از پسرمون


یه سایت هست مخصوص مدل های پرینتر سه بعدی. از اونجا پسرمون مدل برمیداره و پرینت می زنه. جدیدا یاد گرفته، چیزای کاربردی تری میزنه. قبلا مدل های آماده ی حیوونا رو برمیداشت مثلا. الان یه اسباب بازی داره، اسمش Beyblade ه. یه جور فرفره اس که یه نخ داره می کشی و می چرخه. ما که بچه بودیمم اینا بود ولی تمام قطعاتش ثابت بود. الان میشه اون قسمت پایینیش رو در آورد و جدا کرد. اون قسمت پایینش - که بهش میگن بیت- همون قسمتیه که بر اساس حالتی که داره از نظر فیزیکی، تعیین می کنه که این فرفره مدت طولانی تری بچرخه یا سریع تر بچرخه، حرکت کنه و بچرخه سر جاش دور خودش بچرخه فقط و ... . خلاصه، از نظر قوانین فیزیکی و نقطه ی ثقل و تعادل و اینا جالبه، به نظرم.

الان اونا رو پسرمون پرینت می زنه و به بِی بلِیداش وصل می کنه.

اون روز بهش گفتم وقتی چیزیو از سایت برمیداری و تغییر میدی، تو هم دوباره آپلود کن تو سایت تا بقیه استفاده کنن، فقط مصرف کننده نباش. تو هم چیزی بذار تا بقیه ی بچه ها دانلود کنن، باهاش بازی کنن و خوشحال بشن.

حالا از اون روز چند تا از چیزایی که خودش طراحی کرده رو گذاشته و تا الان 12 بار دانلود شده. هر بار میاد تعداد دانلوداشو می بینه و ذوق می کنه .

--

اون روز یکی از این بیتاش شکسته بود و توی قسمت دیگه اش گیر کرده بود. من داشتم کار می کردم. اومد بهم گفت می تونی اینو دربیاری؟ گفتم بده ببینم. گفت ولی به بابا نگیا. میگم چطور؟ میگه آخه الان یه بار گیر کرد، دادم بابا درآورد. میگم خب، اون چطوری درآورد؟  آخه خیلی بد گیر کرده بود. میگه یه سوزن داغ کرد، زد توش، بهش چسبید، درآورد. دیدم اوه اوه، من از این روشا بلد نیستم. گفتم برو موچینو وردار بیار. موچینو آورد. دو طرفشو آروم آروم با ظریف ترین موچینی که داشتم گرفتم و آوردمش بالا تا وقتی که بالاخره می تونستم با دستم بگیرمش و دراومد.

بعد که رفت، به این فکر کردم که در واقعیت، همه ی زندگیمون همین شکلیه. آدما روش های بسیار متفاوتی دارن برای زندگیشون، حل مشکلاتشون یا رسیدن به هدفشون. شاید یکی دیگه که ما تعجب می کنیم چرا داره فلان کارو می کنه یا فلان مسیرو تو زندگیش میره، داره یه جور دیگه و با یه ابزار دیگه به همون چیزی میرسه که ما رسیدیم .

--

چند وقت پیش نمی دونم تلویزیون بود، کجا بود، آدما داشتن صلوات می فرستادن، پسرمونم باهاشون فرستاد. بعد آخرش که میگن "و عجل فرجهم" میگه و و و و و (یه چیز نامفهوم). میگم چی میگی آخرشو؟ میگه نمی دونم. خودشونم نمی دونن چی میگن آخرشو، همین جوری یه چیزی میگن .

یاد این افتادم که خودم اون تیتراژ اخبار بچگیمونو با خودم که می خوندم می گفتم انجَر جَر انجر جر انجر جَر جَر .

--

داشت با یه نرم افزار ویرایش ویدیو کار می کرد. میخواست کات کنه یه تیکه رو. میگم اون قیچیه رو بزن. قیچیه رو زده ولی جای اشتباهی زده. میگه چطوری می تونم دیس قیچی کنم؟!

--

بهش دیکته گفته ام، خیلی طول کشیده. حساب کردم، دیدم هر خط تقریبا یه دقیقه طول کشیده. میگم چقدر طولش دادی تا نوشتی؟ میگه "هوا" خیلی سخت بود . یه ساعت داشت فکر می کرد هوا با کدوم ه درسته. آخرشم غلط نوشت .


مسافرت کوتاه


دختر خواهر کوچیک تر اومد اینجا و چند روزی رو با هم بودیم. خوب بود و بهش خوش گذشت خدا رو شکر. مامان و باباش هر دو جدا پیام دادن و تشکر کردن؛ خواهر کوچیک تر به من پیام داد و همسرش به همسر. فکر کنم اون دفعه که برادر کوچیک تر رفته بود پیشش، خیلی خاطره ی سنگینی شده بود براش. وگرنه یه خونه خاله اومدن ساده دیگه این قدر تشکر کردن نداشت؛ اونم وقتی ما بارها رفتیم خونه شون و اونا به ما این همه لطف داشته ان.

باهاش بلژیک و آمستردامم رفتیم. یه شب تو آمستردام موندیم و برای اولین بار با ماشین رفتیم مرکز شهر که چه اشتباه بزرگی بود. وقتی برای سه ساعت 40 یورو پول پارکینگ دادیم، فهمیدیم بی دلیل نیست این قدر دوچرخه زیاده تو آمستردام . اگر می خواین با آلمان مقایسه کنین، ما تو شهر خودمون، ساعتی 3 یا نهایتا 4 یوروئه جاهایی که معمولا پارک می کنیم. ما هم وقتی رفتیم پارک کنیم، درست نخونده بودیم تابلوی قیمت ها رو چون بر حسب اینکه چه روز و چه ساعتی باشه، قیمتاش متفاوت بود. مثلا روز کاری، بین 8 تا 16 یه قیمت بود، بعدش یه قیمت. آخر هفته، شنبه یه قیمت، یکشنبه یه قیمت، روزای تعطیل یه قیمت ... . خلاصه، یه لیست بلندبالا داشت. البته، اگر می دیدیم هم فرقی نداشت چون همه جا قیمت ها همون بود.

فقط چیزی که فهمیدیم این بود که از هتلمون می شد مجانی رفت تا اونجایی که می خواستیم . چه جوری؟

اول یه کمی اطلاعات بدم بهتون راجع به هلند. هلند به آلمانی میشه Niederlande یا نیدِر لنده. لند یعنی سرزمین. نیدر یعنی پایین. نیدرلانده یعنی زمین پایین، زمین پست، جلگه. حدود 26 درصد از هلند پایین تر از سطح دریاس و بیشتر از 50 درصدش فقط در حد چند متر بالاتر از سطح دریاس. و به همین دلیل خیلی رود و کانال آب داره. این جوریه که تو سطح شهرها، همه اش این ور و اون ور شهر روده و این باعث میشه که حرکت با ماشین توش راحت نباشه، باید کلی بری تا برسی به جایی که پل باشه و بری اون ور رود. اگر هم یه جایی رو با ماشین اشتباه بری، طبیعتا راحت نیست اصلاحش، چون ممکنه بیفتی اون ور رود و دیگه باز باید کل مسیر رو بری تا برسی به پل!

ما روز اول که کلی رفت تو پاچه مون بابت پارکینگ و یه بار 40 یورو و یه بار 20 یورو پول پارکینگ دادیم، فرداش به فکر افتادیم که یه راه ارزون تر پیدا کنیم! رفتم از مسئول هتل پرسیدم چطوری ما می تونیم بریم فلان جا، گفت براش قایق مجانی هست .

اونجا فهمیدیم می شد از محل هتل حدود یه ربع پیاده روی کنیم تا یه ایستگاهی، اونجا یه قایق هست که عرض کانال/رود رو طی می کنه و ما مستقیم میفتیم همون جایی که روز قبلش با کلی زحمت و هزینه بهش رسیدیم :|! جالبیش این بود که این قایق ها 24 ساعته کار می کنن و حدود هر 10 دقیقه یا شایدم 7 8 دقیقه حرکت می کنن و لازم نیس زیاد منتظر باشی. با قایق و موتور و ماشین های کوچیک (از این خیلی کوچیکا که در حد همون موتورن و تو ایران فکر نکنم داشته باشیمشون) هم میشد رفت داخلش.

دفعه ی اول که ما رفتیم جلو واستادیم که پسرمون بتونه راحت جلوش رو ببینه. ولی بعد دیدیم انگاری به صورت عرفی، دوچرخه ها جلوتر وای میستن؛ شاید به خاطر اینکه موقع پیاده شدن هم از لا به لای مردم رد نشن و هم اونا می تونن سریع تر حرکت کنن و جا رو خلوت کنن برای بقیه. ولی قانون مشخصی نداشت که بگم جایی رو جدا کرده برای موتور و دوچرخه یا برای آدما. البته، صندلی هم داشت یه تعداد اندکی برای کسایی که احیانا می خواستن بشینن. اما مسیرش 3 4 دقیقه بیشتر طول نمی کشید. نیازی به نشستن نبود اصلا.

خلاصه که اگه رفتین آمستردام، با ماشین نرین .

--

تو آمستردام یه قایق سواری هم رفتیم که حالت تور داشت و لیدر تور برامون توضیح میداد در مورد قسمت های مختلف شهر.

یکی از اولین چیزایی که توضیح داد این بود که پرسید فکر می کنین آمستردام چند سالشه؟ و جواب 300 بود که به نظر ماها زیادی جوون بود. شهرهای ما تو ایران خیلی پیرترن!. (البته، سرچ من الان عدد خیلی بیشتری رو نشون میده؛ نمی دونم چرا آقاهه گفت سیصد. شاید دوران طلاییش از 300 سال پیش شروع شده).

در مورد اسم آمستردام هم توضیح داد. کلمه ی دام که تو انگلیسی هم هست (dam) به معنی سد هست و آمستل (Amstel) اسم یه رو بوده. معنیش میشه سد رودخانه ی آمستل. در واقع، اون زمان وقتی می خواستن به این محل اشاره کنن، می گفتن آمستلدام یعنی اون جایی که سد آمستل هست. بعدها اینجا کم کم شکل شهر گرفت و شد آمستردام.

--

آقاهه تو قایق از همه پرسید کجایی هستن. ما هم گفتیم ایرانی. گفت من از غذاهای ایرانی کوکو رو خیلی دوست دارم و دارم سعی می کنم یاد بگیرم  درستش کنم . نمی دونم چرا بین این همه غذا، بنده خدا کوکو رو پسندیده. دختر خواهر کوچیک تر بهش مهم ترین نکته اش رو گفت. گفت زیاد روغن بریز، خوب میشه .

--

فاطیما حدود سه هفته دیگه عروسیشه و منم دعوت کرده . نمی دونم گفته بودم بهتون یا نه. فاطیما عربی و انگلیسی و فرانسوی و آلمانی بلده. و حالا با یه ترک ازدواج کرده تا هیچ کدوم از این زبونا به دردش نخوره و مجبور بشه یه زبون دیگه یاد بگیره .



از روزمره ها


یه بار که تو جلسه ی خانوادگیمون بودیم، دیدم که عموم هم اونجاس - فرض کنید اسمش حسن بود. با اونم صحبت کردیم و خوب بود.

بعد از جلسه، خواهر کوچیک تر پیام داد عمو حسنو اضافه کنم به گروه. منم نوشتم اضافه کن، عمو حسینم اضافه کن حالا که داری اضافه می کنی (آخه عمه ام هم از قبل بود تو گروه).

هیچی دیگه، اضافه کردن عمو حسین همانا و ترکیدن گروه با سیل پیام ها همان! الان هر روز صبح قشنگ مشخصه عموم ساعت چند بیدار میشه و ساعت چند می خوابه! متاسفانه تا نصف شبم بیداره!

انقدر شرایط حاد شد که همون فرداش خواهر بزرگتر به من پیام داد، گفت دیگه کسیو اضافه نکنین لطفا به گروه. گفتم آره، خیلی پیام میدن. میخوای یه گروه دیگه بزنیم به اسم مامان و بچه ها، اون یکی باشه برای اونا.

تو جلسه ی خانوادگی بعدی مطرح کردیم و در نهایت یکی دو روز بعدش، خواهر کوچیک تر یه گروه دیگه زد و اون گروه عملا به عموهام واگذار شد که صبحا صبح بخیر بگن و همین جور پیام بدن و شبا شب بخیر بگن . حالا، این وسط، مامانم جالبه که واقعا پیغاما رو همه رو می خونه! فقط ویدیوهاش براش باز نمیشه. اونا رو بی خیال میشه ولی واقعا هر چی متنی بزنن می خونه .

--

سر کارمون، با یه شرکتی جدیدا کار می کنیم که مشاور حساب میشن و کلی براشون داریم پول میدیم. ولی واقعیت اینه که مرغ همسایه غازه! شرکت به اینا گفته بود یه ورک شاپ برا ما بذارن که به ما پرامپت نویسی رو یاد بدن.

چند وقت پیش من یه ورک شاپ گذاشتم برای خواهر همسر و یکی دو تا از دوستاش.

چیزی که طرف تو ورکشاپش می گفت، همون چیزی بود که من توی ورکشاپم گفته بودم، حتی مثالش هم همون بود :|! اما شرکت معتقده اونا باید به ما چیزی یاد بدن.

تو یه جلسه ی دیگه ی همین ورکشاپ، طرف بهمون گفت یه دستور بنویسیم برای هوش مصنوعی که فلان کارو بکنه. من بودم و فاطیما و یکی دیگه از بچه ها. از قضا، اون دستوری که خود برگزارکننده  به عنوان دستور معیار نوشته بود - که بعد دستورای ما رو باهاش مقایسه کنه- توی پروژه ی ما بود. ما اول مال خودمونو نوشتیم. بعد مقایسه که کردیم دیدیم مال اونا طولانی تر که هست هیچی، مال اونا یه سوالی رو که باید بپرسه، نمی پرسه، مال ما می پرسه . فکر کنم ما باید برای اونا ورکشاپ بذاریم .

--

بچه ها تو کلاس اجازه ندارن از کسی بپرسن نمره اش چند شده و معلم هم نمره رو جلوی همه نمی خونه که همه بدونن بقیه چند شده ان.

یه بار یکی از بچه ها که کارنامه اش رو گرفته، به همه نشون داده و گفته ببینین، ببینین، من این درسو این جوری شده ام و ... .

معلم کارنامه ی بچه رو ازش گرفته بود و آخر وقت بهش پس داده بود.



از آلمانی ها


چند وقت پیش یه بار پسرمون با دوستش رفت بستنی قیفی بخوره. اینجا بستنی قیفی ها دو مدلن: یه مدل که اسکوپیه و طرف با یه ملاقه ی مخصوص میذاره روی قیف و یه مدل دیگه که دستگاهیه و قیفو میگیری زیر دستگاه که پر بشه. من که ایران بودم، همیشه بستنی قیفی مدل دومو دیده بودم - که بهش میگن سافت آیس. ولی تو آلمان، برعکس، مدل اول خیلی بیشتره.
خلاصه، رفته بودن بستنی گرفته بودن و بستنی چون اسکوپیه، قلنبه میذارن برات روی قیف دیگه. این بچه ها هم اومده ان بیرون و یه کمی ورجه وورجه کرده ان، بستنی یکیشون کل اسکوپش افتاده رو زمین. کجا؟ تو پیاده رو، تقریبا بیست سی سانتی دیوار (البته اونجا دیوار نداشت، چون بغلش یه دریاچه ی مصنوعی کوچیک بود).

اینا هم رفته بودن دوباره بخرن. دو تا پیرزن دیده بودن بستنی رو زمینه، گفته بودن این مال کیه اینجا افتاده؟ بعد بچه ها رو دیده بودن. گفته بودن مال شماس؟ اینا هم گفته بودن بله. بهشون دستمال داده بودن و گفته بودن باید تمیز کنین زمینو.

وقتی میگم آلمانی ها تو یه سری چیزا بی تفاوت رد نمیشن، منظورم یه همچین چیزیه .

--

یه شب داشتم با پسرمون حرف می زدم، میگم چقدر خوب که تو مثل ماکسی نیستی تو فلان چیز. من اصلا دوست نداشتم اخلاق تو اون جوری بود. میگه خب، تو اگه مامان ماکسی بودی، اون جوری که ماکسی بودو دوست داشتی .

--

میگه اسپانیا در واقع 19 جولای قهرمان نشد، 20 جولای قهرمان شد، چون گلشو تو یک دقیقه ی بامی زد (منظورش بامداده).

--

رفته بودم بیدارش کنم سر صبح. همون طوری که خواب بود، دستاشو به حالت "نیا جلو" آورده جلوم میگه صبر کن، صبر کن، صبر کن، دارم خواب خوب می بینم. بعد دستاشو ورمیداره میگه حالا بیا!

--

رفته بود ترامپولین با دوستش. بهش میگم امشب تو کوفته ای، خوب می خوابی. می خنده میگه نه، کسی منو نپخته!



بی تفاوتی


یه کلاس آنلاین ثبت نام کردم (مال ایران بود)؛ این طوری بود که درس داشت؛ آخر هر درسش هم یه تعداد تمرین داشت که حالت امتحانی داشت. جوابا رو بعد از اینکه تمام سوالا رو جواب می دادی می تونستی ببینی.

من برا هر درس تمرینا رو جواب میدادم. چند تا از درسا رو که جواب دادم، رسیدم به یه درسی که یکی از سوالاش غلط بود به نظرم. ولی خب، من دانش آموز بودم و نمی تونستم کاملا مطمئن باشم که نظرم درسته.
دفعه ی بعد که تو تمرینا دو تا سوال دیگه دیدم که غلط بود، مطمئن شدم که نه، اون قدرا هم تمرینا دقیق نیست و یکیش به وضوح غلطه و خلاف چیزیه که طرف درس داده.
برا خودم علامت زدم و اسکرین شات گرفتم و نگه داشتم.
بعد، رفتم دیدم قسمت پشتیبانی داره. یه پیام دادم و سوالا رو نوشتم و گفتم به این دلایل فکر می کنم این سوالا غلطه.
دفعه ی بعدی که پیام دادم، بازم با ترس و لرز پیام دادم و حتی نوشتم که عذرخواهی می کنم اگه من اشتباه می کنم و سوال درسته. هدفم ارتقاء سطح علمی دوره است و ... .
سه تا پیام جدا که دادم تو روزهای مختلف (در عرض دو سه روز)، دیدم اولی رو جواب داده و تشکر کرده. نوشته بود به بخش علمی منتقل می کنیم پیام شما رو.
از اون به بعد، من هر چی اشکال می دیدم، برای خودم یادداشت می کردم که بعدا گزارش بدم.
پیام دوم و سوم رو که جواب داد، تشکر کرد و گفت چیزایی که گزارش داده بودین درست بود و ما استقبال می کنیم از پیام های شما.
بعد از اون چندین بار دیگه پیام دادم و هر بار بهم جواب دادن.
جواب دادن به تمریناشم این طوریه که فقط باید تمام سوالات رو درست جواب بدیم که پاس بشی، وگرنه - حتی با یه سوال غلط- رد میشی.
از اونجایی که وقتی سوالا غلط بود، من نمی دونستم کدوم گزینه رو باید بزنم، بعضی از تمرینا رو انگاری مردود می شدم.
چیز مهمی نبودها، تمرین بود. ولی خب، به هر حال.
هر بار مسئولش با مهربونی جواب میداد و بسیار هم تشکر می کرد بابت توجهم. حتی تو جواب یکی از پیامام گفت هر کدوم از تمرین ها رو هم که مردود شدین، اگه دوست دارین، بگین که براتون دوباره باز کنیم.
این طوری شد که من گفتم همه رو برام دوباره باز کنین (فقط یکیشو فکر کنم واقعا مردود شده بودم، بقیه اش به خاطر غلط بودن سوالا بود).
این شد که اون سوالا رو هم برام باز کردن که دوباره جواب بدم.
یه بارم مسئولش توی پیامش نوشته بود اگه میشه یه شماره بدین که ما بتونیم برای نظرسنجی با شما تماس بگیریم.
شماره ام رو نوشتم. هنوز که تماس نگرفته اما تا همین جاش هم راضیم.
می خوام بگم گفتن تاثیر داره. اینم از اون چیزاس که انصافا از آلمانی ها یاد گرفته ام. به نظرم، آدم باید چیزای خوب فرهنگ های دیگه رو یاد بگیره. آلمانی ها تو خیلی چیزا بی تفاوت از کنار مسائل نمی گذرن. چیز اشتباهی ببینن، گزارش میدن. یه وقتی می بینی یه چیز یکسانو توی شرکت، بیست نفر گزارش داده ان 
                                

                                
                                    <div class= روزمره زندگی در آلمان فرهنگ آلمانی