از کتاب ها


از کتاب کیمیای سعادت هنوز یه دویست صفحه ای مونده. کل کتاب 1000 صفحه اس (هر دو جلدش با هم). یه کم دیگه تحمل کنین، تموم میشه این کتاب .

--

اگر کسی گوید که چون طلب کمال ربوبیت، طبع آدمی است و آن جز به علم و قدرت نیست و طلب علم محمودست باید که طلب جاه و مال نیز محمود باشد ...، جواب آنست که علم و قدرت هر دو کمالست ... ولیکن آدمی را راه است به علم حقیقی و راه نیست به قدرت حقیقی، و علم کمالی است که وی را به حقیقت ممکن است که حاصل آید و آنگاه با وی بماند، اما قدرت حاصل نیاید، لیکن پندارد که حاصل آمد و آنگاه با وی بنَماند که قدرت به مال و به خلق تعلق دارد و به مرگ از وی منقطع شود و هر چه به مرگ باطل شود، از جمله ی باقیات صالحات نبود و روزگار بردن اندر طلب آن، جهل بود.

بدانکه مردمان اندر شنیدن مدح و ذم خویش بر چهار درجه اند:

درجه اول عموم خلقند که به مدح شاد شوند و شکر گویند و به مذمت خشم گیرند و به مکافات مشغول شوند و این بدترین درجاتست.

درجه ی دوم، آن پارسایان بود که به مدح شاد شوند و به ذم خشمگین شوند ولیکن به معاملت اظهار نکنند و هر دو را به ظاهر برابر دارند ولیکن به دل یکی را دوست دارند و یکی را دشمن.

درجه ی سوم درجه ی متقیانست که هر دو را برابر دارند هم به دل و هم به زبان و از مذمت هیچ خشم اندر دل نگیرند و مادح را قبول نکنند زیادت: که دل ایشان نه به مدح التفات کند و نه به ذم و این درجه ای بزرگ است.

درجه ی چهارم درجه ی صدیقانست که مادح را دشمن گیرند و نکوهنده را دوست دارند.

بدان که ریا کردن به طاعت های حق تعالی از کبایرست و به شرک نزدیک است و هیچ بیماری بر دل پارسایان غالبتر از این نیست که چون عبادتی کنند خواهند که مردمان از آن خبر یابند و بر جمله ایشان را پارسا اعتقاد کنند و چون مقصود از عبادت اعتقاد مردمان بود خود عبادت نبود که پرستیدن خلق بود و اگر آن نیز مقصود باشد با پرستیدن حق تعالی، شرک بود و دیگری را با حق تعالی شریک کرده باشد اندر عبادت خویش و حق تعالی گوید: فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لایشرک بعبادة ربه احدا.

--

رسول الله را دیدم که همی گریست، گفتم یا رسول الله چرا همی گریی؟ گفت همی ترسم که امت من شرکت آروند: نه آن که بت پرستند یا ماه و آفتاب، لیکن عبادت برو و ریا کنند.

عمل بنده که از بامداد تا شب کرده باشد، رفع کنند تا آسمان اول برند و بر طاعت وی ثنا بسیار گویند و چندان عبادت کرده باشد که نور وی چون نور آفتاب بود، آن فرشته که موکل بود، بر آسمان اول گوید این طاعت ببرید و بر روی وی باز زنید که من نگاهبان اهل غیبتم، مرا حق تعالی فرموده است که هر که غیبت کند، مگذار که عمل وی بر تو بگذرد؛

پس عمل دیگری رفع کنند که غیبت نکرده باشد تا به آسمان دوم، آن فرشته گوید ببرید و بر روی وی باز زنید که این برای دنیا کرده است و اندر مجالس بر مردمان فخر کرده است و مرا فرموده اند که عمل وی را منع کنم؛

پس عمل دیگری رفع کنند که اندر وی صدقه باشد و روزه و نماز و حفظه عجب بمانده باشند از نور وی و چون به آسمان سوم رسد، آن فرشته گوید که من موکلم بر کبر، که من عمل متکبران را منع کنم و وی بر مردمان تکبر کردی؛

پس عمل دیگری رفع کنند تا به آسمان چهارم، آن فرشته گوید که من موکل عجبم و عمل وی بی عجب نبودی، نگذارم که عمل وی از من درگذرد؛

