پراکنده


اون بحثی که در مورد زن دوم و این بحثا بود تو پست قبل، سر این بود که خواهر بزرگتر میگفت یکی اومده بود با شوهرش مطب. آقاهه اومده بود به من میگفت من میخوام این خانمو عقد کنم. یه نامه بنویس که شما تضمین میکنی این خانم میتونه سه تا بچه برای من بیاره!!!

بعد داشت میگفت که این بنده خدا، زن دومش قرار بود باشه. حالا من نمیدونم خانم اول طرف فوت کرده بود یا بود. ولی خب طرف خودش چند تا بچه داشت و اصرار هم داشت که این خانم باز سه تا بیاره. آقاهه هم از خانمه ۲۰ سال بزرگتر تقریبا.

میگفت آقاهه هم چندین بار اومد مطب و سر بیمه شون دعوا کرد. خواهر بزرگتر براشون نوشته بود که ویزیت شده این خانم. بعد از اون تاریخ، آقاهه رفته بود یه بیمه ای واسه خانمه گرفته بود. و خب بیمه که عطف به ماسبق نمیشه. بیمه پول اون ویزیتو نداده بود. باز اومده بود گفته بود یه برگه ی دیگه بده و کلی سر و صدا و دعوا کرده بود!

خواهر بزرگترم گفته بود من همون زمان بهتون دادم. آخرشم دوباره براش برگه رو نوشته بود ولی توش نوشته بود که این خانم در فلان تاریخ ویزیت شده.

آدم نمیدونه چی بگه. من واقعا دلم واسه اون خانم سوخت. چه شرایط بدی آدم باید داشته باشه که به همچین ازدواجی تن بده. خدا کمکشون کنه.

--

اون روز که پسرمونو بردم کلاس نقاشی ، یه خانمی هم بود که با نوزادش اومده بود. معلمشون گفت امروز مهمون داریم. حالا نمیدونم کی بود.

پسرمون میگه اون دختره که قبلا از پسرمون و یکی دیگه پرسیده بود تو بابا داری، از اون نوزاده پرسید تو بابا داری و مامانش جواب داد آره. بعد، متقابلا یکی از اون دختره پرسید تو بابا داری؟ گفت نه.

قلبم واسه اون بچه پاره پاره شد. کاش خدا کمکش کنه با شرایطی که داره زودتر بتونه کنار بیاد؛ نمیدونم باباش فوت کرده، جدا شده یا چی. از پسر ما هم بزرگتره.

--

رفته بودم ایران، دو تا از دوستامو دیدم که پزشکن. بحث منشی شد، یکیشون گفت من خواهرم به مدت منشیم بود، یه روز تو مطب بهم گفت فاطمه به جای خانم دکتر؛ بعدا کلی تو خونه باهاش صحبت کردم که این جوری منو صدا نزنه.

برا من واقعا خیلی عجیب بود. یعنی؛ آیا هستن کسایی که اگه ببینن منشی دکتر، دکترو به اسم صدا می زنه، دیگه نیان؟ یا چی؟ اهمیتش چیه که حتما باید بگه خانم دکتر؟

--

رفته بودیم خونه ی دوستامون‌. بعد از شام،آ قاهه میگه من ظرفا رو می چینم تو ماشین ظرفشویی. از فلانی (همسر) یاد گرفتم. یه کم دهه شصتی میشم (خودش متولد ۵۸ ه).

همسر به شوخی بهش میگه پس یه چایی هم بذار.

بعد اومدیم نشستیم. خانمه چایی رو آماده کرد و ریخت تو فلاسک و اومد نشست.

آقاهه ظرفا رو که چید، خیلی طول کشید. خانمش برگشته میگه فلانی چیکار میکنی؟ بیا بشین دیگه. چایی هم گذاشتم، بیا بخور.

میگه ئه گذاشتی؟ فکر کردم نذاشتی، داشتم دنبال چایی میگشتم که دم کنم. گفتم دیگه خیلی دهه شصتی شد .

