از کتابخونه


تجربه ام از توی کتابخونه کار کردن جالبه.
یه روز دیدم صحبت می کردن، یکیشون میگفت عکس روی کتاب فلانی - که یه کتاب اتوبیوگرافی بود- einladend نیست. einladen (آین لادِن) یعنی دعوت کردن. einladend میشه دعوت کننده! واقعا صفت جالبی به کار برد خانمه.
می گفت عکس روی کتاب جذاب نیست و آدما رو جذب نمی کنه به خودش. کتاب خوبیه ولی کسی قرضش نمی گیره.
بعد یکی دیگه شون می گفت من ایمیل می زنم به ناشر و بهشون میگم که توی کتابخونه ی ما این کتاب خوب قرض گرفته نمیشه، چون عکسش جالب نیست.
تو یه سری موضوعا، آلمانی ها واقعا همین قدر فعال عمل می کنن و حتی نظرشونو راجع به عکس پشت جلد هم ایمیل می زنن و میگن.

یه چیز دیگه اش این بود که مسئول کتابخونه می گفت ما از جاهای مختلفی بودجه می گیریم، مثلا از کلیسا و موسسه ی فلان و فلان. اونی که از کلیسا گرفته میشه فقط اجازه داره خرج کتاب بشه، نه چیزای دیگه. و سر این صحبت شد که پولی که کلیسا بهمون داده تموم شده و پول سال بعد هم هنوز نیومده. بیایم با پول فلان موسسه فعلا فلان کتاب ها رو بخریم، بعد پول کلیسا که میاد به جای این پول برای اون یکی کار خرج کنیم. ولی خانم مسئول گفت نه. ما این کارو نمی کنیم. پول کلیسا فقط باید خرج کتاب ها بشه 
                                

                                
                                    <div class= روزمره زندگی در آلمان فرهنگ آلمانی

افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است


یکی از چیزایی که توی آدما همیشه توجهمو جلب می کنه و دوست دارم بیشتر با این مدل آدما باشم، افتادگیه.
چند وقت پیش برای یه موضوعی در مورد فقه (نه اینکه دنبال حکم شرعی چیزی باشما، در مورد خود موضوع فقه و اصول) دنبال کسی می گشتم که بتونه به یه سری سوالام جواب بده.
همسر گفت به فلانی بگو، اون تا دلت بخواد آدم میشناسه. دیدم راست میگه. به اون بنده خدا گفتم کسیو میشناسی؟ سه نفر بهم معرفی کرد. همه شون خیلی خوب راهنماییم کردن.
یکیشونو که بهم معرفی کرد، گفت این بنده خدا، خیلی افتاده اس. بهش زنگ بزنی، احتمالا میگه من چیز زیادی بلد نیستم و اینا ولی آدم کار درستیه، فکر نکنی سواد نداره.
این دوست ما، خیلی خودش آدم متواضعیه و همیشه از ما هم خیلی تعریف می کنه. اینکه میگم خیلی، یعنی واقعا خیلی ها. یعنی، فکر کنم به هر کی رسیده گفته من دو تا دوست دارم تو آلمان که مثل خواهر و برادرمن و خیلی خوبن و فلان.
منم گفتم خب، حالا حسن یه چیزی گفت دیگه. اون ماشاءالله به همه لطف داره. از ما هم خیلی تعریف می کنه. حالا این بنده خدایی هم که میگه خیلی سواد داره و کم نبینش و اینا هم حتما یکی مثل خودمونه.
پیام دادم به دوستش و صحبت کردیم. و نگم چه شخصیتی بود اونی که بهم معرفی کرده بود. واقعا شرمنده شدم از تصورم

از کتاب ها


کتاب کیمیای سعادت، هر چی جلوتر میرم، انگاری جالب تر میشه :).

