچ کاکاسیاهی نباس جایی که آدم سفیدی داره گوش می کنه درس بده. قانون میگه اگر خیال کنن می تونن تو تشعی جنازه جمع بشن و هوار بکشن، تشعی جنازه بی تشعی جنازه. قانون میگه اگه آدم سفیدا قسم بخورن که تو دروغ گفتی، گوشتو باس ببرن اگه بگن دو بار دروغ گفتی، هر دو گوشتو ببرن. قانون میگه اگه آدم سفیدید رو بکشی، به دارت می کشن، اگر کاکاسیای دیگه ای رو بکشی، فقط بهت شلاق می زنن.... خوندن و نوشتن به کاکاسیاها یاد بدی خلاف قانونه. کتاب دادن به کاکاسیاها خلاف قانونه. حتی یه قانون هس که سیاها نباید طبل بزنن.
**
می تونستن بکشنت و کارشونم قانونی باشه... قانون میگه هر کی در حال فرار گیرت بندازه، میتونه تو رو بکشه و مجازات هم نشه.
**
من نمی دونم این قانونایی که گفته واقعا به لحاظ تاریخی وجود داشته یا نه ها، ولی اینکه تلاش کرده بود نشون بده قانون خودش چقدر دستاویز مسخره ایه برای ظلم کردن به دیگران، واقعا قشنگ بود.
**
تا وقتی سفیدا باشن، صلح نمیشه، چون اونا هیچ چیزو بیشتر از کشتن دوست ندارن.
**
پیش نوشت: برده ها همدیگه رو بر حسب مزرعه توصیف می کرده ان، مثلا می گفتن کاکاسیاهای مزرعه ی فلان.
کونتا با خود فکر کرد که آیا این زن این را هم می داند که وقتی مثل خیلی از آشپزها از "مزرعه ی ما" ... حرف می زند، چه غم انگیز است؟ چنان رفتار می کرد که گفتی او مالک مزرعه ایست که در آن زندگی می کند و نه بالعکس.
**
اولین بار که ارباب را به یکی از این مهمانیها... برد، نمی توانست باور کند که چنین ثروت باورنکردنی ای وجود دارد و آدمها واقعا این طور زندگی می کنند. به ضیافتهای بسیار رفت و خیلی طول کشید تا فهمید که آن ها به این شکل زندگی نمی کنند، که تمام این چیزها بسیار غریب و مصنوعی است.
**
فریاد می زد که آهای سیاها، شماها زمین خدا رو واسه ی همنوعای من جهنم کردین! اما خاطرتون جمع باشه، وقتی صبح روز قیامت برسهه به همون جهنمی که خودتون درست کردین میندازنتون.
**
- بت نمی گم که فرار بکنی یا نکنی. اما اگه وختی گیر افتادی، حاضر نباشی بمیری، پسپ معلوم میشه آماده ی فرار نیستی.
- تو نقشه ام نیست که گرفتار بشم.
**
ارباب لی ... در حالی که چهره اش از خشم در هم رفته بود به آن ها گفت اگه یه کاکاسیا سربزنگاه به اربابش جریانو نگفته بود، همین امشب یه عالم از سفیدای خوب شهید میشدن.
(این تیکه شو خیلی دوست داشتم، این استفاده از لفظ شهید رو. مترجم معلوم بود خیلی توانمند بوده که حق به جانب بودن سفیدا رو این قدر قشنگ به تصویر کشیده.
**
از یه چیز شما کاکاسیاها سر در نیاوردم! ...وختی آدم سعی می کنه با شماها محترمانه صحبت کنه، شماها فوری خودتونو به خریت می زنین. کفرم درمیاد که، مخصوصا کاکاسیاهی مث تو که اگه بخواد خوبم سرش میشه، خودشو به خنگی می زنه. خیال نمی کنین اگه یه جوری رفتار کنین که معلوم بشه عقلم تو کله تون هست، سفیدا بیشتر بهتون احترما بذارن؟
**
تو خودتم مثل من میدونی که مامانتم فروخته بودنش! همون طور که منم فروخته بودن! هر کی فروخته باشنش هیشوخت فراموش نمیکنه! دیگه دنیاش عوض میشه. نگاه معنی داری به جرج انداخت. تو هیشوخت تو رو نفروختن. واسه ی همینه که نمیتونی بفهمی به هیچ اربابی هیشوخت نمیشه اعمتاد کرد- حتی به همین ارباب تو.
**
پسر، بذار یه چیزی بهت بگم، آدمی که نمیتونه با هیشکی کنار بیاد، حتم یه عیبی تو کار خودش!
**
پسرک کمی در تردید ماند، بابازرگ آزاد دیگه چیه؟
**
- بابابزرگ شما کجا کار می کنین؟
- چی داری میگی؟... کی بت یاد داده اینو از من بپرسی؟
- هیشکی، خودم خواستم بپرسم.