--

مامان حسین که اینجا بود، می گفت یکی از بچه ها تو کلاس تولدش بوده، یه تعدادی تخم مرغ شانسی آورده ولی به تعداد همه نبوده. معلم گفته هر تخم مرغی رو که باز کردین، اسباب بازیش مال یه نفر، شکلاتش مال یه نفر.

مامان حسین از ما می پرسه عادلانه اس به نظرتون؟

گفتیم خب آره دیگه. چیکار می تونسته بکنه؟

میگه به نظر من، باید شکلات و اسباب بازی رو هر دو تا رو نصف می کرده .

برام خیلی عجیب بود، راستش. آخه مثلا کله و دستای یه دایناسورو بدی به یه بچه، پاشو بدی به یه بچه ی دیگه، به چه دردشون می خوره؟

--

برای چهارمین بار، برای خودم دنبال کار گشتم و پوزیشن نیروهای مسلح، پوزیشن اسپانسر شده ی گوگل بود که بهم پیشنهاد شد. خوبه حالا من رشته ام آی تیه، چیزی نیست که بخواد خیلی ربط داشته باشه به کارای دفاعی!

--

بابای حسین، خانواده ی پدریش یه مدتی هند زندگی کرده ان. در واقع، از اونایی بوده ان که مذهبی بوده ان و تو زمان شاه رفته ان هند و بعدا برگشته ان.

ما تازه فهمیدیم؛ همین دفعه که اومده بود خونه مون داشت تعریف میکرد.

بهش میگیم هندی هم بلدی؟ میگه یه کم اردو بلدم. یه وقتی مریضی میاد که زبونش اردوئه، یه شعر بلدم به اردو براشون میخونم.

میگم شعره چیه؟ در حد یه توپ دارم قلقلیه؟

میگه آره اتفاقا. شعره از یک تا ده میشمره، آخرش میگه حالا که از یک تا ده شمردم، چشمم نزنی .

--

یه بار رفته بودیم خونه ی حسین اینا، یه مربای خیلی خوشمزه آورد. میگه اینو مریض برام آورده! مال پرتغاله. مثل ایران که تو روستاها مریضا برا آدم تخم مرغ و از این چیزا میارن، اینجام همین جوریه؛ مریضا زیاد چیزی میارن.

--

اون روز یه اصطلاحی یاد گرفتم که خیلی برام کاربردی بود. تا الان کلمه اش رو نمیدونستم. طرف گفت رفتارای میکرو راسیستی؛ یعنی، همون رفتارایی که خیلی مستقیم نیستن که بگی مثلا طرف به من فحش داد یا توهین کرد و گفت تو خارجی ای ولی حس میکنی طرف باهات به خاطر خارجی بودنت طور دیگه ای رفتار میکنه.

تو آلمان از این مدل رفتارا می بینین کم و بیش.

--

همسر اون روز رفته بود چیزی بخره. گفت دو تا پیرمرد و پیرزن دیدم توی یه فروشگاهی؛ یه خانم و آقای متشخص ژاپنی هم داشتن با یکی از کارمندای فروشگاه صحبت میکردن راجع به یه مسئله ای. این پیرا که ازشون رد شدن، پیرمرده به پیرزنه گفت اینا اینجا چیکار میکنن؟ با یه حالتی که یعنی برا چی این خارجی ها تو کشور مان؟

این یه نمونه از همون رفتارای میکرو راسیستیه. شما نمیتونی بری از طرف شکایت کنی؛ اونم قانونا فحشی نداده و حرف بدی نزده. چیزی هم نیست که تاثیر مستقیم توی زندگیت داشته باشه و بگی مثلا شغلو به خاطر نژادم به من ندادن ولی خب، برا همه هم واضحه که طرف از خارجی ها خوشش نمیاد و روی شما یه اثری میذاره.

این اولین بار بود ما همچین رفتاری تو شهرمون میدیدیم.

با اینکه منطقه ی ما پیرنشینه ولی -خدا رو هزار مرتبه شکر- همه شون تا الان خوب و معقول بوده رفتارشون؛ حتی، خیلی هم صمیمی و مهربونن.

بابای حسین معتقده ما خوش شانسیم که تا الان رفتار بدی ندیده ایم. خیلی جاها این جوری نیست.

