یه روز تو مدرسه ی پسرمون یه برنامه ای بود که هدفش یاد دادن "نه گفتن" بود به بچه ها. معمولا این جور چیزا رو اینجا تخصصی کار می کنن و کارگاه های یکی دو روزه براش میذارن و کل روز رو در موردش صحبت می کنن و با بازی و این چیزا به بچه ها یاد میدن که چطوری رفتار کنن توی موقعیت های مختلف.
میگفت اولش یه آقایی اومد و شروع کرد به صحبت کردن. می گفت من وقتی تو مدرسه بودم همیشه خیلی حرف می زدم، در حدی که یه بار این قدر حرف زدم که زنگ زدن به مامان و بابام که بیان ورم دارن
. اینو توضیح بدم اینجا که اینجا اگه بچه ای خیلی اذیت کنه، زنگ می زن به خانواده اش که بیان ببرنش. حالا ببینین طرف چقدر حرف زده که اومده ان بردنش!
به پسرمون میگم خب الان شغلشو درست انتخاب کرده دیگه؛ ببین، الان شغلش فقط حرف زدنه! میاد تو مدرسه ها حرف می زنه
.
دیگه بقیه ی روزم پسرمون تعریف کرد که چیا گفته ان بهشون و اینا. آخرش میگه ولی زیمون انقدر حرف زد که قرار بود 5 تا بازی بکنیم، فقط 4 تاشو تونستیم بازی کنیم 
.
واقعا این زیمون تو بزرگی هم داره بچه ها رو تو مدرسه اذیت می کنه
.
--
یه قسمت از کارشون این جوری بوده که آقاهه پرسیده بود از بچه های مختلفی (یا شایدم نقششو بازی کرده بود، نمی دونم) که مثلا من یه آدم میانسالم، توی پارک، فقط تو داری تنها بازی می کنی، روی نیمکت میشینی، من میام بغلت میشینم و بهت سلام میکنم و سعی می کنم باهات حرف بزنم. تو چیکار می کنی؟
جالب بود که یکی دو تا از بچه ها کامل باهاش حرف زده بودن و گفت و گو رو انجام داده بودن. نمی دونم پدر و مادرشون قبلا باهاشون در این مورد صحبت نکرده ان یا صحبت کرده ان ولی صحبت کردنای ما با بچه هامون آب تو هاون کوبیدنه
.
--
پسرمونو بردم گذاشتم کلاس شنا. مربیشون گفت موقعی که میاین بچه هاتونو وردارین، من ده دقیقه یه ربع قبل ترش میام بیرون که بهتون در مورد بچه هاتون یه گزارش کوتاه بدم. منم ده دقیقه ای زودتر از همیشه رفتم. دقیقا همون لحظه که داشتم از در میرفتم تو شنیدم که داشت اسم پسر ما رو صدا میزد، ولی یه آقایی گفت من باباشم، منم گفتم حتما من اشتباه شنیدم. ولی با خودم فکر کردم گفتم مگه ممکنه؟ مگه چند نفر اسمشون مثل پسر ما می تونه باشه اینجا؟! منم رفتم یه کمی دور واستادم ولی با دقت گوش میدادم. بعد که حرف اون آقاهه تموم شد، مربی مجبور شد بره تو استخر دوباره. دو سه دقیقه بعدش دوباره اومد بیرون و گفت کی مونده؟ گفتم من. فلانی اسم پسرمه. بعد مربی به اون آقاهه نگاه کرد، به من نگاه کرد. آقاهه گفت ببخشید، من اسم خودم فلانه (یه اسمی شبیه پسرمون)، اون موقع من فکر کردم شما اسم منو صدا زدین 
.
--
میخواستیم میتینگ هفتگی خانوادگیمونو برگزار کنیم، مامان لینک گوگل میتو برای من تو ایتا نوشته و به برادر کوچیک تر سپرده که برای من تو تلگرامم بنویسه، برای خواهر بزرگتر تو بله نوشته، برای برادر کوچیک تر تو واتس اپ، برای خواهر کوچیک تر هم تو یکی دو تا از همین پیام رسانا. برا هر کدوممونم اگه دو سه تا پیام رسان داشتیم، تو همه اش نوشته بود!
بعد که اومدیم تو میتینگ، برادر کوچیک تر میگه کم مونده بود مامان تو دیوارم بنویسه! پهلوی انقدر آگهی نزد که مامان زد
.
--
با آنیا و زبی و اشتفان و فاطیما هر از گاهی یه میتینگ قهوه داریم و میریم با هم قهوه می خوریم و حرف می زنیم. یه کمی راجع به اوضاع دنیا صحبت کردیم و شرایط ایران و این حرفا. برام جالب بود که وقتی می خواستن راجع به ترامپ حرف بزنن، قشنگ صداشونو میاوردن پایین تر، طوری که بین من و اشتفان، زِبی نشسته بود و من صدای اشتفانو وقتی حرف می زد درست نمیشنیدم! یا مثلا میگفتن بین خودمون باشه. حالا چی می خواستن بگن؟ می خواستن بگن رفتاراش fair نیس
!
یه چیزی رو هم مدت ها بود می خواستم بهشون بگم، خوشحالم که بالاخره گفتم! هر بار روحمو اذیت می کرد.
تو زبون آلمانی به ایرانی میگن پِرزیش. هر بار که اینا می گفتن، من می خواستم براشون توضیح بدم، باز می گفتم زبونشونه خب، ولی آخرش به این فکر کردم که همون طور که یه سری کلمه ها مثل fireman تغییر کردن و شدن firefighter، شاید بد نباشه که این کلمه هم - حداقل برای سه نفر- تغییر کنه
. بهشون گفتم که پرزیش که میگین، فقط یکی از قوم های ایرانی رو پوشش میده و یه جورایی تبعیض آمیزه کلمه اش. اون رستورانی که شما بهش میگین رستوران پرزیش، ممکنه صاحبش کرد باشه یا ترک باشه یا عرب باشه یا حتی از قوم های دیگه ای باشه که شما حتی اسمشونم نمیدونین. یا مثلا آنیا به ایرانی ها هم خیلی وقتا میگه "پِرزا"(برای کلمه ی ایرانی، هم "ایرانا" رو دارن و هم "پرزا" رو ولی هر دو رو استفاده می کنن و اصراری به این ندارن که منحصرا "ایرانا" رو استفاده کنن). البته اینم گفتم که من می فهمم که چرا شما میگین پرزیش و پرزا و این حرفا. ولی اینم گفتم که من علی رغم اینکه خودم فارسم ولی حس خوبی ندارم وقتی می بینم شما همه رو فارس می بینین، هرچند که شاید حتی خود ایرانی ها هم به این دید بهش نگاه نکنن ولی برا من این کلمه حساسیت زائه.
