آدرس کانال تلگرام و بله:
Mamoolii
--
دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.
ادامه مطلب ...این خوردنی هایی که مارتینا میاره شاید خیلی به درد نخوره، ولی اینکه اخبار کل محله رو ازش می گیرم، خیلی مهمه
.
--
چند وقتی بود این بچه های همسایه ی پشتی پر سر و صدا بودن، مهمون دعوت می کردن، پارتی می گرفتن، اونم وسط هفته، بوی ماری جوانا میومد از خونه شون، کالا اصلا یه وضعی بود. همسر می گفت اینا فکر کنم مامانشون نیست، هر کاری دلشون می خواد می کنن.
اینم بگم که این خانواده، یه مامان بود با سه تا بچه. خانمه جدا شده بود.
اون روز که رفتم پیش مارتینا، گفت اداره ی مربوطه، حضانت بچه ها رو داده به پدره. و الان خانمه از خونه رفته و دو هفته اس که پدره میاد.
احتمالا اون یکی دو هفته ای که خونه شون نابسامان بود، دقیقا همون فاز تغییر مسئولیت مادر و پدر بود.
مارتینا و اون یکی همسایه، هر دوشون می گفتن که مادره یه کمی خاصه. مارتینا تاکید میکرد خنگ نیستا، یه جوریه.
نمی دونم واقعا چه جوریه، برای ما که همسایه ی پشتی حساب میشه و درش کلا از یه کوچه ی دیگه اس و ما نمی بینیمش، ولی نمی دونم چطوری بود که هر دوشون تاکید می کردن یه جوریه.
به مارتینا میگم خب، الان تو فکر می کنی با باباشون بهترن؟ گفت آره، من این طور فکر می کنم.
نمی دونم دیگه زندگی این بچه ها چی میشه ولی امیدوارم براشون بهتر بشه.
جالبش اینه که بچه ها توی خونه ی ثابت مونده ان و مامانه رفته. مارتینا می گفت قبلا آخر هفته ها باباهه میومد و مامانه می رفت. یعنی، بچه ها آخر هفته رو با باباشون میگذروندن. ولی الان دیگه یکی دو هفته اس که کلا خانمه رفته و بچه ها فقط با باباشونن.
خانمه هم ظاهرا با کسی آشنا شده و فعلا با اونه. مارتینا میگه من که فیس بوک ندارم ولی عکسشو تو فیس بوک یکی بهم نشون داد.
الان دیگه فکر کنم یه ماهی میشه که بچه ها با باباشونن. به نظر من میاد که آروم تر شده ان، ولی نمی دونم برای خودشون چطوریه.
البته، اینم بگم که از سه تا پسری که داشتن، یکیشون بزرگه و الان باید هیجده نوزده سالش باشه. احتمالا فقط دو تاشون خونه ان.
امیدوارم اونا هم زندگیشون به خوشی بگذره. اینم بخشی سبک زندگی آلمانیه دیگه.
--
تو کلاس فارسی پسرمون، معلم می پرسید بچه ها جواب سوالامونو از کجا می تونیم بگیریم؟
متن راجع به کتاب و افراد دانا و ... بود و بچه ها اول کتاب رو از روش خونده بودن. جوابای بچه ها: گوگل، الکسا، چت جی پی تی و ...
.
تو یه میتینگی بودم که خیلی به من ربط نداشت ولی باید توش می بودم. یه عده ای هم توی جلسه بودن که من خیلی هاشونو شاید یه بار دیده بودم، شایدم اصلا ندیده بودم. تصویرمو قطع کرده بودم و داشتم کارای خودمو می کردم. یه لحظه برگشتم، دیدم ئه، صادق زیباکلام. بعد یه لحظه به خودم اومدم، گفتم صادق زیباکلام کیه؟ این یه بنده خداییه از همکارا. خداییش ولی شباهاتش کم نبود به صادق زیباکلام
.
--
رفته بودیم مسجد، بعد از اینکه دعا تموم شد، دیدم اون خانم افغان اون دفعه هم هست. رفتم پیشش. بهش میگم چرا نگفتی اومدی؟ منم بچه مو میفرستادم با بچه هات فوتبال بازی کنه. میگه اتفاقا من بچه ی تو رو دیدم، گفتم ببین، این بچه اش چه قشنگ نشسته تو مجلس، بچه های من بیرون دارن فوتبال بازی می کنن.
--
واقعا یه جاهایی که حتی فکرشو نمی کنیم، داشته هامون خواسته های یه عده ی دیگه ان
.
--
یه روز پسرمون اومده بود تو حیاط داد می زد بابا! بابا! اینجا یه موش مرده. رفتیم دیدیم یه موشی دقیقا تو حیاط ما عمرش به پایان رسیده بود! نمی دونم چرا.
--
مامانم میره یه کلاسی که برای ورزش های اصلاحیه. تنها آدمیه که سنش اون قدر بالاس. میگه بقیه ی شاگردا بهم میگن حاج خانم، ماشاءالله روحیه ات خیلی خوبه
.
--
دکترِ خانم به آلمانی میشه اِرتستین (Ärztin). پسرمون داره حرف می زنه. میگه یه روز یه دندون ارتستین بود!!!
