روزمره/عید


شروع امسال - گوش شیطون کر- شروع خوبی بود برامون. سر فرصت سبزه مونو سبز کردیم، هفت سینمونو چیدیم، لباسامونم پوشیدیم و آماده شدیم تا عید بشه. به پسرمون عیدی دادیم. البته؛ یه مقداریشو پیش پیش خرج کرد! یه چیزیو که خیلی دوست داشت بخره، بهش گفته بودم هر وقت عیدی گرفتی، با پولای عیدیت بخر. از اونجایی که می خواست اسباب بازیش تا عید به دستش برسه، زودتر آنلاین سفارش داد و یه روز به عید اومد براش. ما هم پول اونو از عیدیش کم کردیم و یه کمی کمتر بهش عیدی دادیم.

برای پنج شنبه هم که عید بود، به معلمش ایمیل زدم و مرخصی گرفتم. خودمم با ترس و لرز یه روز قبلش به یواخیم گفتم میشه من فردا رو مرخصی بگیرم؟ آخه فاطیما مرخصی بود. یه کاری هم بود (و هنوز هست) که باید در اسرع وقت انجام بشه و یواخیم روزی چند بار سراغشو می گرفت. واسه همین، جرئت نداشتم به یواخیم بگم مرخصی می خوام. آخرش گفتم بهش بگم. نهایتش میگه نه دیگه. ولی نه نگفت و قبول کرد. فقط گفت در دسترس باشی ولی که اگه مشکلی پیش اومد، فقط تو برای بخش وویس بت ها هستی. منم از قبل خودم گفته بودم که در صورت نیاز من در دسترس هستم.

روز عید، سر صبح من اصرار داشتم شیرینی درست کنم!! تازه یادم افتاده بود که میشه شیرینی هم درست کرد برای عید . و از اونجایی که من خیلی هنرمندم، شیرینی بسیاااار سخت الدرست کردن (!) کشمشی رو انتخاب کردم . اونم چی؟ یه سری هاش بدون کشمش چون پسرمون شیرینی کشمشی با کشمش دوست نداره!

شیرینی ها رو درست کردم و گذاشتم توی سفره ی هفت سینمون.

پسرمون عیدی از دیگران هم گرفت امسال و یه 35 یورویی دشت کرد. برا دشت اول خوب بود .

--

از قبلش هی به پسرمون می گفتم برای فرداش که می خوای بری مدرسه برات شیرینی بذارم؟ کیک بذارم؟ فقط می گفت باشه باشه! ولی واقعا رغبتی نداشت که حتما چیزی ببره.

شب که شد و شیرینی های کشمشی رو کم و بیش خورده بودیم، یهو دیدم شروع کرد به شمردن شیرینی ها. گفتم فردا می خوای ببری از اینا؟ گفت آره. شمردیم 17 تا بود. تو کلاسشون 28 29 تان. گفتم باشه، الان دوباره برات درست می کنم.

ولی دیدم تخم مرغ نداریم. یه سرچی کردم و یه مدل شیرینی ای پیدا کردم که طرف گفته بود میشه بدون تخم مرغ درست کرد. ولی من موادو به هم زدم، دیدم اصلا اینا به هم نگرفت و وقتی از فر درآوردم، اصلا مشخص بود که از این شیرینی درنمیاد.

به پسرمون گفتم پس برای دوشنبه بهت چیزی می دم که ببری.
ولی شب که می خواستم بخوابم خیلی عذاب وجدان گرفتم که من به این بچه گفته بودم بهت شیرینی میدم که ببری، آخرش نتونستم بدم.

این شد که تصمیم گرفتم صبح که برای سحری بیدار میشم، مواد شیرینی رو آماده کنم، برم از فروشگاه بغل خونه مون که 7 صبح باز میشه تخم مرغ بخرم و سریع هم بزنم و بذارم تو فر و تا 7:30 آماده اش کنم که پسرمون ببره. هر چی حساب و کتاب کردم، دیدم خیلی ریسکی میشه. ولی باز گفتم اگه نرسید، خودم مثلا ساعت 8:30 براش می برم، اشکالی نداره.

همین کارو کردم و سحر که غذامو با چشمای نیمه بسته خورده بودم که خواب از سرم نپره ، بعد از سحری خوردن، مجبور شدم چشمامو خوب باز کنم تا پودر شکرایی که یه کمی تو بسته شون رطوبت گرفته بودنو از الک رد کنم و مطمئن بشم که قشنگ جدا از همن.