دیگه این قدر پر رو شده ام که به مردم یه زبونی که زبون مادری خودم نیست میگم تو زبون خودشون چطوری حرف بزنن 
.
--
یه روز میخواستم برم شرکت، دم رفتن شال گردنمو که داشتم ورمیداشتم با خودم گفتم اون یکی شال گردنم کو؟ ولش کن، همینو ورمیدارم. وقتی رفتم بچه ی اشتفان آورد شال گردنمو بهم داد، گفت اینو هفته ی پیش جا گذاشته بودی! من حتی صبح همون روز هم متوجه نشده بودم که هفت روزه شال گردنم نیس تو خونه
.
--
یکی از مسئولای کتابخونه میگه پسرم هر وقت که بهش میگم میشه منم تو اینستاگرام وارد بشم و منم ویدیو ببینم، یه جوری می خنده و با احتیاط میاره گوشیشو بهم میده . معلوم نیست چی قایم کرده اون تو. میگم پسرت چند سالشه؟ میگه 27 
.
--
یه روز نوبت دندون پزشکی داشتم. همیشه نوبتمو میذارم ساعتای 4.5 5 که بعد از کارم باشه. این دفعه حوصله ام سر رفته بود، می خواستم زنگ بزنم و بگم میشه زودتر بیام، بعد باز گفتم ولش کن دیگه. ارزش نداره زنگ بزنم و بگم مثلا نیم ساعت، یه ساعت زودتر بیام. زنگ نزدم. اتفاقا یه کم بعدش از دندون پزشکی زنگ زد و گفت امکانش هست برای شما که نیم ساعت زودتر بیاین؟ گفتم بله، البته.
زودتر رفتم. نوبت جرم گیری داشتم. اینجا جرم گیری رو دکتر انجام نمیده. وقتی رفتم نشستم رو صندلی، خانمه میگه میشه وقتی دکتر اومد، بگی خودت نوبتتو عوض کردی؟ راستش امروز کارناواله، همکارم می خواست به ما لطف کنه که بتونیم یه کمی زودتر بریم. دکتر نمیدونه که ما نوبت شما رو جا به جا کرده ایم. گفتم اشکالی نداره؛ اتفاقا من خودم قصد داشتم زنگ بزنم و نوبتمو بندازم جلوتر.
آخرشم دکتره نیومد که من بخوام چیزی بگم. ولی این خانمه فکر کنم هم تازه کارشو با این دکتره شروع کرده بود - چون قبلا ندیده بودمش- و هم کلا تازه کار بود. یه کمی استرس داشت که الان آسمون به زمین میاد اگه نیم ساعت نوبت کسی رو جا به جا کرده باشن.
موقع کارش هم انقدر خانمه تازه کار بود که این لوله ای که آب دهن آدمو جمع می کنه یه جوری گرفته بود که هی لپم میرفت توش، انگاری که لوله ی جاروبرقیه، از اون ورم آب دهنم داشت می ریخت بیرون 
.
--
یه روز داشت جوراب می پوشید، خیلی شاکی میگه این آخرین جفت جوراب تمیزیه که دارم. میگم خب؟ خیلی با تحکم میگه می خوام یه روز من همه ی جورابام کثیف باشه، ببینم شما چیکار می کنین؟ نه می خوام ببینم شما چیکار می کنین
!
--
یه ویدیو داشت نگاه می کرد، توش میگفت "پدر من مرحوم شده". همسر بهش میگه میدونی مرحوم شده یعنی چی؟ میگه یعنی بیهوش شده
!
قرارداد اینترنتمون داشت تموم میشد. اینجا این طوریه که به جای اینکه وقتی می خوای دوباره با همون شرکت قرارداد ببندی، قراردادو بهت ارزون تر بدن، گرون تر میدن
. بعد، راه حلش اینه که شما زنگ می زنی به طرف می گی من از فلان شرکت اینترنت پیدا کرده ام با این قیمت اگه شما میدین با همین قیمت که بدین وگرنه من قراردادمو کنسل می کنم. اینجا معمولا طرف سعی می کنه یه قرارداد مشابه بهتون بده!
قراردادم که کنسل می کنین، می تونین تا 14 روز کنسلیتونو پس بگیرین.
همسر اون روز گشته بود، دیده بود یه جا اینترنت ارزون تر میده. قراردادو کنسل کرده بود. بعد زنگ زده بود، گفته بود من فلان جا قیمت ارزون تر پیدا کرده ام. شما ارزون تر میدین؟ طرف گفته بود شما چون قراردادتونو با ما کنسل کرده این، من نمی تونم بهت مشاوره بدم! شما دیگه مشتری ما حساب نمیشین.
همسر گفته بود یعنی الان اگه من کنسلیمو پس بگیرم، مشکل حل میشه و بهم مشاوره میدین؟ گفته بود بله.
همسر دوباره ایمیل زد و کنسلیشو پس گرفت. بعد دوباره زنگ زد و با طرف صحبت کرد و ازش مشاوره گرفت :|. بعد دید پیشنهادشون بازم به خوبی اون یکی شرکت نیست، دوباره ایمیل زد و کنسل کرد!
--
یه شرکتی بود که پارسال اقدام کردم و همه چیش خیلی عالی بود، ولی من اون زمان خودمو در حد اون پروژه نمی دونستم - که اشتباه بود- و خیلی توی مصاحبه تلاشی نکردم در جهت متقاعد کردنشون و بعدها خیلی پشیمون شدم؛ چون دیگه هیچ جا به اون خوبی و باکلاسی پیدا نکردم.
چند وقت پیش داشتم میگشتم، یه شرکتی پیدا کردم که ریویوش خیلی خوب بود.
همسر اومد شرایط شرکته رو نگاه کرد. میگه این خیلی خوبه. اگه تونستی از اینجا پذیرش بگیر. بعد از 4 5 سال برو همون شرکت قبلیه که مصاحبه شو رفته بودی. میگم خب اگه 4 5 سال موندم تو این شرکت که دیگه همیشه می مونم. کجا می خوام برم بهتر از شرکتی که جواب "شرکت رو توصیه می کنید؟" ش 93 درصده؟! میگه حالا اون یکی رو هم نگاه کن. اون یکی رو نگاه کردم، دیدم صد در صده
.
دم اونایی که این طوری شرکت داری می کنن گرم
.
--
چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که ما قدیما که خیلی از الان درآمدمون کمتر بود، چقدر شاهانه تر زندگی می کردیم. الان آلمانی ها خیلی رومون تاثیر گذاشته ان.
یادمه یه بار ما ویزامونو عوض کرده بودیم، به اداره ی چی چی اطلاع نداده بودیم. یارانه ی پسرمونو یه 5 6 ماهی نریخته بودن. ما هم اصلا حواسمون نبود. بعد از چندین ماه من یهو یه روزی توجهم جلب شد که ما چرا دیگه یارانه نمی گیریم؟ چرا تنها پرداختی حساب من حقوقمه؟ بعد نگاه کردم دیدم اوووه چندین ماهه که نمی گیریم. که بعد درستش کردیم و کل پول رو یه جا ریختن.
