این قدر دیر شد نوشتن از بقیه ی مسافرت قبلیمون که از دهن افتاد! ولی خب، با این وجود، گفتم بیام بازم بنویسم بقیه شو که مشغول الذمه تون نباشم
.
تا هامبورگو که نوشته بودم.
از هامبورگ باید با کشتی می رفتیم دانمارک. کشتیشم این طوری بود که باید با ماشین می رفتی توش. البته ما خودمون این طوریشو انتخاب کردیم. باز همینشم دو مدل داره: می تونی از ماشین پیاده بشی یا نشی. ما از مدلی گرفته بودیم که میشد از ماشینت پیاده بشی و بری یه دوری هم توی کشتی بزنی و دور و برو نگاه کنی.
کشتی سر ساعت های خاصی حرکت می کرد و باید یه زمان مشخصی قبل از اون تو محل حاضر می بودی.
وقتی ما رسیدیم، هنوز ساعتش نشده بود و باید یه کمی منتظر می موندیم. کلا هم این طوری بود که - حداقل با مدل بلیتی که ما خریده بودیم- می تونستی هر کشتی ای رو سوار بشی، مشروط به اینکه اون کشتی جا داشته باشه. ولی توی ساعتی که خودت رزرو کرده بودی، حتما یه جای رزرو شده داشتی.
ما هم یه مقداری زودتر رسیدیم و کشتی جا داشت.
پسرمون تو ماشین دوستامون بود ولی خب، بلیتش با ما بود دیگه چون ما برای خودمون سه نفر خریده بودیم.
وقتی با ماشین منتظر بودیم که در باز بشه و بتونیم بریم تو، خانمه دونه دونه علامت میداد که الان میتونی بیای جلو. وقتی هم که هنوز نمی تونستی بری و باید صبر می کردی، یه علامت STOP جلوت بود.
ما رفتیم جلو؛ دوستمونم بلافاصله پشتمون اومد، در حالی که علامت استپ داشت جلوش. خانمه سرشو آورد بیرون و بهش اشاره کرد برو عقب.
ما چون بلیتمون سه نفر بود ولی دو نفر بودیم تو ماشین مجبور شدیم بگیم که پسرمون تو ماشین پشتیه. ولی به قول همسر، اگه پسرمون تو ماشین پشتی نبود، عمرا حاضر بودیم رو کنیم که ما با این ماشین پشت سری ایم
. والا! خب، برادر من، می بینی اون علامت استپو دیگه. همین کارا رو می کنیم که آلمانی ها میگن این خارجی ها رو ببین، فلان و بهمان
.
حالا بعدا که صحبت کردیم، خانمش میگه داشت اسنک می خورد، حواسش نبود. دید شما رفتین، اونم اومد.
خلاصه، با ماشین رفتیم تو کشتی. پیج کردن که لطفا همه ماشینشو ترک کنن. جاش یه جوری بود که هواش خفه بود و باید همه از ماشین میومدن بیرون و میرفتن رو عرشه.
رو عرشه یه سری صندلی داشت. یه عده می نشستن و یه عده هم راه میرفتن و عکس می گرفتن و ... . ما هم یه کمی نشستیم و یه کمی راه رفتیم. یه بستنی هم پسرمون خرید و بچه ی دوستمون. دیگه تا اون بستنی رو خوردن، رسیدیم! کلا فکر کنم بین 20 دقیقه تا نیم ساعت تو راه بودیم.
کشتی سواری کوتاه خوبی بود. اگه بیشتر بود، فکر میکنم خسته کننده میشد. در همون حد که آدم عکسشو بگیره و یه کمی از طبیعت و باد و اینا لذت ببره و بعدم برگرده به ماشینش خیلی خوب بود.
دوباره پیج کردن که برین سوار ماشیناتون بشین و رفتیم سوار شدیم با ماشین از کشتی پیاده شدیم و رفتیم به سمت کپنهاگ.
کپنهاگ خیلی شهر معمولی ای بود. چیز خاصی که بگم جذاب بود واقعا نداشت. نه تاریخی بود، نه طبیعت داشت، نه چیز خاص دیگه ای.
البته، اگه آدم یه کمی از شهر دور می شد و اهل طبیعت گردی بود، میشد خیلی جاها رفت. ولی برای ما که بچه داشتیم، اون قضیه امکان پذیر نبود. ولی شنیده ام که طبیعت خوبی داره اگه مثلا بخوای پیاده یا با دوچرخه بری.
یه خیابونی که جزو اولین جاهایی بود که تو کپنهاگ رفتیم، یه خیابون پر از فروشگاه و رستوران و کافه و ... بود که وقتی سرچ کردم متوجه شدم اینجا بلندترین خیابون خرید و پیاده روی اروپاس.
حالا جالب اینکه بهتون بگم تو همین خیابون به این بلندی، با اوننننن همه خوردنی فروشی، ما نتونستیم با هم به توافق برسیم که تو یه رستوران بشینیم همه مون!! هر کسی یه جایی رو می گفت من دوست ندارم. فکر کنم حدود دو ساعت طول کشید تا ما موفق شدیم بریم تو یه پیتزایی درب و داغونی که ریویوش هم بد بود بشینیم و دو تا پیتزا سفارش بدیم
. تازه، باز ما اکی بودیم ولی دوستامون که یه کمی با هم رفتن تو قیافه و خلاصه یه وضعی
!
روز اول دیگه به همین منوال گذشت و تا ما یه غذایی خوردیم، شب شد و برگشتیم هتل.
فرداش رفتیم اول از همه یه کمی قایق سواری کردیم. با قایق توی شهر گشتیم و جاهای مختلف شهرو بهمون از دور نشون دادن و معرفی کردن.
اونم خوب بود. من کلا قایق سواری دوست دارم. اگه به من خواستین کادو بدین، قایق سواری و کشتی سواری و از اینا بدین
خلاصه، فرداش بعد از این قایق سواری که شاید دو ساعتی بیشتر طول نکشید، گفتیم بریم با اتوبوس شهرو بگردیم.
بلیتی که خریده بودیم، قایق و اتوبوس با هم بود. قایقش برای یه ساعت مشخصی بود؛ یعنی، نمیشد مثلا چهار بار تو روز سوار قایق بشی ولی اتوبوسشو می تونستی از هر جایی به هر جایی که خواستی سوار بشی هر چقدر می خوای.
توی اتوبوس هم یه سری گوشی داشت که می زدیم و در مورد هر ایستگاهی توضیح میداد. بعد که از اتوبوس میومدی بیرون، باید تو اتوبوس میذاشتی اون گوشیو.
همون اتوبوس سوار شدنمونم کلی ماجرا داشت! یه جا سوار شدیم؛ باز پشیمون شدیم و یه ایستگاه بعد پیاده شدیم. بعد دیدیم هیچی دور و بر این ایستگاه نیست جز یه کلیسا. رفتیم تو همون کلیسا و یه کمی گشتیم و برگشتیم که دوباره سر ایستگاه واستیم.
دوستمون رفت برای خودش یه کافه خرید چون دید اتوبوس نمیاد. که اونم یه کمیش ریخت رو لباسش و کثیف شد لباسش؛ بعدم گفت حالم بد شده و شاید شیرش خراب بود و خلاصه اونم یه داستانی شد
.
حالا ما هر چی واستادیم تو اون ایستگاه، هیچ اتوبوسی نیومد. بعد از اینکه رفتیم تو فروشگاه اون بغل هم یه دوری زدیم و بازم اتوبوس نیومد، تصمیم گرفتیم پیاده بریم یه ایستگاه دیگه. پیاده راه افتادیم و رفتیم و یه کمی دور شدیم، دیدیم یه اتوبوس از اون دوردستا داره میاد. باز یورتمه برگشتیم سر ایستگاهمون که همون اتوبوس سوارمون کنه! و تازه دور بزنه و ما رو برگردونه سر ایستگاه اولی که بودیم! یعنی، بهتون بگم که مثلا ما دو ساعت صرف کردیم تا یه ایستگاه بیخودو بریم و برگردیم فقط
.
متاسفانه، الان چون خیلی گذشته، دیگه دقیق یادم نمیاد که اول کجا رو رفتیم و بعد کجا رو.
ولی فکر کنم همون روز بود که قرار شد بچه ها برن شهربازی. یه شهربازی ای بود که هیچ ویژگی خاصی نداشت جز اینکه قدیمی ترین شهربازی اروپا بود! یعنی، فکر کن در به در دنبال این باشی که بری جایی که دستگاهاش از همه قدیمی تره سوار مثلا قطارای شهربازی بشی
. ولی خب دیگه، قرار شد باباها بچه ها رو ببرن اونجا. چون من که در هر صورت نمی خواستم هیچ وسیله ای رو سوار بشم چون هنوز از عملم زیاد نگذشته بود، بقیه هم در واقع هیچ کدوم علاقه ای نداشتن که برن چون هزینه اش هم زیاد بود. گفتیم دیگه همه مون نریم وقتی نمی خوایم سوار بشیم. باباها رفتن اونجا و ما مامانا هم رفتیم یه دوری تو شهر زدیم.
تو همون دور زدنمونم باز داستانی شد! هنوز از همون بلیتای اتوبوس و قایق داشتیم. برا خودمون خوش خوشان رفتیم دور زدیم. بعد از یه جایی فهمیدیم که اینا تا فلان ساعت کار می کنن و اون اتوبوسی که سوارش بودیم هم تا اون ایستگاهی که ما می خواستیم نمی رفت! پیاده شدیم و پرسیدیم و بهمون گفتن فلان اتوبوسو سوار بشین، این همه ی ایستگاها رو نمیره ولی به اون ایستگاهی که شما می خواین میره.
اونو سوار شدیم و غیر از ما دو سه نفر دیگه بیشتر نبودن. یکی دو نفر که پیاده شدن، یه نفر هم فکر کنم دوست دختر راننده بود که هی میرفت باهاش حرف می زد و خوش و بش می کرد و باز برمی گشت می نشست. آخراش هم که شد، باز راننده یه بار دیگه میون بر زد چون که کسی توش نبود غیر از ما و اونم دیرش شده بود. در واقع، این طوری بود که مثلا اتوبوس ساعت 5 بود ولی ساعت 6 شده بود و اون هنوز به مقصد نرسیده بود چون ترافیک بوده و ... . این شد که یه جاهایی رو کلا از مسیری رفت که مسیر این اتوبوس توریستی نبود. خیابون های عادی شهر بود.
خلاصه، آخرش ما رو رسوند به اون ایستگاهی که می خواستیم و ما هم بقیه شو رفتیم تو استارباکس نشستیم. من که از استارباکس و این جور جاها اصلا خوشم نمیاد ولی دیگه دوستمون پیشنهاد داد و منم دیدم تجربه ی دیروز برای پیدا کردن رستوران زیاد جالب نبود، گفتم باشه، بریم بشینیم
.
کلا - به نظر من البته- جاهایی مثلا استارباکس و مک دونالد و اینا کیفیتشون خوب نیست. چون فقط برای آدمایین که عجله دارن بیان یه چیزی بگیرن و برن. آدم قهوه رو باید بره بشینه تو یه کافه بخوره.
دیگه اونجا یکی دو ساعتی نشستیم تا بچه ها و باباها اومدن.
اون روز ولی برای ناهار دیگه زیاد درگیر نشدیم. دوستامون گفتن ما امروز نظر نمیدیم و هر چی شما میگین. همسر هم تو گوشیش یه نگاه کرد و یه رستورانی نزدیکمون پیدا کرد و گفت همینو میریم! همونو رفتیم و خوبم بود غذاش اتفاقا و همه راضی اومدن بیرون ازش
.
یادم نیست همون شب یا شاید شب قبلش، با ماشین رفتیم یه جایی پارک کردیم و یه کمی هم قدم زدیم. اونم بغل رود بود یه جورایی و خوب بود. کلا، فضای سبز کپنهاگ زیاد بود؛ خوب بود. کسی که از ایران بره، مطمئنا خیلی بیشتر خوشش میاد. ما چون اینجا زیاد فضای سبز دیدیم، خیلی برامون جالب توجه نیست این جور چیزا. ولی از اون نعمتاس که آدم یادش میره که داردش
.
شب رفتیم هتل. من از قبل به همسر گفته بودم که بریم یه کیک کوچیک بخریم -چون تولد من بود- و بیاریم هتل، با بچه ها بخوریم.
به پسرمون گفتیم با ما میای بیرون یا میمونی؟ گفت می مونم. دوستامونم گفتن بذارین باشه. گفتیم ما میریم بیرون یه دوری بزنیم و برگردیم.
رفتیم یه سوپری بزرگ که من سرچ کرده بودم و چت جی پی تی گفته بود کیک تولد داره. سرچم کردم جای بزرگی بود؛ قاعدتا باید می داشت.
تو فرانسه که خیلی کیک تولدای خوبی دارن سوپرمارکتاشون. آلمان اون قدر نداره ولی بازم یه چیزایی پیدا میشه توشون.
از شانس ما، با اینکه سوپری کوچیک نبود، ولی اصلا کیک تولد نداشت. یه دونه فقط داشت که اونم نه خوشگل بود و نه مزه اش باب طبع ما. کیک توت فرنگی بود و پر از توت فرنگی.
اون که نشد. به همسر گفتم به بچه ها زنگ بزن، بگو حالا که اینجاییم حداقل یه ذره نون و پنیر بخریم و ببریم با هم بخوریم. شام چی می خوایم بخوریم؟ زنگ زد. گفتن نه؛ نمی خواد نون و پنیر بخرین. بریم بیرون غذا بخوریم. گفتیم باشه.
از اونجا اومدیم بیرون. گفتیم از نونوایی جلوی سوپرمارکت یه چیزی بخریم. اینجا نونوایی ها معمولا یه سری کیک و چیزایی مثل مافین و اینا دارن ولی کیک کامل نیست؛ کیک برش خورده است که شما یه برششو می خری. از خانمه پرسیدم کدوماش بدون الکله؟ گفت همه اش. منم از هر چی بود، تقریبا دو تا انتخاب کردم و خریدیم.
اومدیم هتل. بچه ها گفتن ما سرچ کردیم، نمی دونم یه دونری هست، بریم اونجا. نزدیکم هست؛ میشه پیاده بریم. گفتیم باشه. پیاده پا شدیم راه افتادیم و وقتی رسیدیم دیدیم نوشته امروز تعطیله :|!
گشتیم یه سوپری اون نزدیک بود، رفتیم اونجا و هر کس یه غذای آماده ای در حد سالاد خرید و برگشتیم. در این حین البته تو فروشگاه با دو سه تا ایرانی هم آشنا شدیم و سلام و علیک کردیم!
خلاصه، شامو که خوردیم، گفتیم ما رفتیم یه کمی کیک میک خریدیم چون تولد منه و بیاین بخوریم. اونا رو آوردیم خوردیم. بعضی هاش بد نبود. بعضی هاشم خوشمزه نبود. یکیشم من خوردم؛ گفتم چرا یه مزه ای میده؟ من خوشم نیومد. دادم به همسر. میگه این که الکل داره
.
خلاصه، به معنای واقعی کلمه از خوردن شانس نیاوردیم تو دانمارک!
دیگه خوابیدیم و فرداش گفتیم بریم یه جایی که یه کمی بیرون از شهر باشه و آب و هواش خوب باشه و کنار دریا و اقیانوس و این حرفا!
هلک هلک رفتیم اونجا. اول رو یه صندلی نشستیم. بعد گفتیم بریم بند و بساطمونو بیاریم؛ پهن کنیم اینجا. رفتیم آوردیم. هنوز یه ربع ننشسته بودیم که بارون گرفت! باز جمع کردیم و برگشتیم و دیگه تصمیم گرفتیم که کلا برگردیم به سمت آلمان.
راستی
یادم رفت بگم برای خرید سوغاتی تو کپنهاگ، اونجا که ما یه چیزی برای
خودمون خریدیم. پسرمون چیزی انتخاب نکرد. بعدتر گفت منم یه چیزی برای خودم
میخوام. یادم نیست چی شد که همسر نبود، یا جلوتر رفته بود یا هنوز نرسیده
بود. من گفتم باهات میام ولی باید زود انتخاب کنی و بریم. رفت یه دوچرخه
انتخاب کرد از این آهن رباهایی که بزنی به یخچال. براش برداشتم و سریع حساب
کردیم و رفتیم. اونم وقتی رفتیم و باز کردیم، دیدیم یه ورش آهن رباش
افتاده
.
دانمارک خیلی دلش نمی خواست با ما راه بیاد
.
برگشتنی، رفتیم شهر هانس کریستین آندرسن. اونجا خوب بود. یه کمی عکس گرفتیم و سوغاتی خریدیم و بقیه ی مسیرمونو رفتیم که برسیم برِمِن - یه شهر تو شمال آلمان. جالب بود که تو اون شهر سوغاتی ها هم کیفیت بهتری داشتن، هم قیمت مناسب تری نسبت به کپنهاگ ولی متاسفانه ما دیگه سوغاتی اصلیمونو خریده بودیم. از اونجا هم ولی یه چیزی خریدیم باز.
برمن خوب بود. رفتیم تو جاهای مختلف با نماد شهر عکس گرفتیم. نماد شهر برمن چهار تا حیوون رو همدیگه ان. قصه اش هم به طور خلاصه اینه که یه الاغی بوده که دیگه خوب کار نمی کرده و صاحبش می خواد از شرش خلاص بشه. الاغه تصمیم می گیره فرار کنه و بره برمن و نوازنده بشه. تو راه یه سگ شکاری رو می بینه که اونم صاحبش میخواد از دستش خلاص بشه. الاغ بهش پیشنهاد میده که اونم همراهش بشه. با هم میرن و تو راه به یه گربه و خروس می رسن که اونام شرایط مشابهی دارن. با هم همراه میشن و میرن.
شب می رسن به یه کلبه؛ از پنجره می بینن که چند تا دزد توی کلبه ان. تصمیم می گیرن دزدا رو بترسونن. رو سر همدیگه سوار میشن -الاغ، بعد سگ، بعد گربه و بالاش خروس- و هر کدوم صدا در میارن: قوقولی قوقو، میو میو، واق واق، عر عر... . دزدا می ترسن و فرار می کنن. حیوونا میرن تو خونه و شام می خورن و می خوابن. دزدا که برمی گردن، یهو تو تاریکی گربه چنگ می زنه بهشون، سگ گازشون می گیره، الاغ لگد می زنه و خروس هم بالای سرشون سر و صدا می کنه. اونام فرار می کنن و همه جا میگن یه جادوگر یا هیولا بهشون حمله کرده.
اون حیوونا هم دیگه همون جا زندگی می کنن و اصلا نمیرن برمن.
الان نماد برمن، همین چهار تا حیوون روی همه
.
فکر می کنم از کل سفر، برمنش از همه بهتر بود! یه کلیسای جامع داشت که اونم رفتیم و خوب بود. پشتش یه قسمتی بود که یه سری مومیایی پیدا شده بود و میشد با یه مبلغ اندکی رفت دید.
داشتیم تو حیاط پشتی کلیسا سر این بحث می کردیم که چطوری بریم. ما دوست داشتیم بریم ولی بچه ها دوست نداشتن. ما داشتیم فارسی حرف می زدیم و به بچه ها می گفتیم پس شما همین جا بمونین رو نیمکت تا ما بیایم. یهو خانمه که رو نیمکت نشسته بود به آلمانی گفت من مواظبشون هستم؛ برین
. فارسی ما رو متوجه نشده بودها! ولی متوجه شده بود که بحث سر چیه.
دیگه ما رفتیم دیدیم. ولی خوب شد که بچه ها نیومدن. احتمالا شب خوابشون نمیومد اگه میومدن.
برای ناهار هم تو برمن گفتیم دیگه سخت نگیریم و به اولین رستورانی بریم که رسیدیم و به نظرمون خوب بود. رفتیم نشستیم.خانمه اومد دیدیم لباسای بایرنی پوشیده!! در واقع، رفتیم تو یکی از شمالی ترین شهرهای آلمان نشستیم تو یه رستوران سنتی جنوب آلمان
!!
هی گفتیم بریم کپنهاگ و برمن و هامبورگ، یه غذای دریایی بخوریم. آخرشم قسمتمون نشد
.
دوباره با مامان قرار گذاشتیم که با هم بریم مشهد.
--
به پسرمون گفته بودم این دفعه بریم مشهد، میریم موج های خروشان ولی متاسفانه به دلیل کمبود عناصر ذکور دوست و آشناها، نشد بره
.
--
میخواستیم سر صبح، ساعت ۵.۵ بریم حرم، اسنپ گرفتیم. مامان جلو نشست که عصا داشت، منم عقب.
روز قبلش مامان رفته بود حرم، ۲۰۰ تومن شده بود کرایه اش.
این دفعه که سر صبح بود ۸۱ تومن زده بود.
