سلام دوباره،
بالاخره بعد از نمی دونم چه مدت برای ما هم باز شد اینجا
.
تو این مدت توی تلگرام و بله نوشتم و اونجا رو از این به بعد ادامه خواهم داد. اما اینجا هم می نویسم چون خودم با اینجا راحت ترم. تازه دلمم برای ایموجی های اینجا خیلی تنگ شده بود
.
یه سری خوبی های دیگه هم تازه به چشمم اومد که قبلش نمی دونستم واقعا! اینجا میشه آدم چند تا چیزو پیش نویس کنه و روی هر کدوم که دلش خواست کلیک کنه و ادامه اش بده. تو تلگرام یا باید تو قسمت پیامای ذخیره شده بنویسم که قاطی پاطی میشه، یا باید مستقیم توی کانال بنویسم که بعدش که یه چیزی یادم میاد، نمی تونم اونو به عنوان یه پیش نویس دیگه بنویسم.
یه بارم یه پیامی که قبل تر توی قسمت پیامای ذخیره شده نوشته بودم رو زدم ویرایش کنم. بعد از تلگرام خارج شدم، دوباره که باز کردم، دیدم همه اش پریده! ظاهرا، فقط وقتی آدم یه پیام جدیدی رو نصفه نوشته و رفته و برگشته، سر جاش هست. اگه پیامو قبلا یه کمیش رو نوشته باشی و ویرایش کنی، می پره. خلاصه که بساطی بود.
--
همسر با یه ایرانی توی شرکتشون آشنا شده بود، فقط یکی دو بار کوتاه دیده بودش. اون روز می گفت شاید بد نباشه برم بیشتر باهاش آشنا شم. چند روز بعدش اومد گفت می خواست برم باهاش صحبت کنم؛ نزدیکش که شدم دیدم داره اینترنشنال می خونه، برگشتم
.
--
اوایل جنگ به یکی پیام دادم؛ گفتم اگه شما گروهی میشناسین که توی این شرایط کاری بکنن، به منم بگین. اون بنده خدا منو به یه گروهی معرفی کرد - و البته خیلی های دیگه رو- که بعد توی اون گروه خیلی ها اومدن که همکاری کنن و یه کارایی هم کردن و بعضی ها رفتن و بعضی ها خاموش شدن و خلاصه یه تعدادیمونم موندیم. بعد، یه گروه دیگه زد که با اعضای فعال تر بود. گفت بیا اینجا. رفتم تو اون گروه. از اونجا منو اضافه کرد به یه گروه دیگه، گفت بیا اینجا
. خلاصه، هی غربال شدیم
.
بالاخره، یه سری هامون موندیم و یه کارایی رو پیش بردیم. باز یه کم که گذشت، از اون گروه هم یکی دو نفر رفتن. اون گروهم بالا و پایین زیاد داشت، دعوا داشتیم، قهر داشتیم، داد و بیداد داشتیم؛ خلاصه، همه چی داشتیم.
بعد، بحث این شد که یه سری بچه ها هستن که اگه یه کم هلشون بدی، یه کارایی می کنن ولی خودشون فعال نیستن. به من سپردن که برم با این بچه ها کار کنم. منم - با حفظ سمت تو گروه اول
- رفتم تو گروه دوم و کم کم بچه ها راه افتادن - خدا رو شکر .
این کار کردن با بچه ها توی این گروه ها هم خیلی تجربه ی جالبی شده. یه سری ها به آقای ایکس پیام میدن، میگن ما می خوایم کار کنیم برای وطنمون، همکاری کنیم، فعال باشیم و فلان. اون بنده خدا هم میگه با من تماس بگیرن. بعد، تماس می گیرن و خیلی هم استقبال می کنن. ولی نمی دونم چرا بعدش میرن غیب میشن! من نمی فهمم واقعا. آخه، اگه می خوای کار نکنی، چرا میای پیشنهاد میدی؟ ما که نیومدیم دعوتت کنیم. خودت پیام دادی. اگر میخوای کاری انجام بدی، خب، چرا میری ناپدید میشی؟ کارم این طوری نیست که فکر کنین من بهشون کار میدما. طرف میگه من می خوام یه مستند بسازم فلان چیز نشون بدم. میگم آفرین، خیلی خوبه، خیلی هم عالی. من کمکت می کنم. هفته ی بعد که جلسه داریم، مثلا متنشو بیار؛ ده ثانیه شو بساز؛ یه کاری بکن؛ پیشرفت کارتو نشون بده. بعد، طرف میره، دیگه پیداش نمیشه. چرا خب، واقعا؟!