راجع به پرحرفی میگه:
اگر چنان بودی که فرشتگان رایگان بننوشتند و اندر حال نوشتن مزد خواستندی، از بیم آن از ده با یکی کردندی.
--
کس بود که عادت وی آن بود که هر که سخنی بگوید بر وی، رد کند و گوید نه چنین است، و معنی این آن بود که: تو احمقی و نادان و ... و من زیرک و عاقل و راست گوی، بدین کلمه دو صفت مهلک را قوت داده باشد: یکی تکبر و دیگر سبعیت.
--
رسول - صلی الله علیه وسلم - گفته است که: «کفارت هر لجاجی که با کسی کنی دو رکعت نماز است»، و از جملۀ لجاج بود که کسی سخنی گوید خطایی بر وی فرو گیری و خلل آن با وی نمایی، و این همه حرام است؛ که از آن رنجانیدن حاصل آید و هیچ مسلمان را نشاید بی‌ضرورتی رنجانیدن؛ و اندر چنین چیزها فریضه (= واجب) نیست خطا باز نمودن؛ بلکه خاموش بودن از کمال ایمان است.
--
در مورد اینکه چقدر دروغ گفتن دوره از مومن میگه:
عبدالله بن جراد رسول را گفت مومن زنا کند؟ گفت باشد که کند (=ممکنه بکنه)؛ گفت دروغ گوید؟ گفت نی!
--
در مورد غیبت هم میگه:
رسول گفت دور باشید از غیبت که غیبت از زنا بدتر است: که توبه از زنا بپذیرند و از غیبت فرانپذیرند تا آن کس بحل (= حلال) نکند.
--
بدان که غیبت آن بود که حدیث کسی کنی اندر غیبت وی که اگر بشنود وی را کراهیت آید اگر چه راست گفته باشی و اگر دروغ گفته باشی، آن را زور و بهتان گویند، و هر چه به نقصان کسی بازگردد و آن گویی غیبت است، اگرچه اندر نسب و جامعه و اندر ستور و اندر سرای و اندر کردار وی گویی.
--
رسول همی گوید: سه چیز است که هر که اندر وی از آن سه، یکی بود، منافق بود، اگرچه نماز کند و روزره دارد: چون سخن گوید دروغ گوید و چون وعده دهد، خلاف کند و چون امانت به وی دهند، خیانت کند. و گفت وعده وامی است، خلاف نشاید کرد.
--
بدانکه غیبت همه نه آن باشد که به زبان باشد بلکه به چشم نیز و به دست و به اشارت و به نوشتن هم حرام بود. عایشه - رضی الله عنها - می‌گوید: به دست اشارت کردم که زنی کوتاه است، رسول - صلی الله علیه وسلم - گفت غیبت کردی.
--
همچنان در مورد غیبت انواعشو میگه. مثلا میگه ممکنه کسی بگه: "فلان مرد سخت نیکوست و احوال او خوبست ولیکن او نیز مبتلا شده است به خلق چنانکه ما نیز مبتلا شده ایم، و کم کسی خلاصی یابد از فترت و آفت امثال این" و باشد که خویشتن مذمت کند تا بدان مذمت دیگری حاصل آید.
(اگه واضح نبود معنیش، میگه حتی اگه بیای بدی خودتو بگی تا به وسیله ی اون نشون بدی که فلان کس "هم" به اون بدی مبتلاس، بازم غیبت حساب میشه).
--
همچنان در مورد غیبت میگه: و باشد که کسی غیبت کند، وی را گوید: خاموش، غیبت مکن" و به دل آن را کارِه (= اسم فاعل از ریشه ی کراهت به معنی بیزار) نبود- هم منافق و هم غیبت کرده باشد: که غیبت شنونده هم در غیبت شریک است مگر که به دل کاره باشد.
(اگه واضح نبود معنیش، میگه حتی اگر به کسی بگی غیبت نکن ولی قلبا کراهت نداشته باشی و صرفا برای از سر باز کردن این حرفو زده باشی و اون فرد هم به غیبتش ادامه بده، شما نه تنها غیبت کرده ای، بلکه منافق هم هستی).

--

برای غیبت انصافا خیلییی سخت می گیرن انگاری. در حدی که میگه "غیبت کردن به دل همچنان حرام است که به زبان".

بچه ها/مامان


همین بچه هایی که تو پست قبلی گفتم با هم یه گروه داریم، بعضی هاشون به نسبت ما خیلی سنشون کمه. بیست ساله اینان. گاهی وقتا فکر می کنم این بندگان خدا از ما راهنمایی می خوان، فکر می کنن الان اوووه طرف نزدیک به چهل سالشه، حتما چقدر میدونه. نمی دونن ما خودمون یکیو لازم داریم که راهنماییمون کنه .