الان ولی قشنگ هر ماه چک می کنم که یارانه ی بچه رو دقیقا تو چه تاریخی می ریزن
. قشنگ آلمانی طور
.
--
کارین یکی دو رو زقبل از کریسمس برامون یه نون سنتی آلمانی آورد که نزدیک کریسمس تو فروشگاها پیدا میشه. یه نون شیرینه. اون اوایل ما خیلی از این نونا بدمون میومد ولی دیگه کم کم ذائقه مون عوض شد و الان می خوریمش!
شیرینم همون روزی اومد که کارین اون نونو آورده بود. بهش تعارف کردم. گفت من از اینا دوست ندارم. گفتم ما هم دوست نداشتیم؛ 10 15 سال دیگه تو هم دوست داری 
.
--
اون روز پسرمون یه چیزی گفت در مورد دسته بندیشون توی کلاسشون. همسر گفت آلمانی ها این کارو زیاد می کنم. من تا الان از این دید بهش نگاه نکرده بودم که آلمانی ها این کارو زیاد می کنن ولی بعد دیدم راست میگه. اینم بخشی از فرهنگ آلمانیه.
کلا، چیزی که من دیده ام اینه که آلمانی ها خیلی دوست دارن همه چی منظم باشه. برا همین، برا همه چی از قبل فکر می کنن. مثلا وقتی می خوان گروه بندی کنن، نمی گن حالا هر سه نفر بغل هم واستین. این جوری وقت تلف میشه و یکی میگه من می خوام با فلانی باشم و اون یکی میگه ما 4 تا می خوایم با هم باشیم و یکی میگه ما دو نفر بیشتر نیستیم و دردسر میشه. برا همین، وقتی گروه بندی - حتی گروه بندی برای کارهای خیلی خیلی ساده- رو می خوان انجام بدن، به هر کس یه شماره میدن، بعد میگن مثلا شماره 1و 4و 7 با هم، 2و 5و 8 با هم، 3 و 6 و 9 هم با هم.
حتی تو اون ورکشاپی که ما رفته بودیم لایپزیگ هم همین طوری بود. چندین بار باید گروه بندی میشدیم، و هر بار همین روشو استفاده کردن، فقط با ترکیبای متفاوت. یه بار مثلا 1و5و 10 و 15 با هم، یه بار 1و 4و 7، یه بار سه تای دیگه.
--
اون روز رفتم یه آرایشگاهی بعد از 4 ماه. آخرین بارم همون جا رفته بودم. این دفعه رفته بودم یه آرایشگاهی که خانمه خودش صاحب مغازه بود. گفت من فقط تا آخر فوریه اینجام
.
قربانی بعدی کیه، نمی دونم
.
وقتی من رفتم، یه خانمی اونجا بود که آرایشگره داشت کاراشو انجام میداد. وقتی رفت، گفت این دخترخاله ام بود. من خیلی دخترخاله دارم ولی فقط همین یکی میاد پیش من. وقتی می خوای آرایشگاه باز کنی، همه شون میگن آره، آره، باز کن، باز کن. وقتی باز می کنی، هیچ کدومشون نمیان پیشت
!
--
تو تیممون یه دونه پوزیشن خالی داریم. یه بار یه ایرانی قرار بود بیاد که پیام داده بود و گفته بود دیرتر میاد. یواخیمم به ما خبر داد و مصاحبه اش یه کمی عقب افتاد. من با خودم گفتم بیا، باز یه ایرانی میاد، دیر میاد.
دفعه ی پیش قرار بود یه کاندیدای دیگه بیاد. اول قرار بود 12:30 بیاد، یواخیم کردش 1:30. منم اون روز باید حتما 2 میرفتم که پسرمونو وردارم. گفتم خب، بازم نیم ساعتشو هستم دیگه. صبح توی میتینگ روزانه یواخیم گفت طرف ساعت 2 میاد. گفتم شرمنده، من 2 باید برم. قرار اول 12:30 بود. منم برنامه ام رو برای 12:30 چیده بودم. دیروز شد 13:30. امروز صبح شده 14 و من دیگه نمی تونم برنامه مو عوض کنم.
بعدم به خودم گفتم بیا، ببین. الکی می گفتی ایرانی ها دیر میان. اینم الان دیر میاد.
اومد. و ایرانی بود 
.
البته، اینم بگم که یه بار دیگه هم یه کاندیدای آمریکایی داشتیم که اونم دیر اومد. ضمن اینکه الان با این سیستم قطارای آلمان هر کس بگه من با شیش ساعت تاخیر میرسم هم قبول می کنم ازش
. طفلکی ها تقصیری ندارن واقعا.
--
جالب بود که اسمش یه چیزی بود تو مایه های بهنام اینا. تا اسمشو گفت، فاطیما به من گفت ایرانیه که.
--
بنده خدا رو آخرش استخدامش نکردن. به مونی میگم چی شد؟ چرا اینو استخدام نکردین؟ میگه امممم، راستش، خیلی حرف می زد
. ما دیدیم هر روز کار کردن با کسی که این قدر حرف می زنه و کلا وای نمیسته تا تو حرف بزنی، سخته.
حالا بنده خدا با ما اصلا این جوری نبودها. فکر کنم اونجا احساس کرده هر چی بیشتر حرف بزنه بهتره. وگرنه با ما دقیقا سوالامونو جواب میداد.
--
مامانِ بابایِ دوقلوها فوت کرده. بابای دوقلوها رفته بود ایران و برگشته بود. یه روز مراسم گرفتن و ما رفتیم. کلی با پسرمون تمرین کردیم که اونجا اولش که دست داد، بگه تسلیت عرض می کنم. آخرش انقدر سر و صدا بود که بابای دوقلوها اصلا نفهمید پسر ما چی گفت و تا دیدش حالشو پرسید و گفت برو پیش بچه ها بازی کن عموجان.
بعدم خونه شون بزرگه. بهش میگن Mehrfamilienhaus (مِر فَمیلیِن هاوس: خونه ی چند خانواده ای). این خونه ها این طورین که انگاری دو سه تا خونه رو به هم چسبونده ان. یه خونه ی بزرگ که خود طرف توش میشینه و یکی دو تا واحد کوچیک تر که می تونن بدن به مستاجر یا مثلا بچه ی خودشون که هم نزدیکشون باشه، هم مسیر رفت و آمدش و همه چیش جدا باشه.
بچه ها رو فرستادن توی یکی از واحداشون که الان خالی بود که برن بازی کنن. اینا هم یه عالمه بچه بودن و کلی بهشون خوش گذشته بود.
