پراکنده


خواهر بزرگتر یه بار سوییچ ماشینشو گم کرده. البته؛ بعدا پیداش کرده. میگه بردم نمایندگی، گفتم من سوییچمو گم کرده ام. گفته خانم ما اگه برات درست کنیم، خیلی گرون میشه. برو صد متر پایین تر، یه کلیدسازی هست. بگو برات درست کنه. کارشم خوبه، قیمتشم خوبه.

میگم بردم درست کردم، خیلی هم ارزون شد. فقط الان وقتی با سوییچ در ماشینو باز می کنم، در هر چی ماشین 207 باشه باز میشه !

--

خواهر بزرگتر میگه یه بار یه مریضی اومد. یازده سال نازایی داشت. همون اول گفت خانم دکتر من پیش فلان دکتر تو فلان شهر و فلان شهر و فلان شهر رفته ام و درمان نشده ام. اگه داروهاتون جواب میده من بیام پیش شماها!! میگه گفتم من تضمین نمی تونم بکنم. خودتون تصمیم بگیرین.

دیگه گفت بنویسین و براش یه سری دارو نوشتم. دفعه ی بعد اومد؛ گفتم خب خوردین داروهاتونو؟ گفت نه. رفتم شیش میلیون داده ام؛ دعا گرفته ام. گفتم یه وقتی داروهای شما اختلال ایجاد نکنه برای دعایی که گرفته ام، نخورده ام :/!!

می گفت هر بارم میومد، میخواست یه جوری پول ویزیت نده و دو تا یکی کنه و ... .

حالا خدا رو شکر داروها جواب داده بود. وگرنه فکر کنم میومد می گفت پول ویزیتامو پس بدین .

--

خانمه میگه به همسرم میگم ببین مامان و بابات چقدرررر سنشون زیاده. میگه به تو چیکار دارن بنده های خدا حالا؟ دارن زندگیشونو می کنن، به تو که کاری ندارن. میگم خب مامان و بابات زیاد عمر کرده ان، یعنی تو هم زیاد عمر می کنی دیگه !!

--

میگم به دردسرش می ارزه که بچه ات یه شهر دیگه می خونه؟ خب اگه انقد ناراضیه که میگی، خب انتقالی بگیره، بیاد شهر خودتون دیگه. حالا نهایتش شبانه ای، چیزی بخونه. میگه می تونه. از اولم می تونست شهر خودمون بخونه ولی باباش خیلی بهش گیر میداد. گفت من دیگه بیشتر از این نمی تونم با بابا تو یه خونه زندگی کنم. البته الان دیگه کاری به کارش نداره. ولی اون دیگه حاضر نیست برگرده.

کاش من از این مدل والدها نباشم.

--

اینجا بودیم قرار بود رفتیم ایرانم کلوچه ی نادری بخوریم. ولی اونجا رفتیم پاک یادم رفت. حیف شد. حالا شما اگه دسترسی دارین، به جای ما هم بخورین .

--

از اون کیم دوقلوهای قدیمی هم یه بار خواهر همسر بهمون داد. تو ذهنم بود که بعدا برم بخرم خودم باز. ولی اونم قسمت نشد. اونم به جای ما بخورین .

--

رفته بودیم هلند. یه جا شلوغ پلوغ بود. پسرمون میگه مثل ایران بود داشت داد میزد بیاین بخرییین، بیاین بخریییین، همه چی انقد یورو. بیاین بخریییین .

--

به پسرمون یه سوال هوش داده ام. سواله میگه پنج تا بچه داریم که یکیشون فقط دروغ میگه. حرفایی که زده ان ایناس: اردشیر میگه من کلوچه رو نخورده ام. بابک میگه من کلوچه رو خورده ام. حسین میگه اردشیر راست میگه و ... . بگین کدومشون کلوچه رو خورده؟

پسرمون میگه آخه کدوم بچه ای به دروغ میگه من کلوچه رو خورده ام؟

--

نمی دونم اینو قبلا نوشته ام یا نه. یه سطل آشغالایی خریدیم برای سرویسامون که سنسور داره، دستتو ببری نزدیکش درش باز میشه. تازه خریده بودیمشون، یه بار من شب رفتم مسواک زدم، اومدم تو تخت. پسرمون میگه از اون باکلاسا استفاده کردی؟ میگم از چیا؟ میگه ئههه، از همون باکلاسا دیگه!! چند ثانیه ای طول کشید تا فهمیدم منظورش از "از اون باکلاسا" چیه .


