شعر


پریروز داشتم هارد اکسترنالو مرتب می کردم، یه فایل شعر پیدا کردم. گفتم اینجا هم بذارم، شاید کسی دوست داشت. فقط خیییلی پراکنده است، همه جور موضوعی توش هست! تعجب نکنین اگه وسط شعرهای نو، یهویی یه دونه از حافظ و سعدی دیدین یا برعکس :


بوسه هایی که بدهکاری همینجا پس بده
در قیامت سخت میگیرند حق الناس را ..
--
حتی اگر حرفی نبود
شماره‌ام را بگیر و فقط بخند ..
وقتی می‌خندی
زمان می‌ایستد
و در زیر پوستم انگار پرنده‌ایست
که برای رهایی
پرپر می‌زند ..
--
دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند
تو چنان در دل من رفته، که جان در بدنی ..
--
گفتم از دل برود چون ز مقابل برود
غافل از اینکه چو رفت از پی او دل برود
--
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
--
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن
نقشه میریخت مرا از تو جدا سازد ''شک''
نتوانست، بناکرد به توهین کردن
زیر بار غم تو داشت کسی له میشد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده ست توانایی نفرین کردن
''با وفا''خواندمت از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن
''زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست''
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!
وزش باد شدید است و نخم محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن
کاظم بهمنی
--
ای دلبر من، ای قد و بالات سه نقطه!
ای چهره ی تو در همه حالات سه نقطه...
لب بووووق دهن بووووق تمام سر و تن بووووق!
اصلا چه بگویم که سراپات سه نقطه...
برخیز و میان همگان جلوه گری کن!
حال همه در حال تماشات سه نقطه...
با دشمن خود یاری و با یار چو دشمن!
ای آنکه تولا و تبرات سه نقطه...
آخر به زری یا ضرری یا که به زوری؟!
میگیرم از آن گوشه ی لبهات سه نقطه...
چشم من و گیسوی تو (نه) چادر تو (خوب)!
دست من و بازوی تو (نه) پات سه نقطه...
"تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت"
این بخش خطرناک شده کات سه نقطه...
آخر چه بگویم که توان چاپ نمودن!
ای بر پدر کل ادارات سه نقطه...
--
پیمانه ام ز رعشه ى پیرى به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
صائب تبریزی
--
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
سعدی
--
وقت سخن نترس بگو آنچه گفتنی‌ست
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
--
مُشکل از سَبــــکِ عِراقی و خراسانی نیست
هَمه با قافیــــــه ی “عشق” مُصیــبت دارند
--
یا درد و غمی که داده ای بازش گیر
یا جان و دلی که برده ای بازش ده
--
نازت خریده ایم و کنون اخم می کنی
این بود نازنین خدمات پس از فروش؟
--
ما بر در عشق حلقه کوبان
تو قفل زده، کلید برده
--
سبحه بر کف، توبه بر لب، دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده مى آید ز استغفار ما (قدسی مشهدی)
--
فقیه مدرسه دى مست بود و فتوى داد
که مى حرام، ولى به ز مال اوقاف است.
--
اندکی حافظ بخوان، حالت اگر بهتر نشد
در طبابت حکم ابطال مرا صادر بکن
--
شادی کوچکی می خواهم؛
آنقدر کوچک که کسی نخواهد از من بگیرد
--
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم؟ خیال است این.
---
لـــیــوان ز لــبــت بــوســه گــرفت ، مــنــم ز لــیــوان
دیــدی ز لــبــت بــوســه گــرفــتــم بــه چــه عــنــوان ؟!
--
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
--
لبخند تو را چند صباحی است ندیدم
یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب
--
یکــــــــــ بار که تنــــــــــها بمانی
یکــــــــــ بار که بشکنـــد دلت
غرورت
اعتمادت
همین یکــــــــــ بار کافیســـت
تا یکــــــــــ عمـــر
از پشت نگاهـــی ترک خورده به آدمهــا بنگری ...!
همین یکــــــــــ بار کافیســـت
--
بارالها
از کوی تو بیرون نشود پای خیالم
نکند فرق به حالم
چه برانی ... چه بخوانی ...
چه به اوجم برسانی ... چه به خاکم بکشانی
نه من انم که برنجم ... نه تو آنی که برانی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
دراگر باز نگردد ... نروم باز به جایی
پشت دیوارنشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر تو نخواهم
چه بخواهی ... چه نخواهی
باز کن در که در این خانه مرا نیست پناهی
--
از بهر دفع غم به کسی گر بری پناه
هم غم به جای ماند و هم آبرو رود
--
در زمان ِ حمله اش صیاد پنهان می شود
چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است
مجید پارسا
--
لااقل عاشق معشوقه ی مردم نشوید
که به فتوای همه مظهر حق الناس است
--
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
قیصر امین پور
--
گفتی که از نهان دلت با خبر نیم...
تو در دلی ، کدام نهان بر تو فاش نیست ؟
--
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
سعدی
--
منت از خلقی برای لقمه ای نان می کشیم   
دیگری نان میدهد ، ما ناز اینان می کشیم
چون توکل نیست ، کار ما به دست مردم است
خواجه ما را منتظر ، ما ناز دربان می کشیم...
--
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت

از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است آنهم رویت
واعظ خوانساری
--
آبی که براسود زمینش بخورد زود ..... دریا شود ان رود که پیوسته روان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری .... دانی که رسیدن هنر گام زمان است
هوشنگ ابتهاج
--
تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر
بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند

محمد شیخی
--
مفهوم قشنگ یک غزل یعنی تو
حلوا شکری، شهد، عسل، یعنی تو
اصلا تو اساس یک رباعی هستی
مفعول مفاعلن فَعَل یعنی تو *

*رباعی از حسین دهلوی ست !
--
تو در کنار خودت نیستی، نمیدانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد.
--
مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد
یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت
صائب
--
ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید خبری نیست.
مهدی فرجی
--
چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
علی رضا بدیع
--
ما را همه شب نمی برد خواب
ای خفته ی روزگار دریاب
--
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است
آدم بشوم سه شنبه هم می آیی
امیرحسام یوسفی
--
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بی تو خوش نباشد، رو قصه ی دگر کن
مولانا
--
توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است.
دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است!
--
عشق یعنی
مرا با تو بشناسند
چنان که رشته کوهی را
به بلندترین قله اش!
--
‏گر با دگران به ز منی، وای به من
ور با همه کس همچو منی، وای همه!
 ابوسعید ابوالخیر
--
روی خود را برنگردان ضعف میگیرد مرا
دکترم گفته که من کمبود "روی" دارم کمی
--
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسنــــــــدش
--
آنقدر زیـبا دِلـــم را بر دلـش وابسته کرد
یارم اِنگاری تَخصص داشت در پیوند قلب
--
بیتی که یاد و نام تو در آن نوشته شد
یک بیت ساده نیست، که بیت‌المقدس است
--
مجنون به نصیحت دلم آمده است
بنگر به کجا رسیده دیوانگی‌ام
--
گویند چرا ، تو دل بدیشان دادی
والله ، که من ندادم ایشان بردند
--
آشوب جـهان و جَنگ دنیـا به کنـار
بُحـران ندیدن تـو را من چه کـنم ..؟
--
گربیایی دهمت جان
ورنیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم
چه نیایی چه بیایی
--
بوسه یعنی
به لبت
عشق
فشار آورده
--
تحلیــل جواب آزمـایـش مى گفت
ده درصدِ من ، منم ، نود درصد تو
--
دﻟﺒﺮا ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ دادی این‌قدر ﻧﺎزت ز ﭼﯿﺴﺖ؟
گر ﭘﺸﯿﻤﺎن ﮔﺸﺘﻪاى ﺑﮕﺬار در ﺟﺎﯾﺶ نهم
صائب تبریزی
--
ای که هوای منی، بی تو نفس ادعاست
ذکر کمالات تو، تذکره الاولیاست
غلامرضا طریقی
--
این دل اگرکم است بگوسربیاورم
یاامرکن یک دل دیگربیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم:دوستت دارم....
(دیگرنشدعبارت بهتربیاورم)

--

سنگ بی قیمت اگر کاسه ی زرین بشکست

قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

--

بیرون ز تو نیست آنچه می خواسته ام
فهرست تمام آرزوهای منی
شفیعی کدکنی

از کتاب ها


بالاخره فرصتی شد که یه تیکه هایی از کتابایی که خونده ام و سال هاست روی گوشیمه رو بنویسم:


از پنج گنج (خسرو و شیرین):


سخن باید به دانش درج کردن

چو زر سنجیدن، آن گه خرج کردن

**

مرا بگذار تا گریم بدین روز

تو مادر مرده را شیون میاموز

**

به عشق اندر صبوری، خام کاریست

بنای عاشقی بر بی قراریست

صبوری از طریق عشق دورست

نباشد عاشق آنکس کاو صبور است

**

جهان خسرو که تا گردون کمر بست

کُله داری چون او بر تخت ننشست

به روز بار که او را رای بودی

به پیشش پنج صف بر پای بودی

نخستین صف توانگر داشت در پیش

دوم صف بود حاجتکار و درویش

سوم صف جای بیماران بی زور

همه رسته به مویی از لب گور

چهارم صف به قومی متصل بود

که بند پایشان مسمار دل بود

صف پنجم گنهکاران خونی

که کس را کس نپرسیدی که چونی

به پیش خونیان زامیدواری

مثال آورده خط رستگاری

ندا برداشته دارنده ی بار

که هر صف زیر خود بینند زینهار

توانگر چون سوی درویش دیدی

شمار شُکر بر خود بیش دیدی

چو در بیمار دیدی چشم درویش

گرفتی بر سلامت شکر در پیش

چو دیدی سوی بندی مرد بیمار

به آزادی نمودی شکر بسیار

چو بر خونی فتادی چشم بندی

گشادی لب به شکر به پسندی

چون خونی دیدی امید رهایی

فزودی شمع شکرش روشنایی

در خسرو همه ساله بدین داد

چون مصر از شکر بودی شکرآباد

**

بزرگی بایدت، دل در سخا بند

سر کیسه به برگ گندِنا بند
(گندنا: تره)

**

جهانداری به تنها کرد نتوان

به تنهایی جهان را خورد نتوان

--

از من او:

بچه را باید جوری تربیت کرد که وقتی بالغ شد، بالغ شده باشد! یعنی وقتی کبوتر را یله اش دادی، جلد باشد. بپرد، اما برگردد، نه این که بالش را ببری... . خودش باید بتواند انتخاب کند. اگر بالغ باشد، ولش کن میان یک لشکر عزب، سالم برمی گردد. اما اگر نباشد، توفیری نمی کند. این جا باشد یا کنار حرم شاه عبدالعظیم یا وسط پاریس.

(اینو فکر کنم باید واسه خودم قاب کنم، بزنم به دیوار که یادم نره.)

**

- بده به من این دو انگشتر را

علی گفت: همه ی دین دادری من به این دو انگشتر است. وقتی این دو تا را به دست دارم، احساس ...

- دین داری... دین داری... میشود دین دار خیلی چیزها را نداشته باشد، انگشتر، جای مهر روی پیشانی، محاسن، عبا و عمامه، اما بدان! دین دار حکما دین دارد... . جوان! اوج دین داری ابوالفضل العباس - که آقای همه ی لوطی های عالم است- میدانی کجا بود؟ ختم دین داریش کنار علقمه بود. جایی که اصلش دست نداشت، تا دستش انگشت داشته باشد، اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشتر عقیق و فیروزه داشته باشد.

--

از شما که غریبه نیستید (اینو وقتی ایران بودم خوندم):


"فرزند کسی نمیکند فرزندی/گر طوق طلا به گردن او بندی"


این بیتو تو این کتابه خوندم، ولی نمیدونم اصلش مال کجاست. فقط یادمه که مامان بزرگم زیاد این بیتو می خوند با اینکه اصلا سواد نداشت.


"رادیو همه اش حرف میزند. از پیشرفت کشور می گوید و کوری چشم دشمنان."