آقاهه تو راه به آینه نگاه کرد، از من پرسید نقدی پرداخت میکنین؟ گفتم بله. یه صد تومنی دادم به آقاهه، همزمان مامانم داشت خش و فش میکرد که پول دربیاره. آقاهه گفت خرده ندارم. منم خرده پیدا کردم و ۸۲ تومن دادم بهش.
رفتیم حرم، برگشتنی مامان میگه چرا ۲۰ تومنمو پس نداد؟!! میگم کدوم بیست تومن؟ من که خرد دادم دیگه. میگه من یه صد تومنی گذاشتم رو داشبورد!!
--
وقتی نشستیم به راننده گفتم آقا من نمیدونستم تو اسنپ باید کدوم گزینه رو برای حرم انتخاب کنم؛ شما ما رو ببر یه جا که مامانم کمترین پیاده روی رو داشته باشه.
نزدیک حرم از یه مسیری رفت، مامان گفت آقا از اینجا نرو، اینجا صحنش بزرگه. منو ببر از سمت شیرازی. گفت نه، می برمتون از سمت پارکینگ، شما آسانسور سوار شین، نزدیک ترین راه به حرمه.
رفتیم با آسانسور، اول که با ماشین رفتیم یه قسمتی رو، بعدم ویلچر گرفتیم. آقاهه به مامان میگه میدونی این صحن اسمش چیه؟ میگه نمیدونم، فقط میدونم این صحن بزرگه. میگه اینجا صحن پیامبر اعظمه، از همه ی صحنا بزرگتره!
--
مثلا با مامان رفتیم مشهد. صبح به صبح به اون بنده خدا می گفتم تو برو حرم، منم پسرمونو می برم جایی!
روز آخر بالاخره موفق شدم با مامان یه حرم برم!
--
مامان یه خانه ی معلم گرفت تو وکیل آباد. انصافا خیلی جای بیخودی بود. انقدر ساختمونش قدیمی بود که نگم؛ دیوار نم زده، کابینتای فلزی ای که اصلا نمی تونستی حتی بکشیشون بیرون، قرنیزای شکسته، در کمد شکسته و ... . واقعا تعجب کردم که همچین جایی رو به آدما کرایه میدن. و متاسفانه دو تا عکس هم تو سایتاشون نمیذارن که آدم بتونه تصمیم بگیره اینجا بره یا نه!
حتی رفتار کارمنداشم خوب نبود.
برا ما که تجربه شد دیگه اینجا نریم ولی خب، هر کس باید یه بار بره تا براش تجربه بشه!
--
پسرمونو بردم کارالند، تو همون پاساژ یه جایی بود واقعیت مجازی داشت. نوشته بود برای ۱۵ سال به بالا. ولی آقاهه صرفا به این دلیل که پای پسرمون به پدال نمی رسید گفت بعضی ها رو نمیشه بازی کنه وگرنه اصلا سن براشون مطرح نبود!
--
واقعیت مجازی شهربازی قهرمانانم رفتیم و خوب بود. تو آلمان اکثر واقعیت مجازی ها حداقل سن ۱۲ دارن. اونایی هم که ندارن خیلی بچگونه ان واقعا. امیدوارم پسرمون سیر شده باشه از واقعیت مجازی .
--
به نظرم، آدم همیشه و مخصوصا تو شهرهای توریستی باید حتما از جایی که اسمشو میشناسه چیزی بخره.
رفتیم یه جا بستنی سنتی مغزدار سفارش دادیم. توش پر بادوم زمینی بود! خداییش، کی تو بستنی سنتی منظور از مغز، بادوم زمینی بود؟!!
--
تو راه برگشت، پسرمون منو صدا زده که مامان مامان گوشیت داره زنگ میخوره. بیدار شدم. جواب دادم. بابای همسر بود. میگه بی زحمت حواست بهش باشه داره رانندگی میکنه، بد موقعس، خوابش نبره؛ گفتم چشم چشم، حواسم هس
.
--
میخواستیم بریم خونه ی یکی از فامیلامون تو مشهد که از مامانمم بزرگتره. به پسرمون میگیم میخوایم بریم یه جایی کاگه طرف از مادرجونم ۲۰ سال بزرگتره. میگه الکی میگی. مگه میشه همچین چیزی؟ 
قبل از اینکه بریم، یکی دو روز به رفتن داشتیم صحبت میکردیم. بهش میگم دهات ما کوچکه هیچی نداره. میگه آره دهات شما هیچی نداره!