خلاصه که واقعا معلومم شد که هیچ معلوم نشد .

واقعا چرا وقتی بچه بودیم فکر می کردیم چهل ساله ها این قدر بزرگن؟ آدم تو چهل سالگی که هیچی نمی دونه که. فقط فرقش اینه که می دونه که نمی دونه .

--
مامانم هر بار در جدیدی از شخصیتشو به روم باز می کنه.

چند وقتیه، غیر از دوره ی جلسه ی قرآنش و دوره ای که با همکاراش داره و دوره ای که با دخترخاله هاش داره، یه دوره ی جدید رو شروع کرده. با کی؟ با فامیلای بابام!! با دخترعمه ها و دختردایی های بابام و فکر کنم یکی از دخترخاله های بابام (یا شایدم زن پسر خاله ی بابام، نمیدونم دقیق) یه دوره داره ، تازه خاله مم به دوره اضافه کرده.

حالا، امروز داشت حرف می زد، دیدم یه سری آدمای جدیدو هم دارن به جلسه اضافه می کنن که دقیق تر بخوام بگم، صرفا چون شهر کوچیکه، بعضی از این افراد معلم بوده ان و مامان و بابای منم یه نسبت دوری دارن، همدیگه رو میشناسن وگرنه نسبتشونو بخوای حساب کنی، خیلی دورن واقعا از همدیگه.

--

تو شرکتمون، به صورت قانونی کسی میز ثابت نداره. ولی به صورت سنتی هر کسی هر جا نشسته، همیشه همون جا میشینه. اما یه سیستم رزرو میز وجود داره اگه بخوای رزرو کنی.

ما از وقتی روز تیممون از پنج شنبه به سه شنبه جا به جا شد، یه تداخلی پیدا شد. اون اتاقی که ما همیشه می رفتیم، تنها اتاقیه که 5 تا میز داره؛ بقیه دو یا سه تا میز دارن.

من روز اول که رفتم، دیدم اونجا کسی هست و مجبور شدم برم یه اتاق دیگه. ولی اتاقای دیگه تاریکن و من دوسشون ندارم. این شد که رفتم تو سیستم نگاه کردم، دیدم تا 3 4 هفته ی دیگه این میزا رزرو شده، منم از اون هفته ای که رزرو نشده بود تا 4 5 هفته ی بعدشو، میز همیشگی خودمو رزرو کردم.

ولی بعدش فهمیدم یه تیم هست که پنج نفرن و اونا همیشه اون میزا رو رزرو می کنن. دیگه همیشه خودم می رفتم یه اتاق دیگه، علی رغم اینکه رزرو داشتم میزمو توی اون اتاق.

یه بار که رفتم، صبح زود بود. گفتم حالا ساعت شیش که نمیان، منم که رزرو کرده ام. اینجا می شینم، هر وقت اومدن، میرم.

یه پسره اومد ساعتای 8.5. گفت ما همیشه اینجا می شینیم. گفتم می دونم. من الان میرم؛ البته من رزرو کرده ام ولی اشکالی نداره.

میگه نمی خوام بهت استرس بدم. اگه رزرو کردی، بمون.

گفتم نه و رفتم. ولی باور کنین حد تاب آوری خیلی از آلمانی ها واقعا همینه. اگه میزشونو بگی عوض کنن، استرس می گیرن .


از این روزا


سلام دوباره،

بالاخره بعد از نمی دونم چه مدت برای ما هم باز شد اینجا .

تو این مدت توی تلگرام و بله نوشتم و اونجا رو از این به بعد ادامه خواهم داد. اما اینجا هم می نویسم چون خودم با اینجا راحت ترم. تازه دلمم برای ایموجی های اینجا خیلی تنگ شده بود .

یه سری خوبی های دیگه هم تازه به چشمم اومد که قبلش نمی دونستم واقعا! اینجا میشه آدم چند تا چیزو پیش نویس کنه و روی هر کدوم که دلش خواست کلیک کنه و ادامه اش بده. تو تلگرام یا باید تو قسمت پیامای ذخیره شده بنویسم که قاطی پاطی میشه، یا باید مستقیم توی کانال بنویسم که بعدش که یه چیزی یادم میاد، نمی تونم اونو به عنوان یه پیش نویس دیگه بنویسم.
یه بارم یه پیامی که قبل تر توی قسمت پیامای ذخیره شده نوشته بودم رو زدم ویرایش کنم. بعد از تلگرام خارج شدم، دوباره که باز کردم، دیدم همه اش پریده! ظاهرا، فقط وقتی آدم یه پیام جدیدی رو نصفه نوشته و رفته و برگشته، سر جاش هست. اگه پیامو قبلا یه کمیش رو نوشته باشی و ویرایش کنی، می پره. خلاصه که بساطی بود.