این جمله ی بالا هم که نشون میده از قدیم الایام وضع صدا و سیمامون همین بوده .

--

از کتاب گزیده ی آثار عبید زاکانی (اینم هنوز تموم نشده، آوردمش که بخونمش):

مشتی مجردانیم، بر هیچ دل نهاده

گر هیچمان نباشد، از هیچ غم نباشد

**

بر در عفو تو ما بی سر و پایان چو عبید

تا تهیدست نباشیم، گناه آوردیم

**

از همون کتاب فوق به نقل از کتاب احیاءالعلوم امام محمد غزالی:

بدان که ریا مشتق باشد از رویت و آن دیدن است و اصل ریا، طلب منزلت است در دل های مردمان به نمودن خصال جمیل، ایشان را. و نام ریا به حکم عادت مخصوص است به طلب منزلت در دلها به عبادتها و اظهار آن.


میشه کتاب معرفی کنین؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزمره

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یه سری از کتابایی که خوندم


لیلی خانم پیشنهاد داد (خیلی وقت پیش البته)‌که راجع به کتابایی که خونده ام چند خط بنویسم.

پیشنهاد خوبی بود. از اون جایی که راجع به کتابایی که خوندم خیلی پراکنده نوشته ام توی پست ها، اینجا سعی می کنم کتابایی که تو این چند وقت/سال خونده ام (در واقع کتابایی که الانن توی کتابخونه ی رو به روم می بینم) رو یه جا جمع کنم.

آخرین کتابی که خوندم قمارباز بود که چند وقت پیش تموم شد. اینجا برای هر کتابی، در حدی که یادمه ازش می نویسم. چون بعضی ها رو خیلی وقت پیش خوندم واقعا:

قمارباز: برای سلیقه ی من بد نبود. چیزی نیست که بگم به کسی توصیه اش می کنم که حتما بخونه و اگه نخونه از کفش رفته ولی به یه بار خوندنش می ارزه. اما از اون جایی که راجع به قمار و به طور خاص یکی دو تا بازیش خیلی صحبت می کرد، به نظرم برای کسی خیلی مناسب بود که واقعا اون بازی ها رو بشناسه. چون خیلی جاهاش که راجع به میز بازی و عددها و رنگ ها حرف می زد که مثلا صفر اومد یا ۱۲ اومد، من هیچ حسی نداشتم بهش و برام خسته کننده بود. پیشنهاد می کنم اول برین کازینو، بازیشو یاد بگیرین،‌ بعد کتابو بخونین . اوج داستان شاید ۵ ۶ جمله ی آخر کتاب بود. که در واقع یه جوری صریح نویسنده پیامی که تو ذهنش بود بده رو داد. در کل، برای یه بار خوندن بد نیست. علی رغم اینکه خیلی توش اتفاقات خاصی نمیفتاد و نثر خاصی هم نداشت که بگم سبک کتاب منو جذب میکنه، اما بازم یه طوری بود که تا آخرش باعلاقه دنبال می کردم.


مادام بواری: دوست داشتم کتابشو. الان از محتواش زیاد چیزی تو ذهنم نیست. اما چون داستانی بود و توش اتفاقاتی میفتاد، من دوست داشتم همه اش بدونم خب بعدش چی میشه. راجع به حس و احوالات و رفتارهای یه خانومیه که درگیر روابط عاطفی مختلفی میشه با آدمای مختلفی. اگه سلیقه ی کتاب خونیتون به من شبیه بوده تا حالا،‌ بخونیدش. ارزششو داره.


ملت عشق: بد نبود ولی من در کل از کتابایی که سعی می کنن خیلی با جملات قشنگ و جملات قصار و در کل با آب و تاب و اثرگذار نصیحت کنن خواننده رو خوشم نمیاد. اما خب قسمت داستانیش رو دوست داشتم. داستان تلاش می کنه تلاش های مولانا برای دیدن شمس و اتفاقات اون مسائل رو ربط شباهت بده به یه زندگی امروزی و برای یه زندگی امروزی ازش الگو بگیره.