مواد شیرینی رو - به جز تخم مرغ- آماده کردم و همزنو هم آماده کردم و گذاشتم جلوی ظرفی که موادو توش گذاشته بودم و رفتم خوابیدم.

ساعت یه ربع به هفت بیدار شدم، لباس پوشیدم و رفتم فروشگاه بغل خونه مون که خوشبختانه یه نونوایی هم کنارش هست. به خاطر نونوایی حدود ده دقیقه به هفت که اونجا بودم، فروشگاه باز بود (چون در فروشگاه یکیه با نونوایی). اول فکر کردم فقط برای خودشون بازه که زودتر برن و مرتب کنن و اینا. ولی بعد دیدم نه، مردم خرید هم دارن می کنن.

منم رفتم خرید کردم و زودتر از برنامه رسیدم خونه. سریع هم زدم و گذاشتم تو فر و حدود 7:35 آماده شد و گذاشتم تو ظرف و به پسرمون گفتم درشو نبنده که بخارا بتونن خارج بشن از ظرف. دیگه با همسر رفتن و شیرینی ها رو هم بردن و منم رفتم کارمو شروع کردم .

--

اون روز رفته بودیم برای میتینگ سالانه مون با معلم پسرمون. کلا ازش خیلی راضی بود؛ فقط می گفت برای درس موسیقی همکاری نمی کنه و علاقه ای نداره. و همچنان می گفت که علاقه ای نداره راجع به خودش صحبت کنه و از احساساتش حرف بزنه. که خب، همه اش به خودمون رفته خداییش و اعتراضی نداریم!

اما یه چیزی که جالب بود، برای آلمانیش گفت خوندنش خیلی عالیه، دیکته اش هم خوبه و کلا آلمانیش خوبه، فقط تو رونویسی مشکل داره!!! من تو این زمینه اصلا با پسرمون کار نکرده بودم چون اصلا فکر نمی کردم مهم باشه. دیده بودم که یه وقتایی یه متنی بهشون داده ان و رونویسی کرده ان و معلم اصلاح کرده براش ولی هیچ وقت فکر نمی کردم مهم باشه. فکر می کردم بهشون میگن رونویسی کنن که با کلمات آشنا بشن برای بعدا که بهشون دیکته میگن. ولی الان فهمیدم که نه بابا، خود این رونویسی هم مهمه! ولی برای من این جالبه که اگه کلمه ها رو دیکته بگن به پسر ما، مشکلی نداره و همه رو درست می نویسه ولی اگه یه متن بنویسن اون بالا و بگن همون متنو این پایین بنویس، توش اشتباه داره :/!! بهش می گم خب مامان جان، متن که جلوت هست که! چطوری آخه غلط می نویسی؟

خلاصه، حالا باید اینو باهاش نگاه کردنو تمرین کنیم!

حالا اتفاقا یکی دو روز بعدش، تو ماشین بودیم، گفت کی می تونم دوباره اسباب بازی بخرم؟ گفتم هر وقت یه دونه تست رونویسی رو بدون غلط انجام دادی. اول قبول کرد و بعد دید این جوری خیلی طول می کشه. گفت میشه خودت بهم بدی متنشو که بنویسم؟ منم با کمال میل قبول کردم. به قول مامانم کور از خدا چی می خواد؟ دو تا چشم روشن . من هنوز داشتم دنبال روشی می گشتم که بتونم مجابش کنم باهاش رونویسی کار کنم که خودش پیشنهاد داد و منم تا تنور داغ بود، چسبوندم .

امشبم اومد یه رونویسی بهش دادم و انجام داد و اتفاقا بدون غلط هم بود. دیدم چند جا رو پاک کرده و دوباره نوشته. بهش می گم چند جا رو وقتی دوباره خوندی، درست کردی؟ بهم دو تا مورد رو نشون داد. حالا، امیدوارم توی مدرسه هم از این به بعد همین جوری باشه و غلطاشو تصحیح کنه.

--

بهتون گفتم اسم "هذا" کشف رمز شد؟ فکر می کنین چی بود اسم بنده خدا؟ اسمش "هَزار"ه بنده خدا. اصالتا ترکه. یه روز یه چیزی آورده بود خونه که اسمشو طرف نوشته بود، دیدم هزاره.