...من هیچ جا کار نمیکنم، من آزادم.
**
... در کارولینای شمالی قانونی هست که همی گوید هیچ سیاه آزاد شده ای حق ندارد بیشتر از شصت روز در این ایالت بماند، وگرنه دوباره برده خواهد شد.
(این تیکه ی کتاب واقعا جالب بود. وقتی یه برده ای آزاد شده و میره پیش خانواده اش، اما می بینه به خاطر این قانون مسخره، یا باید خانواده شو انتخاب کنه + بردگی یا آزادی رو بدون داشتن خانواده اش.)
**
... تا وختی آدم خودش نخواد وضعشو بهتر کنه، آب از آب تکون نمیخوره و بازم همون آش و همون کاسه اس! من جایی که نتونم کاری بکنم که هر آدم آزادی حق داره بکنه، بند نمیشم!
**
(دختره یه پسری رو دوست داره که دو رگه اس و پدر دختره گفته پسره رنگ پوستش یه جوریه که نه رومی رومیه، نه زنگی زنگ. نه جوریه که بشه گفت کاکاسیاس، نه سفیده، دختره که خودش سیاهپوسته میگه: )
شما میگین مردم اونو تو خودشون راه نمیدن اما این خود شمائین که راهش نمیدین.
--
جاهایی رو که به صورت بولد نوشتم، توی کتاب همین طوری بود. به نظرم، از هنرهای مترجم این بود که به خوبی تونسته بود اشتباه صحبت کردن آفریقایی ها رو وقتی انگلیسی حرف می زدن به تصویر بکشه.
کتاب ریشه ها رو تموم کردم.
اول به صورت خلاصه نظرم رو میگم در موردش، بعد به تفصیل!
مخلص کلام اینکه اگر سلیقه ی کتاباییتون (!) شبیه منه، بخونیدش؛ حتما و بدون تردید. بعد از مدت هاااا یه کتاب عالی خوندم.
و اما نظر مفصلم:
دیشب تا ساعت یک شب بیدار بودم که تمومش کنم، همین جوری که با یه دستم برای پسرمون نقاشیشو رنگ می کردم، داشتم کتابو هم می خوندم. نه می تونستم حاضر بشم کتابو بذارم کنار، نه پسرمون حاضر میشد بره بخوابه تا من کتابمو بخونم!
چند روز پیش پسرمون میگه مامان دیگه کار نمی کنه، فقط کتاب می خونه !
اون روز داشتم با خودم فکر می کردم کاش پسرمون یه پنج سالی دیرتر به دنیا اومده بود، من این کتابه رو با خیال آسوده می خوندم نه با بچه ای که هی دم به دقیقه باهات کار داره یا اگرم باهات کار نداره هی باید به فکر این باشی که چی غذا بخوره، کی بخوره، کی بخوابه و خلاصه، نمی تونی با آرامش کتابتو بخونی. البته؛ بلافاصله بعدش این به فکرم رسید که خب بهتر بود به جای دعا کردن اینکه کاش پسرمون 5 سال دیرتر به دنیا میومد، دعا می کردم کاش من این کتابو 5 سال پیش خونده بودم، راحت تر بود که !!
حالا در مورد خود کتاب:
اول چیزایی که درمورد کتاب دوست داشتمو میگم:
کتاب از هفت نسل قبل از نویسنده شروع کرده و داره اتفاقایی که برای این آدما افتاده رو نشون میده تاااا برسه به خود نویسنده. خیلی خوب نوشته شده و عالی هم ترجمه شده. تقریبا حس نمی کردی که کتاب ترجمه شده می خونی. بسیار روون و شیوا بود متنش.
اول کتاب با توصیف زندگی آدمای یه روستا توی گامبیا شروع میشه و از اون جایی که خیلی از آدما (حالا ممکنه شما جزوشون نباشین ها، من آدمایی مثل خودمو میگم) اطلاعات دقیق و خوبی از زندگی آفریقایی ها و آداب و رسومشون ندارن، خیلی دقیق و با جزئیات توضیح میده و قشنگ تصویرسازی می کنه که فضای ذهنی و زندگی اون آدما چطوریه.
من یه جاهایی رو از زیر چشمم رد می کردم، اما بعد مجبور میشدم برگردم و دوباره بخونمشون، چون واقعا تمام کتاب مفید بود و حرفی توش بود. پیوستگی و انسجام متن عالی بود. رنج ها و دردها رو طوری به تصویر می کشید که قشنگ حسش می کردی.
محتوای کتاب هم چون اساسا چیزی بود که من ازش اطلاعات زیادی نداشتم، برام جالب بود. من قبلا هیچ کتابی در مورد قبیله های آفریقایی و اینکه برده ها چطوری به آمریکا آورده شدن و این حرفا نخونده بودم و حرفای کتاب برام خیلی تازگی داشت.
