یه روز تو مدرسه ی پسرمون یه برنامه ای بود که هدفش یاد دادن "نه گفتن" بود به بچه ها. معمولا این جور چیزا رو اینجا تخصصی کار می کنن و کارگاه های یکی دو روزه براش میذارن و کل روز رو در موردش صحبت می کنن و با بازی و این چیزا به بچه ها یاد میدن که چطوری رفتار کنن توی موقعیت های مختلف.
میگفت اولش یه آقایی اومد و شروع کرد به صحبت کردن. می گفت من وقتی تو مدرسه بودم همیشه خیلی حرف می زدم، در حدی که یه بار این قدر حرف زدم که زنگ زدن به مامان و بابام که بیان ورم دارن
. اینو توضیح بدم اینجا که اینجا اگه بچه ای خیلی اذیت کنه، زنگ می زن به خانواده اش که بیان ببرنش. حالا ببینین طرف چقدر حرف زده که اومده ان بردنش!
به پسرمون میگم خب الان شغلشو درست انتخاب کرده دیگه؛ ببین، الان شغلش فقط حرف زدنه! میاد تو مدرسه ها حرف می زنه
.
دیگه بقیه ی روزم پسرمون تعریف کرد که چیا گفته ان بهشون و اینا. آخرش میگه ولی زیمون انقدر حرف زد که قرار بود 5 تا بازی بکنیم، فقط 4 تاشو تونستیم بازی کنیم 
.
واقعا این زیمون تو بزرگی هم داره بچه ها رو تو مدرسه اذیت می کنه
.
--
یه قسمت از کارشون این جوری بوده که آقاهه پرسیده بود از بچه های مختلفی (یا شایدم نقششو بازی کرده بود، نمی دونم) که مثلا من یه آدم میانسالم، توی پارک، فقط تو داری تنها بازی می کنی، روی نیمکت میشینی، من میام بغلت میشینم و بهت سلام میکنم و سعی می کنم باهات حرف بزنم. تو چیکار می کنی؟
جالب بود که یکی دو تا از بچه ها کامل باهاش حرف زده بودن و گفت و گو رو انجام داده بودن. نمی دونم پدر و مادرشون قبلا باهاشون در این مورد صحبت نکرده ان یا صحبت کرده ان ولی صحبت کردنای ما با بچه هامون آب تو هاون کوبیدنه
.
--
پسرمونو بردم گذاشتم کلاس شنا. مربیشون گفت موقعی که میاین بچه هاتونو وردارین، من ده دقیقه یه ربع قبل ترش میام بیرون که بهتون در مورد بچه هاتون یه گزارش کوتاه بدم. منم ده دقیقه ای زودتر از همیشه رفتم. دقیقا همون لحظه که داشتم از در میرفتم تو شنیدم که داشت اسم پسر ما رو صدا میزد، ولی یه آقایی گفت من باباشم، منم گفتم حتما من اشتباه شنیدم. ولی با خودم فکر کردم گفتم مگه ممکنه؟ مگه چند نفر اسمشون مثل پسر ما می تونه باشه اینجا؟! منم رفتم یه کمی دور واستادم ولی با دقت گوش میدادم. بعد که حرف اون آقاهه تموم شد، مربی مجبور شد بره تو استخر دوباره. دو سه دقیقه بعدش دوباره اومد بیرون و گفت کی مونده؟ گفتم من. فلانی اسم پسرمه. بعد مربی به اون آقاهه نگاه کرد، به من نگاه کرد. آقاهه گفت ببخشید، من اسم خودم فلانه (یه اسمی شبیه پسرمون)، اون موقع من فکر کردم شما اسم منو صدا زدین 
.
--
میخواستیم میتینگ هفتگی خانوادگیمونو برگزار کنیم، مامان لینک گوگل میتو برای من تو ایتا نوشته و به برادر کوچیک تر سپرده که برای من تو تلگرامم بنویسه، برای خواهر بزرگتر تو بله نوشته، برای برادر کوچیک تر تو واتس اپ، برای خواهر کوچیک تر هم تو یکی دو تا از همین پیام رسانا. برا هر کدوممونم اگه دو سه تا پیام رسان داشتیم، تو همه اش نوشته بود!
بعد که اومدیم تو میتینگ، برادر کوچیک تر میگه کم مونده بود مامان تو دیوارم بنویسه! پهلوی انقدر آگهی نزد که مامان زد
.
--
با آنیا و زبی و اشتفان و فاطیما هر از گاهی یه میتینگ قهوه داریم و میریم با هم قهوه می خوریم و حرف می زنیم. یه کمی راجع به اوضاع دنیا صحبت کردیم و شرایط ایران و این حرفا. برام جالب بود که وقتی می خواستن راجع به ترامپ حرف بزنن، قشنگ صداشونو میاوردن پایین تر، طوری که بین من و اشتفان، زِبی نشسته بود و من صدای اشتفانو وقتی حرف می زد درست نمیشنیدم! یا مثلا میگفتن بین خودمون باشه. حالا چی می خواستن بگن؟ می خواستن بگن رفتاراش fair نیس
!
