نمی دونم چرا هیچ اتفاق جالبی برامون نمیفته که بخوام بیام تعریف کنم! دلم می خواد مثل قبل بیام روزمره نویسی کنم ولی انگار روزمون نمی مرّه
!
همچنان تعطیلاته برای پسرمون و صبح تا شب تو خونه اس. ما هم که صبح تا عصر کار می کنیم.
عروسی فاطیما هم دعوتم و نمی دونم چی بپوشم
. آخه، من لباس مجلسیم کجا بود؟!
این وسط هم فاطیما سه هفته مرخصی گرفته و خدا به خیر کنه! یعنی، سخت ترین زمان ممکنه واقعا رفتنش. البته که هر کاری خدا می کنه خیره. ولی یه سیستمی رو شرکت می خواد عوض کنه و فاطیما درست از دو سه روز قبل از این تغییر بزرگ میره مرخصی، در حالی که تمام کارهای مربوط به این موضوع رو تا الان فاطیما انجام داده.
در این حد کارهای این موضوع زیاد و مهمه که من چند وقت پیش آنکال بودم براش!
من روز اولی که مصاحبه کردم گفتم من فقط تو ساعت های مرسوم بین 8 تا 4 کار می کنم؛ اضافه کاری نمی کنم و برای کارمم باید آزاد باشم که در صورت نیاز مثلا برم بچه مو از مهد بردارم و خلاصه، برام مهمه که شرکت باهام کنار بیام.
بهم گفتن اکیه. بعد که قرارداد رو دادن، یه بند داشت که در صورت نیاز باید شنبه و یکشنبه هم کار کنین. که من گفتم من اینو نمی تونم امضا کنم. ولی بهم گفتن قرارداد برای همه یکسانه ولی ما با ایمیل تایید می کنیم که لازم نیست آخر هفته ها و ساعت های خارج از حالت عادی کار کنی.
ولی اون روز که می خواستن سیستمو لایو کنن، گفتن باید یه نفر در دسترس باشه. فاطیما، از قضا، اون روز تولدش بود. گفتم پس تو شیفت صبحو باش. من عصرو.
البته، خدا رو شکر، کسی زنگ نزد و سیستم خوب پیش رفت. ولی استرس اینکه الان اگه ساعت هفت بگن سیستم کار نمی کنه، من چه خاکی به سر کنم، با من بود دیگه!
حالا اون روز برای به صورت تستی و برای یه بخش از شرکت لایو کردن. بخش اصلیشو اوایل سپتامبر قراره لایو کنن و فاطیما از 31 آگوست میره مرخصی برای سه هفته :|.
الانم هر روز ساعت 3.5 تا 4 عصر جلسه داریم که معمولا هم بیشتر طول می کشه و تا 4.5 اینا سر کارم.
تا اواخر اکتبرم فکر کنم با این تغییرات برای بخش های مختلف درگیریم.
خلاصه که دعا کنین خوب پیش بره.
—
الانم که دارم می نویسم ساعت تقریبا هفت عصره و توی تیمز که روی گوشیم دارم می بینم که دیگران دارن همچنان پیام میدن تو گروها. ولی من که به روی خودم نمیارم و تا فردا صبح هیچ پیامی رو جواب نمیدم
.
اینم از خوبیای فرهنگ آلمانیه. وقتی کارتو تموم کردی و نیستی، واقعا نیستی و قرار نیست کسی بهت زنگ بزنه و ازت توقع داشته باشه جواب بدی.
—
چند وقت پیش میخواستم یه چیزیو ثبت نام کنم، مبلغش زیاد بود. حساب کردم، دیدم اگه ماهی حساب کنم، میشه ماهی 50 یورو که زیاد نیست.
رفته ام به همسر میگم من می تونم ماهی 50 یورو برای خودم خرج کنم؟ میگه بگو به کی می خوای پول بدی؟
انقد من برای خودم پول خرج نمی کنم، همسر نمی تونه باور کنه من حتی ماهی 50 یورو بخوام برا خودم خرج کنم
.