یکی دیگه بود، به من معرفیش کردن. خیلی هم آدم فعالی بود و مشتاق. گفت من یه گروهی هم دارم و فلان. لینکشو برای من فرستاد. منم برای اینکه ببینم فعالیتاش چیه و با کیا کار می کنه و چه بحثایی می کنن، تو گروهش عضو شدم. بعد، دیدم خیلی پیام می فرستن، تعداد زیاده، پیامای خیلی مفیدی هم نداره، یکی دو روز بعدش از گروه اومدم بیرون. طرف پیام صوتی داد چی شد؟ چرا ناراحت شدی؟ چرا رفتی از گروه و خلاصه، انگاری ناراحت شده بود که من رفتم. منم تو جلسه بودم. نمی تونستم جواب بدم. گوش دادم صداشو. ولی چون نمی تونستم براش صدا ضبط کنم، گفتم بذار براش بنویسم. بعد دیدم این جوری جالب نیست و شاید مودبانه نباشه. گفتم بذار الان جلسه ام تموم بشه، براش یه وویس میذارم. هنوز دو دقیقه از وویسش نگذشته بود پیام داد خانم با شمام!! و یه سری پیام دیگه ... . من واقعا تعجب کردم. خب، بابا، شاید دستم بنده. امون بده تا بیام جواب بدم!
خلاصه، جلسه ام تموم شد - شاید مثلا یه ربع یا بیست دقیقه بعد از پیامی که داده بود- بلافاصله براش وویس گذاشتم؛ گفتم ببخشید، خیلی برام پیام میومد، من خارج شدم. هیچ ناراحتی ای هم ندارم. می خواستم ببینم گروه چیه و چیکار می کنه که متوجه شدم. یکی دو دقیقه ای بود وویسی که گذاشتم براش و توضیح دادم که ناراحت نباشه و من دلخوری ای ندارم. بعدم اون وویس گذاشت و رفع سوءتفاهم کردیم و همه چی رفع و رجوع شد.
دو سه ساعت بعدش، رفته بودیم بیرون. وقتی برگشتیم، دیدم پیام داده اصلا از شما انتظار نداشتم. یه درصد فکر نمی کردم!
براش نوشتم با منین؟ چی شده مگه؟ انقدر واسم عجیب بود که فکر کردم اصلا اشتباهی پیام داده. دیدم جواب نداد، به اونی که بهم معرفیش کرده بود گفتم چیزی شده؟ اونم گفت ولش کن، زندگیتو بکن. ظاهرا با ایشون صحبت کرده بود و اونجا دعوا شده بود.آخرشم نفهمیدم واقعا چی شد. فقط وقتی برگشتم دوباره چت خودمو نگاه کنم، دیدم زده دو طرفه پاک کرده
.
خلاصه که من نفهمیدم اصلا چی شد؟ چرا دعوا شد؟ من این وسط چیکاره بودم؟
یکی دیگه از بچه ها هم که رفت، یه روز دیدم چتایی که داشتیمو زده دو طرفه پاک کرده. چند روز بعدش، همین جوری که توی قسمت بالای تلگرام - اونجا که کسایی که اخیرا باهاشون تماس داشتی رو نشون میده- نگاه می کردم، اسمش نفر دوم یا سوم بود ولی عکس نداشت. گفتم ئه، فلانی عکسو برداشته مگه؟ بعد از چند روز دیدم دوباره عکسش هست. فکر کنم بنده خدا، این وسط منو بلاکم کرده بود! بعدا باز خودش پشیمون شده بود و از بلاکی درم آورده بود
. یه عده درگیرن با خودشون انگاری
!
به اون معرف بنده خدا هم گفتم ببین، من به عمرم تا الان با کسی آشنا نشده بودم که بزنه چتو دو طرفه پاک کنه. این چیزا رو فقط تو اینترنت خونده بودم. فقط اینایی که شما به من معرفی می کنین این جورین
.
آدم وقتی از این جور کارا می کنه می بینه واقعا چقدر نیرو کمه. اولش خیلی ها میان میگن ما هستیم. ولی هی که جلوتر میره، می بینی چقدر آدما پا پس می کشن. آدم باید تمرین کنه استمرار رو، تمرین کنه ادامه دادنو؛ تخصص خالی به درد نمی خوره. کسی که تخصص کمتری داره، اما کارش استمرار داره، به مراتب موفق تره از آدمی که یه عالمه استعداد داره ولی حاضر نیست کار مداوم بکنه.
--
رفته بودیم بیرون. هوا خیلی خوب بود. داشتیم با پسرمون پیاده میومدیم. نگاهم افتاد به آسمون که چقدر صاف و خوشگله. بهش میگم یکی از تفریحات ما تو بچگی این بود که به آسمون نگاه می کردیم و از تو ابرا شکل درمیاوردیم.
به آسمون نگاه می کنه، خط دو تا هواپیما که رد شده ان تو هوا هست. میگه من یه موشک می بینم، پیووو :|!
یه روز تو مدرسه ی پسرمون یه برنامه ای بود که هدفش یاد دادن "نه گفتن" بود به بچه ها. معمولا این جور چیزا رو اینجا تخصصی کار می کنن و کارگاه های یکی دو روزه براش میذارن و کل روز رو در موردش صحبت می کنن و با بازی و این چیزا به بچه ها یاد میدن که چطوری رفتار کنن توی موقعیت های مختلف.
میگفت اولش یه آقایی اومد و شروع کرد به صحبت کردن. می گفت من وقتی تو مدرسه بودم همیشه خیلی حرف می زدم، در حدی که یه بار این قدر حرف زدم که زنگ زدن به مامان و بابام که بیان ورم دارن
. اینو توضیح بدم اینجا که اینجا اگه بچه ای خیلی اذیت کنه، زنگ می زن به خانواده اش که بیان ببرنش. حالا ببینین طرف چقدر حرف زده که اومده ان بردنش!