تو مدرسه، یه میتینگ کوتاه دارن دوشنبه ها که هر کسی که دلش بخواد میتونه بگه آخر هفته چیکار کرده یا یه اتفاق جالبی که براش افتاده رو بگه. دوشنبه اش که پسرمون رفت مدرسه، تعریف کرده بود که من رفته ام عزا
. معلم ازش پرسیده بود موقع دفنش هم شما بودین؟!! گفته بود نه.
بنده خدا فکر کرده بود ما واقعا بچه رو بردیم سر خاک، تو یه محیط غمناک رسمی با لباس مشکی و عزاداری و ... ! نمی دونست این بچه ها این قدر جیغ و داد کردن و خندیدن که خدا می دونه
.
--
مامان دوقلوها میگه اومدم با بچه ها یه کمی صحبت کنم که ناراحت نباشن مامان بزرگشونو از دست داده ان و راحت تر بتونن باهاش کنار بیان. هنوز تازه شروع کرده ام میگم مامان بزرگ فوت کرده ان، یکیشون میگه آره مامان، خب، پیر بودن دیگه
.
میگه گفتم ماشاءالله به پذیرششون. اصلا نیازی نیست من باهاشون صحبت کنم
.
--
یه روز پسرمونو گذاشتم مدرسه و داشتم برمی گشتم، هنوز هوا تاریک بود. چون 8:30 اینا آفتاب میزد و من ساعتای 8 داشتم برمی گشتم. یه جا من گردش به چپ بودم، دیدم هیچ ماشینی از رو به رو نمیاد، به سمت چپ نگاه کردم، دیدم سه تا دوچرخه ای میخوان از عرض خیابون رد بشن. یه کمی سر ماشینو کج کردم که تا جلوی خط اونا برم و وقتی اونا رد شدن برم تو خیابون. همین که سر ماشینو کج کردم، ماشین پشت سری تند تند دو سه تا بوق زد. من دوچرخه ای ها رو دیده بودم ولی اون بنده خدا فکر کرده بود ندیده ام؛ بوق زد که من نرم.
من که دیگه رد شدم و اون بنده خدا رو اصلا ندیدم ولی هر کی بود، دمش گرم که این قدر احساس مسئولیت می کرد. خدا این آدما رو زیاد کنه
.
--
چند وقت پیش رفته بودیم کافه. میز اون وری دو تا خانم حداقل هفتادساله ی دوقلو بودن که مثل هم لباس پوشیده بودن و چیزی که سفارش داده بودن هم شبیه هم بود. این اولین باری بود تو عمرم دوقلوی توی این سن می دیدم که هنوزم دارن شبیه هم لباس می پوشن. صحنه ی بامزه ای بود
.
--
یکی از همکلاسی های پسرمون چند وقت پیش از کلاسشون رفت چون با خانواده اش می خواستن نقل مکان کنن به سوئیس. اون روز گفت فلانی اومده بود بهمون سر بزنه. گفتم چطوری اومده بود تو وسط هفته؟ گفت تعطیلات ورزشیشون (Sportferien) بود.
تو سوییس تو فصل برف و اسکی، یه هفته تعطیلن که برن اسکی
.
--
سر شام به همسر میگم چیه؟ پکری؟
پسرمون میگه چی؟ آلپاکا؟
--
یه روز همین جوری سر میز غذا بدون هیچ پیش زمینه ای پسرمون به همسر میگه بابا، بابای تو کجا میره همیشه؟
بابای همسر از ایناس که دوس نداره زیاد تو خونه باشه. معمولا صبح میره بیرون، باز میاد خونه یه سر میزنه، باز میره بیرون. یه بار میره چیزی می خره، یه بار چیزیو می بره بده به فلانی، یه بار میره چیزیو بگیره، یه بار میره مسجد نماز بخونه و ... .
--
میخواستم نمازمو شروع کنم. درست همون لحظه ای که من گفتم الله اکبر، پسرمون یه سوال پرسید. بعد میگه اه ه ه، رفت دیگه
.
سلام دوباره،
انقدر دیگه الان زمان گذشته و اتفاق افتاده که آدم نمی دونه از چی و از کی بنویسه. یه لیست بلند بالا رو به صورت فهرست وار برای خودم هی نوشته بودم از اتفاقایی که افتاد تو این مدت ولی این روزا اون قدری دست و دلم به نوشتن نمیره که بخوام بنویسمشون. ولی این پستو که توی چرک نویسا بود پستش می کنم که یخ نوشتن بشکنه. به هر حال، باید بذاریم زندگی جریان داشته باشه
.
--
اول اینو بگم که در مورد کتابی که نوشتم، اینو یادم رفته بود بنویسم: ترجمه ی کتاب خیلی خوب بود و من هیچ غلط املایی ای هم توش ندیدم. نگارشش هم خیلی خوب بود و خیلی خوب و تمیز از علائم نگارشی استفاده کرده بود، چیزی که توی کتابای این روزا آدم خیلی کم می بینه. بیشتر کتابایی که من این روزا می بینم، خیلی اگه زحمت بکشن، از ویرگول استفاده کرده ان. کتابی که از ویرگول و نقطه ویرگول و خط تیره و همه ی اینا به درستی استفاده کنه، خیلی کم می بینم.
--
حالا بریم سراغ روزمره های همیشگی.
اون روز که شیرینم اینجا بود و جایی داشتیم می رفتیم، تو راه گفتیم پسرمون دیالوگای تئاترشم تمرین کنه. برگه هاشو با خودمون بردیم. همیشه این جوری بود که من دیالوگ قبل از پسرمونو می گفتم و اونم دیالوگ خودشو می گفت. بقیه ی متنو نمی خوندیم، مخصوصا که خیلی هم طولانی بود. این دفعه پسرمون گفت کل متنو بخون. گفتم باشه.
همه اش رو خوندیم و چیزای جالبی داشت. یکیش این که حضرت مریم مسیحی ها همسر داره و اسمش یوزفه. یوزف قصد داشته با مریم ازدواج کنه. بعد که می بینه مریم بارداره، دل به شک میشه. ولی می خوابه و تو خواب فرشته بهش میگه باهاش ازدواج کن و اون باهاش ازدواج می کنه و با هم میرن بیت اللحم و حضرت عیسی هم تو یه جای اصطبل مانند به دنیا میاد.
همون جا به پسرمون کوتاه گفتم که اعتقاد مسلمونا یه کمی با این فرق داره.
چند وقت پیش که دیدم علاقه داره به فیلم حضرت یوسف، به این فکر کردم که فیلمای دیگه ای که مشابهش باشه چی داریم. یکیش اتفاقا حضرت مریم بود ولی به نظرم موضوعش مناسب سنش نبود و بهش پیشنهاد ندادم. فیلم امام علی هم فکر کردم جنگ زیاد داره و خشونتش زیاده. گفتم یه بار اصحاب کهفو ببینیم که اونم هنوز قسمت نشده.