—
همسر میگه یه بنده خدایی هست که آدم کله گنده ای هم هست. یکی از همکارا می گفت فلانی 89 سالشه و هنوز کار می کنه. روزی ده ساعتم کار می کنه. میگه گفتم 89 سالشه؟ چطور میشه؟ تازه ده ساعتم کار می کنه؟ میگه آره بابا، ده ساعت کار می کنه. تازه چند وقت پیش یه روز هشت ساعت کار کرده بود، چون تولد مامانش بود
.
—
یه چیزی سرچ کردم، تو گوگل روی اولین جواب کلیک کردم. چیزی که تو سایته بود خیلی جانب دارانه بود. نگاه کردم اسم سایتو، تابناک بود. می خواستم ببینم، این خبرگزاری به کجا وابسته اس. رفتم تو گوگل سرچ کردم تابناک مال کجاس؟ جواب داد "تابناک مال" وجود ندارد
. به جاش بهم آدرس کوروش مالو داد
.
—
به پسرمون دارم دیکته میگم. میگم اگه این جمله رو درست بنویسی، جمله ی آخره. خیلی می خواد با دقت بنویسه. بهش میگم "گوسفندان...". میگه "گوس وند"ه؟ 
... گویند دنیا یقین است و آخرت شک و یقین به شک نتوان داد، و این باطل است، چه آخرت یقین است به نزدیک اهل یقین. ولیکن علاج این متحیر آن است که گویند که تلخی دارو یقین است و شفا شک، و خطر نشستن اندر دریا یقین است و سود تجارت شک، و اگر کسی تو را گوید در حال تشنگی که این آب مخور که ماری دهان اندر وی کرده است، لذت آب یقین است و زهر شک، چرا دست بداری؟ ولیکن گویی اگر این یقین فراگذارم زیان این سهل بود و سلیم تر که اگر حدیث زهر راست گوید هلاک باشد و بدان صبر نتوان کرد، همچنین لذت دنیا بیش از صد سال نیست و چون گذشت خوابی گردد، و آخرت جاوید است و با رنج بازی نتوان کرد.
علی (ع) آن ملحد را گفت: اگر چنین است که تو همی گویی همه رستیم و اگر نی ما رستیم و تو در دوزخ افتادی.
--
گروهی به آخرت ایمان دارند ولیکن گویند آن نسیه است و دنیا نقد از نسیه بهتر، و این مقدار ندانند که نقد از نسیه ای بهتر بود که هم چندان بود، اما اگر نسیه هزار بود و نقد یکی، نسیه بهتر بود، چنان که همه خلق راه معاملت بنا بدین است، و این نیز از جمله ضلال باشد که این مقدار نشناسند.
--
... آن که به آخرت ایمان دارد ولیکن چون این جهان به مراد وی باشد و نعمت دنیا بیند، گوید چنان که اینجا در نعمتم آنجا نیز در نعمت باشم، که خدای تعالی این نعمت مرا از آن داد که مرا همی دوست دارد فردا هم چنین کند... و علاج این آن است که بداند که کسی را فرزند عزیز باشد و غلامی ذلیل فرزند را همه روز اندر دبیرستان و چوب معلم دارد و غلام فرو گذاشته باشد تا چنان که می خواهد همی زید، که به ادبار وی باک ندارد، اگر این غلام پندارد که این به دوستی همی کند که وی را از فرزند عزیزتر همی دارد، این از حماقت باشد، و سنت حق تعالی آن است که دنیا را از اولیای خود دریغ دارد و بر دشمنان خود ریزد، و مثل آسایش و راحت وی چون کسی بود که نکارد و کاهلی کند، لاجرم ندرود.