--

همسر با یه ایرانی توی شرکتشون آشنا شده بود، فقط یکی دو بار کوتاه دیده بودش. اون روز می گفت شاید بد نباشه برم بیشتر باهاش آشنا شم. چند روز بعدش اومد گفت می خواست برم باهاش صحبت کنم؛ نزدیکش که شدم دیدم داره اینترنشنال می خونه، برگشتم .
--

اوایل جنگ به یکی پیام دادم؛ گفتم اگه شما گروهی میشناسین که توی این شرایط کاری بکنن، به منم بگین. اون بنده خدا منو به یه گروهی معرفی کرد - و البته خیلی های دیگه رو- که بعد توی اون گروه خیلی ها اومدن که همکاری کنن و یه کارایی هم کردن و بعضی ها رفتن و بعضی ها خاموش شدن و خلاصه یه تعدادیمونم موندیم. بعد، یه گروه دیگه زد که با اعضای فعال تر بود. گفت بیا اینجا. رفتم تو اون گروه. از اونجا منو اضافه کرد به یه گروه دیگه، گفت بیا اینجا . خلاصه، هی غربال شدیم .

بالاخره، یه سری هامون موندیم و یه کارایی رو پیش بردیم. باز یه کم که گذشت، از اون گروه هم یکی دو نفر رفتن. اون گروهم بالا و پایین زیاد داشت، دعوا داشتیم، قهر داشتیم، داد و بیداد داشتیم؛ خلاصه، همه چی داشتیم.

بعد، بحث این شد که یه سری بچه ها هستن که اگه یه کم هلشون بدی، یه کارایی می کنن ولی خودشون فعال نیستن. به من سپردن که برم با این بچه ها کار کنم. منم - با حفظ سمت تو گروه اول - رفتم تو گروه دوم و کم کم بچه ها راه افتادن - خدا رو شکر .

این کار کردن با بچه ها توی این گروه ها هم خیلی تجربه ی جالبی شده. یه سری ها به آقای ایکس پیام میدن، میگن ما می خوایم کار کنیم برای وطنمون، همکاری کنیم، فعال باشیم و فلان. اون بنده خدا هم میگه با من تماس بگیرن. بعد، تماس می گیرن و خیلی هم استقبال می کنن. ولی نمی دونم چرا بعدش میرن غیب میشن! من نمی فهمم واقعا. آخه، اگه می خوای کار نکنی، چرا میای پیشنهاد میدی؟ ما که نیومدیم دعوتت کنیم. خودت پیام دادی. اگر میخوای کاری انجام بدی، خب، چرا میری ناپدید میشی؟ کارم این طوری نیست که فکر کنین من بهشون کار میدما. طرف میگه من می خوام یه مستند بسازم فلان چیز نشون بدم. میگم آفرین، خیلی خوبه، خیلی هم عالی. من کمکت می کنم. هفته ی بعد که جلسه داریم، مثلا متنشو بیار؛ ده ثانیه شو بساز؛ یه کاری بکن؛ پیشرفت کارتو نشون بده. بعد، طرف میره، دیگه پیداش نمیشه. چرا خب، واقعا؟!

یکی دیگه بود، به من معرفیش کردن. خیلی هم آدم فعالی بود و مشتاق. گفت من یه گروهی هم دارم و فلان. لینکشو برای من فرستاد. منم برای اینکه ببینم فعالیتاش چیه و با کیا کار می کنه و چه بحثایی می کنن، تو گروهش عضو شدم. بعد، دیدم خیلی پیام می فرستن، تعداد زیاده، پیامای خیلی مفیدی هم نداره، یکی دو روز بعدش از گروه اومدم بیرون. طرف پیام صوتی داد چی شد؟ چرا ناراحت شدی؟ چرا رفتی از گروه و خلاصه، انگاری ناراحت شده بود که من رفتم. منم تو جلسه بودم. نمی تونستم جواب بدم. گوش دادم صداشو. ولی چون نمی تونستم براش صدا ضبط کنم، گفتم بذار براش بنویسم. بعد دیدم این جوری جالب نیست و شاید مودبانه نباشه. گفتم بذار الان جلسه ام تموم بشه، براش یه وویس میذارم. هنوز دو دقیقه از وویسش نگذشته بود پیام داد خانم با شمام!! و یه سری پیام دیگه ... . من واقعا تعجب کردم. خب، بابا، شاید دستم بنده. امون بده تا بیام جواب بدم!