یه چیزی رو هم مدت ها بود می خواستم بهشون بگم، خوشحالم که بالاخره گفتم! هر بار روحمو اذیت می کرد.
تو زبون آلمانی به ایرانی میگن پِرزیش. هر بار که اینا می گفتن، من می خواستم براشون توضیح بدم، باز می گفتم زبونشونه خب، ولی آخرش به این فکر کردم که همون طور که یه سری کلمه ها مثل fireman تغییر کردن و شدن firefighter، شاید بد نباشه که این کلمه هم - حداقل برای سه نفر- تغییر کنه
. بهشون گفتم که پرزیش که میگین، فقط یکی از قوم های ایرانی رو پوشش میده و یه جورایی تبعیض آمیزه کلمه اش. اون رستورانی که شما بهش میگین رستوران پرزیش، ممکنه صاحبش کرد باشه یا ترک باشه یا عرب باشه یا حتی از قوم های دیگه ای باشه که شما حتی اسمشونم نمیدونین. یا مثلا آنیا به ایرانی ها هم خیلی وقتا میگه "پِرزا"(برای کلمه ی ایرانی، هم "ایرانا" رو دارن و هم "پرزا" رو ولی هر دو رو استفاده می کنن و اصراری به این ندارن که منحصرا "ایرانا" رو استفاده کنن). البته اینم گفتم که من می فهمم که چرا شما میگین پرزیش و پرزا و این حرفا. ولی اینم گفتم که من علی رغم اینکه خودم فارسم ولی حس خوبی ندارم وقتی می بینم شما همه رو فارس می بینین، هرچند که شاید حتی خود ایرانی ها هم به این دید بهش نگاه نکنن ولی برا من این کلمه حساسیت زائه.
دیگه این قدر پر رو شده ام که به مردم یه زبونی که زبون مادری خودم نیست میگم تو زبون خودشون چطوری حرف بزنن 
.
--
یه روز میخواستم برم شرکت، دم رفتن شال گردنمو که داشتم ورمیداشتم با خودم گفتم اون یکی شال گردنم کو؟ ولش کن، همینو ورمیدارم. وقتی رفتم بچه ی اشتفان آورد شال گردنمو بهم داد، گفت اینو هفته ی پیش جا گذاشته بودی! من حتی صبح همون روز هم متوجه نشده بودم که هفت روزه شال گردنم نیس تو خونه
.
--
یکی از مسئولای کتابخونه میگه پسرم هر وقت که بهش میگم میشه منم تو اینستاگرام وارد بشم و منم ویدیو ببینم، یه جوری می خنده و با احتیاط میاره گوشیشو بهم میده . معلوم نیست چی قایم کرده اون تو. میگم پسرت چند سالشه؟ میگه 27 
.
--
یه روز نوبت دندون پزشکی داشتم. همیشه نوبتمو میذارم ساعتای 4.5 5 که بعد از کارم باشه. این دفعه حوصله ام سر رفته بود، می خواستم زنگ بزنم و بگم میشه زودتر بیام، بعد باز گفتم ولش کن دیگه. ارزش نداره زنگ بزنم و بگم مثلا نیم ساعت، یه ساعت زودتر بیام. زنگ نزدم. اتفاقا یه کم بعدش از دندون پزشکی زنگ زد و گفت امکانش هست برای شما که نیم ساعت زودتر بیاین؟ گفتم بله، البته.
زودتر رفتم. نوبت جرم گیری داشتم. اینجا جرم گیری رو دکتر انجام نمیده. وقتی رفتم نشستم رو صندلی، خانمه میگه میشه وقتی دکتر اومد، بگی خودت نوبتتو عوض کردی؟ راستش امروز کارناواله، همکارم می خواست به ما لطف کنه که بتونیم یه کمی زودتر بریم. دکتر نمیدونه که ما نوبت شما رو جا به جا کرده ایم. گفتم اشکالی نداره؛ اتفاقا من خودم قصد داشتم زنگ بزنم و نوبتمو بندازم جلوتر.
آخرشم دکتره نیومد که من بخوام چیزی بگم. ولی این خانمه فکر کنم هم تازه کارشو با این دکتره شروع کرده بود - چون قبلا ندیده بودمش- و هم کلا تازه کار بود. یه کمی استرس داشت که الان آسمون به زمین میاد اگه نیم ساعت نوبت کسی رو جا به جا کرده باشن.
موقع کارش هم انقدر خانمه تازه کار بود که این لوله ای که آب دهن آدمو جمع می کنه یه جوری گرفته بود که هی لپم میرفت توش، انگاری که لوله ی جاروبرقیه، از اون ورم آب دهنم داشت می ریخت بیرون 
.
--
یه روز داشت جوراب می پوشید، خیلی شاکی میگه این آخرین جفت جوراب تمیزیه که دارم. میگم خب؟ خیلی با تحکم میگه می خوام یه روز من همه ی جورابام کثیف باشه، ببینم شما چیکار می کنین؟ نه می خوام ببینم شما چیکار می کنین
!
--
یه ویدیو داشت نگاه می کرد، توش میگفت "پدر من مرحوم شده". همسر بهش میگه میدونی مرحوم شده یعنی چی؟ میگه یعنی بیهوش شده
!