اینم بگم که اینکه گفتم از این مدل کتابا خوشم نمیاد، منظورم کتابایی بود که مستقیم هدفشون نصیحت کردن نیست و دوست دارن در قالب داستان نصیحت کنن. وگرنه کتاب فیه مافیه، خیلی بیشتر حالت اخلاقی داره و داره به آدم چیزی یاد میده، اما خب اون کتاب از اول هدفش همونه. ولی کتابی که داستانه، من انتظار دارم بتونه خیلی در لفافه چیزی که میخواد رو بگه. اما خب هر نویسنده ای این عقیده/هنر رو نداره.


یک عاشقانه ی آرام: اصلا نتونستم کتابو تموم کنم. فکر کنم ۱۰۰ یا ۱۵۰ صفحه ازشو خوندم، بعد ولش کردم. خییییلی دیگه توش جملات قصار داشت. کلا احساس می کردی دو نفرکه زندگیشون بر مبنای ادبی حرف زدنه دارن با هم حرف می زنن همه اش. اینم فکر می کنم برای یه سن و سال خاصی خوب بود.


سمفونی مردگان: کتاب خیلی غمگینی بود و فضای سنگینی داشت. زندگی یه خانواده رو به تصویر می کشید تو زمان جنگ جهانی دوم. هیچ اتفاق خارق العاده ای هم توش نمیفته، صرفا یه زندگیه که توصیف میشه ولی توصیفات کتاب خیلی عالیه و واقعا روی آدم تاثیر میذاره، یعنی حس و حالتو میکنه دقیقا همون چیزی که توی کتاب داره توصیف میشه. کتابش واقعا غمگینه ولی ارزش خوندن داره. من خیلی دوسش داشتم.


آبنبات هل دار: کتاب قشنگ و طنز و خنده داری بود. اگه میخواین حال و هواتون عوض بشه، بخونینش حتما.  زمانش مال دوران جنگه، اما ناراحت کننده نیست اصلا. در واقع زندگی یه خانواده ی کاملا معمولیه که یه پسر ناقلا دارن که همیشه ماجرا داره. دهه شصتی ها فکر کنم خوب درکش کنن .


من او: نثر خاصی داشت. دو تا راوی داشت و این فهم داستانو یه کمی مشکل میکرد. اما کتاب قشنگی بود. توی فصل های مختلف (و فکر کنم بسته به راوی) مکان و زمان عوض میشد. یه قسمت هاییش مال پاریس بود. یه قسمت هاییش مال ایران و محله ی خانی آباد. کلا این تغییر راوی و محل و زمان و این چیزا باعث میشد آدم با دقت بیشتری مجبور بشه بخونه کتابو که بفهمه.


مردی در تبعید ابدی: در مورد زندگی ملاصدرا بود. بد نبود، اما فکر می کنم برای هر سنی مناسب نبود. یعنی شاید برای نوجوونا یا سن حداکثر ۲۰ ۲۵ سال مناسب بود. یه بحث های فلسفی ای رو توی کتاب مطرح می کرد که به نظرم بد نبود، اما چون کتاب کتاب فلسفی ای نبود و واقعا قرار نبود به اون مبحث پرداخته بشه، به نظرم یه کمی مطرح کردنش قشنگ نبود. یعنی به نظرم اگر کسی بخواد به اون بحث ها علاقه مند باشه، این کتاب جاش نیست، باید بره کتاب های عمیق فسلفی بخونه و تا آخر اون مبحث رو دنبال کنه. اگر هم کسی که کتاب رو می خونه، دنبال این مباحث نیست، پس چرا باید این چیزا توی این کتاب بیاد؟ برای همین میگم شاید برای سن تا ۲۰ ۲۵ سال مناسب باشه، چون توی اون سن میشه هنوز برای طرف فقط طرح سوال کرد و اجازه داد که خودش بعدا اون مباحث رو توی کتابای دیگه ای دنبال کنه.


