از کتاب ها


از کتاب کیمیای سعادت:


پس هرکه عبادت ظاهر خواهد کرد، باید که جایی اظهار کند که ممکن بود که کسی به وی اقتدا کند؛ که کس باشد که اهل وی به وی اقتدا کند و اهل بازار نکنند، و کس باشد که اهل بازار کنند و اهل وی نکنند.

--

صبر بلا، درجه ی صدیقانست... .خدای تعالی همی گوید هرکه وی را مصیبتی فرستادم اندر تن وی و یا اندر مال وی و یا اندر فرزند وی، به صبر نیکو پیش آن بازآمد، شرم دارم که با وی حساب کنم و وی را به میزان و دیوان فرستم.

--

یکی از بزرگان بر کاغذی نوشته بودی و اصبر لحکم ربک فانک باعیننا و هر رنجی که به وی رسیدی این کاغذ از جیب برآوردی و برخواندی.

--

همه مقامات دین با سه اصل آید: علم و حال و عمل، علم اصل است و از وی حال خیزد و از حال عمل خیزد، و همچنین علم شکر شناخت نعمت است از خداوند، و حالت، شادی دل است بدان نعمت، و عمل به کار داشتن نعمت است در آنچه مراد خداوند است، و آن عمل همه به دل تعلق دارد و هم به زبان. اما علم آن است که بشناسی که هر نعمت که تو راست از حق سبحانه و تعالی است، و هیچ کس را با وی اندر آن شرکت نیست و تا کسی را اندر میانه اسباب می بینی و می نگری و از وی چیزی می بینی این معرفت و این شکر تمام نبود که چون ملکی تو را خلعتی دهد، ... اگرچه دانی که خلعت و توقیع (=امضا) به تو رسید و توقیع به قلم و کاغذ بود، این نقصان نیارد، [چرا] که دانی که قلم و کاغذ مسخر بود و با ایشان چیزی نبود؛ بلکه اگر دانی که خزانه دار [آن خلعت] به تو رسانید هم زیان ندارد [چرا] که دانی که به دستِ خزانه دار چیزی نباشد؛ وی مسخر باشد ... وی نیز چون قلم است.

--

اما حال شکر، آن فرح است که اندر دل پدید آید از این معرفت: که هرکه از کسی نعمتی بیند به وی شاد شود، ولکن این شادی از سه وجه تواند بود: که اگر ملکی به سفری خواهد شد، چاکری از آنِ خویش را اسبی دهد. اگر این چاکر شاد شود به سبب اسب که وی را به اسبی حاجت بود، بیافت، این شادی نه شکر ملک بود. اگر این اسب در صحرا یافتی، خود همچنین شاد شدی. دیگر آن که شاد بدان شود که بدین، عنایتِ ملک در حق خود بشناسد و وی را امید نعمتهای دیگر افتد، این شادی است به منعم، لکن نه از برای منعم بلکه برای امید و انعام وی. این جمله شکر است ولکن ناقص است. درجه سِیّم آن که شاد بدان بود که این اسب برتواند نشست تا به خدمت ملک رود و وی را می بیند که از وی خود جز وی چیزی دیگر نمی خواهد. این شادی به ملک باشد و این تمام شکر بود.

--

عمل شکر به دل بود و به زبان و به تن. اما به دل آن بود که همه خلق را خیر خواهد و در نعمت بر هیچ کس حسد نکند و اما به زبان آن که شکر می کند و الحمدلله می گوید و در همه احوال و شادی به منعم اظهار می کند و رسول (ص) یکی را گفت چگونه ای؟ گفت: به خیر. گفت چگونه ای؟ گفت به خیر و الحمدلله. گفت این می جستم.

--

یکی سهل تستری را گفت، «دزد در خانه من رفت و کالا ببرد»، گفت: «اگر شیطان در دل شدی و ایمان ببردی، چه کردی؟»

--

سلیمان (ع) را فرزندی بود، فرمان یافت (=فوت کرد). رنجور شد. دو فریشته بر صورت خصم پیش وی آمدند. یکی گفت: تخم در زمین افگندم، این دیگر در زیرِ پای آورد و تباه کرد. دیگری گفت: تخم در شاهراه افگنده بود. چون از چپ و راست نبود، راه در زیر پای آوردم. سلیمان (ع) گفت: ندانستی که تخم در شاهراه افکنی، از روندگان خالی نبود؟ گفتند: پس تو ندانستی که آدمی در شاهراه مرگ است که به مرگ پسر جامه ماتم درپوشیدی؟

--

حق تعالی وحی فرستاد به یعقوب (ع) که دانی که یوسف را ازتو چرا جدا کردم؟ از آن که گفتی: اخاف یاکله الذئب و انتم غافلون. گفتی: ترسم که گرگ وی را بخورد. از گرگ ترسیدی و به من امید نداشتی.

--

رسول (ص) یک روز گفت: اگر آنچه من دانم شما بدانید اندک خندید و بسیار گریید و به صحرا شوید و دست بر سینه می زنید و زاری می کنید. پس جبرییل بیامد و گفت: خدای تعالی می گوید: چرا بندگان مرا نومید می کنی از رحمت من؟ پس بیرون آمد و امیدهای نیکو داد از فضل خدای تعالی.