--
مثال پنجم آن است که گوید خدا کریم و رحیم است، بهشت از هیچ کس دریغ ندارد، و آن ابله نداند که چه کرم و رحمت بود بیش از آن که تو را اسباب آن فرا دهد که دانه اندر زمین افکنی تا هفتصد بدروی، اندک ورا عبادت کنی تا به پادشاهی بی نهایت رسی ابدالابد، و اگر معنی کرم و رحمت آن است که بی آن که بکاری بدروی، حراثت و تجارت و طلب رزق چرا همی کنی؟ بی کار همی باش که خدای کریم و رحیم است و قادر است که بی تخم و پرورش نبات برویاند، چون بدین کرم ایمان نداری با آن که همی گوید و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها و آنگاه اندر آخرت این اعتقاد کنی با آن که همی گوید اَن لیسَ لِلانسان الا ما سعی این از نهایت گمراهی باشد.
--
آن قوم که همی گویند که: خدای ما را اندر این جهان نیکو داشت اندر آن جهان نیز نیکو دارد که خود کریم و رحیم است، به حق تعالی غره شده اند، و آن قوم که همی گویند که: دنیا نقد و یقین است و آخرت نسیه و شک به دنیا غره شده اند، و حق تعالی از هردو حذر فرموده است و گفته "یا ایها الناس ان وعد الله حق فلاتغرنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور" با مردمان، آنچه وعده داده ام حق است: که هرکه نیک کند نیک بیند و هرکه بد کند بد بیند این وعده حق است تا به دنیا غره نشوی و به حق تعالی غره نشوی.
--
رسول (ص) همی گوید که: عذاب هیچ کس در قیامت عظیم تر از عذاب عالمی نیست که وی به عمل خویش کار نکند.
--
و گروهی ... پندارند که دل ایشان از این پاک است و ایشان بزرگتر از آن باشند که به چنین چیزی مبتلا شوند، که ایشان علم این از همه بهتر دانند؛ و چون اندر ایشان اثر کبر پیدا آید شیطان ایشان را گوید: این نه کبر است، که طلب عز دین است، اگر تو عزیز نباشی اسلام عزیز نبود. و اگر جامه نیکو اندر پوشند و اسب و ساخت و تجمل سازند، گویند این نه رعونت است، که این کوری دشمنان اهل دین است، که مبتدعان بدین کور شوند که علما با تجمل باشند؛ و سیرت رسول (ص) - و ابوبکر و عمر و عثمان و علی -رضی الله عنهم- و جامه خلق ایشان فراموش کنند، و پندارند که آنچه ایشان همی کردند خوار داشتن اسلام بود و اکنون اسلام به تجمل وی عزیز خواهند شد؟ و اگر حسد اندر ایشان پدید آید گوید: این صلابت حق است و اگر ریا پدید آید گوید این مصلحت خلق است تا طاعت بشناسند و اقتدا کنند، و چون به خدمت سلاطین شوند گویند: این نه تواضع است ظالم را که آن حرام است، بلکه برای شفاعت مسلمانان است و مصلحت ایشان، و اگر مال حرام ایشان بستانند گویند: این حرام نیست، که این را مالک نیست و اندر مصالح باید کرد و مصلحت اسلام اندر من بسته است.
--
بر آب رفتن و اندر هوا شدن و از غیب خبر دادن این هیچ کرامات نبود... اگر بر شیر نتوانی نشست باک مدار، آن سگ غضب که در سینه ی توست وی را چون در زیر پای آوردی و مقهور کردی بر شیر نشستی؛ و اگر از غیب خبر نتوانی داد باک مدار، که چون عیب و غرور نفس خود بدانستی و از آفات و تلبیس وی آگاه شدی، عیب او عیب توست، چون غیب خود شناختی از غیب خبر یافتی، و اگر بر آب نتوانی رفت و در هوا نتوانی پرید باک مدار، چون از وادیهای دنیا پرستی و مشغله دنیا باز پس انداختی بادیه بگذاشتی، و اگر به یک بار پای بر زیر کوه نتوانی نهاد باک مدار، که اگر پای بر یک درم شبهت بنهادی عقبه بگذاشتی که حق تعالی در قرآن عقبه این را گفته است فلا اقتحم العقبه و ما ادریک ما العقبه.