خلاصه که توصیه اش می کنم دیگه.
اما چیزایی که در مورد کتاب دوست نداشتم:
صد صفحه ی اول تقریبا در مورد یه نفره که خب خانواده اش و اینا هم توصیف میشن طبیعتا، اما قهرمان داستان مشخصه که کیه. بعد توی صد صفحه ی بعد یه سری اتفاقاتی برای این آدم میفته و این آدم کم کم تشکیل خانواده میده و زندگیش ادامه پیدا می کنه.اما بعد از دویست سیصد صفحه این آدم کلا از کتاب حذف میشه و قصه با نسل های بعدی ادامه پیدا می کنه. در واقع، یه جوری -به نظر شخصی من البته- قهرمان داستان از کتاب حذف میشه (دقت کنید که قهرمان نمی میره ها، فقط حذف میشه و دیگه خبری ازش توی کتاب نیست) و از اون به بعد عملا قهرمانی توی کتاب وجود نداره و فقط روایت اتفاقات بعد از این فرده. اگه از اول کتاب فقط توصیفات یه سری زندگی بود و قهرمان نداشت، خیلی اکی بود به نظرم، اما اینکه تا یه جایی فقط همه چی به یه نفر مربوط میشه و بعد ناگهان اون آدم حذف میشه از داستان، یه کمی یه جوری بود به نظر من. بعد از حذف قهرمان داستان، همین جور نسل اندر نسل پیش میره داستان و همه چی میفته روی دور تند و یه جاهایی می بینی توی مثلا بیست صفحه، 6 تا بچه توی خانواده به دنیا میان. اواخر کتاب من حس می کردم نویسنده خسته شده و میخواد سر و ته قضیه رو هم بیاره.
البته؛ از اون طرف درک می کنم که خب هرچی اتفاق به سال های امروزی نزدیک تر میشه، دقیق تر میشه. یعنی نویسنده نمی تونه بگه خواهر و برادر اون آدم هفت نسل قبلش چه کردن و سرانجامشون چه شد، اما در مورد مادربزرگش و خواهرهای مادربزرگش می تونه. بنابراین، تعداد کسایی که توی اواخر کتاب می خواد زندگیشونو به تصویر بکشه بیشتر میشه و این باعث میشه به هر کسی سهم کمتری از متن کتاب برسه و دیگه خبری از جزئیاتی که توی اول کتاب بود، نیست. از هر آدمی شما در حد چند خط می خونین و فقط تک و توکیشون اندکی پررنگ تر از بقیه ان توی کتاب.
چیز دیگه ای که در مورد کتاب دوست نداشتم این بود که وقتی راجع به نویسنده و محتویات کتابش سرچ می کنی، معلوم میشه که ادعاهای نویسنده در مورد اینکه این واقعا داستان هفت نسل قبل خودشه و ادامه پیدا می کنه تا برسه به امروز، خیلی ادعاهای درستی نیستن. یعنی اگه ویکی پیداش رو بخونین، نوشته که ادعاهای نویسنده با اطلاعات تاریخی و سال های ادعایی جور نیست.
به نظرم آدم اگه یه داستان معمولی نوشته، نباید ادعا کنه این زندگی هفت نسل قبل خودمه. خب بگه یه داستان نوشته ام و الهام گرفته از داده هاییه که طی یه سری تحقیقاتی در مورد آفریقایی هایی که به آمریکا آورده شدن دیگه. یه کمی به نظرم ادعای نویسنده و اینکه بعدا می فهمی دروغ بوده، آدمو ناامید میکنه.
یه چیز دیگه هم که توی ویکی پدیا نوشته بود این بود که بعدها دو تا ادعا در مورد تقلب کتاب از کتاب های دیگه انجام میشه که یکیشون دادگاه رو می بازه. اما برای اون یکی، نویسنده ی کتاب ریشه ها یه جوری متهم میشه. اما با نویسنده ی اون کتابی که ازش تقلب کرده بوده کنار میاد و خارج از دادگاه 650 هزار دلار با هم توافق می کنن.
خب اینم که یه نویسنده از یه کتاب دیگه کپی کنه و اینا هم به نظرم اصلا قشنگ نیست برای یه نویسنده ای که میخواد کار فرهنگی کنه، اونم در حد اینکه می خواد نشون بده آدما چقدر در قدیم به همدیگه ظلم می کرده ان و آدما چقدر می تونن بد باشن و این حرفا.
اما با تمام این حرفا، اگر تمام این موضوعای منفی رو که ربطی به اصل داستان ندارن بذاریم کنار و داستان رو واقعا به عنوان یه داستان بخونیمش، عالیه و اون پیامی که بخواد به نویسنده برسونه رو می رسونه.
--
تیکه هایی از کتابو توی یه پست جدا می نویسم براتون ولی شما بخونین کتابو واقعا، ارزششو داره .