یه چیز جالب دیگه اش در مورد تئاترشون این بود که هر سال نسبت به سال قبل تغییر می کنه!
برا ما، مثلا اگه قرار باشه تئاتر غدیرخم رو اجرا کنیم، همون چیزی که هست رو اجرا می کنیم ولی اینا نه. مثلا پارسال پنج شیش تا چوپان بودن ولی امسال سه تا! یعنی، بسته به اینکه چند نفر حاضرن نقش چوپان رو بازی کنن، دیالوگ ها رو تنظیم می کنن. اگه سه نفر باشن، متن بیشتری دارن و اگه تعداد بیشتری نقش چوپان داشته باشن، به هر کس یه خط میرسه.
فرشته هاشونم بستگی داره چند نفر باشن دیگه. امسال یه عالمه دختر داشتیم که نقش فرشته داشتن و سه چهار تاشون با هم، کلا یه جمله داشتن برای گفتن که همه شون با هم گفتن.
یه تعدادی هم کسایین که از راه های خیلی دور میان و میرن پیش پادشاه - که ظاهرا بعضی ها معتقدن اینا ایرانی بوده ان یا یکیشون ایرانی بوده. اینا اهم در اصل سه نفرن. ولی توی تئاتر بچه ها تعدادشون بستگی داره به تعداد متقاضی ها 
.
--
اینو نمی دونم اون دفعه نوشتم یا نه. اگه تکراریه، ببخشید. این آلمانی ها همیشه یه قدم از ما جلوترن. اون دفعه که پسرمونو بردم کلیسا برای تمرین تئاترش، قبلش خیلی مرتب متن نمایشنامه رو پرینت زدم و از گوشه هم منگنه کردم و دیالوگای خودشم با ماژیک رنگی کردم و رفتیم. با خودم گفتم حتما امروز از همه بهتر و مرتب تره. رفتم دیدم خیلی ها نه تنها برگه هاشونو خیلی مرتب آورده ان، بلکه توی یه پوشه ی نایلونی هم گذاشته ان که بارون خیسش نکنه (اتفاقا هوا هم بارونی بود)
. این جاهاس که به این نتیجه می رسم، ما هیچ وقت آلمانی نمیشیم
.
--
یه بازی نصب کردم که با پسرمون بازی کنم.اسمش بود "کلمه چی". حالا الان خودم همه اش دارم بازی می کنم 
.
داشتم بازی می کردم، اومده بوسم کرده. میگه بیا، حالا با روحیه ی بهتری انجام میدی.
--
اون روز گفت بیا کلمه چی بازی کنیم. گفتم نه. گفت بیا دیگه، بیا، بیا.
همسر براش ذرت گذاشته بود تو هواپز که بلال بشه.
بهش گفتم اگه بگی چی قراره بخوری، باهات کلمه چی بازی می کنم. هر چی فکر کرد یادش نمیومد کلمه ی بلالو. ذرتو گفت ولی گفتم قبول نیست. ذرت به خامش میگن. عین کلمه چی راهنماییش کردم که چهار حرفه. چند تا حدس زد تا بفهمه چه حروفی داره و جای حرفی که حدس زده درسته یا نه. و در نهایت تونست پیدا کنه و برنده شد. به هر حال، هر بازی ای باید یه فایده ای برای ما داشته باشه دیگه
.
--
داره
بلال میخوره، مام نگاش میکنیم. میگه چیه؟ چرا منو نگاه میکنین؟ میگم چون
ما قبل از تو ۶ سال همون نگاه کرده بودیم دیگه. الان تو جدیدی. میگه خب
الانم نه ساله دارین منو نگاه میکنین
.
--
داریم راجع به آلمان و این چیزا حرف میزنیم. همسر یه چیزی گفت. من میگم اینام فهمیدن ولی دیر فهمیدن. پسرمون میگه دیر فهمیدن بهتر از نفهمیدنه
.
سلام بچه ها،
اینجا بالاخره باز شد. نمیدونم شما از کی دسترسی دارین ولی من تا همین امروز صبح برام باز نمیشد.
تا دوباره بسته نشده بیاین یه خبر از خودتون بدین، بگین حالتون چطوره.
امیدوارم خوب باشین.
از کامنتاتونم خیلی ممنونم.
واقعا فکر نمیکردم این قدر لطف داشته باشین بهم. ممنونم
.
چند روزی شیرین مهمونمون بود. خوب بود. شیرینم دختر خوش مشربیه و چیز میز برا تعریف کردن زیاد داره. مخصوصا که آدم با قطار تو آلمان اگه سفر کنه، کلی هم خاطره از تاخیرای قطارا داره که تعریف کنه
.
میگه تو قطار سوار شده بودیم، یه خانمی رفته بود تو دستشویی که موقعی که میان بلیتشو چک کنن، نباشه چون بلیت نداشته. حالا یه عده آقای درشت هیکل نمی دونم از کجا فهمیده ان - یا شایدم حدس زده ان- که این طوریه. میگفت اینا واستاده بودن جلوی دستشویی و بلند بلند هی می گفتن باید بیاد بیرون و ما بلیت خریدیم، چرا این سیاه سوار شده و ... . در نهایت هم چند تا مسئول اومده ان و مجبور کرده ان خانمه رو که از دستشویی در بیاد و بردنش. آلمانی ها در این حد مسئولیت پذیرن
.
--
علی و دوست دخترش و خواهر دوست دخترش اومدن و یه شب شام پیش ما بودن. با اونا هم خیلی خوش گذشت و بازی کردیم و ... .
دو تا بازی باهاشون کردیم. پانتومیم که عادی بود ولی بازی بعدی جاسوس بازی بود که من بازی کردم ولی واقعا استرس داشتم و به نظرم بی نهایت بازی مزخرفی بود. اصل مبناش این بود که در حالی که تو جاسوسی طوری وانمود کنی که کسی نفهمه. من اصلا نمی تونم از این یواشکی بازی ها کنم و کلا هم نمی فهمم این بازی غیر از دو رویی و تلاش برای نشون دادن یه چهره ای که واقعا نداری، چیو به آدما یاد میده و فایده اش چیه!
--
نمایش تئاترشو پسرمون رفت بازی کرد. همسر تو اتاق خواب بود. شیرینم تو اتاق خودش بود. من در نزدم، گفتم شاید خواب باشه. پسرمونو ساعتای 2:15 بردم چون باید 2:30 اونجا می بود. برنامه ساعت 15:30 شروع می شد. بچه ها یه کمی تمرین داشتن قبلش و باید لباس می پوشیدن.
من اونجا نشستم ولی نمی دونستم همسر اینا میان یا نه. ساعتای 15:24 اینا به همسر پیام دادم که اگه بیدار شدی و دوست دارین، بیاین. همسر ساعت 15:34 اینا پیام داد که من تازه بیدار شده ام، بیایم؟ گفتم بیاین، هنوز تئاتر بچه ها شروع نشده.