--
اهل پندار و غرور ... بسیارند: گروهی مال بر مسجد و رباط و پل خرج همی کنند و بود که از حرام خرج کرده باشند.
و گروهی مال حلال خرج کنند به اخلاص ولیکن بر نقش و نگار مسجد، پندارند که خیری است که همی کنند، و از آن فساد حاصل آید: یکی آن که مردمان اندر نماز مشغول همی بود و از خشوع بیفتد، و دیگر آن که ایشان را نیز مثل آن اندر خانه خویش آرزو کند: دنیا اندر چشم بیاراسته بود و پندارد که خیری همی کند
و رسول (ص) گفته است: چون مسجد به نگار کنی و مصحف به زر و سیم بکنی، دمار (=نابودی) بر شمار بود، و آبادانی مسجد به دلهای خاضع باشد که از دنیا نفور شده باشد، و هرچه خضوع ببرد و دنیا آراسته کند اندر دل ویرانی مسجد باشد، پس این مدبر مسجدی ویران بکرد و همی پندارد که کاری بکرده است .
و گروهی دیگر چنان بخیل باشند که زکات نیز ندهند و مال نگاه دارندو دعوی پارسایی همی کنند، و شب نماز کنند و روز روزه دارند... این مدبر نداند که بیماری وی بخل است نه بسیار خوردن، و علاج آن خرج کردنست نه گرسنگی کشیدن.
--
تا اینجا هر چی گفته بود مهلکات بود. تو فصل بعدش به منجیات می پردازه که به طور خلاصه این ده تاس: توبه، صبر و شکر، خوف و رجا، فقر و زهد، نیت و صدق و اخلاص، محاسبت و مراقبت، تفکر، توحید و توکل، شوق و محبت، ذکر مرگ و احوال آخرت.
از کتاب کیمیای سعادت هنوز یه دویست صفحه ای مونده. کل کتاب 1000 صفحه اس (هر دو جلدش با هم). یه کم دیگه تحمل کنین، تموم میشه این کتاب
.
--
اگر کسی گوید که چون طلب کمال ربوبیت، طبع آدمی است و آن جز به علم و قدرت نیست و طلب علم محمودست باید که طلب جاه و مال نیز محمود باشد ...، جواب آنست که علم و قدرت هر دو کمالست ... ولیکن آدمی را راه است به علم حقیقی و راه نیست به قدرت حقیقی، و علم کمالی است که وی را به حقیقت ممکن است که حاصل آید و آنگاه با وی بماند، اما قدرت حاصل نیاید، لیکن پندارد که حاصل آمد و آنگاه با وی بنَماند که قدرت به مال و به خلق تعلق دارد و به مرگ از وی منقطع شود و هر چه به مرگ باطل شود، از جمله ی باقیات صالحات نبود و روزگار بردن اندر طلب آن، جهل بود.
—
بدانکه مردمان اندر شنیدن مدح و ذم خویش بر چهار درجه اند:
درجه اول عموم خلقند که به مدح شاد شوند و شکر گویند و به مذمت خشم گیرند و به مکافات مشغول شوند و این بدترین درجاتست.
درجه ی دوم، آن پارسایان بود که به مدح شاد شوند و به ذم خشمگین شوند ولیکن به معاملت اظهار نکنند و هر دو را به ظاهر برابر دارند ولیکن به دل یکی را دوست دارند و یکی را دشمن.
درجه ی سوم درجه ی متقیانست که هر دو را برابر دارند هم به دل و هم به زبان و از مذمت هیچ خشم اندر دل نگیرند و مادح را قبول نکنند زیادت: که دل ایشان نه به مدح التفات کند و نه به ذم و این درجه ای بزرگ است.
