از همه چی


دختر دوستمون و پسر ما اومدن گفتن ما یه ایده ای داریم و میخواستن پیاده اش کنن. ظاهرا دوستمون رفته بود فروشگاه با دخترش. اونجا دستگاه چاپ روی تی شرت دیده بودن و دخترش گفته بود تی شرت بگیریم، روش پرینت بزنیم و بفروشیم! بهشون گفتیم این قضیه ساده نیست. باید راجع بهش با هم چندین میتینگ بذارین و صحبت کنین. شبش اومدن میتینگ گذاشتن ولی نمیدونستن باید چیکار کنن!

من به پسرمون میگم اول اصلا باید بگین چیکار میخواین بکنین و هدف چیه و موضوع چیه؟ اونم به دوستش میگه خب، الان موضوع چیه؟ اون می پرسه موضوع چیه؟ ولی جمله ی اون یه معنی دیگه داشت. اون کلا نمیدونس کلمه ی "موضوع" تو فارسی یعنی چی !

بعدتر، بهشون میگم پسرم اول باید رودمپ آماده کنین که چی دارین و چی میخواین و کی چه کاری رو میتونین انجام بدین. منظورم اینه که راجع به اینا صحبت کنین.

اونم به دوستش میگه. دوستش میگه خب بیا درست کنیم، من کاغذمو آماده کرده ام !

هر کار کردم نتونستم بهشون بفهونم که قرار نیس اداشو دربیارین و الکی نقاشی بکشین. قراره واقعا راجع بهش فکر کنین.

حالا فعلا که -خدا رو شکر- پروژه خوابیده . ۵۰۰ یورو پول دستگاهش بود! دوستمونم بعید نیست واقعا حاضر باشه ۲۵۰ یورو بده که بچه اش تجربه کنه. ولی خب ما که موافق نیستیم و قرار نیس از این پولا خرج کنیم! 

--

اون خانم مسنی که گفتم تو کتابخونه کار می کنه، گفت فقط تا آخر سال میاد. گفت دیگه ۸۵ سالم میشه و بسه دیگه .

--

همسایه مون که اخیرا 92 سالش شده اون روز اومده بود دم درمون که یه چیزی بگه، یه کمی صحبت کردیم. باورم نمیشد. طرف مهندس مکانیک بوده. سال 1957 درسشو تموم کرده.

سرچ کردم؛ اون زمان فقط 3-5 درصد مردم میرفته ان دانشگاه. معلوم همسایه ی ما جزو قشر فرهیخته ی زمان خودش بوده و مطمئنا از نظر هوش و ذکاوت هم خوب بوده. اون زمانی که اون رفته دانشگاه، فقط چند سال از جنگ جهانی گذشته بوده و مطمئنا کار این قدر زیاده بوده که لازم نباشه حتما بری دانشگاه تا کار پیدا کنی. مطمئنا می تونسته راحت با یه دوره ی اوس بیلدونگ کار پیدا کنه ولی تصمیم گرفته بره دانشگاه.

خلاصه که تو زمان خودش آدم خفنی بوده. دمش گرم .

--

نمی دونم اینو نوشتم یا نه. اون روز که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانم، یکی از همسایه هاشونم اونجا بود که ایرانیه. می گفت یه روز پلیس اومد از من راجع به همسایه ی روبه رویی پرسید که من کی دیدمش آخرین بار و ... . بعد فهمیدم ده یازده روزه مرده ولی من خبر نداشته ام و تازه پلیس فهمیده که مرده.

--

اون دفعه که رفته بودیم ایران، سوار یه ماشینی بودیم. طرف داشت برای مامانم تعریف می کرد حاج خانم من از کلاس چهارم که ترک تحصیل کردم، رفتم رو ماشین کار کردم تا الان. راننده ی اتوبوس بودم، سواری بودم و ... .

در ادامه تعریف می کرد که گواهی نامه رو کتبیشو نمی تونستم قبول بشم. آخرش رفتم بندرعباس که نمی دونم کی کیمون اونجا رئیس چی چی بود. اون یه تلفن زد و برام درستش کرد و گواهی نامه مو گرفتم.

بعد در ادامه اعتراض می کرد به اینکه چرا همه چی تو این مملکت با پول و پارتیه!!

--

تو ایران دلم می خواست چند تا تی شرت بخرم ولی همه لباسای پاییزی داشتن و تنوع تی شرتا اون قدری زیاد نبود. همسر گفت بیا پالتو بخر. اینجا پالتوهاش قشنگ تر از آلمانه.

رفتیم تو یه فروشگاهی و من دو سه تا پسندیدم. یکیشو می خواستم بخرم؛ همسر گفت هر دوشو بخر دیگه. حالا آورده ام. یکیش که جیب نداره کلا و آدم دستاش یخ می زنه. اون یکی هم جیبش این قدر کوچیکه که باید دستامو مشت کنم که توش جا بشه! خب، بابا جیب آدمو این قدر درست کنین که حداقل اگه گوشی توش جا نمیشه، دستمال دماغون توش جا بشه دیگه !

آقاهه آخرش از همسر تشکر می کنه؛ میگه ممنون از شما که کمک می کنین دو تا بخرن! می خواستم بگم حاجی، من اولین و آخرین پالتویی که خریده ام سال 2011 بوده!

--

یکی از دوستامون روان پزشکه و الان تو بیمارستان روان، تو قسمت الکلی هاییه که می خوان ترک کنن. یه آدمایی اونجان که آدم باورش نمیشه. مثلا یه موردی رو می گفت که طرف تصادف کرده و الکل مصرف کرده بوده و شغلش هم راننده است! یکی دیگه بود مربی مهد بود!

--

هر وقت با وکیلای شرکتمون صحبت می کنم، یاد اون شعره می افتم که می گفت بهرام که گور میگرفتی همه عمر . مثلا من به طرف میگم مرسی که بهم مشاوره دادی. میگه نه، من بهت مشاوره ندادم. من راهنماییت کردم. ما اجازه نداریم به عنوان وکیل شرکت به کسی مشاوره بدیم. کلا، انقدر روی کلمه ها حساسن که خدا می دونه. هر چی میگی، اونا یه کلمه ی دیگه میگن و اصرار هم دارن که از همون کلمه استفاده بشه.

--

به چت جی پی تی گفتم یه پیشنهاد بهم بده برای یه چیزی. پیشنهاد داده "لبخند و لا به لا"!! لبخند و لا به لا دقیقه چه معنی ای میده؟! 

--

خیلی دوست داشتم اعتماد به نفس بعضی از آدما رو داشتم. تو گنجور مثنوی می خونم؛ می بینم بعضی ها کامنت میذارن این بیت غلطه و بهتره فلان کلمه فلان باشه که وزنش درست بشه! این در حالیه که طرف حتی نتونسته شعرو درست بخونه که وزنش درست باشه!!

--

یه قسمت تو گنجور هست که معنی شعرو با استفاده از هوش مصنوعی نوشته. برا این بیت، این معنی رو نوشته:

اندر استغنا مراعات نیاز/جمع ضدینست چون گرد و دراز

"اگر در نگرش به بی‌نیازی، به نیازهای دیگران توجه نکنیم، این نوع بی‌نیازی شبیه گردی است که فقط خود را می‌پوشاند." 

--

یه شخصیت هایی جدیدا یه کمی مد شده بین بچه ها. اسمشون Brainrot ه. اینا معمولا ترکیبی از دو تا چیزن؛ مثلا یه میوه و یه حیوون. اون روز می خواستم صبحانه آماده کنم. در کابینتو باز کردم و دوباره بستم. پسرمون میگه دوباره باز کن؛ دوباره باز کن. میگم چیه؟ میگه می خوام ارده رو ببینم. دوباره باز کردم. میگه می خوام یه Brainrot درست کنم خودم که ترکیب ارده و عسل باشه !

--

رفته بودیم ایران، پسرمون می گفت الان میگی مامان نمیدونم با منی یا با مادرجون .

--

رفته بودیم خونه ی خاله ی همسر. داشتن راجع به پسرش صحبت می کردن که دیگه بزرگه و وقت ازدواجشه. به خاله ی همسر میگن بهت نگفته کسیو براش پیدا کنی؟ میگه فلانی میگه مامان من اصراری ندارم دختر خیلی خوشگلی باشه؛ یه نفر باشه مثل خودت، خوبه .

--

دارم باهاش یه کاری با کامپیوتر انجام میدم. اعصابم خرد شده. میگه مامانیییییی، انقد عصبانی نباش .


از کتاب ها


چند وقت پیش یه کتاب آلمانی خوندم که وقت نشد بیام راجع بهش بنویسم.

من قصدی نداشتم که کتاب خاصی بخونم. چند تایی هم که سرچ کردم توی کتابخونه ی شهرمون نبود (همون جایی که کار هم می کنم) چون کتابخونه ی کوچیکیه. این شد که لیست کتاب هایی که داشتن رو صفحه ی اولشو کپی کردم تو چت جی پی تی، گفتم از بین اینا کدوم کتابو بخونم؟ اونم یکیو بهم گفت و منم همونو خوندم.

یه کتابی بود که ترجمه اش میشه آخرین رقص نهر (Nahrs Letzter Tanz). کتاب مال یه نویسنده ی عرب بود و در مورد یه خانواده ی فلسطینی بود تو دورانی که صدام به کویت حمله کرده و ... .

کتاب جالبی بود. از یه نظر برای من این خوبی رو داشت که به وضوح مشخص بود که کسی که ترجمه کرده دو زبانه اس. واقعا کتاب ساده ای بود و من همون اول که چند صفحه خوندم تعجب کردم که این قدر آلمانیش ساده اس و برام هیچ کلمه ی جدیدی نداره و با خودم گفتم حتما کتاب ترجمه اس. و همین طور هم بود.

برای منی که هیچ وقت راجع به فلسطین هیچی نخونده بودم جالب بود. البته، کتاب، اصلا تاریخی نبود و رمان بود. ولی خب، به هر حال آدم ناخودآگاه یه چیزایی راجع به فرهنگ و موقعیت اون آدما یاد می گیره دیگه. مثلا، اینکه یه عده به خاطر شرایط فلسطین آواره شده ان و رفته ان کویت زندگی کنن، باز اونجا جنگ میشه و دوباره آواره میشن و چیزای این چنینی، چیزاییه که به هر حال آدم می خونه توی کتاب.

کتاب بدی نبود کلا. اما خب، یه جاهاییش خیلی آبدوغ خیاری میشد به نظر من . در همین حد که آدمو با کلیت زندگی آدمای یه جای دیگه ی کره ی زمین آشنا می کرد خوب بود.

نمره اش برای من 7 از ده بود.

--

یه کتاب فارسی هم خوندم به اسم گرسنگی. بد نبود. برای من نمره اش 7 از ده بود. از نظر کلیت سبک کتابش، خیلی شبیه به کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی بود. بیشتر، افکار یه نویسنده ای بود که همه اش داشت فکر می کرد و پول برای زندگیش نداشت و فکر و خیال های مختلف می کرد. اما - به نظر من- از نظر پیاده کردن این روش، خیلی ضعیف تر از داستایوفسکی عمل کرده بود و کسی که جنایت و مکافاتو خونده بود، دیگه این کتاب به نظرش جذاب نمیومد. شاید بهتر می بود که اول این کتابو می خوندم، بعد جنایت و مکافاتو.



کنفرانس و کار


یه کنفرانسی بود تو لایپزیگ. قرار شد من و فاطیما از طرف شرکت بریم. قرار بود ساعت ۲۱ برسیم حدودا. با فاطیما کلی قرار گذاشتیم که بریم رستوران سوری یا لبنانی یا فلان جا. ولی عملا به لطف قطارهای آلمان ساعت ۱۱.۳۰ رسیدیم و تنها جایی که باز بود مک دونالد بود. حتی بقیه ی فروشگاهای توی ایستگاه هم بسته بودن. اکثرا تا ۱۱ باز بودن و فقط مک دونالد بود که شبانه روزی بود. و صد البته که بدترین ریویو رو هم داشت! ولی خب، ما مجبور بودیم دیگه. حتی همون مک دونالدم قسمت نشستنشو بسته بودن و فقط می تونستی برون بر بگیری!

غذامونو خوردیم و بعدش من گفتم من میخوام برم دستشویی. تابلوها رو نگاه کردیم و بر اساس تابلوها رفتیم. یهو دیگه تابلوی به سمت دستشویی ها نبود. معلوم بود که باید رسیده باشیم ولی ما چیزی نمی دیدیم. خوب که دقت کردیم، دیدیم یه دستشویی هست اون گوشه.

نوشته بود سکه ایه. اولش یه در ورودی شیشه ای بود. بعد یه در دیگه بود که در دستشویی بود. من از در اول رد شدم. دستگیره ی در دومو که دادم پایین، یه صدایی شنیدم که معلوم بود کسی داخله.

اومدم بیرون و گفتم فکر کنم کسی توئه. با فاطیما چند دقیقه ای صبر کردیم و کسی نیومد. فاطیما گفت مطمئنی؟ گفتم فکر کنم یه صدایی شنیدم. ببین، علامت جلوی درشم قرمزه. گفت فک کنم اون واسه این قرمزه که هنوز سکه ننداختی. رفتم دوباره امتحان کنم. این دفعه اول سکه مو انداختم. همین که درو اومدم باز کنم، یه نفر هم از داخل درو باز کرد. بعد دیدم دو نفر با سگشون از دستشویی اومدن بیرون . یه کمی هم غرغر کردن و رفتن . واقعا نمیدونم چرا دو نفر با سگشون با هم باید برن دستشویی!

بعد که من رفتم و برگشتم که بریم، تو راهِ رفتن به هتل دیدیم دستشویی های اصلی اون ور بوده با یه تابلوی بزرگ . احتمالا این یکی دستشویی کاربرد دیگه ای داشته 

تا رسیدیم هتل و چک این کردیم و رسیدیم به اتاقامون شد ۱۲.۱۵ اینا.

برگشتنی، قطاری که گرفته بودیم ما رو ۲۱ قرار بود برسونه به مقصد. تصمیم گرفتیم عوضش کنیم که باز ۱۲ نرسیم. قطار زودتری رو گرفتیم که قرار یود ۱۹.۳۰ برسه به مقصد و در نهایت ۲۱.۳۰ رسیدیم :/!

--

اولین باری بود می دیدم یه کنفرانس این قدر خرج می کنه. هم ناهار دادن، هم شام دعوتمون کردن رستوران، هم فرداش دوباره ناهار داشت. کلی هم دسر و میان وعده و نوشیدنی و ... .

--

تو کنفرانس یه آقایی یه چیزی گفت که من صحت و سقمشو نمیتونم تایید کنم ولی جالب بود. می گفت تو آلمان ما هر کار رو کامل به یه نفر میدیم. یه نفر یه کار رو از اول پروسه انجام میده تا آخر ولی تو آمریکا این طوری نیست. تعداد زیادی آدم وجود داره که یه کار خیلی کوچیک تکراری رو همیشه انجام میده، آدمایی که مثلا یه دوره ی کوتاه ۴ هفته ای دیده ان برای انجام اون کار. این باعث میشه وقتی یه کاری اتومات میشه، عده ی زیادی کارشونو از دست بدن چون اون آدما فقط همون کارو بلدن.

نمیدونم چقدر حرفش درسته ولی گفتم بهتون بگم نظرشو دیگه. این بنده خدا تو اون میتینگ از همه سنش بیشتر بود و ظاهرا تجربه ی بیشتری داشت .

--

یه چیزی که هیچ وقت برام تکراری نمیشه، دقت آلمانی هاس و فکر کردنشون برای هر چیز کوچیکی.

وقتی رفتیم کنفرانس، یه کنفرانس خیلی کوچیک بود که بیشتر حالت ورکشاپ داشت و کلا ۲۰ ۲۵ نفر بودیم ولی همه از شرکت هایی با موضوع یکسان و چالش های یکسان. اسم هر کدوممونو نوشته بودن روی کاغذ و کاغذ رو که آ چهار بود سه تا کرده بودن و روی یه استند گذاشته بودن.

هر کسی اسمشو پیدا می کرد و با خودش می برد هر جا می نشست و جلوش میذاشت.

جالبش این بود که طوری تا کرده بودن که سمتی که به سمت خودت بود، رمز وای فای و کیو آر کدش بود و سمتی که رو به دیگران بود، فقط اسمت بود. و جالب تر اینکه چون فرهنگشون توی این مراسم این بود که به همدیگه بگن "تو" (و نه "شما")، اسم کوچیک رو درشت تر و اسم فامیلی رو کوچیک تر نوشته بودن. واقعا این ایده شونو خیلی دوست داشتم .

یه چیز دیگه شونو هم که دوست داشتم یه بازی بود که وسطش کردیم. بعد از ناهار یه کمی که از کارهای ورکشاپو انجام دادیم، گفت الان ممکنه خوابتون گرفته باشه. یه بازی می کنیم که خواب از سرتون بپره. هر کسی با یه نفری که نمیشناسه - و نه بغل دستیش- جلوی هم واستن رو به هم، دو به دو. بعد گفت حالا اولی بگه یک، دومی بگه دو، دوباره اولی بگه سه و دومی بگه چهار و ... . یه کمی که اینو گفتیم در حد شاید 20 30 ثانیه، گفت خب، حالا به جای عدد یک، هر کس که نوبتش بود، دست چپشو ببره بالا. دوباره اینو 20 30 ثانیه تمرین کردیم. بعد گفت حالا هر وقت به عدد 2 رسید، به جای عدد 2 دست راستتونو ببرین بالا هر کدوتون که نوبتتونه. در حد 20 30 ثانیه اینو بازی کردیم. بعد گفت حالا هر وقت به عدد سه رسید، هر کی نوبتش بود باید دست بزنه. اینم 20 30 ثانیه بازی کردیم. انقدر تمرکز می خواست این بازی که واقعا خواب از سرمون پرید .

--

ما تو این کنفرانسه فهمیدیم شرکتمون با فاصله از شرکت های مشابهش بالاتره و خیلی بیشتر از بقیه اتوماسیون داره. قبل تر به هر تیمی گفته بودن دو تا سه تا اسلاید آماده کنن برای ارائه دادن. موضوعش هم باید چالشهایی که دارین باشه.

اول اینکه خیلی ها بیشتر از دو سه تا اسلاید آماده کرده بودن و نتیجه این شد که یا بیشتر از 5 دقیقه ای که وقت داشتن وقت صرف می کردن یا خانمه مجبور بود بگه شرمنده، بسه دیگه. واقعا نمی فهمم وقتی میگن دو تا سه اسلاید، چرا طرف باید هفت هشت تا بیاره!! واقعا فکر می کنه از یه جایی وقت اضافه تولید میشه؟!! خب، اون بندگان خدا وقتشونو در نظر گرفته ان که میگن این قدر آماده کنین دیگه.

خلاصه، من که تازه از ایران برگشته بودم، دوشنبه تازه فهمیدم که باید همچین اسلایدی آماده کنیم و با فاطیما آماده کردیم و سه شنبه هم رفتیم لایپزیگ! برای ارائه اش به فاطیما گفتم تو ارائه میدی یا من؟ گفت یا با هم، یا تو؛ من تنهایی نمیرم رو سن. گفتم باشه؛ اگه برات اکیه، پس من تنها میرم دیگه؛ دو تا اسلاید ارزش نداره که دو نفری بریم! گفت نه، مشکلی نیست.

من رفتم و چالشامونو گفتم و هیچ کس هیچ ایده ای نداشت در موردشون چون اصلا در اون حد انجام نداده بودن و وقتی من می گفتم فلان چالش رو داریم، می گفتن ئه، چه جالب!

بعد که ما ارائه دادیم و کسی ایده ای نداشت، یه خانمی از مسئولای برگزارکننده گفت تو نوبتِ بعدی ورکشاپ چند تا متخصص میان، احتمالا اونا بهتر بتونن نظر بدن.

رفتیم نوبت بعدی و اون متخصص ها هم حتی پایین تر از چیزی بودن که ما انجام داده بودیم :/!

--

اون کنفرانس تموم شد و ما برگشتیم. هفته ی بعدش من باید یه وبینار آماده می کردم برای یه شرکتی که به ما یه خدماتی ارائه میده. قبلش یه میتینگ داشتیم که ببینیم چطوری وارد اپلیکیشن وبینار بشینم و همه چی اکیه یا نه. تو اون میتینگ، من خیلی مختصر اسلایدامو نشون دادم و گفتم که چیا قراره بگم. خانمه خیلی خوشش اومد و گفت که اگه موافق باشی، ما یه جلسه ی دیگه ی حضوری میذاریم بعد از وبینار که هر کس دوست داره شرکت کننه و تو و فلانی به عنوان متخصص بیاین اونجا و با دیگران صحبت کنین.

تو دلم گفتم هفته ی پیش ما در به در دنبال متخصص می گشتیم برا کارمون. این هفته الان ما متخصصیم؟!

خانمه گفت می تونی شرکت کنی؟ گفتم بستگی داره چه شهری باشه. گفت معمولا مونیخه یا نمی دونم کجا. گفتم من اگه مونیخ باشه، دیگه نمیام راستش. خسته ام با این قطارهای آلمان. گفت آره، راست میگی. تو کدوم شهری؟ گفتم من تو شهریم که شرکت شمام هست.

و در کمال ناباوری دیروز دیدم میتینگو گذاشته تو شهر خودمون!! من چه متخصص مهمی بوده ام و خودم خبر نداشته ام .

--

بعد از وبینارم همون شرکت برگزار کننده گفت فلان شرکت آمریکایی درخواست یه میتینگ تک به تک کرده با تو. اگه برات اکیه بگو. حالا باید با یواخیم صحبت کنم که چطوری تو این میتینگ ظاهر بشم. آخه من تا الان میتینگی که از قبل مشخص نباشه راجع به چی باید صحبت کنیم نبوده ام. اینا هم که خیلی حساسن؛ آدم اجازه نداره هر اطلاعاتی رو بده. مثلا من تو خط اول نوشته بودم ما هر روز هزاران تلفن داریم. یواخیم گفت اینو بکن "خیلی"؛ ولی بعدا تو گفتنت اگه خواستی، بگو هزاران ولی برا نوشتن عدد نده!

این قدر هم این حساسیت مسخره اس واقعا. طرف از من می پرسه با این اتوماسین چند ساعت به نفعتون میشه؟ من می دونستم عددشو ولی جرئت نکردم بگم چون ضبط میشد همه چی! فقط گفتم چند ساعتی! و میدونم هم که اینکه نگفته ام کار درستی بوده!

--

اون روزم تو یه میتینگ دیگه بودیم که در واقع با یه خانمی بوده که تقریبا در حد آندره اس سمتش توی شرکت. میتینگ بین این خانم بود و نروژ. شعبه ی نروژمون می خواست بدونه ما چه وویس بت هایی پیاده کرده ایم و چطوری کار می کنه و چقدر فایده داره و فلان. خانمه برای اینکه بهتر بتونه جواب بده، میتینگو برای یواخیم فرستاده بود؛ یواخیم صبح روزی که من وبینار داشتم گفت می تونی 12 تو میتینگ باشی؟!! گفتم من تا 12 وبینار دارم و ممکنه پرسش و پاسخش بیشتر طول بکشه. گفت اگه تونستی حتما از اول میتینگ بیا. اونم میتینگو برای من و فیلیکس فرستاد.

رفتیم تو میتینگ. آقاهه از نروژ پرسید میشه یه دونه از وویس بت هاتونو نشون بدین که چطوری کار می کنه؟ اون خانمی که مال شرکت ما بود بلافاصله گفت نه، نمی تونیم!

اگه به من بود میگفتم آره، چرا نمیشه. بیا؛ این جوریه . والا! خب، چرا بخیلین؟ 

واقعا نمیدونم چرا خانمه گفت نمیشه. آخه اونا یه شعبه ی دیگه از خودمونن. ولی این جوریه دیگه.

--

پسرمون یکشنبه ها کلاس شنا داره. میگم بابا می بردت دیگه. من نیام. میگه نه، من از شنا خوشم نمیاد، باید برم؛ تو هم باید بیای که اذیتت کنم .


پرینتر سه بعدی و کلاس برنامه نویسی


چند وقت پیش پسرمون هی چیزی با پرینتر سه بعدیش پرینت میزد و میداد به دوستاش. یه بار گفتم میخوای بهشون بفروشی؟ گفت می خرن؟ گفتم امتحان کن. بگو ۵۰ سنت اینا. فرداش چند تا نمونه برد و نشون بچه ها داد و کلی سفارش گرفت‌؛ بعضی ها یه یورویی، بعضی ها ۱.۵ یورویی. تا الان ۱۲ یورو دشت کرده؛ برا ماکسی هم یه دونه سفارش در دست انجام داره .

البته که بعضی هاش هم خراب میشن و باید دوباره بزنه ولی خب تجربه ی خوبیه براش.

چیزی که برای ماکسی قراره بزنه، از این توپاس که به درخت کریسمس آویزون می کنن. کم کم داره سفارشای کریسمسشو میگیره .

--

یادتونه یه جا رو گفتم پسرمون قراره بره اسکرچ درس بده؟ دوشنبه اولین جلسه اش بود.

در واقع هفته ی پیش دوشنبه اولین جلسه اش قرار بود باشه ولی یه ساعت به وقتش خانمه ایمیل زد و کنسل کرد. گفت هنوز تازه تعطیلات تموم شده و بچه ها نیومده ان. باشه بچه ها بیان و ما تبلیغ کنیم و هفته ی بعد شروع کن.

اون شبی که قرار بود جلسه ی اول باشه، ما هنوز تازه از ایران اومده بودیم و من خیلی کار داشتم و سختم بود. شبش انقدر خواب بد در مورد کلاس دیدم که نگو. ولی این هفته همه چی اکی بود و خیالم راحت بود.

پسرمون خیلی هیجان داشت روز اول. تو ماشین که داشتیم میرفتیم بهش گفتم من یه همکار دارم میگه immer mach einen guten ersten Eindruck. همیشه تاثیر اولیه ی خوبی بذار رو آدما. امروزو خیلی باید انرژی بذاری. چون اگه بچه ها روز اول خوششون بیاد تا آخر میان، روز اول خیلی مهمه.

خلاصه صحبت کردیم که چیکار کنیم که بچه ها خوششون بیاد و ... .

وقتی رفتیم هنوز هیچ کس نبود. خانمه گفت هنوز بچه ها نیومده ان ولی من صحبت کرده ام دو تاشون دوست داشتن و میان. تا ۴ فلان مدرسه ان. اتفاقا اسم مدرسه ی پسرمون بود. اسماشونو که گفت، پسرمون میشناخت ولی کرک و پرشم ریخت . خانمه میگه میشناسیشون؟ میگه آره. میگه یه کمی  ویلدن (wild). نه؟ ویلد یعنی بچه های پرانرژی ای که به قول ما یه کمی شرن . میگه آره. بعد به من میگه آنیک همه رو می زنه. گفتم نگران نباش، من اینجام.

رفتیم کاپشنامونو دربیاریم، پسرمون میگه من یه کمی می ترسم. گفتم میدونم، هیجان داری، بار اولته ولی نگران نباش. همه چیو بلدی و هیچ اتفاق بدی نمیفته.

تا موقع به ما یه سری تبلت داد خانمه که راهشون بندازیم. تبلتای نو از یه مارک ناشناخته که خانمه گفت وقتی ۴ ۵ سال پیش این موسسه رو زده ان بهشون داده ان. لپ تاپا کاملا نو بودن و اون لایه ی نازک روی مونیتورشونم ما کندیم ولی انقدر کند بودن که نگو.

یه کم از ۴ که گذشت، خانمه به بچه ها تلفن زد و گفتن میان. یه کم بعدش اومدن. تا پسر ما رو دیدن گفتن سلام فلانی و خیلی یه جوری که انگار صد ساله همو میشناسن برخورد کردن. بعد یکیشون گفت فلانی هم میاد؟

گفتم فلانی معلمتونه .

انقدر لپ تاپا کند بود و هی هنگ می کرد و حتی یکشون ری استارت شد خود به خود که ما تا ۴.۵ هنوز عملا کار خاصی نکرده بودیم. پسرمونم هی تو گوش من میگه مامان داره ۵ میشه. میگم اشکالی نداره مامان جان، بیشتر می مونیم. ولی اولش یه کمی استرس گرفته بود چون قرارمون ۴ تا ۵ بود.

خلاصه، همون آنیک که واقعا هم بچه ی شری دیده میشد هم اول خیلی ذوق کرد که قراره بازی نوشتن یاد بگیره هم خیلی پرانرژی انجام داد و هی ذوق کرد و داد زد من تونستم، من تونستم. اون یکی دیگه که کلاس چهارمی بود کمتر علاقه داشت ولی بازم انجام داد.

۵.۵ تونستیم چیزی که تو برنامه مون بودو تموم کنیم. آخرشم به هر کدومشون یه کاپی که پسرمون با پرینتر سه بعدی پرینت زده بود دادیم و کلی خوشحال شدن.

برگشتنی پسرمون میگه خیلی بهتر از چیزی بود که فکر میکردم‌ .

خیلی خوشحال شدم براش. هم تعداد دانش آموزا کم بود و وقت بیشتری داشتیم، هم راحت تونسته بود همه چیو براشون توضیح بده.

اولشم خانمه یه عکس گرفت، گفت بذار بعدا ببینیم اولش چطوری شروع شد .

حالا دو هفته ی بعدو ما دوشنبه هاش کار داریم. از بعدش ان شاالله هر هفته دوشنبه کلاس داریم.

شب که میخواستیم بخوابیم، پسرمون میگه مامان اون که تو گفتی همکارت میگه، منم مثلشو تو فیلما دیده ام. تو یه فیلمی می گفت all good things begin with a first good step .

--

قبلا بهتون گفته بودم که تئاتر به دنیا اومدن حضرت عیسی هر سال تو کلیساها برگزار میشه.

برا امسالم ایمیل زدم که اسم پسرمونو بنویسم.

حالا پسرمون تحت تاثیر دیدن فیلم حضرت یوسف میگه مامان جایی هست بشه رفت یوزارسیفو بازی کرد؟! 

باید بگردم براش برنامه ی تئاتر تاریخی پیدا کنم. هنوز وقت نکرده ام. این سبک تئاترای بچگونه ی خرس و خوکی رو دوست نداره!


... و پرورش


چند وقت پیش یه چیزایی تو ذهنم داشتم که انجام بدم. می خواستم روی یه موضوعی کار کنم؛ بعد با خودم گفتم مقاله اش کنم. بعد گفتم یکیو پیدا کنم که در این زمینه کار کنه و باهاش کتاب بنویسم. بعد گفتم چه کاریه؟ چرا میذاریم یه فرهنگی، ادبیاتی، چیزی از بین بره، بعد کتابش کنیم. خب، بیایم یه کاری کنیم که اون فرهنگ از بین نره.

بعد با خودم فکر کردم مثلا بیایم یه مسابقه بذاریم بین بچه های مدرسه و ... . خلاصه، تو ذهنم یه چیزی طراحی کردم و با همسر هم راجع بهش صحبت کردم. گفت این دفعه که رفتی ایران، برو صحبت کن؛ ببین آموزش و پرورش یا مدرسه ای قبول می کنه انجام بده یا نه.

خلاصه، منم خیلی گشتم که ببینم میشه قبل از رفتنم مسئله رو حداقل مطرح کنم جایی یا نه که بحمدالله هیییچ روش ارتباطی ای با آموزش و پرورش تو سایت ها وجود نداشت! نه یه شماره واتس اپ یا حتی ایتایی، چیزی، نه یه ایمیلی. کلا هیچی! دیگه این شد که موند تا رفتیم ایران.

تو ایرانم که من وقتم خیلی آزاد نبود که بخوام تو ساعت کاری برم اداره ی آموزش و پرورش، مخصوصا که اداره ها تو شهر ما همون 1 2 می بندن. چهار تا شماره از 118 گرفتم برای اداره ی آموزش و پرورش که به سلامتی هیچ کدومشون جواب نمیدادن!

یه بار که داشتیم با برادر بزرگتر می رفتیم خونه ی همسر اینا، بهش گفتم من همچین ایده ای دارم. به نظرت میشه با جایی صحبت کرد؟ گفت آره؛ باید بری آموزش و پرورش. فرداش می خواستم برم که اتفاقا دوباره برادر بزرگتر داشت میرفت جایی و گفت می رسونمت. بعد که رفتیم، خودشم پیاده شد و باهام اومد.

اول که رفتیم قسمت فرهنگی با یه آقایی صحبت کنیم. دو تا آقا بودن تو یه اتاق که دو تا میزم داشتن طبیعتا. اون آقا یه مراجع داشت؛ ما هم که مراجع این یکی آقا بودیم. آقاهه هم هی به ما تعارف می کنه که بفرمایید، بفرمایید. من بغلم یه صندلی بود و نشستم. برادر بزرگتر هم اومد بغل من واستاد. باز آقاهه به برادر بزرگتر تعارف می کنه بفرمایید بشینید، بفرمایید بشینید. حالا اون یکی صندلی کجا بود؟ اون ور اتاق از سمت طولیش!! همین جوری هم صداها قاطی می شد با صدای اون دو نفر دیگه ای که داشتن صحبت می کردن. ولی آخرش هم آقاهه موفق شد و برادر بزرگتر رفت اون ور اتاق نشست شیش هفت متر دورتر .

خلاصه، صحبت کردیم و آقاهه خیلی استقبال کرد و گفت مثلا می تونیم زمان ارسال آثارم بذاریم نمی دونم 17 تا 23 آبان!!! من هیچ، من نگاه!! تو دلم گفتم من اگه این پیشنهادو تو آلمان میدادم، یه سال طول می کشید تا اصلا بهم اکی بدن. باید از هزار جا تایید می گرفت.

خلاصه، من به آقاهه گفتم که من فردا می رم و دیگه نیستم ولی شماره ام اینه و ... . برادر بزرگتر هم شماره اش رو داد؛ چون من گفتم من همه جا نیستم؛ ایتا و سروش و فلان ندارم.

ظهرش برادر بزرگتر زنگ زد، گفت آقاهه زنگ زده؛ گفته آقای فلانی که رئیس آموزش و پرورشه گفته اگه میشه، ببینیم همو. گفتم من دیگه نمی رسم. ما فردا داریم میریم. آموزش و پرورش کی باز میشه؟ گفت 7. گفتم بگو من همون 7 صبح می تونم وگرنه تو طی روز دیگه نمی تونم.

زنگ زد به اون آقاهه و دوباره به من زنگ زد؛ گفت گفته ان 7:15 اکیه. گفتم خیلی خوبه. همون سر صبح که هنوز کار خاصی نمیشه کرد، برا من عالیه.

هماهنگ کردیم و برا فردا صبح برادر بزرگتر گفت میام دنبالت. صبح باز بهش زنگ زدم، گفتم اگه تو قراره بچه هاتو ببری مدرسه یا کاری داری، من خودم میرم. گفت نه. الان دارم میام.

دیگه اومد و ما 07:16 دم در بودیم که آقاهه زنگ زد کجایین و برادر بزرگتر گفت الان میایم بالا. واقعا برام عجیب بود این حجم از سرعت و دقت. آلمانی ها دقیق هستن ولی این قدر سریع نیستن که بخوان امروز ظهر برای فردا صبح ساعت هفت با رئیس آموزش و پرورش برات جلسه بذارن.

خلاصه، رفتیم و ما رو راهنمایی کردن به اتاق رئیس. یه آدم نسبتا مسن و باتجربه بود. نشستیم و صحبت کردیم. تشکر کرد که وقت گذاشتیم و این قدر فوری جورش کردیم و اومدیم. میگه من همون دیشب که با آقای فلانی صحبت کردم ... . برام عجیب بود واقعا. اینا ساعت کاری ندارن؟ دیشب؟! درسته که برای من به عنوان مراجعه کننده خوبه که نصف شب هم بشینن راجع به کارشون صحبت کنن، ولی از دید کلی جامعه، بهتره که همچین کاری نکنن چون متقابلا از همه انتظار میره که شب هم در دسترس باشن و این باعث میشه تعادل کار و زندگی آدما به هم بخوره و در دراز مدت باعث نارضایتی میشه.

یه کم دیگه صحبت کردیم. تو همون شاید 50 جمله ی اول، آقاهه یه چیزی گفت که برای من جالب بود. گفت بچه ها باید خوب حرف زدن و حرف خوب زدنو یاد بگیرن. جمله اش برام جالب نبود، اینش برام جالب بود که من عین همین جمله رو - بدون هیچ کم و زیادی- چند وقت پیش به پسرمون گفته بودم.

اونجا که اینو گفت با خودم فکر کردم آیا واقعا آدما تصادفی به هم برمی خورن یا به خاطر مشترکاتشون؟! من که این جمله رو به پسرمون گفته بودم که اونو جایی نشنیده یا نخونده بودم. با چه احتمالی یه نفر این قدر دقیق دیدگاهش با تو یکیه؟!

ولی خلاصه که این جوری بود دیگه.

حالا من منتظرم که بهم خبر بدن.

البته، اونا اومدن پروژه رو بزرگ کردن و گفتن تو سطح کشور برگزار کنیم مسابقه رو که باعث میشه هزینه ی بیشتری داشته باشه و حالا باید دنبال اسپانسر بگردن.

حالا قرار شده به من خبر بدن دیگه.

اما کلا خیلی جالب بود؛ آقاهه میگه اختتامیه رو بذاریم یلدا. شما می تونین بیاین؟ میگم مهم نیست اصلا که من باشم یا نه (کلا، نمی دونم چرا هی اصرار داشتن که من باشم تو اختتامیه!). برادر بزرگتر میگه نه، همشیره ی من (دقیقا با همین ادبیات ) بره دیگه تا عید نمیاد مطمئنا. میگه خب میذاریم عید که شمام باشین! هی من میگم آقا من اصلا نمی دونم کی می تونم باشم. شما برنامه ی خودتونو داشته باشین. باز میگن هر وقت می تونی بیای، بگو.

گفتم حالا شما فعلا مسابقه رو برگزار کنین تا بعد ببینیم چه کنیم.

--

اگه بخوام یه مقایسه ای بکنم، به نظرم یه چیزی که من اینجا یاد گرفته ام تو این سالا همین آهسته و پیوسته بودنه. اینجا واقعا همه چی از قدمای کوچیک شروع میشه - حداقل تو شرکت هایی که من کار کرده ام که تا به حال این جوری بوده.

از قدیمم گفته ان سنگ بزرگ علامت نزدنه . شما اول یه مسابقه رو در سطح شهر برگزار کن. بعد کم کم گسترشش بده.

از اول میگن مسابقه رو کشوری کنیم. میگه ما چند سال پیش برگزار کردیم یه چیز مشابهی و خیلی خوب شد. بعد میگم آثار اون دوره کو؟ میگه فقط سه تاش رو گوشیم هست و این تندیس مسابقه - که اونجا رو میز بود!

خب، اگه مسابقه رو خوب برگزار کرده بودین که الان باید یه سایتی می داشتین و آدم می تونست تمام آثار ارسال شده رو ببینه، نه اینکه کل چیزای به جا مونده اش این باشه.

کلی هم هزینه ی الکی میکنن. خودش میگفت دفعه ی پیش معاون وزیر خبردار شد و خیلی استقبال کرد وقتی ایده رو شنید. ولی ما موقع مسابقه و اختتامیه خبردارش نکردیم. گفتیم هزینه اش زیاد میشه، ولش کن. ولی طرف خودش یادش مونده بود و زنگ زده بود به دبیرخونه که من میخوام بیام. از دبیرخونه به ما گفت حسنی نامی زنگ زده که من میام. ما هم مجبور شدیم بادی گارد و این حرفا بگیریم که فقط ۱۴ میلیون پول بادیگاردای این خانم شد (حدود سال ۹۶).

من راستش نمی فهمم معاون وزیر چرا باید بادیگارد داشته باشه اصلا. ولی به هر حال این هزینه های مسخره وجود داره دیگه وقتی میخوای مسابقه رو بزرگ برگزار کنی. بهتره آدم قدم به قدم پیش بره.

حالا فعلا که انا معکم من المنتظرین . ببینیم چی میشه . امیدوارم فراموش نشه قضیه و پیشو بگیرن.

--

اینا رو نوشتم یاد یه چیزی افتادم. سال پیش دانشگاهی، یه معلم بینش خوش اخلاق و شوخ داشتیم.

یه بار میگفت علت اینکه به نماز شب این قدر تاکید شده اینه که کسی نمی بیندش. اگه میخونی، برای خودت میخونی. ثوابشم دم صبح بیشتره چون صبح خواب هم خودت و هم دیگران سنگین تره. مطمئنا فقط خودتی و خودت. حالا یه بنده خدایی یه بار نماز شب خونده، صبح که بیدار شده، دیده ای بابا، خب،کسی ندید منو که. نمیتونم با این پز بدم حالا؛ چطوری به بقیه بفهمونم که من نماز شب خونده ام؟ شروع میکنه هی میگه وای، من چقدر تشنمه. وای آب بدین به من، وای آب میخوام. بهش میگن تو چرا انقدر تشنه ات میشه؟ میگه نماز شب خونده ام، نماز شب آب میکشه .

حالا حکایت منه. کار نکرده رو تو بوق و کرنا میکنم . تازه اون نماز شبیه لااقل نمازه رو خونده بود. حتی اونم یه قدم جلوتر از منه . من هنوز کاری نکرده ام و می نویسم.

باشد که رستگار شویم .