البته، راس ساعت 15:30 آهنگ نواخته شد و بچه ها اومدن و رفتن رو صندلی هاشون جلوی سن نشستن ولی بعدش خانم روحانی شروع کردن به صحبت و خوش آمد گویی و 5 6 دقیقه ای طول کشید تا تئاتر واقعا شروع بشه.
11 بار پسرمون دیالوگ داشت که - خدا رو شکر- همه ی دیالوگاشو درست گفت و چیزیو جا ننداخت. سه تا بچه بودن که نقش چوپان رو داشتن. یکیشون گفته بود منم بابام ایرانیه ولی اسمش ایرانی نبود. اون خیلی بد گفت دیالوگاشو. جدا از اینکه هی یادش می رفت و باید بهش می گفتن، کلا هم خیلی یکنواخت و بد می گفت. انگاری داره از رو می خونه. لباسشم لباس چوپانی بود و قهوه ای، دو زانو نشسته بود و دستشم گذاشته بود روی پاش. من قشنگ حس می کردم داره تشهد می خونه
.
کل جلسات تمرینی بچه ها فکر کنم 5 تا بود. از همین 5 تا، پسره دو تاشو نیومده بود و پسرمون می گفت تو خونه هم تمرین نمی کنه؛ یعنی، بسنده کرده بود به جلسات اونجا و موفق هم نشده بود تمام دیالوگاشو خوب حفظ کنه متاسفانه. ولی خییییلی پسر آرومی دیده میشد، خیلی واقعا. از این مظلومای دهه شصتی؛ دیگه نمی دونم تو زندگی واقعیش چطوریه
.
--
پسرمون میگه این پسره سه تا کلمه ی فارسی بلده: آغه (=آره)، نه، گشنته
.
--
وقتی من پسرمونو بردم برای تئاتر همه هنوز پشت در منتظر بودن. من نمی دونستم چرا نمی رن تو. یه نفر از یکی پرسید چرا نمیشه رفت تو اونم گفت الان کسی توئه ولی من نفهمیدم کیا و اینکه مگه میشه قبل از برنامه ی سال نو، کسی توش باشه؟ رفتم تو ماشین نشستم تا در باز بشه. بچه ها ولی رفتن تو؛ یعنی بچه ها از یه در دیگه میرفتن تو تا لباساشونو عوض کنن ولی مادر و پدرا نمی رفتن.
تو ماشین که نشسته بودم سرچ کردم ببینم ما کی می تونیم بریم که فهمیدم قبل از ما برنامه ی سال نو بوده برای خانواده هایی که بچه ی کوچیک دارن (کوچیک تر از سن مدرسه). وقتی ما رفتیم، مخصوص خانواده هایی بود که بچه ی مدرسه ای دارن و یه مراسمی هم بود برای کسایی که اصلا بچه ندارن و فقط برای دعا می خوان بیان.
اینم واقعا برام جالب بود؛ البته، معنیش این نیست که کسی که بچه ی کوچیک نداره اجازه نداره توی اون ساعتا بره، بلکه معنیش اینه که طرف باید تحمل شنیدن صدای بچه های شیش ماهه و دو ساله رو در حین دعا داشته باشه و اجازه ی اعتراض نداره
.
--
قبل از شروع اجرا هم خانم روحانی اومد درخواست کرد که لطفا گوشی هاتونو تو حالت پرواز بذارین. عکس از بچه ها قبلا گرفته شده، لازم نیست کسی عکس بگیره ازشون. بعدم چند ثانیه ای فرصت داد که همه گوشیشونو بذارن تو حالت پرواز یا ساکت. بعد خودش میگه لطفا از این فرصت برای چک کردن پیاماتون استفاده نکنین
.
--
تو حین اجرا من یکی دو بار به گوشیم نگاه کردم ولی همسر خبر نداد که کی رسیده ان. ولی وقتی اجرا تموم شد، شیرینو دیدم. مامان لوییزه رو هم دیدم که همکلاسی پسرمونه. از دور برام دست تکون داد و منم دست تکون دادم ولی بعد برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، ببینم حتما با من بوده
؟ بعدشم اومد کوتاه باهام صحبت کرد و گفت پسرتو رو سن دیدم، هی با خودم گفتم این فلانیه، نیس که آخرش خودتو دیدم.
بعد از اون، پسرمون یه کمی با بچه ها بازی کرد و عکسی که ازشون گرفته بودنو از مربیشون تحویل گرفت و اومدن بیرون.
--
من رفتم ماشین خودمو سوار شدم و همسر و شیرین و پسرمونم ماشین همسرو. به همسر زنگ زدم، گفتم اون روز مارتینا رو دیدم، گفت برای کریسمس همسایه ها یه برنامه ی کوتاه دارن که همو نیم ساعت ببینن. اگه می خوای نریم، برو از کوچه ی بالایی که از جلوشون رد نشیم.
آخه ما حرفی با گفتن با همسایه های - تو بهترین حالت- 60 70 ساله نداریم که. اون روزم که مارتینا گفت، گفت با هم یه کم گلوواین (یه جور شراب گرم) بخوریم. گفتم ما الکل نمی خوریم. گفت اشکال نداره؛ برای بچه ها نوشیدنی غیرالکلی داریم. گفتم ما پسرمون می خواد بره تئاتر؛ گفت اشکال نداره، برنامه بعد از تئاتره
. دیگه حرفی نداشتم بزنم. گفتم باشه، اگه بودیم، میایم.
خلاصه، الان اومدیم از کوچه بالایی بریم. من یه کمی جلوتر بودم. سر پیچ جلوی خونه، یه ماشینی از رو به رو داشت میومد و من مجبور شدم سر پیچ دنده عقب برم، ولی بازم کافی نبود و اون ماشین هیچ جوره جا نمیشد، دیگه منم به جای پیچیدن مجبور شدم مستقیم برم. گفتم میرم جلوتر دور میزنم و برمی گردم. رفتم دور زدم و برگشتم، وقتی برگشتم، دم ماشین همسرو دیدم که پیچید. با خودم گفتم چرا انقدر طول کشید رفتن همسر؛ آخه اینا درست پشت سر من بودن. خلاصه، پشت همسر رفتم و از دور دیدم یه پیرمرد پیرزنی جلوی در خونه مونن. فکر کردم از این فضولان که می خوان ببینن اسممون کیه و کی هستیم. یه کمی صبر کردم که برن، دیدم نه، انگاری همسر اینا واستادن و دارن صحبت می کنن. منم نگه داشتم و پیاده شدم؛ دیدم اون پیرزن مهربونه اس که یه بار رفتم سلام و علیک کردم و منو دعوت کرد داخل و رفتم نشستم.
گفتن ما الان می خواستیم بریم پیش همسایه ها ولی هنوز برقای مارتینا خاموشه؛ نیستن انگاری. شما میدون کی قرارمونه؟ گفتم مارتینا به من گفت بعد از تئاتر و ما الان از تئاتر اومدیم. گفت پس بیاین بریم، ببینیم چه خبره. دیگه مجبوری من و شیرین باهاشون رفتیم و دیدیم برقا خاموشه. خانمه فکر کنم در زد. یکی اومد و گفت 45 دقیقه دیگه شروع میشه. گفتیم باشه.
اومدیم خونه و دیگه ضایع بود اگه 45 دقیقه بعدش نمیرفتیم. دستگیر شده بودیم به هر حال
. 45 دقیقه بعد دوباره رفتیم با همسایه، دوباره هیشکی نبود.
برای بار سوم هم رفتیم و کسی نبود. اومدیم خونه. من دیگه رفتم لباس عوض کنم که نماز بخونم. شلوارمو عوض کردم چون می خواستم جورابمم دربیارم و وضو بگیرم ولی لباسم هنوز مونده بود. داشتم نماز می خوندم که در خونه رو زدن. خیلی پیگیرن همسایه هامون ماشاءالله
. نمازم تموم شد، دوباره شلوار جین پوشیدم و اومدم پایین؛ داشتم کفش می پوشیدم که دوباره در زدن. از دور جواب دادم الان میام که صدای مارتینا اومد دخترمعمولی بیا؛ من میرم پیش فلانی (همسایه بغلی). داشت خونه به خونه میرفت و زنگ می زد پاشین بیاین!
من و شیرین رفتیم و یه چیز بدمزه ی داغی خوردیم و یه کمی با همسایه ها معاشرت کردیم. دو تا میز بودن، یه جوون و یه پیر. و من تو این جور مواقع میز پیرا رو ترجیح میدم. پیرای آلمانی باز یه چیزی از معاشرت بلدن و حرف می زنن؛ با جوونای آلمانی خیلی نمیشه حرف زد؛ البته این نظر منه ها. به نظر من، آلمانی ها چون کلا نسبت به ایرانی ها کمتر اجتماعین، اون تجربه ای از اجتماعی بودن رو که یه ایرانی توی مثلا 30 سالگی به دست میاره، اینا تو 60 سالگی به دست میارن. برا همین، خیلی از جووناشون - مخصوصا وقتی شما مال یه فرهنگ دیگه باشی و حرف مشترک مشخص باهاشون نداشته باشی و نتونی به صورت پیش فرض با جریان حرف هایی که می زنن پیش بری- نمی دونن چی بگن و چطوری شروع کنن. اسمشونو میگن و تمام.
خلاصه، ما که افتادیم تو میز پیرا. یه دلیل دیگه اش هم این بود که خود مارتینا تو میز پیرا بود و طبیعتا چون اون ما رو دعوت کرده بود، ما اول می خواستیم به خودش سلام کنیم. مارتینا هم ژیگول کرده بود و یه پالتوی بنفش پوشیده بود و رژ متناسب با لباسش زده بود و واقعا شیک شده بود. اول که اومد بغلمون کرد و عیدو تبریک گفت و بعدم به بقیه سلام کردیم.
اون دفعه که مارتینا دعوتم کرد به این جلسه، گفت اونجا میایم همو می بینیم و هر کسی از خودش میگه و اینکه کی بچه اش عروس شده و کی نوه اش کجاس و ... .
حالا الان که رفته بودیم دیدم ماشاءالله جلسه، قشنگ جلسه ی تبادل اطلاعاته! بعد که برگشتیم به شیرین میگم من الان دقت کردم می بینم ما حتی یه سوال هم از اونا نپرسیدیم، اونا انقدر از ما سوال پرسیدن! ازمون پرسیدن از کدوم شهر ایرانین؟ اینجا چیکار می کنین؟ چه رشته ای می خونین؟ چه کاره این؟ کجا کار می کنین؟ چند ساله آلمانین؟ چند ساله این شهرین؟ بچه تون چند سالشه؟ خلاصه، هر چی بگین از ما اطلاعات گرفتن.
بعد جالب این بود که وسطش، این پیرزنه که داشت این همه کسب اطلاعات می کرد از من، گفت اصلا خودش همسایه مون نیست! مامان و بابای یکی از همسایه ها بودن
.
مارتینا هم که انقدر از این همسایه و اون همسایه گفت که من اصلا قاطی می کردم چی میگه فقط می گفتم آها، آره آره. مثلا میگه فلانی نیومده چون برا اولین بار رفته خونه ی مادرشوهرش. همیشه اینجا بود. بعدا البته با شیرین که صحبت کردیم، یه کمی درکمون با هم متفاوت بود. من برداشتم این بود که اولین باریه که کریسمس رو اینجا نیست ولی شیرین برداشتش این بود که طرف تا حالا کلا خونه ی مادرشوهرش نرفته. ولی متاسفانه ما اینو اون لحظه شفاف سازی نکردیم و الان سوالمون بی جواب مونده
.
کارینم گفت خونه ی دخترش بوده و تازه برگشته و گفته خسته ام، نمیام. اون یکی خانمه که پشت ما میشینه جدا شده (اینو می دونستیم از قبل) و قبل از جدا شدنش میومده ولی الان دیگه یه کمی خودشو جدا کرده از در و همسایه. اون یکی خانمه که همسایه ی کارین میشه، رفته خونه ی نمی دونم کی کی. کی کی رفته خونه ی کی کی. کی کی قراره فلان روز بیاد خونه ی کی کی! انقدر مارتینا از اینا گفت که خدا می دونه
.
یکیشون پرسید همسرت چرا نیومد. منم یه لحظه هنگ کردم که چی بگم. گفتم پسرمون دوست نداشت بیاد چون بچه نبود. دیگه همسرمم موند خونه پیشش. شوهر مارتینا میگه ما همه مون بچه ایم
. خانم بغلیم میگه چند سالشه بچه ات؟ میگم نه سال. میگه دیگه کم کم باید یاد بگیره خودش تو خونه بمونه.
تو دلم گفتم همین شما پیرزنا الان اگه بفهمین یه بچه ی زیر 12 سال تو خونه تنهاس، زنگ می زنین به پلیس؛ آدم جرئت نداره بچه شو نیم ساعت تو خونه تنها بذاره. بعد حالا که من میگم بچه ام خونه تنهاس، میگین باید یاد بگیره تنها بمونه! والا!
کلا، خوب بود. ولی اگه همسر میومد بهتر بود. چون من هیچی تو ذهنم نموند که کی کی بود و چی به چی شد. آخه مارتینا هی آدرس میداد اون خونه ی بعد از فلانی نه، فلانی، اون سمت چپیه... . حالا من اصلا همون فلانی اولو نمی دونستم خونه اش دقیقا کدومه
.