نظرات 10 + ارسال نظر
ی جمعه 2 شهریور 1403 ساعت 20:28

جواب سوال هوش بابک درسته؟

:)))). نه؛ اون نبود. حالا پسر ما با استدلال دیگه ای بهش رسیده بود .

نکته پنج‌شنبه 1 شهریور 1403 ساعت 15:20

جالب‌توجه داشته به تداخل دارویی دارو با طلسمهمکارم تعریف می‌کرد از عروس اوکراینی خانواده شون که مهندس ارشد یه کارخونه تو ایران بود و شدیدا معتقد به این خرافات و دائم فکر می‌کرد مادر شوهرش براش جادو میکنه

خوبه که انقدر هم دقت می کنن! حواسشون به این تداخلا هست. حالا ما دارو رو با دارو می خوریم، نمیگیم نکنه تداخل داشته باشه .
از این چیزا تو همه ی کشورا هست. تو همین آلمانم، تو بازارای کریسمس یه وقت هایی از این کف بینی ها هست .

کامشین سه‌شنبه 30 مرداد 1403 ساعت 15:58

معمولی جان
باریکلا به صبر و متانت خواهر شما.
من اگر بودم مریضی که شش میلیون برای دعانویسی داده تا بچه دار بشه، بعد می خواهد دو تا ویزیت دکترش را یکی کنه با خاک گلدونم یکی می کردم. دلم برای بچه آتی این مادر سوخت!

.
چی بگم والا؟
حالا این خانمه مذهبی بود ولی برای من جالبه که خیلی از آدمایی که میرن پیش دعانویس، اصلا آدمای مذهبی ای نیستن؛ فقط خیلی به طلسم و دعا و جادو و جنبل اعتقاد دارن. و اصلا هم تعدادشون کم نیست!

لیلی سه‌شنبه 30 مرداد 1403 ساعت 14:09 http://leiligermany.blogsky.com

حرف راست رو باید از بچه شما شنید.درست میگه کدوم بچه به دروغ میگه من خوردم
آقا برای سال دیگه لیست خوراکی بنویسین و تیک بزنین.خوراکی خیلی مهمه

والا یه لیستی نوشته بودیم دقیقا برای خوردنی ها . ولی بعد لیستو نبرده بودیم .

کهکشانی یکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت 13:19

کلوچه نادری مال شهر پدری من
یه باکس می فرستم سفارت آلمان برید تحویل بگیرید
حالا بدون تعارف و جدی آدرس یه جایی که بشه فرستاد رو بگو می فرستم ما رشتیم ، پستی ، مسجدی ، چه بدونم یه جای عمومی مثلا

قربونت عزیزم، مرسی .
یه دنیا ممنونم از محبتت .
دیگه تقصیر خودمون بوده. جریمه ی اینکه حواسمون نبوده، تا سال دیگه صبر میکنیم .

دختری بنام اُمید! شنبه 27 مرداد 1403 ساعت 17:17

دکترها هم کیس های عجیب غریب دارنا! خصوصا تو حوزه نازایی!
اتفاقا یه بسته کلوچه داریم اما من حتی یکی هم نخوردم. من کلا سعی میکنم هله هوله نخورم.
پسرتون خیلی شیرینه. ماشالله. کلی خندیدم.

فکر میکنم واسه شغل معلمای دبستان و پزشکا، کیس بامزه زیاد باشه. شغلای دیگه رو نمیدونم :).
ای بابا، بخورین حیفه. داشته های شما، آرزوی بعضیاس ؛-).
قربونت عزیزم، لطف داری .

AE شنبه 27 مرداد 1403 ساعت 04:48

من نمی‌دونم چرا این وسط دغدغه‌‌ام شد اسم اون دوتا بچه‌ی دیگه چی بود....

تو اون سواله؟ خودمم یادم نیس واقعا :D.

سارا جمعه 26 مرداد 1403 ساعت 23:55

سلام
مغازه ایرانی اگه برین کلوچه نادری دارن مغازه های ترکی که محصولات ایرانی دارن هم شاید داشته باشن. البته تازه نیست

سلام عزیزم،
میدونم داره. میخریمم از مغازه ایرانیه. ولی خب انقدرگرونه از گلومون پایین نمیره .

نیکو جمعه 26 مرداد 1403 ساعت 23:22

خدا حفظ،کنه کنه گل پسرتون رو خیلی بانمک جواب داده

ممنونم عزیزم .

مریم.ش جمعه 26 مرداد 1403 ساعت 22:23

من بستنی و کلوچه نمی خورم حیف شد

ای بابا، حیف شد که .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد