هامبورگ


ما یه مسافرت تقریبا یه هفته ای رفتیم. شنبه راه افتادیم به سمت خونه ی دوستامون و از جلوی خونه ی اونا با اونا راه افتادیم به سمت هامبورگ. برنامه مون دو شب هامبورگ بود، سه شب کپنهاگ، برگشتنی، یه شب برمن و بعدم دیگه خونه.

هتل هامبورگمون چک اینش ساعت 3 عصر بود. واسه همین فکر کردیم که وقتی می رسیم هنوز نمی تونیم اتاقو بگیریم. برای همین وقتی نزدیک شدیم، گفتیم بگردیم دنبال یه رستوران که اول مستقیم بریم ناهار بخوریم و بعد بریم هتل.

رفتیم یه رستوران ایرانی که من برای اولین بار کوبیده سفارش ندادم و باقالی پلو با ماهیچه گرفتم. خوب بود؛ فقط باید دنبال باقالی هاش می گشتم. بیشتر شویدپلو بود با ماهیچه . اما قیمت خیلی خوب بود که نشون میداد رستوران ایرانی تو هامبورگ زیاده و رقابت بالاست! چون تو شهر ما خیلی قیمتش بیشتره.

بعد از رستوران رفتیم هتل و یه کمی استراحت کردیم. بعدشم که دیگه شهر عملا تعطیل بود! نگاه کردیم؛ از لیست جاهایی که قرار بود بریم، مینیاتورلند تا یازده شب اینا باز بود. گفتیم خب، پس بریم همین جا.

هلک و هلک رفتیم و با کلی دور دور کردن برای پیدا کردن جای پارکش (!) آخرش وقتی رفتیم تو، خانمه گفت بلیت برای امشب نداریم. برای فردا بهمون بلیت داد؛ اونم برای شب، ساعتای 8 9. ولی دیگه چاره ای نداشتیم. گزینه ی دیگه اش مناسب نبود.

ما هم با این همشهریمون قرار گذاشته بودیم که همو ببینیم؛ چون همون وراس فعلا که کالجش تموم شده هنوز دانشگاه نرفته. طفلکی دوست داشت که دو روزو کامل با هم باشیم و ببره دور و برو نشونمون بده ولی بهش گفتیم که متاسفانه نمی تونیم تمام روزو با هم باشیم و فعلا برای این ساعت خانمه بهمون بلیت داده. قرار شد که ما با ماشین بریم دنبالش و یه چند ساعتی رو با هم باشیم حداقل.

دیگه اون شب فقط رفتیم یه دوری زدیم. گفتیم برای فردا حداقل برنامه ریزی کنیم.

فرداش یه جایی بود که موزه ی طبیعت بود که حیوونای تاکسیدرمی شده داشت. منم حدس زدم که پسرمون دوست داشته باشه. یه موزه ی ماشینم بود که چون دخترِ دوستمون زیاد دوست نداشت، تصمیم بر این شد که همین موزه ی طبیعتو بریم.

هوا هم انقدررر بد بود تو هامبورگ که خدا میدونه. با اینکه آگوست بود و قاعدتا باید هوا خوب می بود ولی از شانس ما همه اش بارونی و ابری و بادی و نسبتا سرد بود.

موزه ی طبیعتو رفتیم؛ مجانی هم بود. ولی خیلی کوچیک بود و عملا بعد از یه ساعت تموم شد. ما فکر می کردیم بیشتر طول بکشه ولی نکشید. هوا هم بارونی بود و نمیشد جاهای غیرسرپوشیده رفت. گفتیم کجا بریم؟ کجا نریم؟ بچه ها گفتن بریم یه خانه ی بازی! بلند شدیم با بچه ها رفتیم اونجا. اونجا بچه ها کلی بازی کردن.

قرار بعدیمون ساعت 2 بود برای یه جای دیگه. اونجا کجا بود؟ یه جایی که چند تا برنامه ی مختلف داشت. یکیش این بود که بتونین حس نابیناها رو درک کنین. یه نابینا میشه رهبر گروه و شما رو می برن یه جای کاملا تاریک و سعی می کنن محیط رو طوری طراحی کنن که شما دقیقا حس نابیناها رو داشته باشین. ایده اش خیلی خوب بود؛ مخصوصا که راهنما هم قرار بود یه آدم نابینا باشه. هم خود ایده جالب بود و هم اشتغال زاییشون برای آدمایی که مشکلی دارن.

از اونجایی که راهنما داشتن و مثل تور بردن بود براشون، باید حتما سر وقت اونجا می بودیم.

ما از اون خانه ی بازی تقریبا نیم ساعت، چهل دقیقه ای زودتر اومدیم بیرون که به موقع برسیم. هامبورگ هم تا دلتون بخواد تعمیرکاری داشت خیابوناش و اصلا یه چیز افتضاحی بود. تا رسیدیم به خود هامبورگ هم همین طور بود و نزدیک شهر که شدیم پر شد از ترافیک و خیابونای درب و داغون.

خلاصه، ما پارک کردیم به موقع تو یه جای نزدیک ولی دوستامون پارک نکردن و چون خیابونا خراب بود، مسیری نداشتن که برگردن؛ مجبور شدن کل یه مسیرو برن و برگردن.. ما یه کمی معطل اونا واستادیم. آخرش تصمیم گرفتیم که من و پسرمون زودتر بریم. ولی بازم ما ساعت 02:04 اونجا بودیم ولی گروهشون رفته بود دیگه. تا رفتم آقاهه گفت شیش نفرین؟ گفتم آره ولی متاسفانه بقیه هنوز نیومده ان. این شد که خانمه گفت متاسفانه دیگه نمی تونم بهتون آپشنی تو امروز بدم. تمام وقتا پره. انقدر هم خانمه جدی و آلمانی طور بود که آدم جرئت نداشت حرف بزنه. گفت حالا صبر کنین همین جا؛ ببینم چیکار می تونم بکنم.