محاکمه: واقعا عالی بود. هرچند تمام ماهیت داستان که چی شد و چرا برای همیشه برات نامعلوم باقی میموند، اما بازم داستانش طوری نوشته شده بود که قابلیت اینو داشت که تو رو تا آخرش با خودش همراه کنه. اگه درست یادم باشه،‌ همین کتاب بود که نویسنده بخش هاش رو جدا جدا از هم نوشته. یعنی ترتیب نوشتنشون توسط نویسنده همون ترتیب قرار گرفتنشون توی کتاب نیست. رمان هم در کل (بازم اگه درست یادم باشه) ناتموم بوده و وقتی که نویسنده مرده، یکی از دوستاش چاپش کرده.


کلیدر: خیلی خیلی خیلی توش اتفاقای زیادی میفتاد. یعنی قشنگ زندگی یه خانواده رو از اول تا آخر تعریف کرده نویسنده! من کلا فضای داستانشو دوست داشتم. یه جوری همه چیز رو توصیه کرده بود که قشنگ حس میکردم الان اونجام، هم به لحاظ مکانی و هم به لحاظ زمانی. کلا فضاسازیشو دوست داشتم. ولی برای کسی خوبه که علاقه داشته باشه یه داستان خیلی طولانی رو دنبال کنه، چون چندین جلده و اگه بخواین بذارین دیر به دیر بخونین، فراموش می کنین داستان رو. باید پشت بند هم بخونین تا سریع تموم بشه مثلا تو یه ماه. نمیشه گذاشت در عرض یه سال خوندش.


داستان دو شهر: خیلی کتاب قشنگی بود. پیوند دادن قسمت های مختلف کتاب به همدیگه واقعا سخت بود. داستانش یه طوری نبود که راحت بفهمیش. خیلی اتفاق ها بیان میشدن که مثلا صد صفحه، دویست صفحه بعد ربطشونو به هم می فهمیدی. اما خب خیلی قشنگ بود. وقتی آخر داستان کم کم برات روشن میشد که قضیه چی بوده، یا مثلا چیزایی که صد صفحه قبل خونده بودی معنیشون چی بود،‌ خیلی قشنگ بود.


سرخ و سیاه: در کل، کتابش خاطره ی خوبی توی ذهنم گذاشته ولی احساس می کنم اون زمان یه کمی مدل توصیف کردناشو دوست نداشتم. شایدم اشتباه می کنم، شایدم چون کتاب ترجمه بوده، اون طوری که من دلم می خواست نبوده. ولی ارزش خوندن داشت داستانش.


خرمگس: خیلی کتاب قشنگی بود. واقعا قشنگ بود.

خرمگس و سرخ و سیاه، هر دوشون به کلیسا و کشیش و اینا ربط داشتن. در واقع شخصیت اصلی داستان، حداقل بخشی از عمرش رو توی کلیسا بوده یا با کشیش سر و کار داشته و اینا. من این دو تا کتابو بعد از هم خوندم، بعد هی قاطی می کردم که توی این چی شد؟ توی اون چی شد؟ کدوم کشیش تو کدوم کلیسا بود . شما اینا رو پشت سر هم نخونین!


اخلاق ناصری: این کتاب واقعا عالیه. اما خب باید بفهمیش و خوندنش به شدت زمان بره. اون اوایل که می خوندم، یه چیزایی ازش نوشتم تو وبلاگم ولی بعدها دیگه ننوشتم. چون نثر کتاب سنگین بود و برای کسی که اصلا با بافت کتاب آشنایی نداشت، آسون نبود فهمش. راحت نبود یه تیکه اش رو جدا کنی و جایی بنویسی.


فیه ما فیه: خیییلی خیلی ساده تر از چیزی بود که فکرشو می کردم. یعنی انتظار یه نثر خیلی سنگین رو داشتم که اصلا این طوری نبود. برای کسی که کتاب های اخلاقی دوست داره، خوب و شیرینه. قشنگ و شیوا گفته حرفاشو.


برباد رفته: من هیچ وقت فیلمشو ندیدم. ولی کتابش داستانش جالب بود. کلا توش اتفاق زیاد میفتاد و فراز و نشیب زیاد داشت. من دوسش داشتم. در کل، فکر می کنم زندگی در خلال جنگ همیشه پر از اتفاقای پیش بینی شده و پیش بینی نشده است.

--

دیگه الان کتاب دیگه ای دم دستم نیست که بخوام راجع بهش بنویسم.