پس عمل دیگری رفع کنند و آن عمل چون عروسی بود که به شوهر تسلیم خواهند کرد، تا به آسمان پنجم برند آن فرشته گوید که آن عمل بر روی وی باز زنید و بر گردن وی نهید که من موکل حسدم، هر که در علم و عمل به درجه ی وی رسیدی، او را حسد کردی,

پس عمل دیگری رفع کنند و هیچ منع نبود تا به آسمان ششم، آن فرشته گوید که این عمل ببرید و بر روی وی باز زنید که وی بر هیچکس که وی را بلایی و رنجی رسیدی رحمت نکردی، بلکه شادی کردی و من فرشته ی رحمت، مرا فرموده اند تا عمل بی رحم منع کنم،

پس عمل دیگری رفع کنند که نور وی چون نور آفتاب و بانگ آن در آسمان ها افتاده باشد و هیچ کس منع نتواند کرد، چون به آسمان هفتم رسد، آن فرشته گوید این عمل بر روی وی باز زنید که وی بدین عمل خدای را نخواست، بلکه مقصود وی حشمت بود نزدیک علما و نام و بانگ بود اندر شهرها و هر چه چنین بود، ریا باشد و خدای تعالی عمل مرایی (=ریا دار) نپذیرد,

پس عمل دیگری رفع کنند و از آسمان هفتم برگذرانند و اندر وی همه ی خلق نیکو بود و ذکر و تسبیح و همه ی فرشتگان آسمان گواهی دهند که این عمل پاکست و باخلاص است، حق تعالی گوید شما نگاه بان عملید و من نگاهبان دل، وی این عمل نه برای من کرده است و اندر دل نیت دیگر داشت. لعنت من که خدایم بر وی باد. فرشتگان همه لعنت گویند و گویند لعنت تو و لعنت ما بر وی باد. و آسمانها گویند لعنت ما بر وی باد. هفت آسمان و هرچه اندر هفت آسمان است بر وی لعنت کنند و امثال این اندر ریا بسیار آمده است.

--

پی نوشت: با این حسابی که تو این کتاب نوشته، ما هیچ کدوم از کارامون بالا نمیره که

از کتاب ها

بازم از کتاب کیمیای سعادت


بیم آنست که درویشی به کفر ادا کند و سبب آنست که کسی که خویشتن را اندرمانده (= در کار خود درمانده شده) و حاجتمند یکی مَن نان همی بیند (= نیازمند یه من نانه) و اندر آن جان همی کَند و فرزندان و اهل خویش را رنجور همی بیند و اندر دنیا نعمت ها بسیار همی بیند، شیطان با وی گوید: این چه عدلست و این چه انصافست که از خدای همی بینی و این چه قسمت ناهموار است که کرده است که ظالمی و فاسقی را چندان مال داده است که نداند که چه دارد و چه کند و بیچاره ای را از گرسنگی هلاک می کند و یک درم به وی نمی دهد؟ اگر حاجت تو نمی داند خود اندر علم خلل است و اگر تواند و نمی دهد، اندر جود و رحمت خلل است، و اگر برای آن نمی دهد تا اندر آخرت ثواب دهد، بی رنج-گرسنگی ثواب تو آن داد چرا همی ندهد؟ اگر نمی تواند داد پس قدرت به کمال نیست ... و شیطان اینجا راه وسوسه یابد و مسئله ی قدَر که سرّ آن بر همه پوشیده است فرا پیش وی دارد تا باشد که خشم بر وی غالب شود، فلک را و روزگار را دشنام دادن گیرد... و بدین گفت رسول الله ... دهر را جفا مگویید که دهر خدای است، که آنکه شما حوالت گاه کار همی دانید و آن را دهر نام کرده اید، خدای سبحانه و تعالی است.

... چون کفایت روز یافت (= به اندازه ی کافی برای امروزش دریافت کرد)، دل اندر مستقبل (=آینده) چندان نبندد که اَمَل وی دراز شود و آرام نگیرد در طلب آن و شیطان او را غلبه کند، چنانکه گفت الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشا، خواهد که تو را از بیمِ رنجِ درویشیِ فردا، امروز به نقد اندر رنج دارد و بر تو همی خندد که باشد که خود فردا نیاید و اگر بیاید رنج آن بیش از آن نخواهد بود که امروز به نقد خود را در آن افکند و حذر از این بدان بود که بداند روزی به سبب حرص حریص زیادت نشود.