--

پسرمونو برده بودم کلاس شنا. چهارشنبه که نشستیم تو ماشین که برگردیم، میگه فردا مدرکمو میگیرم (می دونستم که قراره پنج شنبه یه امتحان ازشون بگیرن). میگم ان شاءالله. میگه یعنی چی؟ میگم یعنی اگه خدا بخواد. میگه خب میگیرم دیگه. اگه خدا بخواد نداره. میگم چرا داره. اصلا اومدیم و یه اتفاقی افتاد که فکرشو نمی کردیم. میگه نه، نمیفته. میگم اصلا اومدیم و من امروز مردم. میگه خب، بابا نمی تونه فردا منو بیاره؟! :/

نشون به اون نشون که فردا ازشون امتحان نگرفت مربی. گفته بود پس فردا.

بهش میگم حالا دیدی همون ان شاءالله که گفتم درسته و خدا نخواست؟ میگه نه، من گفتم فردا، منظورم بعدا بود!!

--

رفته بخوابه، رفتم اتاقش. میگم اومدم بوست کنم. من دیشب یادم رفت بیام بوست کنم. سرتو بیار جلو.

با طمانینه سر مبارک رو آورده جلو که بوس کنم. بعدم که بوسش کرده ام می فرماید حالا میتونی بری :/!


نظرات 6 + ارسال نظر
فاطمه شنبه 12 آبان 1403 ساعت 08:15

پسرتون آلمانی شده

:D.

دختری بنام اُمید! چهارشنبه 9 آبان 1403 ساعت 22:45

چقدر دلم برای اون خانم و دختر بچه سوخت. ان شالله زندگیشون در آسایش و آرامش باشه.

چقدر جالب که به خاطر مذهبی بودن از ایران رفتن هند!

حالا میتونی بری! پسرتونو از طرف من بچلونید

هر کسی یه مشکلی داره تو زندگیش. آدم گاهی فکر میکنه مشکلای خودش خیلی بزرگن ولی وقتی یه نگاه به دیکران میکنه، می بینه، وضعش از خیلی ها بهتره.
خدا به اونا کمک کنه؛ به ما هم کمک کنه که بتونیم به کسایی که دستمون میرسه کمک کنیم :).
--
.

نازنین یکشنبه 6 آبان 1403 ساعت 12:31

خط اول این دو پستت یه جوری بود
این زن دوم و قبلی دوست دختر علی
یه سوال برای اجاره موقت خانه مثلا دوماهه چه سایتی رو پیشنهاد میدی و اینکه بچه هم جز ساکنین حساب میشه مثلا اگه نوشته خونه برای 2 نفر یعنی 2 نفر بزرگ یا با بچه؟

نمیدونم راستش. من گاهی از اتفاقایی که برای خواهر بزرگتر میفته هم می نویسم، وقتی برا خودم واقعا عجیبه. از اون جهت نوشتمش.
برای خونه ی موقتی متاسفانه توی آلمان سایت های زیاد و خوبی نیستن. تو بعضی از کشورا خونه ی مبله بیشتر اجاره داده میشه ولی تو آلمان زیاد این جوری نیست.
سایت هایی مثل airbnb و fewo-direkt هستن.
یه سایت homecompany هم هست که بد نیست.
بقیه دیگه گست هاوس ها هستن که باید جدا جدا چک کنین تو شهری که میخواین.
سایت دیگه ای من نمیشناسم متاسفانه.
معمولا بچه یه نفر جدا حساب میشه. یعنی دو نفر، یعنی همون دو تا بزرگسال یا یه بزرگسال و یه بچه.

خانم مهندس جمعه 4 آبان 1403 ساعت 13:57

چقدر دنیای این بچه ها قشنگه

امیدوارم دنیای همه ی بچه ها و همه ی بزرگا یه روز قشنگ باشه :).

افسانه جمعه 4 آبان 1403 ساعت 13:35

حالا میتونی بری

رفتم دیگه بعدش :D.

کهکشانی جمعه 4 آبان 1403 ساعت 12:56

از دست این بچه
چقدر نمک اخه
استدلالم می کنه تازه

:D.
.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد