از بقیه ی ایران بودن بگم. بقیه اش خیلی خوب بود. قرار بود روزی که از مشهد برگردیم یا هفته ی بعدش تولد پسرمونو بگیریم. ولی بستگی داشت خواهر کوچیک تر کی بتونه بیاد. گفت نمیدونم این هفته بیام یا هفته ی بعد. آخرش وقتی خبر داد که دیگه ما مشهد بودیم و عملا خیلی نمی تونستیم کارای تولدو بکنیم. البته، کار خاصی هم قرار نبود بکنیم ولی خب.
برای کیکم من زنگ زدم به اون خانمی که یه بار کیک الفبا بهش سفارش داده بودم. گفت من این هفته نیستم. هفته ی بعد میتونم. این جوری شد که خواهرهمسر بنده خدا همه ی کاراشو کرد. یه خانم دیگه پیدا کرد که سفارش کیک قبول میکرد و عکس کیکو برای طرف فرستاد و سفارش داد. یه لباسم پسرمون دوست داشت پرینت بزنه و برای تولدش تنش کنه که اونم تمام کاراشو خواهر همسر کرد. یه عکس با کیفیت مناسب درست کرد با چت جی پی تی و برای ما فرستاد و ما اکی دادیم و آماده اش کرد. ولی برای سایزش، طرف گفته بود چه سایزی می خوای و از اونجایی که پسرمون همراهش نبود، نتونسته بود سایزو انتخاب کنه. این شد که قرار شد وقتی ما برگشتیم، ببریم برامون پرینت بزنه آقاهه و گفته بود بیست دقیقه طول می کشه.
بادکنک و شمع هم قبل تر خریده بودیم.
یه روز به تولد همسر داش با باباش تلفنی صحبت می کرد؛ گفت میگه تولدو خونه ی ما میگیریم یا خونه ی شما؟ گفتم فرقی نداره. گفت خب، میخوان میوه و از این چیزا بخرن دیگه. گفتم پس خونه ی خودمون می گیریم.
دیگه واقعا خیلی ضایع بود اگه از مشهد می گفتم شما خودتون کیکو سفارش بدین و بگیرین و شیرینی و میوه و همه چیزم بگیرین و ما یهو میایم تولد عین مهمون
.
از اون ورم خواهر کوچیک تر تو راه بود که بیاد شهرستان برای تولد، در حالی که ما همچنان مشهد بودیم
!
بالاخره رفتیم خونه و فردا صبحش هم جمعه بود. برادر بزرگتر صبح جمعه رفت برامون میوه خرید برای تولد و عصرم ساعت سه مهمونا رو دعوت کرده بودیم. البته، در واقع مهمونی نبود؛ خودمون بودیم و خانواده ی همسر فقط.
به اون خانمی که کیکو آماده کرده بود زنگ زدم. گفتم میشه من کیکو زودتر بیام بگیرم؟ مثلا ساعت 2؟ آخه قبل تر برای ساعت 3 هماهنگ کرده بودیم. گفت اگه زودتر آماده بشه، بهتون خبر میدم. بعد پنج دقیقه به دو زنگ زده، میگه آماده اس. می تونین دو بیاین! خب، خواهر من، پرواز که نمی تونم بکنم. همینو نیم ساعت زودترش می گفتی تا من راه بیفتم دیگه.
دیگه تندتند لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم و رفتم. راهشم دور بود و پرت از شهر، اسنپ راحت پیدا نمیشد. شانس آوردم که ساعت 2ی ظهر روز جمعه یه نفر پیدا شد!
داشتم کفشامو پام می کردم، خواهر بزرگتر گفت لااقل رفت و برگشتی می زدی. ولی خب، من بلد نبودم و نزده بودم.
وقتی داشتیم می رسیدیم، دیدم اینجا خیلی پرته مسیرش و بعیده بتونم اسنپ پیدا کنم برا برگشت. به راننده گفتم آقا اگه صبر می کنین، من کیکمو بگیرم؛ می خوام همین مسیرو برگردم. گفت اشکالی نداره. من که باید دنبال مسافر بگردم، همین جا وامیستم.
دیگه واستاد و پنج دقیقه ای طول کشید تا خانمه اومد و کیکو آورد و تحویل داد.
حالا خانمه کیکو به من چطوری تحویل داده؟ فقط روی یه صفحه ی کیک! بدون هیچ جعبه ای یا محافظی، چیزی! یعنی اگه آقاهه یه جا ترمز می زد، کیکه به همه ی ماشین مالیده میشد
.
به آقاهه گفتم لطفا یه کم آروم تر رانندگی کنین و اونم خدا رو شکر رعایت کرد. البته، چون ظهر جمعه بود، شلوغم نبود دیگه.
من ساعتای 2.40 اینا خونه بودم و همسر اینا هم همون 3 اینا اومدن.
حالا کیکه رو آورده بودیم، شمع توش فرو نمی رفت هر کار می کردیم! بعدا فهمیدیم انگاری یه چیزی شبیه مقوا به کار برده بود برای اینکه اون شکلی که ما می خواستیم رو دربیاره. آخرش شمعه هم روکش روش کنده شد و از چوبشم جدا شد و خلاصه یه وضعی
. ولی بالاخره فوتش کرد پسرمون
.
کیکه رو هم از نظر شکلش کاملا همون چیزی که می خواستیم درآورده بود ولی کیکه کمتر از چیزی بود که ما می خواستیم. عکسی که من داده بودم بهش، یه کیک مربعی بود و اون شخصیت مد نظر ما روی کیک نشسته بود. چیزی که اون طراحی کرده بود، فقط همون شخصیه بود که به صورت کیک درش آورده بود. این شده بود که کیک اون یه کیک عمودی سه یا چهار طبقه شده بود که موقع تقسیم کردن مشکل دار بود. چون قطر دایره اش زیاد نبود، قدش هم زیادی بلند بود. آخرش تصمیم گرفتیم عمودی که بریدیم، باز از ارتفاعش نصف کنیم و برای هر نفر بذاریم؛ چون جور دیگه ای نمیشد اون کیک رو برای همه قسمت کرد. برای بریدنش هم مشکل داشتیم باز؛ چون یه جاهایی از مقوا استفاده کرده بود!
حتی من گفته بودم که جلوش هم بنویسه فلانی، تولدت مبارک ولی ننوشته بود. وقتی گرفتم دیدم ولی گفتم شاید خواهر همسر که سفارشو داده یادش رفته اینو بگه بنویسه. چیزی نگفتم. ولی بعدا فهمیدم خواهر همسر بهش گفته و خانمه یادش رفته. ولی خب، کلا هم دیگه جایی نبود که بشه تولدت مبارک رو روش بنویسی. البته، زیاد هم مهم نبود حالا. تو عکسا مشخصه تولد کیه دیگه
.
کلا، کیکه از نظر ظاهرش خوب بود ولی تصمیم این شد که سال بعد دوباره بدیم به همون خانم قبلی برامون درست کنه.
--
قبل از تولد هم صبحش خالم اینا اومده بودن. فکر کن خالمه ام زنگ زده به مامان گفته ما بیایم دیدنتون، مامانم گفته چون می خواد عصر تولد بگیره، شما صبح بیاین
! میگم خب، حالا واجب بودن اون قسمت اولو بگی؟!! می گفتی صبح تشریف بیارین دیگه.
نمی دونم چرا مامان من انقدر علاقه به شفافیت داره!
صبح خاله ام و بچه هاش و زن دایی و دخترداییم اومدن و خوش گذشت. غیر از اینکه خواهر کوچیک تر انقدر غر زد که من عصرش احساس می کردم غردونم پر شده واقعا و دیگه گنجایش شنیدن بیشتر از اینو ندارم؛ طوری که وقتی شب همسر گفت من می خوام برم خونه مون؛ تو میای یا می مونی، داشتم فکر می کردم بمونم یا برم. آخه خواهر بزرگتر همه می خواس برگرده شهرشون و من می موندم و مامان و خواهر کوچیک تر و احتمالا باز غرغرای خواهر کوچیک تر! ولی همون موقع همسر خواهر بزرگتر داشت با خواهر بزرگتر چونه می زد که امشبو بمونیم. من مریضای فردا صبحمو کنسل می کنم. آخرش نتیجه این شد که بمونن و منم به همسر گفتم پس من همین جا می مونم. هوووف. خوب شد موند خواهر بزرگتر
.
--
راستی، لباس پسرمونو هم یادم رفت بگم. وقتی از مشهد برگشتیم، شب ساعتای 8 اینا بردیم که لباسه رو پرینت بزنیم برای پسرمون. آقاهه گفت فردا یه جشنواره ایه تو شهر و امشب کار زیاد داریم. تحویل بدین، شنبه بیاین بگیرین. به پسرمون گفتم میگه شنبه دیگه. حالا اشکال نداره. یه روز دیگه اون لباسو می پوشی. ولی آقاهه فکر کنم دید ما خیلی گلابی ایم و اصلا چک و چونه نمی زنیم که التماس کنیم حالا تو رو خدا امشب آماده اش کن، خودش رفت تو اتاق و اومد، گفت بشینین؛ جدا بهشون گفتم که الان بزنن براتون. دیگه اونم بهمون تحویل داد و خوشحال شدیم
.
--
پسرمون از قبل 173 یورو داشت و میخواست این دفعه با پولاش خودش طلا بخره. کادوهای تولدشو گرفت. رفتیم طلافروشی، گفتیم در حد این قیمت، چی دارین و آقاهه یه سری چیزا رو بهمون نشون داد. از بین اونا، یکیشون خیلی چشم منو گرفت. یه پلاک بود. من بهش گفتم بیا اینو بخر، من استفاده اش می کنم ولی خب، مال توئه دیگه. گفت باشه. بعد که خریدیم و اومدیم، شب گفت من اونو نمی خواستم؛ به خاطر تو خریدم! گفتم اشکال نداره. اون مال من. پولشم من میدم. برا تو دوباره میریم می خریم.
اون موقع هم ما درست حساب و کتاب نکرده بودیم که چقدر پول داره. حدودی رفتیم یه چیزی در حد 210 یورو خریدیم براش.
بعد که نشستم حساب و کتاب کردم، دیدم حدود 300 یورو داره. دوباره رفتیم طلافروشی یه روز دیگه و براش یه طلای بزرگتر ورداشتیم و تو همون ایران گذاشتیم براش که جزو سرمایه های آینده ی زندگیش باشه
.
به این ترتیب، برای تولد امسالشم سفر خارجیشو داشت
.
--
خواهر همسر به مامان و باباش که داشته ان می رفته ان بیرون گفته پاستیل بخرن؛ شیبابا.
میگه مامان اومده میگه شیربابا نداش
.
--
میگه چرا میگن مادرجون؟ چون جونِ مادره؟ 
--
پاش به فرش گیر کرده بود و افتاده بود. اومد بهم گفت. یه کمی خونی شده بود اون قسمتی که ناخن شست پا به انگشت وصل میشه. چسب زخم زدم. دوباره یه ساعت بعد گفت درد میکنه.دیدم دوباره خون اومده. بردم پاشو شستم و دوباره چسب زخم زدم. فکر نمی کردم چیز مهمی باشه.
فرداش دیدیم ورم کرده. بردیم دکتر. عکس گرفت؛ گفت چیزی نشده؛ دررفتگی و شکستگی نیست ولی تاندون پاش کشیده شده. گفت برین ببینین اگه آتل انگشت پیدا کردین که بگیرین وگرنه با باند انگشتشو با انگشت بغلش کنار هم ببندین.
همسر بغلش کرده تا ماشین. در حالی که داره سواری میگیره میگه بریم آتل بگیریم. میگم حالا فعلا بریم با باند ببندیم. الان بدموقع اس. میگه نه، آتل بهتره. اونو میتونم تو مدرسه به بچه ها نشون بدم
.
--
ما می خواستیم صبح زود بریم دارالرحمه - یا همون قبرستون به قول خودمون! به پسرمون گفتیم فردا صبح اگه بیدار شدی ما نبودیم، ما رفتیم قبرستون.
وقتی برگشتیم، مامان همسر میگه بیدار که شده بهش میگم تو میدونی مامان و بابات کجان؟ میگه رفته ان قبرستون
.
این قدر دیر شد نوشتن از بقیه ی مسافرت قبلیمون که از دهن افتاد! ولی خب، با این وجود، گفتم بیام بازم بنویسم بقیه شو که مشغول الذمه تون نباشم
.
تا هامبورگو که نوشته بودم.
از هامبورگ باید با کشتی می رفتیم دانمارک. کشتیشم این طوری بود که باید با ماشین می رفتی توش. البته ما خودمون این طوریشو انتخاب کردیم. باز همینشم دو مدل داره: می تونی از ماشین پیاده بشی یا نشی. ما از مدلی گرفته بودیم که میشد از ماشینت پیاده بشی و بری یه دوری هم توی کشتی بزنی و دور و برو نگاه کنی.
کشتی سر ساعت های خاصی حرکت می کرد و باید یه زمان مشخصی قبل از اون تو محل حاضر می بودی.
وقتی ما رسیدیم، هنوز ساعتش نشده بود و باید یه کمی منتظر می موندیم. کلا هم این طوری بود که - حداقل با مدل بلیتی که ما خریده بودیم- می تونستی هر کشتی ای رو سوار بشی، مشروط به اینکه اون کشتی جا داشته باشه. ولی توی ساعتی که خودت رزرو کرده بودی، حتما یه جای رزرو شده داشتی.
ما هم یه مقداری زودتر رسیدیم و کشتی جا داشت.
پسرمون تو ماشین دوستامون بود ولی خب، بلیتش با ما بود دیگه چون ما برای خودمون سه نفر خریده بودیم.
وقتی با ماشین منتظر بودیم که در باز بشه و بتونیم بریم تو، خانمه دونه دونه علامت میداد که الان میتونی بیای جلو. وقتی هم که هنوز نمی تونستی بری و باید صبر می کردی، یه علامت STOP جلوت بود.
ما رفتیم جلو؛ دوستمونم بلافاصله پشتمون اومد، در حالی که علامت استپ داشت جلوش. خانمه سرشو آورد بیرون و بهش اشاره کرد برو عقب.
ما چون بلیتمون سه نفر بود ولی دو نفر بودیم تو ماشین مجبور شدیم بگیم که پسرمون تو ماشین پشتیه. ولی به قول همسر، اگه پسرمون تو ماشین پشتی نبود، عمرا حاضر بودیم رو کنیم که ما با این ماشین پشت سری ایم
. والا! خب، برادر من، می بینی اون علامت استپو دیگه. همین کارا رو می کنیم که آلمانی ها میگن این خارجی ها رو ببین، فلان و بهمان
.
حالا بعدا که صحبت کردیم، خانمش میگه داشت اسنک می خورد، حواسش نبود. دید شما رفتین، اونم اومد.
خلاصه، با ماشین رفتیم تو کشتی. پیج کردن که لطفا همه ماشینشو ترک کنن. جاش یه جوری بود که هواش خفه بود و باید همه از ماشین میومدن بیرون و میرفتن رو عرشه.
رو عرشه یه سری صندلی داشت. یه عده می نشستن و یه عده هم راه میرفتن و عکس می گرفتن و ... . ما هم یه کمی نشستیم و یه کمی راه رفتیم. یه بستنی هم پسرمون خرید و بچه ی دوستمون. دیگه تا اون بستنی رو خوردن، رسیدیم! کلا فکر کنم بین 20 دقیقه تا نیم ساعت تو راه بودیم.
کشتی سواری کوتاه خوبی بود. اگه بیشتر بود، فکر میکنم خسته کننده میشد. در همون حد که آدم عکسشو بگیره و یه کمی از طبیعت و باد و اینا لذت ببره و بعدم برگرده به ماشینش خیلی خوب بود.
دوباره پیج کردن که برین سوار ماشیناتون بشین و رفتیم سوار شدیم با ماشین از کشتی پیاده شدیم و رفتیم به سمت کپنهاگ.
کپنهاگ خیلی شهر معمولی ای بود. چیز خاصی که بگم جذاب بود واقعا نداشت. نه تاریخی بود، نه طبیعت داشت، نه چیز خاص دیگه ای.
البته، اگه آدم یه کمی از شهر دور می شد و اهل طبیعت گردی بود، میشد خیلی جاها رفت. ولی برای ما که بچه داشتیم، اون قضیه امکان پذیر نبود. ولی شنیده ام که طبیعت خوبی داره اگه مثلا بخوای پیاده یا با دوچرخه بری.
یه خیابونی که جزو اولین جاهایی بود که تو کپنهاگ رفتیم، یه خیابون پر از فروشگاه و رستوران و کافه و ... بود که وقتی سرچ کردم متوجه شدم اینجا بلندترین خیابون خرید و پیاده روی اروپاس.
حالا جالب اینکه بهتون بگم تو همین خیابون به این بلندی، با اوننننن همه خوردنی فروشی، ما نتونستیم با هم به توافق برسیم که تو یه رستوران بشینیم همه مون!! هر کسی یه جایی رو می گفت من دوست ندارم. فکر کنم حدود دو ساعت طول کشید تا ما موفق شدیم بریم تو یه پیتزایی درب و داغونی که ریویوش هم بد بود بشینیم و دو تا پیتزا سفارش بدیم
. تازه، باز ما اکی بودیم ولی دوستامون که یه کمی با هم رفتن تو قیافه و خلاصه یه وضعی
!
روز اول دیگه به همین منوال گذشت و تا ما یه غذایی خوردیم، شب شد و برگشتیم هتل.
فرداش رفتیم اول از همه یه کمی قایق سواری کردیم. با قایق توی شهر گشتیم و جاهای مختلف شهرو بهمون از دور نشون دادن و معرفی کردن.
اونم خوب بود. من کلا قایق سواری دوست دارم. اگه به من خواستین کادو بدین، قایق سواری و کشتی سواری و از اینا بدین
خلاصه، فرداش بعد از این قایق سواری که شاید دو ساعتی بیشتر طول نکشید، گفتیم بریم با اتوبوس شهرو بگردیم.
بلیتی که خریده بودیم، قایق و اتوبوس با هم بود. قایقش برای یه ساعت مشخصی بود؛ یعنی، نمیشد مثلا چهار بار تو روز سوار قایق بشی ولی اتوبوسشو می تونستی از هر جایی به هر جایی که خواستی سوار بشی هر چقدر می خوای.
توی اتوبوس هم یه سری گوشی داشت که می زدیم و در مورد هر ایستگاهی توضیح میداد. بعد که از اتوبوس میومدی بیرون، باید تو اتوبوس میذاشتی اون گوشیو.
همون اتوبوس سوار شدنمونم کلی ماجرا داشت! یه جا سوار شدیم؛ باز پشیمون شدیم و یه ایستگاه بعد پیاده شدیم. بعد دیدیم هیچی دور و بر این ایستگاه نیست جز یه کلیسا. رفتیم تو همون کلیسا و یه کمی گشتیم و برگشتیم که دوباره سر ایستگاه واستیم.
دوستمون رفت برای خودش یه کافه خرید چون دید اتوبوس نمیاد. که اونم یه کمیش ریخت رو لباسش و کثیف شد لباسش؛ بعدم گفت حالم بد شده و شاید شیرش خراب بود و خلاصه اونم یه داستانی شد
.
حالا ما هر چی واستادیم تو اون ایستگاه، هیچ اتوبوسی نیومد. بعد از اینکه رفتیم تو فروشگاه اون بغل هم یه دوری زدیم و بازم اتوبوس نیومد، تصمیم گرفتیم پیاده بریم یه ایستگاه دیگه. پیاده راه افتادیم و رفتیم و یه کمی دور شدیم، دیدیم یه اتوبوس از اون دوردستا داره میاد. باز یورتمه برگشتیم سر ایستگاهمون که همون اتوبوس سوارمون کنه! و تازه دور بزنه و ما رو برگردونه سر ایستگاه اولی که بودیم! یعنی، بهتون بگم که مثلا ما دو ساعت صرف کردیم تا یه ایستگاه بیخودو بریم و برگردیم فقط
.
متاسفانه، الان چون خیلی گذشته، دیگه دقیق یادم نمیاد که اول کجا رو رفتیم و بعد کجا رو.
ولی فکر کنم همون روز بود که قرار شد بچه ها برن شهربازی. یه شهربازی ای بود که هیچ ویژگی خاصی نداشت جز اینکه قدیمی ترین شهربازی اروپا بود! یعنی، فکر کن در به در دنبال این باشی که بری جایی که دستگاهاش از همه قدیمی تره سوار مثلا قطارای شهربازی بشی
. ولی خب دیگه، قرار شد باباها بچه ها رو ببرن اونجا. چون من که در هر صورت نمی خواستم هیچ وسیله ای رو سوار بشم چون هنوز از عملم زیاد نگذشته بود، بقیه هم در واقع هیچ کدوم علاقه ای نداشتن که برن چون هزینه اش هم زیاد بود. گفتیم دیگه همه مون نریم وقتی نمی خوایم سوار بشیم. باباها رفتن اونجا و ما مامانا هم رفتیم یه دوری تو شهر زدیم.
تو همون دور زدنمونم باز داستانی شد! هنوز از همون بلیتای اتوبوس و قایق داشتیم. برا خودمون خوش خوشان رفتیم دور زدیم. بعد از یه جایی فهمیدیم که اینا تا فلان ساعت کار می کنن و اون اتوبوسی که سوارش بودیم هم تا اون ایستگاهی که ما می خواستیم نمی رفت! پیاده شدیم و پرسیدیم و بهمون گفتن فلان اتوبوسو سوار بشین، این همه ی ایستگاها رو نمیره ولی به اون ایستگاهی که شما می خواین میره.
اونو سوار شدیم و غیر از ما دو سه نفر دیگه بیشتر نبودن. یکی دو نفر که پیاده شدن، یه نفر هم فکر کنم دوست دختر راننده بود که هی میرفت باهاش حرف می زد و خوش و بش می کرد و باز برمی گشت می نشست. آخراش هم که شد، باز راننده یه بار دیگه میون بر زد چون که کسی توش نبود غیر از ما و اونم دیرش شده بود. در واقع، این طوری بود که مثلا اتوبوس ساعت 5 بود ولی ساعت 6 شده بود و اون هنوز به مقصد نرسیده بود چون ترافیک بوده و ... . این شد که یه جاهایی رو کلا از مسیری رفت که مسیر این اتوبوس توریستی نبود. خیابون های عادی شهر بود.
خلاصه، آخرش ما رو رسوند به اون ایستگاهی که می خواستیم و ما هم بقیه شو رفتیم تو استارباکس نشستیم. من که از استارباکس و این جور جاها اصلا خوشم نمیاد ولی دیگه دوستمون پیشنهاد داد و منم دیدم تجربه ی دیروز برای پیدا کردن رستوران زیاد جالب نبود، گفتم باشه، بریم بشینیم
.
کلا - به نظر من البته- جاهایی مثلا استارباکس و مک دونالد و اینا کیفیتشون خوب نیست. چون فقط برای آدمایین که عجله دارن بیان یه چیزی بگیرن و برن. آدم قهوه رو باید بره بشینه تو یه کافه بخوره.
دیگه اونجا یکی دو ساعتی نشستیم تا بچه ها و باباها اومدن.
اون روز ولی برای ناهار دیگه زیاد درگیر نشدیم. دوستامون گفتن ما امروز نظر نمیدیم و هر چی شما میگین. همسر هم تو گوشیش یه نگاه کرد و یه رستورانی نزدیکمون پیدا کرد و گفت همینو میریم! همونو رفتیم و خوبم بود غذاش اتفاقا و همه راضی اومدن بیرون ازش
.
یادم نیست همون شب یا شاید شب قبلش، با ماشین رفتیم یه جایی پارک کردیم و یه کمی هم قدم زدیم. اونم بغل رود بود یه جورایی و خوب بود. کلا، فضای سبز کپنهاگ زیاد بود؛ خوب بود. کسی که از ایران بره، مطمئنا خیلی بیشتر خوشش میاد. ما چون اینجا زیاد فضای سبز دیدیم، خیلی برامون جالب توجه نیست این جور چیزا. ولی از اون نعمتاس که آدم یادش میره که داردش
.
شب رفتیم هتل. من از قبل به همسر گفته بودم که بریم یه کیک کوچیک بخریم -چون تولد من بود- و بیاریم هتل، با بچه ها بخوریم.
به پسرمون گفتیم با ما میای بیرون یا میمونی؟ گفت می مونم. دوستامونم گفتن بذارین باشه. گفتیم ما میریم بیرون یه دوری بزنیم و برگردیم.
رفتیم یه سوپری بزرگ که من سرچ کرده بودم و چت جی پی تی گفته بود کیک تولد داره. سرچم کردم جای بزرگی بود؛ قاعدتا باید می داشت.
تو فرانسه که خیلی کیک تولدای خوبی دارن سوپرمارکتاشون. آلمان اون قدر نداره ولی بازم یه چیزایی پیدا میشه توشون.
از شانس ما، با اینکه سوپری کوچیک نبود، ولی اصلا کیک تولد نداشت. یه دونه فقط داشت که اونم نه خوشگل بود و نه مزه اش باب طبع ما. کیک توت فرنگی بود و پر از توت فرنگی.
اون که نشد. به همسر گفتم به بچه ها زنگ بزن، بگو حالا که اینجاییم حداقل یه ذره نون و پنیر بخریم و ببریم با هم بخوریم. شام چی می خوایم بخوریم؟ زنگ زد. گفتن نه؛ نمی خواد نون و پنیر بخرین. بریم بیرون غذا بخوریم. گفتیم باشه.
از اونجا اومدیم بیرون. گفتیم از نونوایی جلوی سوپرمارکت یه چیزی بخریم. اینجا نونوایی ها معمولا یه سری کیک و چیزایی مثل مافین و اینا دارن ولی کیک کامل نیست؛ کیک برش خورده است که شما یه برششو می خری. از خانمه پرسیدم کدوماش بدون الکله؟ گفت همه اش. منم از هر چی بود، تقریبا دو تا انتخاب کردم و خریدیم.
اومدیم هتل. بچه ها گفتن ما سرچ کردیم، نمی دونم یه دونری هست، بریم اونجا. نزدیکم هست؛ میشه پیاده بریم. گفتیم باشه. پیاده پا شدیم راه افتادیم و وقتی رسیدیم دیدیم نوشته امروز تعطیله :|!
گشتیم یه سوپری اون نزدیک بود، رفتیم اونجا و هر کس یه غذای آماده ای در حد سالاد خرید و برگشتیم. در این حین البته تو فروشگاه با دو سه تا ایرانی هم آشنا شدیم و سلام و علیک کردیم!
خلاصه، شامو که خوردیم، گفتیم ما رفتیم یه کمی کیک میک خریدیم چون تولد منه و بیاین بخوریم. اونا رو آوردیم خوردیم. بعضی هاش بد نبود. بعضی هاشم خوشمزه نبود. یکیشم من خوردم؛ گفتم چرا یه مزه ای میده؟ من خوشم نیومد. دادم به همسر. میگه این که الکل داره
.
خلاصه، به معنای واقعی کلمه از خوردن شانس نیاوردیم تو دانمارک!
دیگه خوابیدیم و فرداش گفتیم بریم یه جایی که یه کمی بیرون از شهر باشه و آب و هواش خوب باشه و کنار دریا و اقیانوس و این حرفا!
هلک هلک رفتیم اونجا. اول رو یه صندلی نشستیم. بعد گفتیم بریم بند و بساطمونو بیاریم؛ پهن کنیم اینجا. رفتیم آوردیم. هنوز یه ربع ننشسته بودیم که بارون گرفت! باز جمع کردیم و برگشتیم و دیگه تصمیم گرفتیم که کلا برگردیم به سمت آلمان.
راستی
یادم رفت بگم برای خرید سوغاتی تو کپنهاگ، اونجا که ما یه چیزی برای
خودمون خریدیم. پسرمون چیزی انتخاب نکرد. بعدتر گفت منم یه چیزی برای خودم
میخوام. یادم نیست چی شد که همسر نبود، یا جلوتر رفته بود یا هنوز نرسیده
بود. من گفتم باهات میام ولی باید زود انتخاب کنی و بریم. رفت یه دوچرخه
انتخاب کرد از این آهن رباهایی که بزنی به یخچال. براش برداشتم و سریع حساب
کردیم و رفتیم. اونم وقتی رفتیم و باز کردیم، دیدیم یه ورش آهن رباش
افتاده
.
دانمارک خیلی دلش نمی خواست با ما راه بیاد
.
برگشتنی، رفتیم شهر هانس کریستین آندرسن. اونجا خوب بود. یه کمی عکس گرفتیم و سوغاتی خریدیم و بقیه ی مسیرمونو رفتیم که برسیم برِمِن - یه شهر تو شمال آلمان. جالب بود که تو اون شهر سوغاتی ها هم کیفیت بهتری داشتن، هم قیمت مناسب تری نسبت به کپنهاگ ولی متاسفانه ما دیگه سوغاتی اصلیمونو خریده بودیم. از اونجا هم ولی یه چیزی خریدیم باز.
برمن خوب بود. رفتیم تو جاهای مختلف با نماد شهر عکس گرفتیم. نماد شهر برمن چهار تا حیوون رو همدیگه ان. قصه اش هم به طور خلاصه اینه که یه الاغی بوده که دیگه خوب کار نمی کرده و صاحبش می خواد از شرش خلاص بشه. الاغه تصمیم می گیره فرار کنه و بره برمن و نوازنده بشه. تو راه یه سگ شکاری رو می بینه که اونم صاحبش میخواد از دستش خلاص بشه. الاغ بهش پیشنهاد میده که اونم همراهش بشه. با هم میرن و تو راه به یه گربه و خروس می رسن که اونام شرایط مشابهی دارن. با هم همراه میشن و میرن.
شب می رسن به یه کلبه؛ از پنجره می بینن که چند تا دزد توی کلبه ان. تصمیم می گیرن دزدا رو بترسونن. رو سر همدیگه سوار میشن -الاغ، بعد سگ، بعد گربه و بالاش خروس- و هر کدوم صدا در میارن: قوقولی قوقو، میو میو، واق واق، عر عر... . دزدا می ترسن و فرار می کنن. حیوونا میرن تو خونه و شام می خورن و می خوابن. دزدا که برمی گردن، یهو تو تاریکی گربه چنگ می زنه بهشون، سگ گازشون می گیره، الاغ لگد می زنه و خروس هم بالای سرشون سر و صدا می کنه. اونام فرار می کنن و همه جا میگن یه جادوگر یا هیولا بهشون حمله کرده.
اون حیوونا هم دیگه همون جا زندگی می کنن و اصلا نمیرن برمن.
الان نماد برمن، همین چهار تا حیوون روی همه
.
فکر می کنم از کل سفر، برمنش از همه بهتر بود! یه کلیسای جامع داشت که اونم رفتیم و خوب بود. پشتش یه قسمتی بود که یه سری مومیایی پیدا شده بود و میشد با یه مبلغ اندکی رفت دید.
داشتیم تو حیاط پشتی کلیسا سر این بحث می کردیم که چطوری بریم. ما دوست داشتیم بریم ولی بچه ها دوست نداشتن. ما داشتیم فارسی حرف می زدیم و به بچه ها می گفتیم پس شما همین جا بمونین رو نیمکت تا ما بیایم. یهو خانمه که رو نیمکت نشسته بود به آلمانی گفت من مواظبشون هستم؛ برین
. فارسی ما رو متوجه نشده بودها! ولی متوجه شده بود که بحث سر چیه.
دیگه ما رفتیم دیدیم. ولی خوب شد که بچه ها نیومدن. احتمالا شب خوابشون نمیومد اگه میومدن.
برای ناهار هم تو برمن گفتیم دیگه سخت نگیریم و به اولین رستورانی بریم که رسیدیم و به نظرمون خوب بود. رفتیم نشستیم.خانمه اومد دیدیم لباسای بایرنی پوشیده!! در واقع، رفتیم تو یکی از شمالی ترین شهرهای آلمان نشستیم تو یه رستوران سنتی جنوب آلمان
!!
هی گفتیم بریم کپنهاگ و برمن و هامبورگ، یه غذای دریایی بخوریم. آخرشم قسمتمون نشد
.