--

در خبر است که یکی از بنی اسرائیل مردمان را از رحمت خدای نومید کردی و کار بر ایشان سخت گرفتی. روز قیامت خدای تعالی با وی گوید امروز تو را از رحمت چنان نومید کنم که بندگان مرا نومید کردی.

--

بدان که هرکه در مستقبل نیکویی چشم دارد این چشم داشت وی را باشد که رجا گویند و باشد که تمنی گویند و باشد که غرور گویند. و احمقان و ابلهان اینها از یکدیگر بازندانند و پندارند که این همه امید است و رجای محمود است، و این نه چنان است، بلکه اگر کسی تخمی نیک طلب کند و در زمین نرم افگند و خار و گیاه پاک کند و به وقت آب دهد و چشم دارد که ارتفاع بردارد، چون خدای تعالی صواعق نگاه دارد و آفت دفع کند، این چشم داشتن را امید گویند.
و اگر تخم نیکو طلب نکند و در زمین نرم نیفکند و از خار و گیاه پاک نکند و آب ندهد و ارتفاع چشم دارد، این را غرور گویند و حماقت، نه رجا. و اگر تخم نیک در زمین پاک افگند و زمین از خار و گیاه پاک کند، ولکن آب ندارد و چشم می دارد که باران آید، جایی که باران آنجا غالب نباشد، ولکن محال نیز نباشد این را تمنی گویند.
همچنین هرکه تخم ایمان درست در صحرای سینه بنهد و سینه از خار و اخلاق بد پاک بکند و به مواظبت بر طاعت درخت ایمان را آب دهد و چشم دارد از فضل خدای تعالی تا آفات دور دارد، تا به وقت مرگ همچنین بماند و ایمان به سلامت ببرد، این را امید گویند.
اما اگر تخم ایمان پوسیده بود یعنی یقین درست نبود یا درست بود، لکن سینه از اخلاق بد پاک نکند و به طاعت آب ندهد چشم داشتن رحمت از حماقت بود نه از امید.
پس هرچه اسباب است از آنچه به اختیار بنده تعلق دارد، چون تمام شد ثمرت چشم داشتن رجا باشد.

--

رسول (ص) گفت: بارخدایا، حساب امت من به من کن تا کسی مساوی (= کارهای بد) ایشان نبیند. گفت ایشان امت تو اند و بندگان منند و من بر ایشان رحیم ترم. نخواهم که مساوی ایشان کسی بیند، نه تو و نه دیگری.

--

اعرابیی رسول را (ص) گفت که: حساب خلق فردا که کند؟ گفت خدای تعالی. گفت به خودی خود (= به تنهایی؟) گفت آری، اعرابی بخندید. رسول (ص) گفت ای اعرابی، بخندیدی؟ گفت آری. کریم چون دست بیابد، عفو کند و چون حساب کند، مسامحت کند.

--

اعرابی ای گفت اولیای خدای کیانند؟ گفت هم هی مومنان اولای ویند. نشنیده ای این آیت "الله ولی الذین آمنوا".

--

و گفت: خدای تعالی چندان رحمت اظهار کند روز قیامت که هرگز در دل نگذشتست، تا به جایی که ابلیس گردن برافروزد اومید رحمت را.

--

باید که خوف و رجا معتدل بود... . اگر منادی کنند که هیچ کس در بهشت نخواهد شد، مگر یک کس، گمان برم که آن من باشم و اگر گویند که هیچ کس در دوزخ نخواهد شد مگر یک کس، ترسم که آن من باشم.

--

این چیست که در قرآن می گوید که: می کنند و می ترسند - "والذین یوتون ما اتوا و قلوبم وجله"؟ این دزدی و زناست؟ گفت نه، نماز و روزه و صدقه می کنند و می ترسند که نپذیرند.

--

درجات خوف متفاوت بود: اگر از شهوا تباز دارد، نام وی عفت بود، و اگر از حرام باز دارد، نام وی ورع بود؛ و اگر از شبهات باز دارد و یا از حلال بازدارد که از وی بیم حرام بود، نام وی تقوی بود.

--

اول مقام از مقامات دین یقین است و معرفت پس از معرفتِ خوف خیزد و از خوف، زهد و صبر و توبه و صدق و اخلاص و مواظبت بر ذکر و فکر بر دوام پدید آید. و از آن انس و محبت خیزد. و این نهایت مقامات است. و رضا و تفویض و شوق، این همه خود تبع محبت باشد. پس کیمیای سعادت پس از یقین و معرفت که خود را و خدا را بشناخت،خوف است و هرچه پس از آن است بی وی راست نیاید.

--

[در مورد اولیای خدا میگه] اکنون نگاه کن که ایشان می ترسیدند و تو ایمنی، یا از آن است که ایشان را معصیت بسیار بود و تو را نیست، یا از آنکه ایشان را معرفت بسیار بود و تو را نیست، و تو به حکم ابلهی و غافلی، ایمنی با معصیت بسیار. ایشان به حکم بصیرت و معرفت، هراسان بودند و به اطاعت بسیار.

--

اندر خبرست که هر که وی را بی سوال چیزی دهند و رد کند، بر خدای رد کرده باشد... . هر که بی سوال وی را چیزی دادند، آن رزقی است که خدای تعالی فرستاده است و  گفته اند که هر که دهندش و نستاند، مبتلا شود بدانکه خواهد و ندهند.