یکی نزدیک دوستی شد و گفت چهارصد درم وام دارم، به وی داد بگریست. زن وی گفت: چون خواستی گریست، نبایستی دادن، گفت از آن می گریم که از وی غافل مانده ام تا وی را بدان حاجت آمد که بر من سوال کرد.

سخی آن بود که بی غرض دهد و این از آدمی محال است؛ بلکه این صفت حق تعالی است ولیکن چون آدمی به ثواب آخرت و نام نیکو کفایت کند، وی را به مجاز سخی گویند که عوض، اندر حال (= در زمان حال) طلب نمی کند. سخی اندر دنیا این باشد، اما سخی در دین آن بود که باک ندارد که جان فدا کند اندر دوستی حق تعالی و اندر آخرت هیچ عوض، چشم ندارد، بلکه دوستی حق تعالی خود باعث وی بود و بس و فدا کردن خود، عین غرض بود و لذت بود و چون چیزی چشم دارد، معاوضه بود، نه سخاوت.

ابوالحسن بوشنجی در طهارت جای (= دستشویی) مریدی را آواز داد که پیراهن من گیر و به درویش ده، گفت چرا صبر نکردی تا بیرون امدی؟ گفت ترسیدم که خاطری دیگر درآید که از آن منع کند؛ و ممکن نبود که بخیلی (=بخیل بودن) بشود (=از بین برود) الا به دادن مال.
(نمی دونم تو این بخش تونستم برسونم منظورش رو یا نه. میگه اگه حس می کنی آدم بخیلی هستی و می خوای تغییر بکنی، راهش اینه که در لحظه ببخشی و تامل نکنی؛ چون به محض اینکه تامل کنی و بخوای فکر کنی، هزار تا دلیل براش پیدا می کنی که نبخشی).

و از حیله ها و علاج های لطیف یکی آنست که خویشتن به نام نیکو فریفته کند و گوید: خرج کن تا مردمان ترا سخی دانند و نیکو گویند: شره (=ولع، میل زیاد) ریا و جاه را بر شره مال مسلط کند تا چون از وی برهد، آنگاه ریا را علاج کند، چنانکه کودکان را از شیر باز کنند و به چیزی سکوت دهند که وی دوست دارد تا اندر مشغولی آن شیر را فراموش کند و این طریقی نیکو است اندر خبایث اخلاق که صفتی را بر صفتی مسلط بکند تا به قوت آن از وی برهد.

(اینجا هم نکته ی جالبی رو گفته بود. میگه اگه آدم بخیلی هستی و برات سخته بخشیدن، اشکالی نداره که با خودت فکر کنی من اینو می بخشم تا مردم من رو به عنوان یه آدم بخشنده بشناسن. بعد که از این مرحله عبور کردی و از خسّت دراومدی، به برطرف کردن ریا می پردازی. در واقع، معتقده که بخل از ریا هم بدتره.


خلق را دو چیز هلاک کرد: فرا شدن از پی هوا و دوست داشتن ثنا (= اینکه دوست داشته باشی کسی ازت تعریف کنه).


از کتاب ها


همچنان دارم کتاب کیمیای سعادت رو می خونم.

بعضی از قسمت هاش رو چون خیلی طولانیه، از زبون خودم و لب کلام رو می نویسم.
در مورد علت اینکه آدم غیبت می کنه، هشت مورد رو اسم می بره: از طرف خشمناکی، دنبال موافقت دیگرانی، خودت کاری کردی و می خوای حواس سایرین پرت بشه از کار تو، می خوای خودت رو ستایش کنی، ولی نمی تونی، پس دیگران رو کوچیک می کنی، حسادت، مسخره کردن طرف و خندیدن بهش، اشتباهی اسم طرف رو بردی (از اینکه طرف کار بدی کرده ناراحتی و اتفاق رو نقل می کنی اما اشتباهی اسم طرف رو هم میگی)، به خاطر خدا عصبانی میشی از معصیتی که اتفاق افتاده و در حین عصبانیتت، اسم طرف رو هم میگی.

اندر حق سه کس غیبت نبود: سلطان ظالم را و مبتدع را و کسی که فسق آشکارا کند و این از آنست که این قوم این پنهان ندارند و از آن رنجور نشوند که کسی بگوید.

یکی شعبی را سخنی گفت، گفت: اگر راست می گویی، حق تعالی مرا بیامرزاد و اگر دروغ می گویی، خدا تو را بیامرزاد.

بدانکه هر که خشم فرو خورد به اختیار و دیانت، مبارک آید، اما اگر از عجز و ضرورت فرو خورد، اندر باطن وی گرد آید و عقده گردد.

گفت آگاه کنم تو را که فاضلترین اخلاق اهل دنیا و آخرت چیست؟ گفتم آری یا رسول الله. گفت: هر که از تو ببرد، تو با وی بپیوند و هر که تو را محروم کن، تو وی را عطا ده به وقت توانایی و هر که بر تو ظلم کند، وی را عفو کن.

موسی (ع) گوید: مردی را دیدم اندر سایه ی عرش، پرسید که وی کیست؟ گفتند وی عزیزست نزدیک حق سبحانه و تعالی، که او هرگز حسد نکرده ست و اندر پدر و مادر عاق نبوده است و نمامی (= سخن چینی) نکرده است.

رسو (ص) همی گوید: شش گروه به شش گناه اندر دوزخ شدند بی حساب: امیران به جور، عرب به تعصب، مال داران به کبر، بازرگانان به خیانت، اهل روستا به نادانی و علما به حسد.

... گفت: دور باش از کبر، که اول همه ی معصیت ها که کرده اند از کبر بود که ابلیس از کبر سجود نکرد؛ و دور باش از حرص، که آدم را از بهشت، حرص بیرون آورد؛ و دور باش از حسد که اول خون ناحق که ریختند به حسد بود: پسر آدم برادر خویش را بکشت.

ابراهیم ادهم یکی را گفت: درمی دوست داری اندر خواب یا دیناری اندر بیداری؟ گفت دیناری اندر بیداری. گفت دروغ گویی، که دنیا خوابست و آخرت بیداری و تو آنچه در دنیاست دوست تر داری.

دنیا بر سه درجه است: مقدار ضرورتست اندر طعام و جامه و مسکن، و ورای آن مقدار حاجتست، ورای آن مقدار زینت، و زیادت تجمل است و آن آخر ندارد: هر که به درجه ی زیادت و تجمل شد افتاد در هاویه ای که آخر ندارد.

دوستان آدمی سه اند: یکی با وی وفا کند تا به مرگ و یکی تا به کنار گور و یکی تا به قیامت، آنکه تا مرگ بیش وفا ندارد مال است و آنکه تا به لب گور بیش وفا ندارد اهل و فرزند و قرابت است و آنکه تا به قیامت با وی بود، کردار وی بود. و گفت: چون آدمی بمیرد، مردمان گویند چه بازگذاشت و فرشتگان گویند چه از پیش بفرستاد؟

محمدبن کعب القرضی مال بسیار داشت، گفتند برای کودکان بگذار، گفت نه، که این مال برای خویش بگذارم نزد حق سبحانه تعالی و خدای را سبحانه و تعالی بگذارم برای فرزندان تا ایشان را خود نیکو دارد.

دو مصیبت است مال دار را به وقت مرگ که هیچ کس را آن نیست: یکی آنکه مال همه از وی فراستانند (=بگیرند)، دیگر آنکه وی را به همه بگیرند (= حساب همه ی اون مال رو ازش می خوان).
--

یه جمله از کتاب کیمیای سعادت بود که تو جلد اولش هم به شکل دیگه ای بود، تو جلد دومشم هست:
بر ترک بعضی از شهوات قادر نباشد و نخواهد که بدانند. اندر خلوت بخورد و بر مَلاء نخورد و این عین نفاق باشد و بود که شیطان وی را غرور دهد که: این مصلحت مردمان باشد تا به تو اقتدا کنند و این غرور محض است.
میگه بعضی آدما این طورین که یه سری کارها رو نمی خوان که مردم بدونن انجام میدن. طرف وقتی تو خلوت خودشه زیاد می خوره ولی وقتی پیش آدمای دیگه هست، کمتر می خوره.
میگه این عین نفاقه، به این خاطر که میخواد خودش رو آدم بهتری نشون بده تا برای آدما الگو حساب بشه و مردم ازش پیروی کنن و بگن فلانی آدم خوبیه.
خلاصه که آدم باید خیلی حواسشو جمع کنه :).

