این چند وقت


قرارداد اینترنتمون داشت تموم میشد. اینجا این طوریه که به جای اینکه وقتی می خوای دوباره با همون شرکت قرارداد ببندی، قراردادو بهت ارزون تر بدن، گرون تر میدن . بعد، راه حلش اینه که شما زنگ می زنی به طرف می گی من از فلان شرکت اینترنت پیدا کرده ام با این قیمت اگه شما میدین با همین قیمت که بدین وگرنه من قراردادمو کنسل می کنم. اینجا معمولا طرف سعی می کنه یه قرارداد مشابه بهتون بده!

قراردادم که کنسل می کنین، می تونین تا 14 روز کنسلیتونو پس بگیرین.

همسر اون روز گشته بود، دیده بود یه جا اینترنت ارزون تر میده. قراردادو کنسل کرده بود. بعد زنگ زده بود، گفته بود من فلان جا قیمت ارزون تر پیدا کرده ام. شما ارزون تر میدین؟ طرف گفته بود شما چون قراردادتونو با ما کنسل کرده این، من نمی تونم بهت مشاوره بدم! شما دیگه مشتری ما حساب نمیشین.

همسر گفته بود یعنی الان اگه من کنسلیمو پس بگیرم، مشکل حل میشه و بهم مشاوره میدین؟ گفته بود بله.

همسر دوباره ایمیل زد و کنسلیشو پس گرفت. بعد دوباره زنگ زد و با طرف صحبت کرد و ازش مشاوره گرفت :|. بعد دید پیشنهادشون بازم به خوبی اون یکی شرکت نیست، دوباره ایمیل زد و کنسل کرد!

--

یه شرکتی بود که پارسال اقدام کردم و همه چیش خیلی عالی بود، ولی من اون زمان خودمو در حد اون پروژه نمی دونستم - که اشتباه بود- و خیلی توی مصاحبه تلاشی نکردم در جهت متقاعد کردنشون و بعدها خیلی پشیمون شدم؛ چون دیگه هیچ جا به اون خوبی و باکلاسی پیدا نکردم.

چند وقت پیش داشتم میگشتم، یه شرکتی پیدا کردم که ریویوش خیلی خوب بود.

همسر اومد شرایط شرکته رو نگاه کرد. میگه این خیلی خوبه. اگه تونستی از اینجا پذیرش بگیر. بعد از 4 5 سال برو همون شرکت قبلیه که مصاحبه شو رفته بودی. میگم خب اگه 4 5 سال موندم تو این شرکت که دیگه همیشه می مونم. کجا می خوام برم بهتر از شرکتی که جواب "شرکت رو توصیه می کنید؟" ش 93 درصده؟! میگه حالا اون یکی رو هم نگاه کن. اون یکی رو نگاه کردم، دیدم صد در صده .

دم اونایی که این طوری شرکت داری می کنن گرم .

--

چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که ما قدیما که خیلی از الان درآمدمون کمتر بود، چقدر شاهانه تر زندگی می کردیم. الان آلمانی ها خیلی رومون تاثیر گذاشته ان.

یادمه یه بار ما ویزامونو عوض کرده بودیم، به اداره ی چی چی اطلاع نداده بودیم. یارانه ی پسرمونو یه 5 6 ماهی نریخته بودن. ما هم اصلا حواسمون نبود. بعد از چندین ماه من یهو یه روزی توجهم جلب شد که ما چرا دیگه یارانه نمی گیریم؟ چرا تنها پرداختی حساب من حقوقمه؟ بعد نگاه کردم دیدم اوووه چندین ماهه که نمی گیریم. که بعد درستش کردیم و کل پول رو یه جا ریختن.

الان ولی قشنگ هر ماه چک می کنم که یارانه ی بچه رو دقیقا تو چه تاریخی می ریزن . قشنگ آلمانی طور .

--

کارین یکی دو رو زقبل از کریسمس برامون یه نون سنتی آلمانی آورد که نزدیک کریسمس تو فروشگاها پیدا میشه. یه نون شیرینه. اون اوایل ما خیلی از این نونا بدمون میومد ولی دیگه کم کم ذائقه مون عوض شد و الان می خوریمش!

شیرینم همون روزی اومد که کارین اون نونو آورده بود. بهش تعارف کردم. گفت من از اینا دوست ندارم. گفتم ما هم دوست نداشتیم؛ 10 15 سال دیگه تو هم دوست داری .

--

اون روز پسرمون یه چیزی گفت در مورد دسته بندیشون توی کلاسشون. همسر گفت آلمانی ها این کارو زیاد می کنم. من تا الان از این دید بهش نگاه نکرده بودم که آلمانی ها این کارو زیاد می کنن ولی بعد دیدم راست میگه. اینم بخشی از فرهنگ آلمانیه.

کلا، چیزی که من دیده ام اینه که آلمانی ها خیلی دوست دارن همه چی منظم باشه. برا همین، برا همه چی از قبل فکر می کنن. مثلا وقتی می خوان گروه بندی کنن، نمی گن حالا هر سه نفر بغل هم واستین. این جوری وقت تلف میشه و یکی میگه من می خوام با فلانی باشم و اون یکی میگه ما 4 تا می خوایم با هم باشیم و یکی میگه ما دو نفر بیشتر نیستیم و دردسر میشه. برا همین، وقتی گروه بندی - حتی گروه بندی برای کارهای خیلی خیلی ساده- رو می خوان انجام بدن، به هر کس یه شماره میدن، بعد میگن مثلا شماره 1و 4و 7 با هم، 2و 5و 8 با هم، 3 و 6 و 9 هم با هم.

حتی تو اون ورکشاپی که ما رفته بودیم لایپزیگ هم همین طوری بود. چندین بار باید گروه بندی میشدیم، و هر بار همین روشو استفاده کردن، فقط با ترکیبای متفاوت. یه بار مثلا 1و5و 10 و 15 با هم، یه بار 1و 4و 7، یه بار سه تای دیگه.

--

اون روز رفتم یه آرایشگاهی بعد از 4 ماه. آخرین بارم همون جا رفته بودم. این دفعه رفته بودم یه آرایشگاهی که خانمه خودش صاحب مغازه بود. گفت من فقط تا آخر فوریه اینجام .

قربانی بعدی کیه، نمی دونم .

وقتی من رفتم، یه خانمی اونجا بود که آرایشگره داشت کاراشو انجام میداد. وقتی رفت، گفت این دخترخاله ام بود. من خیلی دخترخاله دارم ولی فقط همین یکی میاد پیش من. وقتی می خوای آرایشگاه باز کنی، همه شون میگن آره، آره، باز کن، باز کن. وقتی باز می کنی، هیچ کدومشون نمیان پیشت !

--

تو تیممون یه دونه پوزیشن خالی داریم. یه بار یه ایرانی قرار بود بیاد که پیام داده بود و گفته بود دیرتر میاد. یواخیمم به ما خبر داد و مصاحبه اش یه کمی عقب افتاد. من با خودم گفتم بیا، باز یه ایرانی میاد، دیر میاد.

دفعه ی پیش قرار بود یه کاندیدای دیگه بیاد. اول قرار بود 12:30 بیاد، یواخیم کردش 1:30. منم اون روز باید حتما 2 میرفتم که پسرمونو وردارم. گفتم خب، بازم نیم ساعتشو هستم دیگه. صبح توی میتینگ روزانه یواخیم گفت طرف ساعت 2 میاد. گفتم شرمنده، من 2 باید برم. قرار اول 12:30 بود. منم برنامه ام رو برای 12:30 چیده بودم. دیروز شد 13:30. امروز صبح شده 14 و من دیگه نمی تونم برنامه مو عوض کنم.

بعدم به خودم گفتم بیا، ببین. الکی می گفتی ایرانی ها دیر میان. اینم الان دیر میاد.

اومد. و ایرانی بود .

البته، اینم بگم که یه بار دیگه هم یه کاندیدای آمریکایی داشتیم که اونم دیر اومد. ضمن اینکه الان با این سیستم قطارای آلمان هر کس بگه من با شیش ساعت تاخیر میرسم هم قبول می کنم ازش . طفلکی ها تقصیری ندارن واقعا. 

--

جالب بود که اسمش یه چیزی بود تو مایه های بهنام اینا. تا اسمشو گفت، فاطیما به من گفت ایرانیه که.

--

بنده خدا رو آخرش استخدامش نکردن. به مونی میگم چی شد؟ چرا اینو استخدام نکردین؟ میگه امممم، راستش، خیلی حرف می زد . ما دیدیم هر روز کار کردن با کسی که این قدر حرف می زنه و کلا وای نمیسته تا تو حرف بزنی، سخته.

حالا بنده خدا با ما اصلا این جوری نبودها. فکر کنم اونجا احساس کرده هر چی بیشتر حرف بزنه بهتره. وگرنه با ما دقیقا سوالامونو جواب میداد.

--

مامانِ بابایِ دوقلوها فوت کرده. بابای دوقلوها رفته بود ایران و برگشته بود. یه روز مراسم گرفتن و ما رفتیم. کلی با پسرمون تمرین کردیم که اونجا اولش که دست داد، بگه تسلیت عرض می کنم. آخرش انقدر سر و صدا بود که بابای دوقلوها اصلا نفهمید پسر ما چی گفت و تا دیدش حالشو پرسید و گفت برو پیش بچه ها بازی کن عموجان.

بعدم خونه شون بزرگه. بهش میگن Mehrfamilienhaus (مِر فَمیلیِن هاوس: خونه ی چند خانواده ای). این خونه ها این طورین که انگاری دو سه تا خونه رو به هم چسبونده ان. یه خونه ی بزرگ که خود طرف توش میشینه و یکی دو تا واحد کوچیک تر که می تونن بدن به مستاجر یا مثلا بچه ی خودشون که هم نزدیکشون باشه، هم مسیر رفت و آمدش و همه چیش جدا باشه.

بچه ها رو فرستادن توی یکی از واحداشون که الان خالی بود که برن بازی کنن. اینا هم یه عالمه بچه بودن و کلی بهشون خوش گذشته بود.

تو مدرسه، یه میتینگ کوتاه دارن دوشنبه ها که هر کسی که دلش بخواد میتونه بگه آخر هفته چیکار کرده یا یه اتفاق جالبی که براش افتاده رو بگه. دوشنبه اش که پسرمون رفت مدرسه، تعریف کرده بود که من رفته ام عزا . معلم ازش پرسیده بود موقع دفنش هم شما بودین؟!! گفته بود نه.

بنده خدا فکر کرده بود ما واقعا بچه رو بردیم سر خاک، تو یه محیط غمناک رسمی با لباس مشکی و عزاداری و ... ! نمی دونست این بچه ها این قدر جیغ و داد کردن و خندیدن که خدا می دونه .

--

مامان دوقلوها میگه اومدم با بچه ها یه کمی صحبت کنم که ناراحت نباشن مامان بزرگشونو از دست داده ان و راحت تر بتونن باهاش کنار بیان. هنوز تازه شروع کرده ام میگم مامان بزرگ فوت کرده ان، یکیشون میگه آره مامان، خب، پیر بودن دیگه .

میگه گفتم ماشاءالله به پذیرششون. اصلا نیازی نیست من باهاشون صحبت کنم .

--

یه روز پسرمونو گذاشتم مدرسه و داشتم برمی گشتم، هنوز هوا تاریک بود. چون 8:30 اینا آفتاب میزد و من ساعتای 8 داشتم برمی گشتم. یه جا من گردش به چپ بودم، دیدم هیچ ماشینی از رو به رو نمیاد، به سمت چپ نگاه کردم، دیدم سه تا دوچرخه ای میخوان از عرض خیابون رد بشن. یه کمی سر ماشینو کج کردم که تا جلوی خط اونا برم و وقتی اونا رد شدن برم تو خیابون. همین که سر ماشینو کج کردم، ماشین پشت سری تند تند دو سه تا بوق زد. من دوچرخه ای ها رو دیده بودم ولی اون بنده خدا فکر کرده بود ندیده ام؛ بوق زد که من نرم.

من که دیگه رد شدم و اون بنده خدا رو اصلا ندیدم ولی هر کی بود، دمش گرم که این قدر احساس مسئولیت می کرد. خدا این آدما رو زیاد کنه .

--

چند وقت پیش رفته بودیم کافه. میز اون وری دو تا خانم حداقل هفتادساله ی دوقلو بودن که مثل هم لباس پوشیده بودن و چیزی که سفارش داده بودن هم شبیه هم بود. این اولین باری بود تو عمرم دوقلوی توی این سن می دیدم که هنوزم دارن شبیه هم لباس می پوشن. صحنه ی بامزه ای بود .