--

خلق همه هلاک شده اند الا عابدان و همه عابدان هلاک شده اند الا عالمان و همه عالمان هلاک شده اند الا مخلصان و مخلصان بر خطری عظیم اند پس بی اخلاص همه رنجها ضایع است.

--

یکی مالی دارد به حکم خرج می کند دیگری گوید اگر من نیز داشتمی چنین کردمی. هردو در مزد برابرند. و دیگری مالی دارد نه به شرط نفقه می کند. دیگری گوید اگر من نیز داشتمی، چنین کردمی. هردو در بزه برابرند؛ یعنی که نیت همچنان است که با عمل به هم.

--

هر که نکاح کند و در نیت دارد که کابین ندهد زانی است و هر که وام خواهد و نیت کند که باز ندهد دزدست.

--

یکی می گفت مرا عملی بیاموزید که شب و روز بدان مشغول باشم ،تا هیچ وقت از خیر خالی نباشم. گفتند چون خیر نم یتوانی کرد، نیت خیر می کن بر دوام تا ثواب آن حاصل می آید.

--

نیت مومن بهتر از کردار وی است و بدین آن نخواسته است (=منظور این نیست) که نیت بی کردارد بهتر از کردار بی نیت... بلکه معنی آن است که طاعت وی به تن است و به دل، و این دو جزو است و از این هر دو، آن یک یکه به دل است، بهتر، و سبب این آن است که مقصود از عمل این است تا صفت دل بگردد و مقصود از نیت و عمل دل آن نیست تا صفتِ تن بگردد و مردمان چنان پندارند که نیت برای عمل می باید و حقیقت آن است که عمل برای نیت می باید، که مقصود همه گردش دل است و سعادت و شقاوت وی راست، و تن اگرچه در میان خواهد بود، ولکن تبع است، همچون اشتر. اگرچه حج بی وی نیست ولکن حاجی وی نیست، و گردش دل خود یک چیز بیش نیست ،آنکه روی از دنیا به آخرت آورد، بلکه از دنیا و آخرت به خدای تعالی آورد.

--

اگر قصد معصیتی کند و آنگاه نکند از بیم حق تعالی، وی را حسنتی بنویسند، چنانکه در خبرست، چون قصد بر موافقتِ طبع است و دست بداشتن بر خلاف طبع، مجاهده ای است که اثر آن در روشن گردانیدن دل بیش است از اثرِ آن قصد در تاریک کردنِ دل، و معنی نبشتن حسنه این بود و معنی آن خبر این است؛ اما اگر به سبب عجز دست بدارد، آن را هیچ کفارت نبود و آن ظلم از او نیفتد و بدان ماخوذ بود، همچن کشته که به سبب عجز، از کشتن خصمِ خویش بازماند  و کشته آید.

--

و باشد که از این که رسول (ص) گفت الاعمال بالنیات، پندارند که معصیت نیز به نیتِ خیر، از جمله ی خیرات شود و این خطاست؛ بلکه این قسم، نیت را در وی اثر نیست ولکن نیت بد، وی را خبیث تر گرداند. مثال این، چنان است که کسی ... مسجد و رباط و مدرسه کند از مال حرام و گوید نیت من خیر است و این قدر نداند که قصد خیر کردن به شر، شرّی دیگری باشد. اگر داند، خود فاسق است و اگر پندارد که این خیری است هم فاسق است که طلب علم فریضه است و بیشتر هلاک خلق از جهل است.

--

هر که کسی را گوید که بخور و به دل آن را کارِه بود (= کراهت داشته باشد)، اگر آن کس نخورد، یک بزه کرد و آن نفاقست، و اگر بخورد دو بزه کرد: یکی نفاق و دیگر آنکه وی را در خوردن چیزی افگند که اگر دانستی نخورد، با وی خیانت کرد.

--

مرد سلیم دل چون بشنود که در هر مباحی، نیتی ممکن است، باشد که به دل یا به زبان گوید که نیت کردم که نکاح کنم برای خدای یا نان خورم باری خدای  یا درس کنم یا مجلس برای خدای، و پندارد که این نیت بود، این یا حدیث زابن بود یا حدیث نفس، که نیت کششی و میلی باشد که در دل پدید آید که آن مرد را در کار دارد.

--

عمل به اخلاص کن تا اندکی کفایت بود.

از پسرمون


امروز برای اولین بار پسرمون با دوچرخه رفت برامون نون خرید. فرستادیمش یه نونوایی دور که با دوچرخه یه ربعی تو راهه تقریبا. البته نونوایی رو اشتباه رفته بود و به جای هشت تا نون، سه تا خریده بود یکی از مدلا رو و بعدشم به عنوان جایزه ی این کارش برا خودش یه اسباب بازی 12 یورویی خرید (گرون تر از پول نونایی که خریده بود) ولی خب، به هر حال، هر چیزی هزینه ای داره دیگه .

دیروز علی اینا اینجا بودن. می خواستن برن یه جایی نزدیک ما خونه ببینن. پسرمون میگه من برم فوری برا خودم یه اسباب بازی فلان بخرم؟ گفتم الان نمی رسه. خیلی اصرار داشت که زود بره و بیاد که به علی اینا نشون بده. گفتم نه. الان عجله ای میشه. بذار فردا.