به پسرمون میگم خب الان شغلشو درست انتخاب کرده دیگه؛ ببین، الان شغلش فقط حرف زدنه! میاد تو مدرسه ها حرف می زنه
.
دیگه بقیه ی روزم پسرمون تعریف کرد که چیا گفته ان بهشون و اینا. آخرش میگه ولی زیمون انقدر حرف زد که قرار بود 5 تا بازی بکنیم، فقط 4 تاشو تونستیم بازی کنیم 
.
واقعا این زیمون تو بزرگی هم داره بچه ها رو تو مدرسه اذیت می کنه
.
--
یه قسمت از کارشون این جوری بوده که آقاهه پرسیده بود از بچه های مختلفی (یا شایدم نقششو بازی کرده بود، نمی دونم) که مثلا من یه آدم میانسالم، توی پارک، فقط تو داری تنها بازی می کنی، روی نیمکت میشینی، من میام بغلت میشینم و بهت سلام میکنم و سعی می کنم باهات حرف بزنم. تو چیکار می کنی؟
جالب بود که یکی دو تا از بچه ها کامل باهاش حرف زده بودن و گفت و گو رو انجام داده بودن. نمی دونم پدر و مادرشون قبلا باهاشون در این مورد صحبت نکرده ان یا صحبت کرده ان ولی صحبت کردنای ما با بچه هامون آب تو هاون کوبیدنه
.
--
پسرمونو بردم گذاشتم کلاس شنا. مربیشون گفت موقعی که میاین بچه هاتونو وردارین، من ده دقیقه یه ربع قبل ترش میام بیرون که بهتون در مورد بچه هاتون یه گزارش کوتاه بدم. منم ده دقیقه ای زودتر از همیشه رفتم. دقیقا همون لحظه که داشتم از در میرفتم تو شنیدم که داشت اسم پسر ما رو صدا میزد، ولی یه آقایی گفت من باباشم، منم گفتم حتما من اشتباه شنیدم. ولی با خودم فکر کردم گفتم مگه ممکنه؟ مگه چند نفر اسمشون مثل پسر ما می تونه باشه اینجا؟! منم رفتم یه کمی دور واستادم ولی با دقت گوش میدادم. بعد که حرف اون آقاهه تموم شد، مربی مجبور شد بره تو استخر دوباره. دو سه دقیقه بعدش دوباره اومد بیرون و گفت کی مونده؟ گفتم من. فلانی اسم پسرمه. بعد مربی به اون آقاهه نگاه کرد، به من نگاه کرد. آقاهه گفت ببخشید، من اسم خودم فلانه (یه اسمی شبیه پسرمون)، اون موقع من فکر کردم شما اسم منو صدا زدین 
.
--
میخواستیم میتینگ هفتگی خانوادگیمونو برگزار کنیم، مامان لینک گوگل میتو برای من تو ایتا نوشته و به برادر کوچیک تر سپرده که برای من تو تلگرامم بنویسه، برای خواهر بزرگتر تو بله نوشته، برای برادر کوچیک تر تو واتس اپ، برای خواهر کوچیک تر هم تو یکی دو تا از همین پیام رسانا. برا هر کدوممونم اگه دو سه تا پیام رسان داشتیم، تو همه اش نوشته بود!
بعد که اومدیم تو میتینگ، برادر کوچیک تر میگه کم مونده بود مامان تو دیوارم بنویسه! پهلوی انقدر آگهی نزد که مامان زد
.
--
با آنیا و زبی و اشتفان و فاطیما هر از گاهی یه میتینگ قهوه داریم و میریم با هم قهوه می خوریم و حرف می زنیم. یه کمی راجع به اوضاع دنیا صحبت کردیم و شرایط ایران و این حرفا. برام جالب بود که وقتی می خواستن راجع به ترامپ حرف بزنن، قشنگ صداشونو میاوردن پایین تر، طوری که بین من و اشتفان، زِبی نشسته بود و من صدای اشتفانو وقتی حرف می زد درست نمیشنیدم! یا مثلا میگفتن بین خودمون باشه. حالا چی می خواستن بگن؟ می خواستن بگن رفتاراش fair نیس
!
یه چیزی رو هم مدت ها بود می خواستم بهشون بگم، خوشحالم که بالاخره گفتم! هر بار روحمو اذیت می کرد.