منم هی می رفتم بیرون و هی برمیگشتم ببینم بقیه کی می رسن اصلا بالاخره. خانمه گفت شاید با گروه بعدی بتونم بفرستمتون لوی بازم نه همه تون رو. یه گروه بزرگی رزرو کرده. شاید همه شون نیان. اگه نیومدن، میتونین چند تاتون با اونا برین، تازه به شرط اینکه اون گروه قبول کنن شما رو. ولی خب، ما هم نمی تونستیم نصف بشیم.

آخرش تا بچه ها اومدن، شد 02:10. خانمه و آقاهه - که خوش اخلاق تر و اجتماعی تر دیده میشد- گفتن که می تونیم به جای اون توری که رزرو کردین، یه تور دیگه بهتون پیشنهاد بدیم برای ساعت 4 که مخصوص ناشنواهاس. گفتیم باشه دیگه. همونو بده. ما 130 یورو تقریبا داده بودیم؛ بلیت این یکی تو سایت 100 یورو. ولی اختلافشو به ما پس نمی دادن. تازه اینکه بهمون گفتن بلیتتون پریده، کلی کلاهمونو هوا انداختیم .

خلاصه، باز مجبور شدیم به همشهریمون زنگ بزنیم و بگیم ببخشید، بی زحمت تو بیا اینجایی که ما هستیم. ما نمی تونیم بیایم دنبالت. آخه 2 ساعت ارزش اینو نداشت که ماشینو برداریم و برگشتنی باز دنبال جای پارک بگردیم و تو ترافیک شهر و ساخت و سازاشون گم بشیم. بنده خدا گفت باشه. من میام.

دیگه ما این برنامه رو رفتیم و برای من واقعا عالی بود. خیلی دوست داشتم. یه خانم ناشنوایی اومد و ما رو برد توی یه اتاقی اول از همه که تاریک بود و یه میز بود. همه مون دور میز واستادیم که میزه نورپردازی مخصوص خودشو داشت و روشن بود و سایه ها روش قشنگ و به وضوح نشون داده میشد. بهمون با دست نشون داد که من یه سری عکسا بهتون نشون میدم، شما با دستتون سعی کنین که این شکلا رو درست کنین. مثلا یه مستطیل، بعد یه مربع، یه مثلث یا یه قلب و ... . بعد اشاره می کرد که حالا سعی کنین مثلا یه جور دیگه قلب درست کنین، با انگشتای دیگه ای یا مثلا سعی کنین حالا یه مستطیل کوچیک تر درست کنین. بعد هر کدوم از اینا رو ما روی میز دستامونو میذاشتیم و درمیاوردیم، بعد، برای چند لحظه اون تصویر رو روی میز مثل حالت عکس گرفتن تثبیت می کرد. بعد بهمون اشاره می کرد که حالا دستاتونو وردارین. ورمیداشتیم و می دیدیم که تصویری که هر کسی ایجاد کرده چی بوده و کی از همه قشنگ تر درست کرده تصویرو. بعد دوباره میرفتیم برای تصویر بعدی.

بعد گفت دنبال من بیاین. دوباره دنبالش رفتیم و یه جایی بود که یه سری شکلک و ایموجی و تصویر رو بهمون نشون میداد و بعد با حالت های صورت خودش اونا رو اجرا می کرد و چقدر قشنگ واقعا این کارو می کرد. من که اصلا نمی تونستم اون قدر از عضله های صورتم استفاده کنم. قشنگ معلوم بود یه آدمی که یه تواناییش کمه، چقدر - شاید ناخودآگاه- روی بقیه ی اعضای بدنش حساب می کنه و ازشون بهتر کار می کشه.

بعد از اون، رفتیم یه جایی که بهمون گوشی داد که بزنیم که چیزی نشنویم. بعد، یه سری تصویرو با دستش اجرا می کرد و ما باید حدس می زدیم که چی بود اون تصویر. بعضی هاش حیوون بودن، بعضی هاش غذا بودن و یا چیزای دیگه.

بعد یه کمی به ما هم یاد داد که از هم سوال بپرسیم و هر کسی باید از بغلیش می پرسید با زبون اشاره و بغلیشم باید با زبون اشاره جواب میداد.

در آخر هم رفتیم یه اتاق دیگه که هر چند تامونو دو گروه کرد که با هم کار کنن. یه سری از این آجرهای خونه سازی بود که یکیش شبیه پل بود مثلا، یکیش یه مکعب بود، یکی یه مکعب مستطیل و ... . رنگ های مختلفی هم داشت. مثلا همون مکعب مستطیل ممکن بود زرد یا قرمز باشه.

از هر دو تا گروهی که با هم کار می کردن، یه گروه یه تصویر دستش بود که باید ساخته میشد. قطعات هم جلوی اون دو نفر دیگه بود. اونا باید با زبون اشاره به ما می فهموندن که کدوم قطعه رو باید بذاریم. ما بر حسب حدسمون میذاشتیم. باز اونا بر اساس اینکه با تصویری که تو دستشون بود درست بود یا نه، علامت می دادن که انتخابمون درست بوده یا نه. انقدر این کارو تکرار می کردیم که می تونستیم دقیقا همون شکلی رو درست کنیم که طرف مقابل دستش بود. بعد باز جامونو عوض می کردیم و ما دو نفر باید یه تصویر می گرفتیم و دو نفر رو به رومونو راهنمایی می کردیم تا اون تصویرو بسازن.

و انصافا آدم می فهمید چقدر سخته نشون دادن کلمه های انتزاعی. حالا کوچیک و بزرگ و مکعب و مربعو میشه یه جوری نشون داد. ولی رنگا رو ما سعی می کردیم فقط یه جا تو دور و برمون پیدا کنیم تا نشون بدیم. ایده ی دیگه ای نداشتیم براش .

خلاصه، اینم قسمت آخرش بود و بعدش رفتیم گوشیهامونو گذاشتیم سر جاش و آخرش خانمه گفت اگه سوالی دارین جواب بدم.

نشستیم یه جا. یه آقایی اومد که صدای ما رو بشنوه و بتونه برای اون خانم ترجمه کنه. پرسید انگلیسی یا آلمانی؟ دوستای ما گفتن انگلیسی. این شد که هر کی سوال می پرسید، آقاهه همزمان آلمانی/انگلیسیشو هم می گفت و با زبون اشاره برای خانمه نشون میداد و خانمه با زبون اشاره جواب میداد و آقاهه باز به انگلیسی و آلمانی توضیح میداد.

یکی پرسید زبون اشاره تو کشورهای مختلف شبیه همه. خانمه گفت نه لزوما، مثلا من تو ایران بزرگ شدم و اول مجبور شدم زبون اشاره و بعد خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیرم، بعد اومدم آلمان و مجبور شدم دوباره خوندن و نوشتن آلمانی و همین طور زبون اشاره ی آلمانی رو یاد بگیرم.

ما هم گفتیم که ایرانی هستیم و خانمه کلللی خوشحال شد و موقع رفتن ما رو بغل کرد .

اتفاق جالبی بود واقعا. اون همه نرسیدن و دیر رسیدن و عوض شدن برنامه و رفتن به برنامه ی ناشنواها به جای نابیناها و در نهایت دیدن این خانمه .

از اونجا که اومدیم بیرون، همشهریمون اومده بود پشت در و همدیگه رو دیدیم و خوشحال شدیم. طفلکی برامون کلی دونات هم آورده بود. آخه تو یه دونات فروشی کار می کنه. دوناتایی که آورده بود وگان بودن. ولی من که متوجه تفاوت خاصی نسبت به دونات های معمولی نشدم. فکر می کردم مزه اش متفاوت باشه ولی نبود. مزه ی عجیب و غریبی نداشت.

دیگه اون ما رو برد یه کمی این ور و اون ور شهر و همه چیو بهمون نشون داد. ما که ناهار هم نخورده بودیم، ازش خواستیم که یه جایی رو برای شام به ما نشون بده. اونم ما رو برد یه جایی که یه جورایی مرکز خرید بود ولی خب یکشنبه بود و همه چی تعطیل بود؛ فقط قسمت غذاش باز بود. که اونم جالب بود که تقریبا همه شون بسته بودن! یه دونری باز بود که ما اول فکر کردیم لابد خیلی غذاش خوبه که این جوری صفه براش ولی وقتی رفتیم و دور زدیم و دیدیم تقریبا کلا دو سه تا غذافروشی بازن، فهمیدیم که لزوما به خاطر کیفیتش نیست !

من رفتم یه همبرگر سفارش دادم و پسرمونم گفت فقط سیب زمینی می خواد. همسر و دوستمونم رفتن نیم ساعتی تو صف همون دونری واستادن. ولی در نهایت، راضی بودن از چیزی که گرفته بودن. مال منم خیلی خوشمزه بود اتفاقا - جای شما خالی. یه همبرگر کاملا خونگی بود که شکلش هم منظم و درست و حسابی مثل همبرگرای بازاری نبود. قشنگ انگاری یه مامانی درستش کرده بود .

بعدش دیگه با ماشین رفتیم تا همون مینیاتورلند و همشهریمونم باهامون اومد چون قطاری که می خواست بگیره، از همون مسیر رد میشد.

اونجا هم یه ساعتی ما تو ماشین نشستیم و حرف زدیم و بقیه رفتن بگردن.

خیلی دختر خوب و خوش صحبتیه این هم شهریمون. دوسش دارم واقعا. دختر باجربزه و باعرضه ای هم هست.

تو دونات فروشی کار می کنه. آشپزیشم واقعا خوبه. دونات فروشیشون کافه هم هست. وقتی قراره قهوه و ماچا و از این چیزا ببره، با سلیقه ی خودش تزیینم می کنه. یه بار تزییناشو بهمون نشون داد. میشینه با حوصله نمی دونم دلفین درست می کنه و از این شکلکا. واقعا حرفه ای کار می کنه.

همیشه چیزای جالبی برای تعریف کردن داره این دوستمون. میگه از بین دوناتامون، یه مدلش هست که هر کس ازش بخره، به ازای هر خریدش، یه سنت از خریدت داده میشه به یه جایی. اون جا هر بار یه جاییه. مثلا یه بار برای کودکان فلان، یه بار برای حمایت از فلان کسا و ... . میگفت یه بارش هم برای کمک به این فعالیت های همجنس گرایی بود. یه خانمی اومد، گفت [اگه درست یادم باشه] 24 تا دونات می خوام. تا وقتی هم آماده بشه می شینم و یه نوشیدنی می خورم. گفتم از کدوما بذارم؟ گفت از همه بذار؛ فقط از اون یه مدل نذار. من نمی خوام از این گروه حمایت کنم.

میگفت ما جزو قوانینمونه که به آدمایی که هموفوب حساب بشن اجازه نداریم خدمات بدیم ولی من جرئت نکردم بگم ما به شما خدمات نمی دیم و گفتم چشم.

برای من این جالب بود که اون خانمی که میاد می خره، این قدر مطلعه که میدونه اگه از این دونات بخره، یه سنت از خریدش داره به جای دیگه داده میشه. اون وقت راستشو بگم ما هیچ وقت چک نمی کنیم این پولایی که میدیم به کی و چقدر و چطوری کمک می کنه؟

فکر کنم وقتشه ما هم تو این چیزا یه کمی از بعضی از آلمانی ها یاد بگیریم؛ ما خیلی پرتیم واقعا .

ضمنا، اگر فکر می کنین یه سنت چیزی نیست، گفت 25 هزار یورو پولی شده که جمع شده از فروش اون دونات ها. یادم نیست تو بازه ی یه سال بود یا چقدر. ولی به هر حال، فقط به یکی از این موسسه ها، اینا 25 هزار یورو کمک کرده ان.

خلاصه که تا وقتی ما می خواستیم بریم مینیاتورلند با این دوستمون بودیم و بعدش اون رفت و ما هم رفتیم مینیاتورلندو دیدیم.

اونم قشنگ بود. از هر قاره ای، چند تا کشور رو انتخاب کرده بودن و چیزای جالبشونو به صورت مینیاتوری درست کرده بودن.

همه چیش خیلی قشنگ بود. فقط حیف که ما انقدر بلیتمون دیر بود که دیگه نا نداشتیم درست و حسابی توش بچرخیم. از صبح رفته بودیم بیرون و گشته بودیم و هزار تا ماجرا هم داشتیم. خسته شده بودیم واقعا. تا رسیدیم هتل فکر کنم 11 12 بود.



از همسایه ها و ...


اول یه چیزی رو که از پست قبلی جا مونده بودو بنویسم، بعد برم سراغ اتفاقای مربوط به این یکی پست!

در مورد افزایش حقوق شرکت، اینو یادم رفت بنویسم که شرکت نه تنها برای کسایی که حقوقشون زیاده محدودیت داره، بلکه یه حداقلی هم داره و حداقلش 200 یوروئه؛ یعنی، مثلا اونی که نیمه وقت کار می کنه و حقوقش در سال 2000 یورو هست، حقوقش 200 یورو اضافه میشه، اونی که ماهی 5000 تا میگیره، حقوقش ماهی 250 یورو اضافه میشه و اونین که حقوقش 6000 تا هست هم همون 250 تا.

--

بازدید امام حسینو پس دادم و برا همسایه ها شله زرد بردم . چهار تا کاسه بردم؛ دو تاش برگشته، دو تاش هنوز نه. از اون دو تا، یکیش با نارنگی برگشت، یکیش با یه عروسک پارچه ای بامزه که عکسشو گذاشتم تو کانال.

همون خانمی که اون عروسکه رو داد، وقتی رفتم خونه اش، اول که درو باز کرد، گفتم براتون یه دسر آورده ام، خیلی باتعجب گفت شما کی هستین؟ گفتم همسایه تون. گفت کجا؟ کدوم همسایه؟ گفتم رو به روی کارین. گفت ئه، شما جدیده هستین؟ حالا من نمی دونستم باید بگم آره یا نه. گفتم اممم، جدید که آره ولی ... گفت بیا تو بیا تو. بیا تو آشپزخونه. احساس کردم منو با این همسایه هایی که تازه یه ماهه اومده ان اشتباه گرفته. گفتم ما درست رو به روی کارینیم ها. ما پارسال اومدیم. همسرشم اومد؛ همونجا به همسرش گفت بیا بیا، همسایه اومده. آقاهه گفت شما سمت چپیه هستین، آره؟ گفتم آره. ولی خب، خداییش، بستگی داره از کدوم ور خیابون وارد بشی دیگه . خانمه هم که داشت بال بال میزد از خوشحالی، گفت اصلا بیا بریم بریم تو هال. بیا بریم. دست منو گرفت، برد تو هال و نشستیم و خودش و همسرشم اومد نشستن و ده دقیقه ای صحبت کردیم.

حالا من با چی رفته بودم؟!! با یه لباس تبلیغاتی یه شرکتی که روش علامت عقاب آلمانو داشت، با دمپایی های پسرمون  .

خانمه پرسید اصالتا کجایی هستین؟ گفتم ایرانی. همون لحظه به عقاب روی لباسم نگاه کرد گفت ولی خوبه، مارک آلمانم داری .

خانمه خیلی خیلی خیلی مهربون بود؛ واقعا یه چیز عجیبی. احساس کردم صد ساله کسی در خونه شونو نزده که این جوری ذوق کرد از دیدن من.

ولی متاسفانه دارن از این محله میرن. گفتم مسافرت نمیرین شما تابستون؟ گفت نه، ما به فکر اسباب کشی هستیم. گفتم کجا؟ اسم یه شهر دیگه رو گفت. گفت این خونه دیگه برامون بزرگه، کار زیاد داره. کاش ما انقدر وقت آزاد داشتیم که می تونستیم بگیم ما میایم کارای باغچه ی شما رو هم انجام میدیم .

انقدر حرف تو حرف شد، نشد بپرسم کی دقیقا میرن. ولی واقعا ناراحت شدم که دارن میرن.

گفت این همسایه بغلی - دقیقا دیوار به دیوارشون- هم سنش هشتاد و خرده ایه ولی دیگه هوش و حواس نداره و متوجه چیزی نیست و پرستار 24 ساعته داره.

خیلی حیفه که همسایه های خوبی که داریم اینجا همه سناشون بالاس.

خانمه گفت کارین میره مسافرت؛ به من گفته برم هر روز یه مشت غذا برای ماهیاش بریزم.

کارین تو خونه اش یه تالاب کوچولو داره. فرانس هم توی خونه ی قبلیمون داشت. اینجا حوض ندارن مثل ایران. تو ایران، حوض روی زمین ساخته میشه و یه ارتفاع مثلا نیم متری داره و دور و برشم موزاییکه یا سنگ فرشته یا یه چیزی شبیه این. اینجا، حوضو توی زمین حفر می کنن. بغلشم چمن درخت و این چیزاس. قشنگ عین یه تالاب کوچیک میشه. سرچ کنین Gartenteich، متوجه میشین ظاهرش چه شکلیه چیزی که اینجا دارن توی حیاطشون. البته؛ با سرچ، خیلی چیزای خوشگلی می بینین ها. تو واقعیت این جوری نیستن؛ مخصوصا اگه صاحبشون مثل کارین مسن باشه و زیاد بهش نرسه.

--

کارین رفته مسافرت و به ما هم سپرده که هر وقت خواستیم، بریم از حیاطش هلو بچینیم. هر یکی دو روز داریم میریم هلومونو از اونجا تامین می کنیم . هلوهاشم خیلی خوشمزه اس و مثل هلوهای ایرانه. اینجا هلوها - و به طور کلی، میوه ها- مزه ندارن. فقط یه چیزین که میذاری تو دهنت و میجویی . قرار شده سپتامبر یا اکتبر - وقتی که درخت داره میره تو خواب- بریم یه شاخه از کارین بگیریم و بکاریم. امیدوارم برای مام خوب هلو بده .

--

پسرمون تو یه مسابقه ی بین المللی برنامه نویسی شرکت کرد و بین صد و خرده ای، رتبه ی بیست و خرده ای گرفت. جالبش این بود که نفرای اول تا سوم آلمانی بودن و ایرانی .

--

چند هفته پیش، یه بار میتینگ خانوادگی بود. من قبلش دیدم گوشیم شارژ نداره، زدمش به شارژ. وقتی میتینگ شروع شد، از شارژ کشیدمش و دستم گرفتم. کاری هم که نداشتم. رو مبل دراز کشیدم که حرف بزنم. خواهر بزرگتر گفت مریضمون چطوره؟ منظورش برادر بزرگتر بود. برادر کوچیک تر میگه مریض واقعی اینه. نگاش کن. دراز کشیده، سیم شارژرشم اونجا آویزونه. قشنگ معلومه همه اش درازه .


یوتیوب (یادتون نره، شمام بگین روش هاتونو)


دوستی تو کامنت ها از من یه سوالی پرسیده بودن:


میخواستم ازتون خواهش کنم اگر براتون مقدور هست، یک پُست، در مورد کنترل دسترسی کودکان به موبایل و فضای مجازی، اینکه از چه روش‌هایی مثلا میشه دسترسی کودک را به یوتیوب محدود و ایمن کرد، یا محتوای یا تبلیغاتی که توی سایت ها میآد و یا سرچ ها را ایمن کرد تا کودک در معرض محتوای خشونت آمیز یا محتوای مربوط به بزرگسالان قرار نگیره.
اگر لطف کنید از روش‌های خودتون برای کنترل زمان دسترسی و برنامه هایی که پسرتون در موبایل بهش دسترسی دارد، به ما اطلاعات بدید، ممنون میشم.
--
من اینجا از خواننده های باتجربه می خوام که همفکری کنن و نظراشونو بگن چون من سوادی در این زمینه ندارم.
--
ولی چون سوال مستقیم از من پرسیده شده، منم اون چیزی که خودمون انجامش میدیم رو میگم. ولی لازم میدونم بگم همین اول که من نه متخصصم، نه روانشناسم، نه مشاورم، نه جامعه شناسم، نه هیچی. ممکنه روش ما اصلا غلط باشه.
در مورد فیلم و تبلت و اینا، ما پسرمون اجازه داره روزی دو تا نیم ساعت فیلم ببینه. که اونم تا حدی مشخصه که چیا می تونه ببینه؛ یعنی، این طوری نیست که هر چی دلش خواست ببینه. مثلا، اگه فیلم می بینه، فیلم یا باید فارسی باشه یا انگلیسی. چیزایی هم که می بینه انواع و اقسام کارتوناس؛ مثلا جدیدا یه کارتونی پیدا کرده به اسم Gigantosaurus تو یوتیوب.
یه اپی هم هست به اسم یوتیوب کیدز که اگر کسی بخواد می تونه نصب کنه که دیگه محتوایی غیر از محتوای بچه ها توش نباشه.
ولی راستش، من تا الان اصلا پیش نیومده ببینم چیزی به پسرمون نشون داده بشه تو یوتیوب که محتوای بزرگسالان داشته باشه یا خشونت آمیز باشه.

اینم بگم که ما یه اکانت جدای یوتیوب برای پسرمون درست کردیم و اون کارتوناشو با اکانت خودش می بینه. این طوری، براش احیانا تبلیغی نشون داده نمیشه که محتوای نامناسب برای سنش داشته باشه؛ چون یوتیوب بر اساس چیزایی که آدم قبلا دیده و سرچ کرده پیشنهاد میده دیگه. وقتی با اون اکانت فقط کارتون دیده بشه، خود به خود تبلیغاتش هم هیچ ربطی به بزرگسالان نداره. حتی ویدیوهایی که بهش پیشنهاد میشه هم همه مربوط به بچه هاس.

در مورد بازی، ما فقط آخر هفته ها پسرمون نیم ساعت اجازه داره با گوشی بازی کنه. در موارد معدودی، اگر جایی باشیم که هیچ گزینه ی دیگه ای برای بازی نداشته باشه و امکانات نباشه و ... ممکنه بهش یه کمی اجازه بدیم بازی کنه. ولی کلیت زندگیش اصلا با بازی کامپیوتری و فیلم دیدن نمیگذره.

حتی برای یوتیوب هم ما تایمر نمیذاریم. همین طوری حدودی نیم ساعت می بینه. ممکنه گاهی بیشتر بشه. یا مثلا گاهی میگه ده دقیقه ببینم که فیلمم تموم بشه؟ و قبول می کنیم.

بازی هم من روی گوشیم اصلا ندارم. فقط اپلیکیشن های مدرسه اش رو دارم که یکیش تمرین درس های مختلف رو داره (آلمانی و ریاضی و ...) و یکیش مربوط به درک مطلبه و می تونه یه متن بخونه و سوالاش رو جواب بده. اگه جایی با من باشه - مثلا تو مطب دکتر- و حوصله اش سر بره، میگم میتونی با این دو تا اپ کار کنی و معمولا هم با همینا سرگرمه و چیز اضافه تری انتظار نداره.

هر دو تاش هم اپ هایی خوبین. اولی مثلا بازی هم داره. ولی بازیش این طوریه که مثلا دو تا ماشینن؛ یکیش مال توئه، یکیش اتومات حرکت می کنه. تو به ازای جواب های درستی که میدی، ماشینت حرکت می کنه. مثلا سوالای ریاضی می پرسه 12 + 73 و تو باید سریع حساب کنی و علامت بزنی تا ماشینت تندتر بره.

حاپلیکیشن دومی که گفتم اسمش Antolin ه. تو آلمان تقریبا تمام کتاب های کودک توی این اپ هستن. کتابا رو که آدم از کتابخونه می گیره، یه جاییشون علامت داره اگه توی انتولین باشه. این کتابا رو بچه می تونه بخونه، بعد بیاد تو این اپ، سوالای مربوط به اون کتاب رو جواب بده و امتیاز بگیره. بعضی از مدارس آخر سال، به بچه ها یه گواهی میدن که این بچه مثلا 2000 امتیاز داشته یا 5000 تا. یه جوری رقابت هم بین بچه ها ایجاد میشه و بچه ها با این اپ کار می کنن. برای خودشونم خوبه که ببینن آیا کتابا رو با دقت می خونن یا نه. کتابا هم سطح بندی مشخصی داره توی اپ. یعنی، مثلا یه کتاب، ممکنه دو سری سوال داشته باشه: یه سری برای کلاس دومی ها، یه سری برای کلاس سومی ها. بچه اگه کلاس دومی باشه، سوال های مربوط به کلاس دومی ها رو جواب میده و اگه کلاس سومی باشه، سوالای کلاس سومی ها رو که یه مقداری سخت تر و دقیق ترن.

توی این اپ، متن کتابا توی اپ نیست و بچه باید کتاب رو از قبل خونده باشه. ولی یه سری متن داره که میشه همون جا بخونی و سوالاشو جواب بدی. ما وقتی تو مطب باشیم یا جایی که منتظریم، فقط می تونیم از گزینه ی دومش استفاده کنیم؛ چون کتابی که همراهمون نداریم.

--

اما از نظر زمانی که بچه پای تبلت و لپ تاپ میگذرونه، باید بگم پسر ما واقعا زیاد با لپ تاپ و اینا وقت میگذرونه. چون به هر حال، دوره، دوره ی هوش مصنوعی و این چیزاس. نمیشه آدم انتظار داشته باشه بچه فقط توپ بازی کنه و دوچرخه سواری. خیلی چیزا با اپ انجام میشه.

من سعیمو می گم که بچه اگه لپ تاپ دستش می گیره، فقط برای فیلم دیدن و استفاده ی منفعلانه نباشه. مثلا، همین دیروز بالاخره درست کردن یه ویدیوش تموم شد که براش تقریبا یه هفته زحمت کشید. یه هفته، هر روز، شاید حداقل 3 4 ساعت.

الان یه چیزی رو بورس افتاده بین بچه ها به اسم brainrot. یه سری موجودات عجیب و غریبن که مثلا ترکیب حیوونن با میوه یا حیوون با آدم. من که بعضی هاشونو می بینم حالم بد میشه؛ انگاری یه سری موجودات ناقص الخلقه ان . ولی خب، پسرمون مثل خیلی از بچه های دیگه دوست داره.

یه مدت وقتشو صرف این میکرد که نقاشیشونو بکشه و یه دفترچه ازشون درست کنه. یه هفته پیش من بهش گفتم بیا یه ویدیو ازشون درست کن. حدود 40 50 تا از اینا رو ما عکساشونو از اینترنت درآوردیم؛ یادش دادم که عکسا رو چطوری دانلود کنه؛ بعد کلی گشتیم تو نرم افزارهای مختلف تبدیل عکس به ویدیو؛ براشون دستور (prompt) نوشتیم که مثلا این دلفینه بپره یا کوسه هه راه بره یا ... . بعد این ویدیوهای 4 5 ثانیه ای رو به هم چسبوندیم؛ از اون طرف اسماشونو نوشتیم و دادیم به یه نرم افزاری که متن رو تبدیل به آواز می کرد تا یه آواز از این اسما درآره؛ اون فیلمو با این موزیک ترکیب کردیم و شد یه ویدیوی کامل.

درسته که محتواش خیلی به درد بخور نیست؛ ولی در طی همین پروسه، کلی با فرآیندهای تبدیل متن به موزیک و مشکلاتش، تبدیل عکس به ویدیو و ضعف های هوش مصنوعی در این زمینه، چطور دستور نوشتن برای هوش مصنوعی، ترکیب ویدیو و ویرایشش و خیلی چیزای دیگه آشنا شد.

خودم اولش فکر نمی کردم پیشنهادم این قدر طول بکشه و پیچیده باشه ولی بهش علاقه داشت و واقعا با لذت انجامش داد؛ طوری که بیرون بودیم و شب ساعت 11:30 رسیدیم خونه؛ ما هنوز تا 12:30 داشتیم رو این ویدیو کار می کردیم .

البته، یه مامان کله خرابی که خودشم پایه ی همچین کاری باشه نصف شب هم بی تاثیر نبود .

ولی خب، همون طور که الان نوشتم، این مدل، نیازمند اینه که شمام پا به پاش وقت بذارین. خیلی از این پروسه هایی که گفتم رو خودش انجام داد ولی مثلا هر نیم ساعت حداقل سه چهار بار میومد پیش من و کار داشت. این جوری نبود که بشه کارو کامل بهش بسپرم و برم. اما راضی بودم در کل و می دونستم که یاد گرفتن این همه چیز با هم واقعا زیاده. مخصوصا اون آخرش که ویرایش ویدیو بود و می خواست متنی که خونده میشه رو با تصویر هماهنگ کنه و باید سرعت ویدیوها رو تغییر میداد یا ویدیو رو کات می کرد و ... .

یه مثال دیگه بزنم؛ چند وقت پیش با پدیده ی لبوبو آشنا شد. این اولین چیزی بود که اول من باهاش آشنا شدم -ولی صداشو درنیاوردم - بعد پسرمون. از چین یه بسته ی سه تایی سفارش دادیم که اومد.

چند وقت پیش اومد گفت بیا برای لبوبوهام لباس بدوزیم. گفتم باشه. ورداشت یه دم کنی رو که به صورت سنتی ایرانی، پارچه ی قرمز چهارخونه بود آورد  و گفت اینو بکن لباس لبوبوم. منم با اینکه بلد نبودم چطوری دقیقا می تونم این کارو بکنم گفتم بیار تا انجام بدیم. پارچه رو چندین بار برش زدم و یه بار اشتباه شد و کوچیک شد و دوباره یه قسمت دیگه ی پارچه رو بریدم و بعدم که بلد نبودم چطوری بدوزم که مناسب باشه، ولی آخرش با کمک هم انجام دادیم و یه جاهاییشم دادم خودش بدوزه. شاید اون کلا برای دوختنش مثلا 10 دقیقه وقت گذاشت و بقیه شو فقط نگاه می کرد - انگار کاردستی منه - ولی خب، من به همونم راضی بودم. به نظرم، همین قدر که ده دقیقه سوزن دستش گرفت و دو تا پارچه رو رو هم گذاشت و کوک زد، بس بود. همین قدر که برای مدت کوتاهی به یه کار جدید مشغول میشد و از دنیای مجازی دور میشد و با پدیده ی دوخت و دوز آشنا میشد، کافی بود.

یه مثال دیگه بزنم، همین brainrot ها رو یه روز که ماکسی اومده بود خونه مون، گفت میشه اسکرچ کار کنیم؟ گفتم باشه. اسکرچ یه زبون برنامه نویسیه. وقتی ماکسی میخواست بره، اومد به من و بابای ماکسی نشون داد که چی درست کرده ان. عکس های brainrot ها رو دانلود کرده بودن، یه برنامه نوشته بودن که اینا با هم بجنگن مثلا. یه ویدیویی درست کرده بودن و با صدای خودشون روش صدا گذاشته بودن و خلاصه، زحمت کشیده بودن براش.

منم بعدش بهش پیشنهاد دادم که ویدیوشو بذاره تو یوتیوب. گذاشت و 200 باری هم دیده شد و کلی ذوقشو کرد.

دیروزم به من پیشنهاد میداد ویدیو درست کنه برای تیک تاک! احتمالا در آینده ی نه چندان دور، من باید یه اکانتم توی تیک تاک درست کنم .

من حتی پسرمونو تشویق می کنم که بازی هم درست کنه. مثلا وقتی میگه بازی کامپیوتری بکنم. میگم اول با اسکرچ یه بازی بنویس، با بازی ای که خودت درست کردی، بازی کن. یا مثلا، هر وقت که یه ساعتی با اسکرچ کار می کنه و برنامه می نویسه، میگم می تونی با بازی هایی که بقیه ساخته ان (تو سایت اسکرچ، همون صفحه ی اولش هست) بازی کنی.

یه بار چند سال پیش، یه ویدیوی خیلی کوتاه دیدم از یه روانشناسی که (نقل به مضمون) می گفت اگه نگرانین که بچه تون تحت تاثیر محتوای منفی یه محیطی قرار بگیره، بچه تونو تشویق کنین تو اون محیط تولید محتوا کنه.

من خودم از یه دید دیگه به قضیه نگاه می کنم؛ به نظرم "فعل" ها از "اسم" ها مهمترن؛ ولی خب، عملا، نتیجه اش همون شده دیگه. میخواستم یه سری چیزای دیگه رو هم بنویسم و بیشتر توضیح بدم؛ ولی دیدم خییییلی قصه ی حسین کرد شبستری میشه . لب مطلبو اینجا بگم، کلا، من این جوریم که زندگی خودم یا بچه مو فراتر از یوتیوب و این مدل دغدغه ها می بینم و به نظرم آدم اگه دید وسیع تری داشته باشه، راحت می تونه بگه چون که صد آید، نود هم پیش ماست.

من این جوری فکر نمی کنم که چیکار کنم که فلان اتفاق نیفته؟ من این جوری فکر می کنم که چه اتفاقی خوبه؟ من به سمت همون برم. و من به هر سمتی برم، بچه ام هم به همون سمت میاد. کلا، من سلبی فکر نمی کنم؛ ایجابی فکر می کنم و به نظرم، جهان بینی آدم کل مسیر زندگیشو شکل میده.