درجه ی چهارم درجه ی صدیقانست که مادح را دشمن گیرند و نکوهنده را دوست دارند.
—
بدان که ریا کردن به طاعت های حق تعالی از کبایرست و به شرک نزدیک است و هیچ بیماری بر دل پارسایان غالبتر از این نیست که چون عبادتی کنند خواهند که مردمان از آن خبر یابند و بر جمله ایشان را پارسا اعتقاد کنند و چون مقصود از عبادت اعتقاد مردمان بود خود عبادت نبود که پرستیدن خلق بود و اگر آن نیز مقصود باشد با پرستیدن حق تعالی، شرک بود و دیگری را با حق تعالی شریک کرده باشد اندر عبادت خویش و حق تعالی گوید: فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لایشرک بعبادة ربه احدا.
--
رسول الله را دیدم که همی گریست، گفتم یا رسول الله چرا همی گریی؟ گفت همی ترسم که امت من شرکت آروند: نه آن که بت پرستند یا ماه و آفتاب، لیکن عبادت برو و ریا کنند.
—
عمل بنده که از بامداد تا شب کرده باشد، رفع کنند تا آسمان اول برند و بر طاعت وی ثنا بسیار گویند و چندان عبادت کرده باشد که نور وی چون نور آفتاب بود، آن فرشته که موکل بود، بر آسمان اول گوید این طاعت ببرید و بر روی وی باز زنید که من نگاهبان اهل غیبتم، مرا حق تعالی فرموده است که هر که غیبت کند، مگذار که عمل وی بر تو بگذرد؛
پس عمل دیگری رفع کنند که غیبت نکرده باشد تا به آسمان دوم، آن فرشته گوید ببرید و بر روی وی باز زنید که این برای دنیا کرده است و اندر مجالس بر مردمان فخر کرده است و مرا فرموده اند که عمل وی را منع کنم؛
پس عمل دیگری رفع کنند که اندر وی صدقه باشد و روزه و نماز و حفظه عجب بمانده باشند از نور وی و چون به آسمان سوم رسد، آن فرشته گوید که من موکلم بر کبر، که من عمل متکبران را منع کنم و وی بر مردمان تکبر کردی؛
پس عمل دیگری رفع کنند تا به آسمان چهارم، آن فرشته گوید که من موکل عجبم و عمل وی بی عجب نبودی، نگذارم که عمل وی از من درگذرد؛
پس عمل دیگری رفع کنند و آن عمل چون عروسی بود که به شوهر تسلیم خواهند کرد، تا به آسمان پنجم برند آن فرشته گوید که آن عمل بر روی وی باز زنید و بر گردن وی نهید که من موکل حسدم، هر که در علم و عمل به درجه ی وی رسیدی، او را حسد کردی,
پس عمل دیگری رفع کنند و هیچ منع نبود تا به آسمان ششم، آن فرشته گوید که این عمل ببرید و بر روی وی باز زنید که وی بر هیچکس که وی را بلایی و رنجی رسیدی رحمت نکردی، بلکه شادی کردی و من فرشته ی رحمت، مرا فرموده اند تا عمل بی رحم منع کنم،
پس عمل دیگری رفع کنند که نور وی چون نور آفتاب و بانگ آن در آسمان ها افتاده باشد و هیچ کس منع نتواند کرد، چون به آسمان هفتم رسد، آن فرشته گوید این عمل بر روی وی باز زنید که وی بدین عمل خدای را نخواست، بلکه مقصود وی حشمت بود نزدیک علما و نام و بانگ بود اندر شهرها و هر چه چنین بود، ریا باشد و خدای تعالی عمل مرایی (=ریا دار) نپذیرد,
پس عمل دیگری رفع کنند و از آسمان هفتم برگذرانند و اندر وی همه ی خلق نیکو بود و ذکر و تسبیح و همه ی فرشتگان آسمان گواهی دهند که این عمل پاکست و باخلاص است، حق تعالی گوید شما نگاه بان عملید و من نگاهبان دل، وی این عمل نه برای من کرده است و اندر دل نیت دیگر داشت. لعنت من که خدایم بر وی باد. فرشتگان همه لعنت گویند و گویند لعنت تو و لعنت ما بر وی باد. و آسمانها گویند لعنت ما بر وی باد. هفت آسمان و هرچه اندر هفت آسمان است بر وی لعنت کنند و امثال این اندر ریا بسیار آمده است.