خلاصه، جلسه ام تموم شد - شاید مثلا یه ربع یا بیست دقیقه بعد از پیامی که داده بود- بلافاصله براش وویس گذاشتم؛ گفتم ببخشید، خیلی برام پیام میومد، من خارج شدم. هیچ ناراحتی ای هم ندارم. می خواستم ببینم گروه چیه و چیکار می کنه که متوجه شدم. یکی دو دقیقه ای بود وویسی که گذاشتم براش و توضیح دادم که ناراحت نباشه و من دلخوری ای ندارم. بعدم اون وویس گذاشت و رفع سوءتفاهم کردیم و همه چی رفع و رجوع شد.

دو سه ساعت بعدش، رفته بودیم بیرون. وقتی برگشتیم، دیدم پیام داده اصلا از شما انتظار نداشتم. یه درصد فکر نمی کردم!

براش نوشتم با منین؟ چی شده مگه؟ انقدر واسم عجیب بود که فکر کردم اصلا اشتباهی پیام داده. دیدم جواب نداد، به اونی که بهم معرفیش کرده بود گفتم چیزی شده؟ اونم گفت ولش کن، زندگیتو بکن. ظاهرا با ایشون صحبت کرده بود و اونجا دعوا شده بود.آخرشم نفهمیدم واقعا چی شد. فقط وقتی برگشتم دوباره چت خودمو نگاه کنم، دیدم زده دو طرفه پاک کرده .

خلاصه که من نفهمیدم اصلا چی شد؟ چرا دعوا شد؟ من این وسط چیکاره بودم؟

یکی دیگه از بچه ها هم که رفت، یه روز دیدم چتایی که داشتیمو زده دو طرفه پاک کرده. چند روز بعدش، همین جوری که توی قسمت بالای تلگرام - اونجا که کسایی که اخیرا باهاشون تماس داشتی رو نشون میده- نگاه می کردم، اسمش نفر دوم یا سوم بود ولی عکس نداشت. گفتم ئه، فلانی عکسو برداشته مگه؟ بعد از چند روز دیدم دوباره عکسش هست. فکر کنم بنده خدا، این وسط منو بلاکم کرده بود! بعدا باز خودش پشیمون شده بود و از بلاکی درم آورده بود . یه عده درگیرن با خودشون انگاری !

به اون معرف بنده خدا هم گفتم ببین، من به عمرم تا الان با کسی آشنا نشده بودم که بزنه چتو دو طرفه پاک کنه. این چیزا رو فقط تو اینترنت خونده بودم. فقط اینایی که شما به من معرفی می کنین این جورین .

آدم وقتی از این جور کارا می کنه می بینه واقعا چقدر نیرو کمه. اولش خیلی ها میان میگن ما هستیم. ولی هی که جلوتر میره، می بینی چقدر آدما پا پس می کشن. آدم باید تمرین کنه استمرار رو، تمرین کنه ادامه دادنو؛ تخصص خالی به درد نمی خوره. کسی که تخصص کمتری داره، اما کارش استمرار داره، به مراتب موفق تره از آدمی که یه عالمه استعداد داره ولی حاضر نیست کار مداوم بکنه.

--

رفته بودیم بیرون. هوا خیلی خوب بود. داشتیم با پسرمون پیاده میومدیم. نگاهم افتاد به آسمون که چقدر صاف و خوشگله. بهش میگم یکی از تفریحات ما تو بچگی این بود که به آسمون نگاه می کردیم و از تو ابرا شکل درمیاوردیم.

به آسمون نگاه می کنه، خط دو تا هواپیما که رد شده ان تو هوا هست. میگه من یه موشک می بینم، پیووو :|!