از مامان


یه بار چند وقت پیشا، که عید غدیر و قربان و اینا بود که مامان مهمون داشت و کادو می خرید برای مهموناش و عیدی میداد و می خواست کیک درست کنه و خلاصه، حال و هوای خاصی داشت، همین جوری که داشتم از جلوی مبل هال می رفتم تو آشپزخونه، یه لحظه با خودم فکر کردم ان شاءالله که مامان صد سال دیگه زنده باشه ولی کاش هر وقت نبود، من خونه شو بخرم، خونه رو به همین شکلی که هست نگه دارم، درشو همین جوری باز نگه دارم که آدما بیان. بعد با خودم گفتم مثلا دهه ی اول محرمو مراسم بگیرم. بعد با خودم گفتم نه، اولا که محرمو همه می گیرن، دوما مامان من هیچ وقت علاقه ای نداره برای عزا در خونه شو باز کنه؛ در خونه شو برای عید و مهمونی و خوشحالی باز می کنه همیشه.

بعد با خودم گفتم حالا اصلا پولشو از کجا می خوام بیارم که خونه رو بخرم؟ نمی دونم چقدر میشه پول خونه ی مامان ولی بازم هر چی نباشه، مثلا 5 هزار یورو، ده هزار یورو که هست. درسته که اون قدر زیاد نیست که استطاعتشو نداشته باشم ولی اون قدر هم کم نیست که بخوام همین جوری بخرم. باید همسر هم راضی باشه. من اونو چطوری راضی کنم که برای یه خونه ی کلنگی به درد نخور و با همچین برنامه ای پول بدم؟ بعد با خودم گفتم الله کریمه، حالا ان شاءالله یه جوری میشه دیگه.

همه اش همین بود واقعا، شاید در حد ده ثانیه فکر و خیال.

دو سه روز بعدش، یه روز صبح دیدم خواهر بزرگتر تو بله برام یه عکس گذاشته از یکی دو تا سرویس طلا و النگو و سکه و اینا و نوشته مامان گفته اینا مال توئه. ما امروز رفتیم دفتر امانات بانکی که مامان داره و طلاهاشو میذاره، مامان گفت اینا مال توئه. منم عکس گرفتم برات فرستادم که بدونی.

گفتم نه، اشتباه می کنی. هیچ کدوم اینا مال من نیست. من فقط یه دونه نیم سکه یا شایدم سکه ی کامل دارم که مال منه. من طلای دیگه ای ندارم. این طلاها رو من زمانی که اومدم آلمان، همه رو به مامان فروختم.

مامان من عادت داشت وقتی ما طلاهامونو می خواستیم بفروشیم، می خرید. می گفت بعدا هر وقت پول دستتون اومد و خواستین، دوباره بیاین ازم بخریم. در واقع، برای اینکه ما چیزی که دوست داریمو از دست ندیم، همیشه این عادتو داشت.

گفتم من اینا رو به مامان فروختم اون زمان و پولامو یورو کردم. هیچ کدوم از اینا طلاها الان مال من نیست. مامان اشتباه می کنه. گفت من نمی دونم. مامان گفته اینا مال توئه. با خودش صحبت کن.

فرداش زنگ زدم به مامان. گفتم اشتباه می کنی که این طلاها مال منه، من اینا رو فروخته ام اون زمان. گفت میدونم ولی تو اینجا نبودی. بچه های دیگه گاهی اومده ان و رفته ان، من بهشون چیزی داده ام، کادو داده ام، جهیزیه داده ام. ولی تو نبودی. به جاش، اینا مال تو باشه که حقی ازت ضایع نشه. هر وقت اومدی ایران، بیا بگیر. می خوای هم تو صندوق من باشه، باشه همون جا. ولی اونا مال توئه.

--

حساب کردم، خونه تقریبا هم قیمت طلاهاس .
اونجا که میگن خدا میگه بنده ی من اگه یه قدم بیاد، من صد قدم میام، یه همچین چیزیه. برای یه فکر چند ثانیه ای که از سرت بگذره، سریع پولشو جور میکنه.

و از اون به بعدش امتحانه که آیا واقعا ادعایی که کردی و پولشم برات فرستاد، انجام میدی یا نه. ان شاءالله که صد سال دیگه لازمم بشه ولی خدا کنه که بتونم .