--
میگه وقتی من تو مدرسه راجع به ایران حرف می زنم، میگن چقد ایران چیز میز داره [برا تعریف کردن]
.
اون خانمی که تو عروسی فاطیما بود می گفت یکی از همکارام بعد از 50 سال بازنشسته شد تو شرکت! از 15 سالگی اومده تو این شرکت و 50 سال کار کرده و تو 65 سالگی بازنشسته شده.
آلمانی ها واقعا سبک زندگیشون همینه. واقعا علاقه ای به تغییر ندارن و خیلی مرسومه که تو یه شرکت چندین سال کار کنن، منظورم از چندین سال هم همون سی چهل سال به بالاس
.
--
چند روز پیش مارتینا رفته بود دوباره سوپرمارکت و با خودش یه عالمه هندونه آورده بود، این قدر زیاد که خیلی هاشو از ماشین اصلا پیاده نکرده بود چون مطمئن بود که ما در اون حد نمی بریم. هر کدوممون نهایتا سه چهار تا می تونستیم ببریم دیگه. سه چهار تا همسایه هم که بیشتر نبودیم. ولی اون فکر کنم بیست سی تا هندونه آورده بود.
همه مون داشتیم سعی می کردیم هم فکری کنیم که با هندونه ها چیکار می شه کرد.
یکی از همسایه ها می گفت سنت مارتینو برعکس اجرا کنیم. در بزنیم در خونه ی مردم، بگیم هندونه، هندونه؛ هندونه ها رو بدیم به مردم
فرهنگ آلمانی
دوماد ظاهرا خیلی خانواده ی پرجمعیتی داشت. دوست عمانی بهم گفت چند تان ولی یادم نمیاد، هشت تا بودن، هفت تا بودن یا چی ولی یه چیزی تو همین مایه ها بود.
یه خانمی هم اومد خودشو معرفی کرد؛ گفت من خاله/عمه ی پنجمم. اونم نمی دونم از چند تا
. ولی کل مهمونا مال دوماد بودن به جز میز ما دیگه.
--
فقط یه چیزی که راجع به عروسیش به نظرم می تونست بهتر باشه، عکاس بود؛ چون از عروسی همین عکساش برا آدم می مونه دیگه. ولی متاسفانه عکاس خوبی نداشتن.
من یادمه حتی عروسی های ماها هم که درب و داغون حساب میشد تو ایران
، باز عکاس می گفت مثلا الان پدر و مادر عروس واستن که عکس بگیرم؛ الان پدر و مادر داماد واستن و خودش به ترتیب می گفت کیا واستن و هی عکس می گرفت. ولی این عکاسه کلا یه دوربین دستش بود، هر کس می خواست میرفت وای میستاد و عکس می گرفت. بعضی ها هم این وسط خودشون می رفتن عکس می گرفتن با عروس و دوماد. کلا عکاسشون خیلی نقش حاشیه ای داشت.
امیدوارم عکسای خوبی ازشون گرفته باشه و بعدا که نگاه کنن دوست داشته باشن
.
--
بابای فاطیما یه کمی سعی کرد با من ارتباط برقرار کنه که همین همسایه ی عمانی ترجمه کرد ولی خب، نشد زیاد صحبت کنیم. یه کمی راجع به اینکه من مال کجای ایرانم صحبت کردیم فقط.
راجع به مذهب هم بحث شد و فهمیدم عمانی ها اکثرا پیرو اباضیه هستن که من اسمشم از اون گوشه موشه های ذهنم باید درمیاوردم.
جالبش ولی این بود که خانمه وقتی می خواست راجع به سنی مذهب ها صحبت کنه، می گفت اونی که با علی (ع) مخالف بود. حتی اسم معاویه رو نمی آورد. اولش که اصلا نفهمیدم منظورش کیه. گفتم خدایا! ابن ملجمو میگه؟ آخه، کی مگه پیرو ابن ملجمه؟ 
بعد فهمیدم منظورش معاویه اس.
البته، بعدا تو خونه فکر کردم احتمالا به خاطر خانواده ی فاطیما اینا بود، چون اونا سنی مذهبن.
--
خانم عمانی می گفت من هر چی ایرانی دیده ام اینجا تحصیل کرده بوده. تو ایرانم همین طور، مخصوصا زنا تو ایران خیلی درس خونده و پیشروئن
.
اینو وقتی گفت که هنوز بقیه نبودن. بعدش که اون خانم و آقای آلمانی اومدن، خانمه گفت من مامانم حدود سال 2000 رفته بود ایران. خیلی از ایران تعریف می کرد، مخصوصا از خانماشون و اینکه چقدر همه تحصیل کرده و باکمالات بودن
. اونم می گفت ایرانی هایی هم که من اینجا می بینم، اکثرا تحصیل کرده ان.
خلاصه که بچه ها، خیلی ازمون تعریف کردن. برا خودمون نوشابه باز کنیم
.
--
کلا، عروسی خیلی خوبی بود. برای ما که اساسا اهل بریز و بپاش نیستیم و عروسی رو فقط یه مجلس شادی می دونیم و اصلا دغدغه ی چی بپوشم نداریم و برامون مهم نیست، خیلی ایده آل بود، برای بقیه رو نمیدونم
.