تو زبون آلمانی به ایرانی میگن پِرزیش. هر بار که اینا می گفتن، من می خواستم براشون توضیح بدم، باز می گفتم زبونشونه خب، ولی آخرش به این فکر کردم که همون طور که یه سری کلمه ها مثل fireman تغییر کردن و شدن firefighter، شاید بد نباشه که این کلمه هم - حداقل برای سه نفر- تغییر کنه
. بهشون گفتم که پرزیش که میگین، فقط یکی از قوم های ایرانی رو پوشش میده و یه جورایی تبعیض آمیزه کلمه اش. اون رستورانی که شما بهش میگین رستوران پرزیش، ممکنه صاحبش کرد باشه یا ترک باشه یا عرب باشه یا حتی از قوم های دیگه ای باشه که شما حتی اسمشونم نمیدونین. یا مثلا آنیا به ایرانی ها هم خیلی وقتا میگه "پِرزا"(برای کلمه ی ایرانی، هم "ایرانا" رو دارن و هم "پرزا" رو ولی هر دو رو استفاده می کنن و اصراری به این ندارن که منحصرا "ایرانا" رو استفاده کنن). البته اینم گفتم که من می فهمم که چرا شما میگین پرزیش و پرزا و این حرفا. ولی اینم گفتم که من علی رغم اینکه خودم فارسم ولی حس خوبی ندارم وقتی می بینم شما همه رو فارس می بینین، هرچند که شاید حتی خود ایرانی ها هم به این دید بهش نگاه نکنن ولی برا من این کلمه حساسیت زائه.
دیگه این قدر پر رو شده ام که به مردم یه زبونی که زبون مادری خودم نیست میگم تو زبون خودشون چطوری حرف بزنن 
.
--
یه روز میخواستم برم شرکت، دم رفتن شال گردنمو که داشتم ورمیداشتم با خودم گفتم اون یکی شال گردنم کو؟ ولش کن، همینو ورمیدارم. وقتی رفتم بچه ی اشتفان آورد شال گردنمو بهم داد، گفت اینو هفته ی پیش جا گذاشته بودی! من حتی صبح همون روز هم متوجه نشده بودم که هفت روزه شال گردنم نیس تو خونه
.
--
یکی از مسئولای کتابخونه میگه پسرم هر وقت که بهش میگم میشه منم تو اینستاگرام وارد بشم و منم ویدیو ببینم، یه جوری می خنده و با احتیاط میاره گوشیشو بهم میده . معلوم نیست چی قایم کرده اون تو. میگم پسرت چند سالشه؟ میگه 27 
.
--
یه روز نوبت دندون پزشکی داشتم. همیشه نوبتمو میذارم ساعتای 4.5 5 که بعد از کارم باشه. این دفعه حوصله ام سر رفته بود، می خواستم زنگ بزنم و بگم میشه زودتر بیام، بعد باز گفتم ولش کن دیگه. ارزش نداره زنگ بزنم و بگم مثلا نیم ساعت، یه ساعت زودتر بیام. زنگ نزدم. اتفاقا یه کم بعدش از دندون پزشکی زنگ زد و گفت امکانش هست برای شما که نیم ساعت زودتر بیاین؟ گفتم بله، البته.
زودتر رفتم. نوبت جرم گیری داشتم. اینجا جرم گیری رو دکتر انجام نمیده. وقتی رفتم نشستم رو صندلی، خانمه میگه میشه وقتی دکتر اومد، بگی خودت نوبتتو عوض کردی؟ راستش امروز کارناواله، همکارم می خواست به ما لطف کنه که بتونیم یه کمی زودتر بریم. دکتر نمیدونه که ما نوبت شما رو جا به جا کرده ایم. گفتم اشکالی نداره؛ اتفاقا من خودم قصد داشتم زنگ بزنم و نوبتمو بندازم جلوتر.
آخرشم دکتره نیومد که من بخوام چیزی بگم. ولی این خانمه فکر کنم هم تازه کارشو با این دکتره شروع کرده بود - چون قبلا ندیده بودمش- و هم کلا تازه کار بود. یه کمی استرس داشت که الان آسمون به زمین میاد اگه نیم ساعت نوبت کسی رو جا به جا کرده باشن.
موقع کارش هم انقدر خانمه تازه کار بود که این لوله ای که آب دهن آدمو جمع می کنه یه جوری گرفته بود که هی لپم میرفت توش، انگاری که لوله ی جاروبرقیه، از اون ورم آب دهنم داشت می ریخت بیرون 
.
--
یه روز داشت جوراب می پوشید، خیلی شاکی میگه این آخرین جفت جوراب تمیزیه که دارم. میگم خب؟ خیلی با تحکم میگه می خوام یه روز من همه ی جورابام کثیف باشه، ببینم شما چیکار می کنین؟ نه می خوام ببینم شما چیکار می کنین
!
--
یه ویدیو داشت نگاه می کرد، توش میگفت "پدر من مرحوم شده". همسر بهش میگه میدونی مرحوم شده یعنی چی؟ میگه یعنی بیهوش شده
!
قرارداد اینترنتمون داشت تموم میشد. اینجا این طوریه که به جای اینکه وقتی می خوای دوباره با همون شرکت قرارداد ببندی، قراردادو بهت ارزون تر بدن، گرون تر میدن
. بعد، راه حلش اینه که شما زنگ می زنی به طرف می گی من از فلان شرکت اینترنت پیدا کرده ام با این قیمت اگه شما میدین با همین قیمت که بدین وگرنه من قراردادمو کنسل می کنم. اینجا معمولا طرف سعی می کنه یه قرارداد مشابه بهتون بده!
قراردادم که کنسل می کنین، می تونین تا 14 روز کنسلیتونو پس بگیرین.
همسر اون روز گشته بود، دیده بود یه جا اینترنت ارزون تر میده. قراردادو کنسل کرده بود. بعد زنگ زده بود، گفته بود من فلان جا قیمت ارزون تر پیدا کرده ام. شما ارزون تر میدین؟ طرف گفته بود شما چون قراردادتونو با ما کنسل کرده این، من نمی تونم بهت مشاوره بدم! شما دیگه مشتری ما حساب نمیشین.
همسر گفته بود یعنی الان اگه من کنسلیمو پس بگیرم، مشکل حل میشه و بهم مشاوره میدین؟ گفته بود بله.
همسر دوباره ایمیل زد و کنسلیشو پس گرفت. بعد دوباره زنگ زد و با طرف صحبت کرد و ازش مشاوره گرفت :|. بعد دید پیشنهادشون بازم به خوبی اون یکی شرکت نیست، دوباره ایمیل زد و کنسل کرد!
--
یه شرکتی بود که پارسال اقدام کردم و همه چیش خیلی عالی بود، ولی من اون زمان خودمو در حد اون پروژه نمی دونستم - که اشتباه بود- و خیلی توی مصاحبه تلاشی نکردم در جهت متقاعد کردنشون و بعدها خیلی پشیمون شدم؛ چون دیگه هیچ جا به اون خوبی و باکلاسی پیدا نکردم.
چند وقت پیش داشتم میگشتم، یه شرکتی پیدا کردم که ریویوش خیلی خوب بود.
همسر اومد شرایط شرکته رو نگاه کرد. میگه این خیلی خوبه. اگه تونستی از اینجا پذیرش بگیر. بعد از 4 5 سال برو همون شرکت قبلیه که مصاحبه شو رفته بودی. میگم خب اگه 4 5 سال موندم تو این شرکت که دیگه همیشه می مونم. کجا می خوام برم بهتر از شرکتی که جواب "شرکت رو توصیه می کنید؟" ش 93 درصده؟! میگه حالا اون یکی رو هم نگاه کن. اون یکی رو نگاه کردم، دیدم صد در صده
.
دم اونایی که این طوری شرکت داری می کنن گرم
.
--
چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که ما قدیما که خیلی از الان درآمدمون کمتر بود، چقدر شاهانه تر زندگی می کردیم. الان آلمانی ها خیلی رومون تاثیر گذاشته ان.
یادمه یه بار ما ویزامونو عوض کرده بودیم، به اداره ی چی چی اطلاع نداده بودیم. یارانه ی پسرمونو یه 5 6 ماهی نریخته بودن. ما هم اصلا حواسمون نبود. بعد از چندین ماه من یهو یه روزی توجهم جلب شد که ما چرا دیگه یارانه نمی گیریم؟ چرا تنها پرداختی حساب من حقوقمه؟ بعد نگاه کردم دیدم اوووه چندین ماهه که نمی گیریم. که بعد درستش کردیم و کل پول رو یه جا ریختن.
الان ولی قشنگ هر ماه چک می کنم که یارانه ی بچه رو دقیقا تو چه تاریخی می ریزن
. قشنگ آلمانی طور
.
--
کارین یکی دو رو زقبل از کریسمس برامون یه نون سنتی آلمانی آورد که نزدیک کریسمس تو فروشگاها پیدا میشه. یه نون شیرینه. اون اوایل ما خیلی از این نونا بدمون میومد ولی دیگه کم کم ذائقه مون عوض شد و الان می خوریمش!
شیرینم همون روزی اومد که کارین اون نونو آورده بود. بهش تعارف کردم. گفت من از اینا دوست ندارم. گفتم ما هم دوست نداشتیم؛ 10 15 سال دیگه تو هم دوست داری 
.
--
اون روز پسرمون یه چیزی گفت در مورد دسته بندیشون توی کلاسشون. همسر گفت آلمانی ها این کارو زیاد می کنم. من تا الان از این دید بهش نگاه نکرده بودم که آلمانی ها این کارو زیاد می کنن ولی بعد دیدم راست میگه. اینم بخشی از فرهنگ آلمانیه.
کلا، چیزی که من دیده ام اینه که آلمانی ها خیلی دوست دارن همه چی منظم باشه. برا همین، برا همه چی از قبل فکر می کنن. مثلا وقتی می خوان گروه بندی کنن، نمی گن حالا هر سه نفر بغل هم واستین. این جوری وقت تلف میشه و یکی میگه من می خوام با فلانی باشم و اون یکی میگه ما 4 تا می خوایم با هم باشیم و یکی میگه ما دو نفر بیشتر نیستیم و دردسر میشه. برا همین، وقتی گروه بندی - حتی گروه بندی برای کارهای خیلی خیلی ساده- رو می خوان انجام بدن، به هر کس یه شماره میدن، بعد میگن مثلا شماره 1و 4و 7 با هم، 2و 5و 8 با هم، 3 و 6 و 9 هم با هم.
حتی تو اون ورکشاپی که ما رفته بودیم لایپزیگ هم همین طوری بود. چندین بار باید گروه بندی میشدیم، و هر بار همین روشو استفاده کردن، فقط با ترکیبای متفاوت. یه بار مثلا 1و5و 10 و 15 با هم، یه بار 1و 4و 7، یه بار سه تای دیگه.
--
اون روز رفتم یه آرایشگاهی بعد از 4 ماه. آخرین بارم همون جا رفته بودم. این دفعه رفته بودم یه آرایشگاهی که خانمه خودش صاحب مغازه بود. گفت من فقط تا آخر فوریه اینجام
.
قربانی بعدی کیه، نمی دونم
.
وقتی من رفتم، یه خانمی اونجا بود که آرایشگره داشت کاراشو انجام میداد. وقتی رفت، گفت این دخترخاله ام بود. من خیلی دخترخاله دارم ولی فقط همین یکی میاد پیش من. وقتی می خوای آرایشگاه باز کنی، همه شون میگن آره، آره، باز کن، باز کن. وقتی باز می کنی، هیچ کدومشون نمیان پیشت
!
--
تو تیممون یه دونه پوزیشن خالی داریم. یه بار یه ایرانی قرار بود بیاد که پیام داده بود و گفته بود دیرتر میاد. یواخیمم به ما خبر داد و مصاحبه اش یه کمی عقب افتاد. من با خودم گفتم بیا، باز یه ایرانی میاد، دیر میاد.
دفعه ی پیش قرار بود یه کاندیدای دیگه بیاد. اول قرار بود 12:30 بیاد، یواخیم کردش 1:30. منم اون روز باید حتما 2 میرفتم که پسرمونو وردارم. گفتم خب، بازم نیم ساعتشو هستم دیگه. صبح توی میتینگ روزانه یواخیم گفت طرف ساعت 2 میاد. گفتم شرمنده، من 2 باید برم. قرار اول 12:30 بود. منم برنامه ام رو برای 12:30 چیده بودم. دیروز شد 13:30. امروز صبح شده 14 و من دیگه نمی تونم برنامه مو عوض کنم.
بعدم به خودم گفتم بیا، ببین. الکی می گفتی ایرانی ها دیر میان. اینم الان دیر میاد.
اومد. و ایرانی بود 
.
البته، اینم بگم که یه بار دیگه هم یه کاندیدای آمریکایی داشتیم که اونم دیر اومد. ضمن اینکه الان با این سیستم قطارای آلمان هر کس بگه من با شیش ساعت تاخیر میرسم هم قبول می کنم ازش
. طفلکی ها تقصیری ندارن واقعا.
--
جالب بود که اسمش یه چیزی بود تو مایه های بهنام اینا. تا اسمشو گفت، فاطیما به من گفت ایرانیه که.
--
بنده خدا رو آخرش استخدامش نکردن. به مونی میگم چی شد؟ چرا اینو استخدام نکردین؟ میگه امممم، راستش، خیلی حرف می زد
. ما دیدیم هر روز کار کردن با کسی که این قدر حرف می زنه و کلا وای نمیسته تا تو حرف بزنی، سخته.
حالا بنده خدا با ما اصلا این جوری نبودها. فکر کنم اونجا احساس کرده هر چی بیشتر حرف بزنه بهتره. وگرنه با ما دقیقا سوالامونو جواب میداد.
--
مامانِ بابایِ دوقلوها فوت کرده. بابای دوقلوها رفته بود ایران و برگشته بود. یه روز مراسم گرفتن و ما رفتیم. کلی با پسرمون تمرین کردیم که اونجا اولش که دست داد، بگه تسلیت عرض می کنم. آخرش انقدر سر و صدا بود که بابای دوقلوها اصلا نفهمید پسر ما چی گفت و تا دیدش حالشو پرسید و گفت برو پیش بچه ها بازی کن عموجان.
بعدم خونه شون بزرگه. بهش میگن Mehrfamilienhaus (مِر فَمیلیِن هاوس: خونه ی چند خانواده ای). این خونه ها این طورین که انگاری دو سه تا خونه رو به هم چسبونده ان. یه خونه ی بزرگ که خود طرف توش میشینه و یکی دو تا واحد کوچیک تر که می تونن بدن به مستاجر یا مثلا بچه ی خودشون که هم نزدیکشون باشه، هم مسیر رفت و آمدش و همه چیش جدا باشه.
بچه ها رو فرستادن توی یکی از واحداشون که الان خالی بود که برن بازی کنن. اینا هم یه عالمه بچه بودن و کلی بهشون خوش گذشته بود.
تو مدرسه، یه میتینگ کوتاه دارن دوشنبه ها که هر کسی که دلش بخواد میتونه بگه آخر هفته چیکار کرده یا یه اتفاق جالبی که براش افتاده رو بگه. دوشنبه اش که پسرمون رفت مدرسه، تعریف کرده بود که من رفته ام عزا
. معلم ازش پرسیده بود موقع دفنش هم شما بودین؟!! گفته بود نه.
بنده خدا فکر کرده بود ما واقعا بچه رو بردیم سر خاک، تو یه محیط غمناک رسمی با لباس مشکی و عزاداری و ... ! نمی دونست این بچه ها این قدر جیغ و داد کردن و خندیدن که خدا می دونه
.
--
مامان دوقلوها میگه اومدم با بچه ها یه کمی صحبت کنم که ناراحت نباشن مامان بزرگشونو از دست داده ان و راحت تر بتونن باهاش کنار بیان. هنوز تازه شروع کرده ام میگم مامان بزرگ فوت کرده ان، یکیشون میگه آره مامان، خب، پیر بودن دیگه
.
میگه گفتم ماشاءالله به پذیرششون. اصلا نیازی نیست من باهاشون صحبت کنم
.
--
یه روز پسرمونو گذاشتم مدرسه و داشتم برمی گشتم، هنوز هوا تاریک بود. چون 8:30 اینا آفتاب میزد و من ساعتای 8 داشتم برمی گشتم. یه جا من گردش به چپ بودم، دیدم هیچ ماشینی از رو به رو نمیاد، به سمت چپ نگاه کردم، دیدم سه تا دوچرخه ای میخوان از عرض خیابون رد بشن. یه کمی سر ماشینو کج کردم که تا جلوی خط اونا برم و وقتی اونا رد شدن برم تو خیابون. همین که سر ماشینو کج کردم، ماشین پشت سری تند تند دو سه تا بوق زد. من دوچرخه ای ها رو دیده بودم ولی اون بنده خدا فکر کرده بود ندیده ام؛ بوق زد که من نرم.
من که دیگه رد شدم و اون بنده خدا رو اصلا ندیدم ولی هر کی بود، دمش گرم که این قدر احساس مسئولیت می کرد. خدا این آدما رو زیاد کنه
.
--
چند وقت پیش رفته بودیم کافه. میز اون وری دو تا خانم حداقل هفتادساله ی دوقلو بودن که مثل هم لباس پوشیده بودن و چیزی که سفارش داده بودن هم شبیه هم بود. این اولین باری بود تو عمرم دوقلوی توی این سن می دیدم که هنوزم دارن شبیه هم لباس می پوشن. صحنه ی بامزه ای بود
.
--
یکی از همکلاسی های پسرمون چند وقت پیش از کلاسشون رفت چون با خانواده اش می خواستن نقل مکان کنن به سوئیس. اون روز گفت فلانی اومده بود بهمون سر بزنه. گفتم چطوری اومده بود تو وسط هفته؟ گفت تعطیلات ورزشیشون (Sportferien) بود.
تو سوییس تو فصل برف و اسکی، یه هفته تعطیلن که برن اسکی
.
--
سر شام به همسر میگم چیه؟ پکری؟
پسرمون میگه چی؟ آلپاکا؟
--
یه روز همین جوری سر میز غذا بدون هیچ پیش زمینه ای پسرمون به همسر میگه بابا، بابای تو کجا میره همیشه؟
بابای همسر از ایناس که دوس نداره زیاد تو خونه باشه. معمولا صبح میره بیرون، باز میاد خونه یه سر میزنه، باز میره بیرون. یه بار میره چیزی می خره، یه بار چیزیو می بره بده به فلانی، یه بار میره چیزیو بگیره، یه بار میره مسجد نماز بخونه و ... .
--
میخواستم نمازمو شروع کنم. درست همون لحظه ای که من گفتم الله اکبر، پسرمون یه سوال پرسید. بعد میگه اه ه ه، رفت دیگه
.
سلام دوباره،
انقدر دیگه الان زمان گذشته و اتفاق افتاده که آدم نمی دونه از چی و از کی بنویسه. یه لیست بلند بالا رو به صورت فهرست وار برای خودم هی نوشته بودم از اتفاقایی که افتاد تو این مدت ولی این روزا اون قدری دست و دلم به نوشتن نمیره که بخوام بنویسمشون. ولی این پستو که توی چرک نویسا بود پستش می کنم که یخ نوشتن بشکنه. به هر حال، باید بذاریم زندگی جریان داشته باشه
.
--
اول اینو بگم که در مورد کتابی که نوشتم، اینو یادم رفته بود بنویسم: ترجمه ی کتاب خیلی خوب بود و من هیچ غلط املایی ای هم توش ندیدم. نگارشش هم خیلی خوب بود و خیلی خوب و تمیز از علائم نگارشی استفاده کرده بود، چیزی که توی کتابای این روزا آدم خیلی کم می بینه. بیشتر کتابایی که من این روزا می بینم، خیلی اگه زحمت بکشن، از ویرگول استفاده کرده ان. کتابی که از ویرگول و نقطه ویرگول و خط تیره و همه ی اینا به درستی استفاده کنه، خیلی کم می بینم.
--
حالا بریم سراغ روزمره های همیشگی.
اون روز که شیرینم اینجا بود و جایی داشتیم می رفتیم، تو راه گفتیم پسرمون دیالوگای تئاترشم تمرین کنه. برگه هاشو با خودمون بردیم. همیشه این جوری بود که من دیالوگ قبل از پسرمونو می گفتم و اونم دیالوگ خودشو می گفت. بقیه ی متنو نمی خوندیم، مخصوصا که خیلی هم طولانی بود. این دفعه پسرمون گفت کل متنو بخون. گفتم باشه.
همه اش رو خوندیم و چیزای جالبی داشت. یکیش این که حضرت مریم مسیحی ها همسر داره و اسمش یوزفه. یوزف قصد داشته با مریم ازدواج کنه. بعد که می بینه مریم بارداره، دل به شک میشه. ولی می خوابه و تو خواب فرشته بهش میگه باهاش ازدواج کن و اون باهاش ازدواج می کنه و با هم میرن بیت اللحم و حضرت عیسی هم تو یه جای اصطبل مانند به دنیا میاد.