--
پی نوشت: با این حسابی که تو این کتاب نوشته، ما هیچ کدوم از کارامون بالا نمیره که
بازم از کتاب کیمیای سعادت:
بیم آنست که درویشی به کفر ادا کند و سبب آنست که کسی که خویشتن را اندرمانده (= در کار خود درمانده شده) و حاجتمند یکی مَن نان همی بیند (= نیازمند یه من نانه) و اندر آن جان همی کَند و فرزندان و اهل خویش را رنجور همی بیند و اندر دنیا نعمت ها بسیار همی بیند، شیطان با وی گوید: این چه عدلست و این چه انصافست که از خدای همی بینی و این چه قسمت ناهموار است که کرده است که ظالمی و فاسقی را چندان مال داده است که نداند که چه دارد و چه کند و بیچاره ای را از گرسنگی هلاک می کند و یک درم به وی نمی دهد؟ اگر حاجت تو نمی داند خود اندر علم خلل است و اگر تواند و نمی دهد، اندر جود و رحمت خلل است، و اگر برای آن نمی دهد تا اندر آخرت ثواب دهد، بی رنج-گرسنگی ثواب تو آن داد چرا همی ندهد؟ اگر نمی تواند داد پس قدرت به کمال نیست ... و شیطان اینجا راه وسوسه یابد و مسئله ی قدَر که سرّ آن بر همه پوشیده است فرا پیش وی دارد تا باشد که خشم بر وی غالب شود، فلک را و روزگار را دشنام دادن گیرد... و بدین گفت رسول الله ... دهر را جفا مگویید که دهر خدای است، که آنکه شما حوالت گاه کار همی دانید و آن را دهر نام کرده اید، خدای سبحانه و تعالی است.
—
... چون کفایت روز یافت (= به اندازه ی کافی برای امروزش دریافت کرد)، دل اندر مستقبل (=آینده) چندان نبندد که اَمَل وی دراز شود و آرام نگیرد در طلب آن و شیطان او را غلبه کند، چنانکه گفت الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشا، خواهد که تو را از بیمِ رنجِ درویشیِ فردا، امروز به نقد اندر رنج دارد و بر تو همی خندد که باشد که خود فردا نیاید و اگر بیاید رنج آن بیش از آن نخواهد بود که امروز به نقد خود را در آن افکند و حذر از این بدان بود که بداند روزی به سبب حرص حریص زیادت نشود.
—
یکی نزدیک دوستی شد و گفت چهارصد درم وام دارم، به وی داد بگریست. زن وی گفت: چون خواستی گریست، نبایستی دادن، گفت از آن می گریم که از وی غافل مانده ام تا وی را بدان حاجت آمد که بر من سوال کرد.
—
سخی آن بود که بی غرض دهد و این از آدمی محال است؛ بلکه این صفت حق تعالی است ولیکن چون آدمی به ثواب آخرت و نام نیکو کفایت کند، وی را به مجاز سخی گویند که عوض، اندر حال (= در زمان حال) طلب نمی کند. سخی اندر دنیا این باشد، اما سخی در دین آن بود که باک ندارد که جان فدا کند اندر دوستی حق تعالی و اندر آخرت هیچ عوض، چشم ندارد، بلکه دوستی حق تعالی خود باعث وی بود و بس و فدا کردن خود، عین غرض بود و لذت بود و چون چیزی چشم دارد، معاوضه بود، نه سخاوت.