آخرشم که می خواستم بریم، همسایه ی بغل مارتینا اینا به من میگه این خانم - شیرین- با شما چه نسبتی داره؟ دخترت که نمی تونه باشه. گفتم نه، مهمونمونه. یکی دیگه شون پرسید خواهرته؟ خلاصه، قشنگ آمار مهمونمونم درآوردن که کیه و کجا درس می خونه و در یک کلام، فلانی که بود و چه کرد
.
اون پیرزن مهربونه هم که اول اومده بود بره و کسی نبود، کلی با ذوق برای بقیه تعریف کرد که ما براشون خوردنی بردیم و خودمونو معرفی کردیم. همسر اون خانمه که گفتم همسایه نبودن در اصل هم گفت آره، ما هم یه همسایه داریم که همین کارو کرد. اونا عراقی بودن. گفتم ما هم ایرانی ایم، مال همون دور و براییم.
این پیرزن مهربونه واقعا خیلی مهربونه. خیلی هم زود ذوق می کنه بنده خدا. خیلی بامزه اس. تو کوچه که دیده بودیمش، من اصلا یادم نبود که اینا بچه ندارن. گفتم شما بچه هاتون نمیان پیشتون؟ بعد خودم سریع گفتم ببخشید، یادم نبود شما بچه ندارین.
بعدا به شیرین گفتم ما واقعا گفت و گو با اینا رو بلد نیستیم. من دیگه بعدش اصلا حرفی برا گفتن نداشتم. نمی دونم واقعا با یه آدم بالای هشتاد سالی که بچه نداره از چی میشه صحبت کرد. خب، تو ایران، تو این جور مواقع، همه بالاخره فک و فامیل دارن، مهمون دارن مسن ترا، هیچ وقت تنها نیستن. در مورد عید که با کسی صحبت می کنی، طبیعتا در مورد اینکه کدوم بچه اش از کدوم شهر میاد و عروسش چیکار می کنه و دامادش فلان صحبت می کنن. تا الان من به هشتاد ساله ای که هیچ کس و کاری نداشته باشه برنخورده ام تو زندگیم.
به همسر گفتم بعدا اینا رو یه سری دعوت کنیم. حالا الان که همه مون یه کمی سرما خورده ایم ولی دوست دارم یه بار برم دعوتشون کنم خونه مون. خانمه ذوقشو داره و هم خودش و هم همسرش اهل حرف زدن هم هستن.
شوهر همین آقاهه از شیرین پرسید شما که زمان شاه نبودین؟ گفت نه. گفت من یکیو میشناسم که زمان شاه تو برنامه ی بمب اتمی ایران کار می کرده ( البته، من نمی دونم مگه ما تو زمان شاه داشتیم بمب اتم درست می کردیم؟!). ولی واقعا برام جالب بود که دنیا چقدر کوچیکه. آدم از اون ور دنیا میان این ور، تو یه شهر خیلی کوچیک. بعد طرف دقیقا یکیو میشناسه که تو کشور تو داشته کار می کرده.
خلاصه که آقاهه هم آدم اهل صحبتیه و معلومه که از اون آدماییه که اطلاعات عمومیش بالاس. حتی راجع به همسایه های ایرانم آقاهه داشت با شیرین صحبت می کرد!
--
از اونجا اومدیم خونه، همسر ماکارونی درست کرده بود و شام خوردیم و اون بخشی از اطلاعات رو که هنوز تو ذهنمون مونده بود بعد از بمباران اطلاعاتی به سمع و نظر همسر رسوندیم که برای همیشه موندگار بشه
.
--
دیشبم مارتینا مواد غذایی آورده بود که بریم ورداریم. رفتم اونجا، یکیو دیدم سلام کرد و گفت من فلانی ام - من می دونستم البته. گفت اون شب من با خودم گفتم این کیه دیگه. بعد فهمیدم که شما همسایه ی جدیدین. گفتم من مال اون خونه چپیه ام ها. گفت آره. می دونم. آخه خونه راستیه یه سال بعد از ما اومدن تقریبا. ما الان نزدیک به دو ساله که اینجاییم و اینا هنوز ما رو نمی شناسن! گفتم یه وقتی فکر نکنه من این جدیدتره ام.
یه آقای دیگه هم اومده بود که چیز میز ببره. مارتینا گفت کسی نون گردویی دوست داره؟ 5 تا نون گردویی بود، من ورنداشتم، گفتم کسی نمی خواد. حالا من به امید این رفته بودم که نون گردویی باشه! گفتم آره آره، ما می خوریم. گفت پس هفته ی بعد از اونا هم ورمیدارم. اون آقاهه هم گفت منم می خوام. مارتینا میگه تو همیشه تو گروه وقتی می نویسم امشب چیزی میارم لایک می کنی، ولی هیچ وقت نمیای
.
منم تا حالا آقاهه رو ندیده بودم. اصلا نمی دونم کدوم همسایه اس.
--
مارتینا همیشه شب ساعت 21 این مواد غذایی رو میاره. رفته بودم وردارم، یه سبزی ای بود، یه کمی پلاسیده شده بود ولی هنوز می شد امروز یا فردا خوردش. مارتینا گفت اینم ببر، شاید آب بهش بزنی دوباره تازه بشه. گفتم آره، میشه هم همین امشب، الان بخوریمش. گفت آره اینم میشه. ولی احساس کردم یه کمی حرفم عجیب بود براش. این جور وقتا می فهمم من اصلا آلمانی نشده ام تو بعضی چیزا. آخه کدوم آلمانی ای ساعت 9 شب تازه می خواد بره شام بخوره؟
شام ساعت شیشه. الان احتمالا رفته تو خونه اش برای بقیه تعریف کرده فلانی تازه الان میگه برم این سبزیه رو برا شام بخورم
.
--
همسر داشت با تبلت فیلم میدید. پسرمون داشت یه چیزی حل می کرد، بهش میگم به بابا بگو اونو خاموش کن [که حواس تو پرت نشه]؛ دقت کن. منظورم این بود که خودت تو حل کردنت دقت کن. به همسر میگه اونو خاموش کن، دقت کن!
--
همسر بهش میگه انقدر سر و صدا نکن. میگه سر و صدا برا بچه تجربه اس!
--
میگه فلان کارو بکنیم. میگیم باشه. بذار صبحانه تموم بشه. بعد انجام میدیم. ما صبحانه مون تموم شده بود. شیرین داشت هنوز می خورد. یه تیکه نونم تو بشقابش بود. بهش میگه شیرین، همینو خوردی بسه. باشه؟ همینو خوردی بسه
.
--
صبح مثل همیشه از بالا اومده پایین. بغلم براش جا باز کردم که بشینه و بغلش کرده ام. میگه امروز خوشحال نیستی. میگم چرا؟ میگه چون بوسم نکردی مثل همیشه. من سرما خورده بودم. بوسش نکردم.