از پسرمون


یه سایت هست مخصوص مدل های پرینتر سه بعدی. از اونجا پسرمون مدل برمیداره و پرینت می زنه. جدیدا یاد گرفته، چیزای کاربردی تری میزنه. قبلا مدل های آماده ی حیوونا رو برمیداشت مثلا. الان یه اسباب بازی داره، اسمش Beyblade ه. یه جور فرفره اس که یه نخ داره می کشی و می چرخه. ما که بچه بودیمم اینا بود ولی تمام قطعاتش ثابت بود. الان میشه اون قسمت پایینیش رو در آورد و جدا کرد. اون قسمت پایینش - که بهش میگن بیت- همون قسمتیه که بر اساس حالتی که داره از نظر فیزیکی، تعیین می کنه که این فرفره مدت طولانی تری بچرخه یا سریع تر بچرخه، حرکت کنه و بچرخه سر جاش دور خودش بچرخه فقط و ... . خلاصه، از نظر قوانین فیزیکی و نقطه ی ثقل و تعادل و اینا جالبه، به نظرم.

الان اونا رو پسرمون پرینت می زنه و به بِی بلِیداش وصل می کنه.

اون روز بهش گفتم وقتی چیزیو از سایت برمیداری و تغییر میدی، تو هم دوباره آپلود کن تو سایت تا بقیه استفاده کنن، فقط مصرف کننده نباش. تو هم چیزی بذار تا بقیه ی بچه ها دانلود کنن، باهاش بازی کنن و خوشحال بشن.

حالا از اون روز چند تا از چیزایی که خودش طراحی کرده رو گذاشته و تا الان 12 بار دانلود شده. هر بار میاد تعداد دانلوداشو می بینه و ذوق می کنه .

--

اون روز یکی از این بیتاش شکسته بود و توی قسمت دیگه اش گیر کرده بود. من داشتم کار می کردم. اومد بهم گفت می تونی اینو دربیاری؟ گفتم بده ببینم. گفت ولی به بابا نگیا. میگم چطور؟ میگه آخه الان یه بار گیر کرد، دادم بابا درآورد. میگم خب، اون چطوری درآورد؟  آخه خیلی بد گیر کرده بود. میگه یه سوزن داغ کرد، زد توش، بهش چسبید، درآورد. دیدم اوه اوه، من از این روشا بلد نیستم. گفتم برو موچینو وردار بیار. موچینو آورد. دو طرفشو آروم آروم با ظریف ترین موچینی که داشتم گرفتم و آوردمش بالا تا وقتی که بالاخره می تونستم با دستم بگیرمش و دراومد.

بعد که رفت، به این فکر کردم که در واقعیت، همه ی زندگیمون همین شکلیه. آدما روش های بسیار متفاوتی دارن برای زندگیشون، حل مشکلاتشون یا رسیدن به هدفشون. شاید یکی دیگه که ما تعجب می کنیم چرا داره فلان کارو می کنه یا فلان مسیرو تو زندگیش میره، داره یه جور دیگه و با یه ابزار دیگه به همون چیزی میرسه که ما رسیدیم .

--

چند وقت پیش نمی دونم تلویزیون بود، کجا بود، آدما داشتن صلوات می فرستادن، پسرمونم باهاشون فرستاد. بعد آخرش که میگن "و عجل فرجهم" میگه و و و و و (یه چیز نامفهوم). میگم چی میگی آخرشو؟ میگه نمی دونم. خودشونم نمی دونن چی میگن آخرشو، همین جوری یه چیزی میگن .

یاد این افتادم که خودم اون تیتراژ اخبار بچگیمونو با خودم که می خوندم می گفتم انجَر جَر انجر جر انجر جَر جَر .

--

داشت با یه نرم افزار ویرایش ویدیو کار می کرد. میخواست کات کنه یه تیکه رو. میگم اون قیچیه رو بزن. قیچیه رو زده ولی جای اشتباهی زده. میگه چطوری می تونم دیس قیچی کنم؟!

--

بهش دیکته گفته ام، خیلی طول کشیده. حساب کردم، دیدم هر خط تقریبا یه دقیقه طول کشیده. میگم چقدر طولش دادی تا نوشتی؟ میگه "هوا" خیلی سخت بود . یه ساعت داشت فکر می کرد هوا با کدوم ه درسته. آخرشم غلط نوشت .