--

یکی از همکلاسی های پسرمون چند وقت پیش از کلاسشون رفت چون با خانواده اش می خواستن نقل مکان کنن به سوئیس. اون روز گفت فلانی اومده بود بهمون سر بزنه. گفتم چطوری اومده بود تو وسط هفته؟ گفت تعطیلات ورزشیشون (Sportferien) بود.

تو سوییس تو فصل برف و اسکی، یه هفته تعطیلن که برن اسکی .

--

سر شام به همسر میگم چیه؟ پکری؟

پسرمون میگه چی؟ آلپاکا؟

--

یه روز همین جوری سر میز غذا بدون هیچ پیش زمینه ای پسرمون به همسر میگه بابا، بابای تو کجا میره همیشه؟

بابای همسر از ایناس که دوس نداره زیاد تو خونه باشه. معمولا صبح میره بیرون، باز میاد خونه یه سر میزنه، باز میره بیرون. یه بار میره چیزی می خره، یه بار چیزیو می بره بده به فلانی، یه بار میره چیزیو بگیره، یه بار میره مسجد نماز بخونه و ... .

--

میخواستم نمازمو شروع کنم. درست همون لحظه ای که من گفتم الله اکبر، پسرمون یه سوال پرسید. بعد میگه اه ه ه، رفت دیگه .


برگردیم


سلام دوباره،

انقدر دیگه الان زمان گذشته و اتفاق افتاده که آدم نمی دونه از چی و از کی بنویسه. یه لیست بلند بالا رو به صورت فهرست وار برای خودم هی نوشته بودم از اتفاقایی که افتاد تو این مدت ولی این روزا اون قدری دست و دلم به نوشتن نمیره که بخوام بنویسمشون. ولی این پستو که توی چرک نویسا بود پستش می کنم که یخ نوشتن بشکنه. به هر حال، باید بذاریم زندگی جریان داشته باشه .

--

اول اینو بگم که در مورد کتابی که نوشتم، اینو یادم رفته بود بنویسم: ترجمه ی کتاب خیلی خوب بود و من هیچ غلط املایی ای هم توش ندیدم. نگارشش هم خیلی خوب بود و خیلی خوب و تمیز از علائم نگارشی استفاده کرده بود، چیزی که توی کتابای این روزا آدم خیلی کم می بینه. بیشتر کتابایی که من این روزا می بینم، خیلی اگه زحمت بکشن، از ویرگول استفاده کرده ان. کتابی که از ویرگول و نقطه ویرگول و خط تیره و همه ی اینا به درستی استفاده کنه، خیلی کم می بینم.

--

حالا بریم سراغ روزمره های همیشگی.

اون روز که شیرینم اینجا بود و جایی داشتیم می رفتیم، تو راه گفتیم پسرمون دیالوگای تئاترشم تمرین کنه. برگه هاشو با خودمون بردیم. همیشه این جوری بود که من دیالوگ قبل از پسرمونو می گفتم و اونم دیالوگ خودشو می گفت. بقیه ی متنو نمی خوندیم، مخصوصا که خیلی هم طولانی بود. این دفعه پسرمون گفت کل متنو بخون. گفتم باشه.

همه اش رو خوندیم و چیزای جالبی داشت. یکیش این که حضرت مریم مسیحی ها همسر داره و اسمش یوزفه. یوزف قصد داشته با مریم ازدواج کنه. بعد که می بینه مریم بارداره، دل به شک میشه. ولی می خوابه و تو خواب فرشته بهش میگه باهاش ازدواج کن و اون باهاش ازدواج می کنه و با هم میرن بیت اللحم و حضرت عیسی هم تو یه جای اصطبل مانند به دنیا میاد.

همون جا به پسرمون کوتاه گفتم که اعتقاد مسلمونا یه کمی با این فرق داره.

چند وقت پیش که دیدم علاقه داره به فیلم حضرت یوسف، به این فکر کردم که فیلمای دیگه ای که مشابهش باشه چی داریم. یکیش اتفاقا حضرت مریم بود ولی به نظرم موضوعش مناسب سنش نبود و بهش پیشنهاد ندادم. فیلم امام علی هم فکر کردم جنگ زیاد داره و خشونتش زیاده. گفتم یه بار اصحاب کهفو ببینیم که اونم هنوز قسمت نشده.