ضمن اینکه مغز آدم هم در پردازش علامت نفی، زمان زیادی لازم داره؛ یعنی، اینکه ما بگیم چیکار کنیم که فلان محتوا برای بچه مون نمایش داده "نشه"، خود مغزمون اول جمله رو با فعلش بررسی می کنه به شکل مثبت (نمایش دادن)، بعد اسما رو بررسی می کنه (فلان محتوا)، بعد حروف ربط و اضافه و اینا رو و به صورت رفت و برگشتی با فعل ها و اسم ها (تا بفهمه بالاخره چی فعل بود و چی فاعل و چی مفعول) و در نهایت، می پردازه به اون علامت نفی "ن".  و در اینجا حتی احتمال خطا هم داره مغز آدم. برای همینه که تو تست های کنکور، یا جایی که یادداشت می نویسن که توجه کسی رو جلب کنن، زیر کلمه ی "نیست" خط می کشن. چون اگر اونو خط نکشن، ممکنه مغز طرف اصلا منفی بودن اون فعل رو در نظر نگیره.

بنابراین، به نظرم، بهتره آدم به جای اینکه فکر کنه چیکار کنم که این نشه و اون نشه، به روش های مثبت فکر کنه. مطمئن تر هم هست.

من اینجا بحثو تموم می کنم، چون می ترسم اگه ادامه بدم، یا سر از پردازشای مغزی درآرم و عصب شناسی زبان یا فلسفه ی ملاصدرا .


پی نوشت: همین الان راجع به ملاصدرا از چت جی پی تی پرسیدم که ببینم اصلا دیدگاهش چیه؛ فهمیدم اتفاقا ملاصدرا از اوناس که نظرش اینه که جهان بینی آدم، زندگی آدمو تعیین می کنه و حتی سرنوشتشو. جالب اینه که من اسم ملاصدرا رو همین جوری توی متن نوشتم، بدون اینکه حتی یه خط تا الان ازش کتابی خونده باشم .



خیلی آلمانی طور :)


قبلا گفته بودم که اطلاعات شخصی چقدر مهمه تو آلمان و چقدر شرکتا روش سخت گیری دارن.

این سخت گیری، توی خودم مردمم وجود داره.

اون روز یکی از همکارا قرار بود زنگ بزنه و وویس بت رو تست کنه. اونجا که وویس بت پرسید اسمت چیه، در جواب گفت ماکس موسترمن (Max Mustermann). این یه اسم نمونه اس مثل John برا انگلیسی. یعنی، طرف حتی برا تست حاضر نبود اسم خودشو بگه. 

--

شرکتمون برای افزایش حقوق امسال ایمیل زده و مثل هر سال گفته چند درصدی حقوقا اضافه میشه ولی مشروط به اینکه حقوقتون از یه عددی بیشتر نباشه. اگه بیشتر باشه، اون قسمت اضافه تر، مشمول افزایش حقوق نمیشه.

به عبارتی، اون قسمت از حقوقتون معاف از افزایش حقوقه  .

یعنی، مثلا اگه فرض کنیم که اون سقفی که افزایش حقوق بهش تعلق می گیره ۵۰۰۰ یورو باشه، اگه شما ماهی ۵۰۰۰ تا حقوق بگیرین، سال بعد با فرض افزایش حقوق ۵ درصدی، ۵۲۵۰ یورو در ماه حقوق میگیرین. ولی اگه ۶۰۰۰ یورو حقوقتون باشه، اون هزار یوروی اضافه تر، افزایش حقوقی بهش تعلق نمیگیره و شما همون ۲۵۰ یورو رو افزایش حقوق دارین، نه ۳۰۰ یورویی که پنج درصدِ شیش هزار یورو باشه.

این یکی از نمادهای بارز یه سیستم سوسیالیستیه.

سیستم سوسیالیستی، با وجود خوبی هایی که داره، یه بدی بزرگ داره و اونم اینه که مردم انگیزه ای برای انجام دادن کارای بزرگ ندارن. مثلا، طرف انگیزه ای برای ارتقا گرفتن نداره، چون ارتقا لزوما با افزایش حقوق همراه نیس یا انقدر افزایش حقوقش کمه که ارزش نداره. از اون طرف، مسئولیت طرف خیلی بیشتره و واقعا ازش انتظار کار میره و باید جوابگو باشه. و خب، به دردسرش نمی ارزه دیگه.



یه کم آلمانی


نمی دونم اصطلاحای جالب آلمانی تموم شد یا من دیگه برام عادی شده همه چی .

خیلی وقت بود اصطلاح جالبی نشنیده بودم تا اینکه چند روز پیش آنیا گفت من تازه یاد گرفته ام که برنامه نویسا به علامت نقل قول ("") میگن Gänsefüßchen.

برا منم جدید بود. گفتم به شمام بگم.

Gänsefüßchen که خونده میشه گِنزه فوس شِن معنی تحت اللفظیش میشه رد پای غاز . گِنزه میشه غاز. فوس هم که میشه پا. اون شِن آخر هم علامت تصغیره.

مثلا Karl که یه اسمه، اگه طرف بچه باشه، گاهی وقتا ممکنه بهش بگن کارل شِن یعنی کارل کوچولو.

تو اون Gänsefüßchen هم فوس شن یعنی پاهای کوچولو. یعنی؛ کل کلمه معنیش میشه رد پاهای کوچولوی غاز.

--

اینم بگم که کلمه ی رسمی علامت نقل قول چیز دیگه ایه ها.

کلمه ی رسمیش اینه: Anführungszeichen که تلفظش سخته. پس، شما همون گنزه فوسشنو بگین .