این شد که فرداش گفتیم در ازای اینکه بری نون بخری، می تونی اون اسباب بازیم برای خودت بخری سر راه .

اتفاقا همین چند روز پیش، شاید یه هفته پیش، رفتیم سر راهمون نون بخریم، یه بچه ای رو دیدیم که با دوچرخه اومده بود نون بخره. با خودم فکر کردم من واقعا هنوز اینو تو پسرمون نمی بینم که بخواد تنهایی بره برا خونه مون نون بخره. که خب، خدا رو شکر الان دیگه توش می بینم .

احساس می کنم بچه ها از یه جایی به بعد، یهویی پله ای رشد می کنن! می بینی، یهو یه روز میاد مثلا میگه بیا کیک درست کنیم!

یه بار بهش همین طوری نشون دادم چطوری کته درست می کنیم. واقعا همین طوری ها، اصلا قصد آموزش نداشتم. گفتم ببین، این خیلی آسونه، برنجو می ریزیم، آب میریزیم، درشو می ذاریم.

چند روز بعدش ما نمی خواستیم شام بخوریم. بهش میگم چی برات درست کنم، می خوری؟ میگه تن ماهی. گفتم حوصله ندارم بخوام برنج درست کنم دیگه، خیلی دیره. میگه برنجشو خودم میذارم .

داشتیم بازی می کردیم. من همه اش این بازیو می بازم. میگه خسته نمیشی همه اش می بازی؟ 

اون روز داشتم یه جا عکس می گرفتم. به همسر اینا میگم یه دقیقه برین کنار، من اینجا یه عکس بگیرم. میگه آها، برا وبلاگت می خوای.

پسرمون میگه وبلاگ چیه؟ پیچوندم، جواب ندادم.

رفته پیش همسر میگه باباااا، وبلاگ چیه؟!

از کتاب ها


همچنان از کیمیای سعادت:


فضیل گوید وقتی (زمانی بود که) بدانچه همی گردند، ریا همی کردند و اکنون بدانچه نمی کنند ریا می کنند.

حسنات الابرار سیئات المقربین؛ کمال پارسایان، اندر حق بزرگان نقصان بود که از آن استغفار کنند.

واجب دو قسم است: یکی اندر فتوای ظاهر گوییم بر حد و درجه عوام خلق: آن مقدار که اگر بدان مشغول شوند عالم ویران نشود و به معیشت دنیا پردازند. و این آن بود که ایشان را از عذاب دوزخ برهاند. و واجب دوم آن بود که عموم خلق طاقت ندارند. هرکه بدان قیام نکند از عذاب دوزخ رسته باشد، ولیکن از عذاب حسرتِ فوق خویش رسته نباشد، چون اندر آخرت قومی بیند فوقِ خویش، چنان که ستاره بیند اندر آسمان. آن غبن و حسرت که با وی گردد هم عذابی باشد. این توبه که گفتیم، واجب است اندر خلاص از این عذاب.

بدین سبب روز قیامت را روز تغابن خوانده است که هیچ کس از غبنی خالی نباشد؛ آن که طاعت نکرد تا چرا نکرد و آن که کرد تا چرا بیشتر نکرد.

خدای را تعالی با هر بنده ای دو سرّ است: یکی آن وقت که از مادر اندر وجود آید گوید: تو را بیافریدم پاک و آراسته و عمر به امانت به تو پسردم، گوش دار تا به وقت مرگ باز سپاری و دیگر به وقت مرگ گوید: بنده ی من اندر امانت چه کردی؟ اگر نگاه داشتی، جزای آن بیابی و اگر ضایع کردی، ساخته باش که دوزخ اندر انتظارست.

بدان که چون توبه به شرط خویش بود، به ضرورت، مقبول بود. چون توبه بکردی، اندر قبول به شک مباش، اندران به شک باش تا توبه به شرط هست یا نه.

گفت: اگر چندان گناه کنی که به آسمان رسد، لیکن توبه کنی بپذیرد. و گفت: بنده باشد که به سبب گناه اندر بهشت شود. گفتند چگونه؟ گفت گناهی بکند و از آن پشیمان شود و آن اندر نفس و چشم وی بماند تا به بهشت شود. و گفت که: ابلیس گوید کاشکی من وی را اندر گناه نیفکندمی.

بدانکه توبه از گناه بود و گناه هر چه صغیره تر باشد سهل تر بود چون اصرار نکند و اندر خبرست که نمازهای فریضه، کفارت همه ی گناهانست مگر کبائر و نماز جمعه کفارتست همه ی گناهان را تا به جمعه مگر کبائر و حق تعالی گفته است: "ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه تکفر عنک سیئاتکم" اگر کبائر دست بدارید، صغایر عفو کنم.

هفده کبیره است، چهار اندر دل: کفر و عزم اصرار کردن بر معصیت اگرچه صغیره بود... و دیگر نومیدی از رحمت ... و دیگر ایمنی از مکر خدای.

و چهار اندر زبان: یکی گواهی زور که حقی اندران باطل شود، دیگر قذف صریح چنانکه حد اندران واجب آید، سوم سوگند به دروغ که بدان مالی یا حقی از کسی ببرد، چهارم جادویی که آن نیز به کلماتی باشد که به زبان برود.

و سه اندر شکم: یکی خوردن هر چه مستی آورد، و دیگر مال یتیم خوردن، سوم ربا خوردن و دادن

و دو اندر فرج: زنا و لواطه

و دو اندر دست: کشتن و دزدی کردن بر وجهی که حد واجب آید

و یکی اندر پا و آن گریختن است از صف کافران (منظور فرار کردن از جنگ با کفاره).

و یکی اندر جمله ی تن: و آن حقوق مادر و پدر است.

بدانکه صغیره امیدوار بود که عفو وی را دریابد، ولیکن به بعضی از اسباب عظیمتر گردد و خطر آن نیز صعب بود و آن شش است:

اول آنکه اصرار کند: چون کسی که پیوسته غیبت کند.

دوم آنکه گناه را خرد دارد و به چشم حقارت به وی نگرد.

سوم آنکه شاد شود به گناه و آن را غنیمتی و فتوحی داند.

چهارم آنکه چون پرده بر گناه وی نگاه دارد پندارد که این خود عنایت است اندر حق وی، نترسد از آنکه این امهال و استدراج بود.

پنجم آنکه اظهار معصیت کند و ستر حق تعالی از خویشتن برگیرد.

ششم آن که گناه کسی کند عالم بود و مقتدی بود و به سبب کردار وی دیگران دلیر شوند و گویند اگر نبایستی کردی، وی نکردی، چنان که عالم ... به نزدیک سلطان شود و مال وی بستاند و اندر مناظره زبان سفاهت اطلاق کند ... و به کثرت مال و جاه فخر کند، همه شاگردان به وی اقتدا کنند.

خنک آنکس که بمیرد، گناه وی نیز بمیرد.

یکی از علما بنی اسرائیل توبه بکرد. وحی آمد به رسول آن روزگار که وی را بگوی که اگر گناه میان من و تو بودی، بیامرزیدمی. اکنون تو خود توبه کردی. آن قوم را که از راه بردی و چنین بماندند، آن را چه کنی؟

هشت کار است که چون پس از گناه برود، کفارت گناه بود؛ چهار اندر دل است: یکی توبه یا عزم اندر توبه، و دوستی آن که دیگر بار نکند و بیم آنکه بر آن معاقب باشد و امید عفو و چهار به تن است: یکی آنکه دو رکعت نماز بکند و پس از آن هفتاد بار استغفار کند و صد بار گوید سبحان الله العظیم و بحمده و صدقه بدهد آن مقدار که تواند و یک روز روزه دارد.

--

از کتاب ها:

بوعثمان مغربی را گفت: وقت باشد که زبان من به ذکر همی رود بی دل. گفت شکر کن که یک عضو تو را اندر خدمت بگذاشته اند و اندر این شیطان را تلبیس است که تو را گوید زبان از ذکر خاموش کن، که چون دل حاضر نباشد بی حرمتی باشد، و خلق اندر جواب شیطان به سه قسم شده اند:

یکی سابق که گفت راست گویی لاجرم کوری تو را دل نیز حاضر کنم؛ این نمک بر جراحت شیطان پراکند،

و یکی ظالم که گفت راست گویی اندر حرکت زبان فایده نباشد، خاموش بایستد و پندارد که زیرکی بکرد و به حقیقت به دوستی شیطان برخاست.

سه دیگر مقتصد که گفت اگر دل حاضر نتوانم کرد آخر ذکر بر زبان بهتر از خاموشی اگرچه ذکر به دل بهتر از آن، چنان که پادشاهی بهتر از صرافی بهتر از کناسی و شرط نیست که هرکه از پادشاهی عاجز شود از صرافی نیز دست بدارد و به کناسی شود.

چون یک ساعت طاقت صبر کردن از شهوات نمی دارد اندر دوزخ طاقت آتش چون دارد؟

مثل تو چون کسی بود که وی را گویند که درختی از بیخ بکن، گوید که این درخت قوی است و من ضعیفم. صبر کن تا دیگر سال. گویند ای ابله، دیگر سال قوی تر شده باشد و تو ضعیفتر.

ایمان درختی است که آب از طاعت خورد، چون آب از وی بازگرفته باشد، اندر خطر بود، بلکه ایمان بی طاعت و با معاصی بسیار چون حال بیماری بود با علت بسیار که هر ساعت بیم بود که هلاک شود. اگر ایمان به سلامت ببرد ممکن است که عفو کند و ممکن است که عقوبت کند، پس بدین امید نشستن حماقت بود. و مثل وی چون کسی بود که هرچه دارد ضایع کند و عیال را گرسنه بگذارد. گوید، «باشد که ایشان اندر ویرانه ای شوند و گنجی بیابند». و یا چون شهر را غارت همی کنند کالا پنهان نکند و در سرای بازگذارد و گوید، «این ظالم باشد که به خانه من که رسید بمیرد و یا غافل ماند و یا کور گردد و در خانه من نبیند». این همه ممکن است و امکان عفو نیز هست، ولیکن بدین اعتماد کردن و دست بداشتن از توبه حماقت بود.

بدانکه توبه بی صبر راست نیاید؛ بلکه گزاردن هیچ فریضه و بگذاشتن هیچ معصیت بی صبر راست نیاید و برای این بود که از رسول (ص) پرسیدند که ایمان چیست؟ گفت صبر.

و به سبب بزرگی و فضل صبرست که حق تعالی اندر قرآن زیادت از هفتاد جای صبر را یاد کرده است و هر درجه ای که نیکوترست، حواله با صبر کرده است، تا امامت اندر راه دین حواله با صبر کرد و گفت: و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا.

علی (ع) گفت صبر از ایمان همچنانست که سر از تن: هر که را سر نیست، تن نیست و هر که را صبر نیست، ایمان نیست.

گفتم: چیزی عاریت به فلان همسایه دادم، چون بازخواستم بسیار فریاد بکرد. گفت: این عجبست، سخت ابله مردمانند؟ پس گفتم: آن پسرک تو هدیه ی خدای تعالی بودو به نزدیک ما عاریت بود. اکنون خدای تعالی بازخواست و ببرد.

و بدان که بگرید یا به دل اندوهگین شود، فضیلتِ صبر، فوت نشود، بلکه بدان فوت شود که بانگ کند و جامه بدرد و شکایت کند... . صبر جمیل آن بود که صاحب مصیبت را از دیگران بازنشناسند.

بدان که شکر مقامی عزیز است و درجه آن بلند است و هرکسی به حقیقت آن نرسد، و برای این گفت حق عزوجل: و قلیل من عبادی الشکور و ابلیس طعن کرد آدمی را و گفت، و لا تجد اکثرهم شاکرین «بیشتر ایشان شاکر نباشند».

و بدان که آن صفات که آن را مُنجیات گفته ایم دو قسم است: یک قسم از مقدمات راه دین است و اندر نفسِ خویش، مقصود نیست، چون توبه و صبر و خوف و زهد و محاسبت و فقر، که این همه وسیلت است به کاری که ورای این است. و دیگر قسم مقاصد و نهایات است که اندر نفسِ خویش، مقصود است، نه از بهر آن تا وسیلت کاری دیگر باشد، چون (=مانند) محبت و شوق و رضا و توحید و توکل، و شکر از این جمله است.


از روزمره ها


نمی دونم چرا هیچ اتفاق جالبی برامون نمیفته که بخوام بیام تعریف کنم! دلم می خواد مثل قبل بیام روزمره نویسی کنم ولی انگار روزمون نمی مرّه !

همچنان تعطیلاته برای پسرمون و صبح تا شب تو خونه اس. ما هم که صبح تا عصر کار می کنیم.

عروسی فاطیما هم دعوتم و نمی دونم چی بپوشم . آخه، من لباس مجلسیم کجا بود؟!

این وسط هم فاطیما سه هفته مرخصی گرفته و خدا به خیر کنه! یعنی، سخت ترین زمان ممکنه واقعا رفتنش. البته که هر کاری خدا می کنه خیره. ولی یه سیستمی رو شرکت می خواد عوض کنه و فاطیما درست از دو سه روز قبل از این تغییر بزرگ میره مرخصی، در حالی که تمام کارهای مربوط به این موضوع رو تا الان فاطیما انجام داده.

در این حد کارهای این موضوع زیاد و مهمه که من چند وقت پیش آنکال بودم براش!

من روز اولی که مصاحبه کردم گفتم من فقط تو ساعت های مرسوم بین 8 تا 4 کار می کنم؛ اضافه کاری نمی کنم و برای کارمم باید آزاد باشم که در صورت نیاز مثلا برم بچه مو از مهد بردارم و خلاصه، برام مهمه که شرکت باهام کنار بیام.

بهم گفتن اکیه. بعد که قرارداد رو دادن، یه بند داشت که در صورت نیاز باید شنبه و یکشنبه هم کار کنین. که من گفتم من اینو نمی تونم امضا کنم. ولی بهم گفتن قرارداد برای همه یکسانه ولی ما با ایمیل تایید می کنیم که لازم نیست آخر هفته ها و ساعت های خارج از حالت عادی کار کنی.

ولی اون روز که می خواستن سیستمو لایو کنن، گفتن باید یه نفر در دسترس باشه. فاطیما، از قضا، اون روز تولدش بود. گفتم پس تو شیفت صبحو باش. من عصرو.

البته، خدا رو شکر، کسی زنگ نزد و سیستم خوب پیش رفت. ولی استرس اینکه الان اگه ساعت هفت بگن سیستم کار نمی کنه، من چه خاکی به سر کنم، با من بود دیگه!

حالا اون روز برای به صورت تستی و برای یه بخش از شرکت لایو کردن. بخش اصلیشو اوایل سپتامبر قراره لایو کنن و فاطیما از 31 آگوست میره مرخصی برای سه هفته :|.

الانم هر روز ساعت 3.5 تا 4 عصر جلسه داریم که معمولا هم بیشتر طول می کشه و تا 4.5 اینا سر کارم.

تا اواخر اکتبرم فکر کنم با این تغییرات برای بخش های مختلف درگیریم.

خلاصه که دعا کنین خوب پیش بره.

الانم که دارم می نویسم ساعت تقریبا هفت عصره و توی تیمز که روی گوشیم دارم می بینم که دیگران دارن همچنان پیام میدن تو گروها. ولی من که به روی خودم نمیارم و تا فردا صبح هیچ پیامی رو جواب نمیدم .

اینم از خوبیای فرهنگ آلمانیه. وقتی کارتو تموم کردی و نیستی، واقعا نیستی و قرار نیست کسی بهت زنگ بزنه و ازت توقع داشته باشه جواب بدی.

چند وقت پیش میخواستم یه چیزیو ثبت نام کنم، مبلغش زیاد بود. حساب کردم، دیدم اگه ماهی حساب کنم، میشه ماهی 50 یورو که زیاد نیست.

رفته ام به همسر میگم من می تونم ماهی 50 یورو برای خودم خرج کنم؟ میگه بگو به کی می خوای پول بدی؟

انقد من برای خودم پول خرج نمی کنم، همسر نمی تونه باور کنه من حتی ماهی 50 یورو بخوام برا خودم خرج کنم .

همسر میگه یه بنده خدایی هست که آدم کله گنده ای هم هست. یکی از همکارا می گفت فلانی 89 سالشه و هنوز کار می کنه. روزی ده ساعتم کار می کنه. میگه گفتم 89 سالشه؟ چطور میشه؟ تازه ده ساعتم کار می کنه؟ میگه آره بابا، ده ساعت کار می کنه. تازه چند وقت پیش یه روز هشت ساعت کار کرده بود، چون تولد مامانش بود .

یه چیزی سرچ کردم، تو گوگل روی اولین جواب کلیک کردم. چیزی که تو سایته بود خیلی جانب دارانه بود. نگاه کردم اسم سایتو، تابناک بود. می خواستم ببینم، این خبرگزاری به کجا وابسته اس. رفتم تو گوگل سرچ کردم تابناک مال کجاس؟ جواب داد "تابناک مال" وجود ندارد . به جاش بهم آدرس کوروش مالو داد .

به پسرمون دارم دیکته میگم. میگم اگه این جمله رو درست بنویسی، جمله ی آخره. خیلی می خواد با دقت بنویسه. بهش میگم "گوسفندان...". میگه "گوس وند"ه؟ 

--
بچه ها، برای اینکه مدیون نباشم بهتون بگم که من اینجا نمی تونم عکسا رو آپلود کنم. بنابراین، پست هایی که عکس دارنو فقط می تونم تو کانال بذارم :).

از کتاب ها


... گویند دنیا یقین است و آخرت شک و یقین به شک نتوان داد، و این باطل است، چه آخرت یقین است به نزدیک اهل یقین. ولیکن علاج این متحیر آن است که گویند که تلخی دارو یقین است و شفا شک، و خطر نشستن اندر دریا یقین است و سود تجارت شک، و اگر کسی تو را گوید در حال تشنگی که این آب مخور که ماری دهان اندر وی کرده است، لذت آب یقین است و زهر شک، چرا دست بداری؟ ولیکن گویی اگر این یقین فراگذارم زیان این سهل بود و سلیم تر که اگر حدیث زهر راست گوید هلاک باشد و بدان صبر نتوان کرد، همچنین لذت دنیا بیش از صد سال نیست و چون گذشت خوابی گردد، و آخرت جاوید است و با رنج بازی نتوان کرد.

علی (ع) آن ملحد را گفت: اگر چنین است که تو همی گویی همه رستیم و اگر نی ما رستیم و تو در دوزخ افتادی.

--

گروهی به آخرت ایمان دارند ولیکن گویند آن نسیه است و دنیا نقد از نسیه بهتر، و این مقدار ندانند که نقد از نسیه ای بهتر بود که هم چندان بود، اما اگر نسیه هزار بود و نقد یکی، نسیه بهتر بود، چنان که همه خلق راه معاملت بنا بدین است، و این نیز از جمله ضلال باشد که این مقدار نشناسند.

--

... آن که به آخرت ایمان دارد ولیکن چون این جهان به مراد وی باشد و نعمت دنیا بیند، گوید چنان که اینجا در نعمتم آنجا نیز در نعمت باشم، که خدای تعالی این نعمت مرا از آن داد که مرا همی دوست دارد فردا هم چنین کند... و علاج این آن است که بداند که کسی را فرزند عزیز باشد و غلامی ذلیل فرزند را همه روز اندر دبیرستان و چوب معلم دارد و غلام فرو گذاشته باشد تا چنان که می خواهد همی زید، که به ادبار وی باک ندارد، اگر این غلام پندارد که این به دوستی همی کند که وی را از فرزند عزیزتر همی دارد، این از حماقت باشد، و سنت حق تعالی آن است که دنیا را از اولیای خود دریغ دارد و بر دشمنان خود ریزد، و مثل آسایش و راحت وی چون کسی بود که نکارد و کاهلی کند، لاجرم ندرود.

--

مثال پنجم آن است که گوید خدا کریم و رحیم است، بهشت از هیچ کس دریغ ندارد، و آن ابله نداند که چه کرم و رحمت بود بیش از آن که تو را اسباب آن فرا دهد که دانه اندر زمین افکنی تا هفتصد بدروی، اندک ورا عبادت کنی تا به پادشاهی بی نهایت رسی ابدالابد، و اگر معنی کرم و رحمت آن است که بی آن که بکاری بدروی، حراثت و تجارت و طلب رزق چرا همی کنی؟ بی کار همی باش که خدای کریم و رحیم است و قادر است که بی تخم و پرورش نبات برویاند، چون بدین کرم ایمان نداری با آن که همی گوید و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها و آنگاه اندر آخرت این اعتقاد کنی با آن که همی گوید اَن لیسَ لِلانسان الا ما سعی این از نهایت گمراهی باشد.

--

آن قوم که همی گویند که: خدای ما را اندر این جهان نیکو داشت اندر آن جهان نیز نیکو دارد که خود کریم و رحیم است، به حق تعالی غره شده اند، و آن قوم که همی گویند که: دنیا نقد و یقین است و آخرت نسیه و شک به دنیا غره شده اند، و حق تعالی از هردو حذر فرموده است و گفته "یا ایها الناس ان وعد الله حق فلاتغرنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور" با مردمان، آنچه وعده داده ام حق است: که هرکه نیک کند نیک بیند و هرکه بد کند بد بیند این وعده حق است تا به دنیا غره نشوی و به حق تعالی غره نشوی.

--

رسول (ص) همی گوید که: عذاب هیچ کس در قیامت عظیم تر از عذاب عالمی نیست که وی به عمل خویش کار نکند.

--

و گروهی ... پندارند که دل ایشان از این پاک است و ایشان بزرگتر از آن باشند که به چنین چیزی مبتلا شوند، که ایشان علم این از همه بهتر دانند؛ و چون اندر ایشان اثر کبر پیدا آید شیطان ایشان را گوید: این نه کبر است، که طلب عز دین است، اگر تو عزیز نباشی اسلام عزیز نبود. و اگر جامه نیکو اندر پوشند و اسب و ساخت و تجمل سازند، گویند این نه رعونت است، که این کوری دشمنان اهل دین است، که مبتدعان بدین کور شوند که علما با تجمل باشند؛ و سیرت رسول (ص) - و ابوبکر و عمر و عثمان و علی -رضی الله عنهم- و جامه خلق ایشان فراموش کنند، و پندارند که آنچه ایشان همی کردند خوار داشتن اسلام بود و اکنون اسلام به تجمل وی عزیز خواهند شد؟ و اگر حسد اندر ایشان پدید آید گوید: این صلابت حق است و اگر ریا پدید آید گوید این مصلحت خلق است تا طاعت بشناسند و اقتدا کنند، و چون به خدمت سلاطین شوند گویند: این نه تواضع است ظالم را که آن حرام است، بلکه برای شفاعت مسلمانان است و مصلحت ایشان، و اگر مال حرام ایشان بستانند گویند: این حرام نیست، که این را مالک نیست و اندر مصالح باید کرد و مصلحت اسلام اندر من بسته است.

--

بر آب رفتن و اندر هوا شدن و از غیب خبر دادن این هیچ کرامات نبود... اگر بر شیر نتوانی نشست باک مدار، آن سگ غضب که در سینه ی توست وی را چون در زیر پای آوردی و مقهور کردی بر شیر نشستی؛ و اگر از غیب خبر نتوانی داد باک مدار، که چون عیب و غرور نفس خود بدانستی و از آفات و تلبیس وی آگاه شدی، عیب او عیب توست، چون غیب خود شناختی از غیب خبر یافتی، و اگر بر آب نتوانی رفت و در هوا نتوانی پرید باک مدار، چون از وادیهای دنیا پرستی و مشغله دنیا باز پس انداختی بادیه بگذاشتی، و اگر به یک بار پای بر زیر کوه نتوانی نهاد باک مدار، که اگر پای بر یک درم شبهت بنهادی عقبه بگذاشتی که حق تعالی در قرآن عقبه این را گفته است فلا اقتحم العقبه و ما ادریک ما العقبه.

--

اهل پندار و غرور ... بسیارند: گروهی مال بر مسجد و رباط و پل خرج همی کنند و بود که از حرام خرج کرده باشند. 

و گروهی مال حلال خرج کنند به اخلاص ولیکن بر نقش و نگار مسجد، پندارند که خیری است که همی کنند، و از آن فساد حاصل آید: یکی آن که مردمان اندر نماز مشغول همی بود و از خشوع بیفتد، و دیگر آن که ایشان را نیز مثل آن اندر خانه خویش آرزو کند: دنیا اندر چشم بیاراسته بود و پندارد که خیری همی کند

و رسول (ص) گفته است: چون مسجد به نگار کنی و مصحف به زر و سیم بکنی، دمار (=نابودی) بر شمار بود، و آبادانی مسجد به دلهای خاضع باشد که از دنیا نفور شده باشد، و هرچه خضوع ببرد و دنیا آراسته کند اندر دل ویرانی مسجد باشد، پس این مدبر مسجدی ویران بکرد و همی پندارد که کاری بکرده است .

و گروهی دیگر چنان بخیل باشند که زکات نیز ندهند و مال نگاه دارندو دعوی پارسایی همی کنند، و شب نماز کنند و روز روزه دارند... این مدبر نداند که بیماری وی بخل است نه بسیار خوردن، و علاج آن خرج کردنست نه گرسنگی کشیدن.

--

تا اینجا هر چی گفته بود مهلکات بود. تو فصل بعدش به منجیات می پردازه که به طور خلاصه این ده تاس: توبه، صبر و شکر، خوف و رجا، فقر و زهد، نیت و صدق و اخلاص، محاسبت و مراقبت، تفکر، توحید و توکل، شوق و محبت، ذکر مرگ و احوال آخرت.