یه چیز جالب دیگه اش در مورد تئاترشون این بود که هر سال نسبت به سال قبل تغییر می کنه!

برا ما، مثلا اگه قرار باشه تئاتر غدیرخم رو اجرا کنیم، همون چیزی که هست رو اجرا می کنیم ولی اینا نه. مثلا پارسال پنج شیش تا چوپان بودن ولی امسال سه تا! یعنی، بسته به اینکه چند نفر حاضرن نقش چوپان رو بازی کنن، دیالوگ ها رو تنظیم می کنن. اگه سه نفر باشن، متن بیشتری دارن و اگه تعداد بیشتری نقش چوپان داشته باشن، به هر کس یه خط میرسه.

فرشته هاشونم بستگی داره چند نفر باشن دیگه. امسال یه عالمه دختر داشتیم که نقش فرشته داشتن و سه چهار تاشون با هم، کلا یه جمله داشتن برای گفتن که همه شون با هم گفتن.

یه تعدادی هم کسایین که از راه های خیلی دور میان و میرن پیش پادشاه - که ظاهرا بعضی ها معتقدن اینا ایرانی بوده ان یا یکیشون ایرانی بوده. اینا اهم در اصل سه نفرن. ولی توی تئاتر بچه ها تعدادشون بستگی داره به تعداد متقاضی ها .

--

اینو نمی دونم اون دفعه نوشتم یا نه. اگه تکراریه، ببخشید. این آلمانی ها همیشه یه قدم از ما جلوترن. اون دفعه که پسرمونو بردم کلیسا برای تمرین تئاترش، قبلش خیلی مرتب متن نمایشنامه رو پرینت زدم و از گوشه هم منگنه کردم و دیالوگای خودشم با ماژیک رنگی کردم و رفتیم. با خودم گفتم حتما امروز از همه بهتر و مرتب تره. رفتم دیدم خیلی ها نه تنها برگه هاشونو خیلی مرتب آورده ان، بلکه توی یه پوشه ی نایلونی هم گذاشته ان که بارون خیسش نکنه (اتفاقا هوا هم بارونی بود) . این جاهاس که به این نتیجه می رسم، ما هیچ وقت آلمانی نمیشیم .

--

یه بازی نصب کردم که با پسرمون بازی کنم.اسمش بود "کلمه چی". حالا الان خودم همه اش دارم بازی می کنم .

داشتم بازی می کردم، اومده بوسم کرده. میگه بیا، حالا با روحیه ی بهتری انجام میدی.

--

اون روز گفت بیا کلمه چی بازی کنیم. گفتم نه. گفت بیا دیگه، بیا، بیا.

همسر براش ذرت گذاشته بود تو هواپز که بلال بشه.

بهش گفتم اگه بگی چی قراره بخوری، باهات کلمه چی بازی می کنم. هر چی فکر کرد یادش نمیومد کلمه ی بلالو. ذرتو گفت ولی گفتم قبول نیست. ذرت به خامش میگن. عین کلمه چی راهنماییش کردم که چهار حرفه. چند تا حدس زد تا بفهمه چه حروفی داره و جای حرفی که حدس زده درسته یا نه. و در نهایت تونست پیدا کنه و برنده شد. به هر حال، هر بازی ای باید یه فایده ای برای ما داشته باشه دیگه .

--

داره بلال میخوره، مام نگاش میکنیم. میگه چیه؟ چرا منو نگاه میکنین؟ میگم چون ما قبل از تو ۶ سال همون نگاه کرده بودیم دیگه. الان تو جدیدی. میگه خب الانم نه ساله دارین منو نگاه میکنین .

--

داریم راجع به آلمان و این چیزا حرف میزنیم. همسر یه چیزی گفت. من میگم اینام فهمیدن ولی دیر فهمیدن. پسرمون میگه دیر فهمیدن بهتر از نفهمیدنه .


سلام به همگی


سلام بچه ها،

اینجا بالاخره باز شد. نمیدونم شما از کی دسترسی دارین ولی من تا همین امروز صبح برام باز نمیشد.

تا دوباره بسته نشده بیاین یه خبر از خودتون بدین، بگین حالتون چطوره.

امیدوارم خوب باشین.

از کامنتاتونم خیلی ممنونم. 

واقعا فکر نمیکردم این قدر لطف داشته باشین بهم. ممنونم  .