—
ابوالحسن بوشنجی در طهارت جای (= دستشویی) مریدی را آواز داد که پیراهن من گیر و به درویش ده، گفت چرا صبر نکردی تا بیرون امدی؟ گفت ترسیدم که خاطری دیگر درآید که از آن منع کند؛ و ممکن نبود که بخیلی (=بخیل بودن) بشود (=از بین برود) الا به دادن مال.
(نمی دونم تو این بخش تونستم برسونم منظورش رو یا نه. میگه اگه حس می کنی آدم بخیلی هستی و می خوای تغییر بکنی، راهش اینه که در لحظه ببخشی و تامل نکنی؛ چون به محض اینکه تامل کنی و بخوای فکر کنی، هزار تا دلیل براش پیدا می کنی که نبخشی).
—
و از حیله ها و علاج های لطیف یکی آنست که خویشتن به نام نیکو فریفته کند و گوید: خرج کن تا مردمان ترا سخی دانند و نیکو گویند: شره (=ولع، میل زیاد) ریا و جاه را بر شره مال مسلط کند تا چون از وی برهد، آنگاه ریا را علاج کند، چنانکه کودکان را از شیر باز کنند و به چیزی سکوت دهند که وی دوست دارد تا اندر مشغولی آن شیر را فراموش کند و این طریقی نیکو است اندر خبایث اخلاق که صفتی را بر صفتی مسلط بکند تا به قوت آن از وی برهد.
(اینجا هم نکته ی جالبی رو گفته بود. میگه اگه آدم بخیلی هستی و برات سخته بخشیدن، اشکالی نداره که با خودت فکر کنی من اینو می بخشم تا مردم من رو به عنوان یه آدم بخشنده بشناسن. بعد که از این مرحله عبور کردی و از خسّت دراومدی، به برطرف کردن ریا می پردازی. در واقع، معتقده که بخل از ریا هم بدتره.
—
خلق را دو چیز هلاک کرد: فرا شدن از پی هوا و دوست داشتن ثنا (= اینکه دوست داشته باشی کسی ازت تعریف کنه).
همچنان دارم کتاب کیمیای سعادت رو می خونم.
بعضی از قسمت هاش رو چون خیلی طولانیه، از زبون خودم و لب کلام رو می نویسم.
در مورد علت اینکه آدم غیبت می کنه، هشت مورد رو اسم می بره: از طرف خشمناکی، دنبال موافقت دیگرانی، خودت کاری کردی و می خوای حواس سایرین پرت بشه از کار تو، می خوای خودت رو ستایش کنی، ولی نمی تونی، پس دیگران رو کوچیک می کنی، حسادت، مسخره کردن طرف و خندیدن بهش، اشتباهی اسم طرف رو بردی (از اینکه طرف کار بدی کرده ناراحتی و اتفاق رو نقل می کنی اما اشتباهی اسم طرف رو هم میگی)، به خاطر خدا عصبانی میشی از معصیتی که اتفاق افتاده و در حین عصبانیتت، اسم طرف رو هم میگی.
—
اندر حق سه کس غیبت نبود: سلطان ظالم را و مبتدع را و کسی که فسق آشکارا کند و این از آنست که این قوم این پنهان ندارند و از آن رنجور نشوند که کسی بگوید.
—
یکی شعبی را سخنی گفت، گفت: اگر راست می گویی، حق تعالی مرا بیامرزاد و اگر دروغ می گویی، خدا تو را بیامرزاد.
—
بدانکه هر که خشم فرو خورد به اختیار و دیانت، مبارک آید، اما اگر از عجز و ضرورت فرو خورد، اندر باطن وی گرد آید و عقده گردد.