همون جا به پسرمون کوتاه گفتم که اعتقاد مسلمونا یه کمی با این فرق داره.
چند وقت پیش که دیدم علاقه داره به فیلم حضرت یوسف، به این فکر کردم که فیلمای دیگه ای که مشابهش باشه چی داریم. یکیش اتفاقا حضرت مریم بود ولی به نظرم موضوعش مناسب سنش نبود و بهش پیشنهاد ندادم. فیلم امام علی هم فکر کردم جنگ زیاد داره و خشونتش زیاده. گفتم یه بار اصحاب کهفو ببینیم که اونم هنوز قسمت نشده.
یه چیز جالب دیگه اش در مورد تئاترشون این بود که هر سال نسبت به سال قبل تغییر می کنه!
برا ما، مثلا اگه قرار باشه تئاتر غدیرخم رو اجرا کنیم، همون چیزی که هست رو اجرا می کنیم ولی اینا نه. مثلا پارسال پنج شیش تا چوپان بودن ولی امسال سه تا! یعنی، بسته به اینکه چند نفر حاضرن نقش چوپان رو بازی کنن، دیالوگ ها رو تنظیم می کنن. اگه سه نفر باشن، متن بیشتری دارن و اگه تعداد بیشتری نقش چوپان داشته باشن، به هر کس یه خط میرسه.
فرشته هاشونم بستگی داره چند نفر باشن دیگه. امسال یه عالمه دختر داشتیم که نقش فرشته داشتن و سه چهار تاشون با هم، کلا یه جمله داشتن برای گفتن که همه شون با هم گفتن.
یه تعدادی هم کسایین که از راه های خیلی دور میان و میرن پیش پادشاه - که ظاهرا بعضی ها معتقدن اینا ایرانی بوده ان یا یکیشون ایرانی بوده. اینا اهم در اصل سه نفرن. ولی توی تئاتر بچه ها تعدادشون بستگی داره به تعداد متقاضی ها 
.
--
اینو نمی دونم اون دفعه نوشتم یا نه. اگه تکراریه، ببخشید. این آلمانی ها همیشه یه قدم از ما جلوترن. اون دفعه که پسرمونو بردم کلیسا برای تمرین تئاترش، قبلش خیلی مرتب متن نمایشنامه رو پرینت زدم و از گوشه هم منگنه کردم و دیالوگای خودشم با ماژیک رنگی کردم و رفتیم. با خودم گفتم حتما امروز از همه بهتر و مرتب تره. رفتم دیدم خیلی ها نه تنها برگه هاشونو خیلی مرتب آورده ان، بلکه توی یه پوشه ی نایلونی هم گذاشته ان که بارون خیسش نکنه (اتفاقا هوا هم بارونی بود)
. این جاهاس که به این نتیجه می رسم، ما هیچ وقت آلمانی نمیشیم
.
--
یه بازی نصب کردم که با پسرمون بازی کنم.اسمش بود "کلمه چی". حالا الان خودم همه اش دارم بازی می کنم 
.
داشتم بازی می کردم، اومده بوسم کرده. میگه بیا، حالا با روحیه ی بهتری انجام میدی.
--
اون روز گفت بیا کلمه چی بازی کنیم. گفتم نه. گفت بیا دیگه، بیا، بیا.
همسر براش ذرت گذاشته بود تو هواپز که بلال بشه.
بهش گفتم اگه بگی چی قراره بخوری، باهات کلمه چی بازی می کنم. هر چی فکر کرد یادش نمیومد کلمه ی بلالو. ذرتو گفت ولی گفتم قبول نیست. ذرت به خامش میگن. عین کلمه چی راهنماییش کردم که چهار حرفه. چند تا حدس زد تا بفهمه چه حروفی داره و جای حرفی که حدس زده درسته یا نه. و در نهایت تونست پیدا کنه و برنده شد. به هر حال، هر بازی ای باید یه فایده ای برای ما داشته باشه دیگه
.
--
داره
بلال میخوره، مام نگاش میکنیم. میگه چیه؟ چرا منو نگاه میکنین؟ میگم چون
ما قبل از تو ۶ سال همون نگاه کرده بودیم دیگه. الان تو جدیدی. میگه خب
الانم نه ساله دارین منو نگاه میکنین
.
--
داریم راجع به آلمان و این چیزا حرف میزنیم. همسر یه چیزی گفت. من میگم اینام فهمیدن ولی دیر فهمیدن. پسرمون میگه دیر فهمیدن بهتر از نفهمیدنه
.
سلام بچه ها،
اینجا بالاخره باز شد. نمیدونم شما از کی دسترسی دارین ولی من تا همین امروز صبح برام باز نمیشد.
تا دوباره بسته نشده بیاین یه خبر از خودتون بدین، بگین حالتون چطوره.
امیدوارم خوب باشین.
از کامنتاتونم خیلی ممنونم.
واقعا فکر نمیکردم این قدر لطف داشته باشین بهم. ممنونم
.