—
گفت آگاه کنم تو را که فاضلترین اخلاق اهل دنیا و آخرت چیست؟ گفتم آری یا رسول الله. گفت: هر که از تو ببرد، تو با وی بپیوند و هر که تو را محروم کن، تو وی را عطا ده به وقت توانایی و هر که بر تو ظلم کند، وی را عفو کن.
—
موسی (ع) گوید: مردی را دیدم اندر سایه ی عرش، پرسید که وی کیست؟ گفتند وی عزیزست نزدیک حق سبحانه و تعالی، که او هرگز حسد نکرده ست و اندر پدر و مادر عاق نبوده است و نمامی (= سخن چینی) نکرده است.
—
رسو (ص) همی گوید: شش گروه به شش گناه اندر دوزخ شدند بی حساب: امیران به جور، عرب به تعصب، مال داران به کبر، بازرگانان به خیانت، اهل روستا به نادانی و علما به حسد.
—
... گفت: دور باش از کبر، که اول همه ی معصیت ها که کرده اند از کبر بود که ابلیس از کبر سجود نکرد؛ و دور باش از حرص، که آدم را از بهشت، حرص بیرون آورد؛ و دور باش از حسد که اول خون ناحق که ریختند به حسد بود: پسر آدم برادر خویش را بکشت.
—
ابراهیم ادهم یکی را گفت: درمی دوست داری اندر خواب یا دیناری اندر بیداری؟ گفت دیناری اندر بیداری. گفت دروغ گویی، که دنیا خوابست و آخرت بیداری و تو آنچه در دنیاست دوست تر داری.
—
دنیا بر سه درجه است: مقدار ضرورتست اندر طعام و جامه و مسکن، و ورای آن مقدار حاجتست، ورای آن مقدار زینت، و زیادت تجمل است و آن آخر ندارد: هر که به درجه ی زیادت و تجمل شد افتاد در هاویه ای که آخر ندارد.
—
دوستان آدمی سه اند: یکی با وی وفا کند تا به مرگ و یکی تا به کنار گور و یکی تا به قیامت، آنکه تا مرگ بیش وفا ندارد مال است و آنکه تا به لب گور بیش وفا ندارد اهل و فرزند و قرابت است و آنکه تا به قیامت با وی بود، کردار وی بود. و گفت: چون آدمی بمیرد، مردمان گویند چه بازگذاشت و فرشتگان گویند چه از پیش بفرستاد؟
—
محمدبن کعب القرضی مال بسیار داشت، گفتند برای کودکان بگذار، گفت نه، که این مال برای خویش بگذارم نزد حق سبحانه تعالی و خدای را سبحانه و تعالی بگذارم برای فرزندان تا ایشان را خود نیکو دارد.
—
دو مصیبت است مال دار را به وقت مرگ که هیچ کس را آن نیست: یکی آنکه مال همه از وی فراستانند (=بگیرند)، دیگر آنکه وی را به همه بگیرند (= حساب همه ی اون مال رو ازش می خوان).
--
یه جمله از کتاب کیمیای سعادت بود که تو جلد اولش هم به شکل دیگه ای بود، تو جلد دومشم هست:
بر ترک بعضی از شهوات قادر نباشد و نخواهد که بدانند. اندر خلوت بخورد و بر مَلاء نخورد و این عین نفاق باشد و بود که شیطان وی را غرور دهد که: این مصلحت مردمان باشد تا به تو اقتدا کنند و این غرور محض است.
میگه بعضی آدما این طورین که یه سری کارها رو نمی خوان که مردم بدونن انجام میدن. طرف وقتی تو خلوت خودشه زیاد می خوره ولی وقتی پیش آدمای دیگه هست، کمتر می خوره.
میگه این عین نفاقه، به این خاطر که میخواد خودش رو آدم بهتری نشون بده تا برای آدما الگو حساب بشه و مردم ازش پیروی کنن و بگن فلانی آدم خوبیه.
خلاصه که آدم باید خیلی حواسشو جمع کنه :).