بعد یهو یاد این افتادم که ولی حداقل خوبیش اینه که آدم تو ده دقیقه از این ور شهر به اون ور شهر میرسه؛ شونصد ساعت تو ترافیک نیست.
بهش میگم آره ولی خوبی هایی هم داره. مثلا چی؟ میگه مادرجون داره!
--
تو هواپیما پسرمون داشت کارتون نگاه میکرد. یهو میگه مامان این کوسه ها ایرانین؛ نگاه کن. بعد چند ثانیه فیلمو برگردونده عقب، می بینم کوسه ها دارن روبوسی میکنن
.
--
رسیدیم فرودگاه. بابای همسر روبوسی کرده و بغلش کرده. بعد یواشکی به من میگه من این دفعه بابابزرگو دیدم خوشحال شدم
.
برای بچه ای که خیلی سخت راجع به احساساتش -مخصوصا در مورد آدما-صحبت میکنه، یه قدم بزرگ حساب میشه
.
--
تو فرودگاه یه شعری نوشته بود که توش نوشته بود "و زمان بد است". پسر ما می خونه "وضعمان بد است"
.
--
تازه رسیده بودیم خونه ی همسر اینا. میگه عمه همیشه همین لباسو می پوشه. اون دفعه هم همین تنش بود.
با خودم گفتم خب، حتما این لباسو بیشتر از همه دوست داره. بهش میگم خب، به نظرت این معنیش چیه؟ میگه یعنی لباس دیگه ای نداره
.
--
برا بلیت قطاری که در واقع با قطر خریده بودیم، برامون یه ساعت خاصی نوشته شده بود و صندلی رزرو شده هم داشتیم. ولی ما چون قطار یه ساعت دیگه رو گرفتیم، دیگه رزرو صندلیمون پرید.
وقتی وارد قطار شدیم، رو یه صندلی ای که به ظاهر رزرو نشده بود نشستیم ولی بعدا یه پسر شاید ده دوازده ساله اومد، گفت من اینجا صندلی رزرو دارم. ما هم بلند شدیم. اون یه صندلی رو رزرو کرده بود ولی پسرمون گفت من تنها نمی شینم.
من رفتم اون جایی که قبلا همسر تنها نشسته بود نشستم و پسرمون نشست رو زانوم، همسر هم یه جا دیگه نشست. من گوشیو دادم به پسرمون و گفتم میتونی بازی کنی. بعدتر، همسر رفت نشست پیش اون پسره و پسرمون نشست رو زانوی همسر. بعدتر همسر رفت یه جای دیگه و پسرمون گفته بود میشینم تنها، اشکالی نداره.
دیگه نشست پیش پسره و منم یکی دو ردیف عقب ترش تو سمت مقابل بودم و حواسم بهش بود.
ده دقیقه به پیاده شدن رفتم بهش بگم بازیتو تموم کن که آماده بشیم برای پیاده شدن. دیدم دستشو زده زیر چونه اش؛ داره اطرافو نگاه میکنه. دنبال گوشی میگشتم که دیدم دست پسره اس؛ داره بازی میکنه.
میگه گفتم اینم یه کم بازی کنه دیگه؛ دادم بهش
.
جالب اینکه بعدا میگه من داشتم ورژن فلانو بازی میکردم؛ اون زد یه ورژن دیگه رو بازی کنه؛ مال من پرید. ولی اصلا ناراحت نبود؛ براش مهم نبود!
--
مامان بهم گفت دوشنبه صبح جلسه ی قرآنمه، بیا اینجا. گفتم باشه. صبح زود راه افتادم از خونه ی همسر اینا رفتم.
خیلی جلسه شون باحال بود. یه عالمه خانم مسن و نسبتا مسن اومده بودن با درجات مختلف پیری! بعضی هاشون پاهاشونو دراز کرده بودن و یه پاشونو رو اون یکی پاشون انداخته بودن و چادرشونم رو ش که بد نباشه پاشون درازه. بعضی ها ولی در مرحله ی بعدی پیر بودن بودن و پاهاشونو در حالی دراز کرده بودن که به اندازه ی عرض شونه باز بود و کلا مانتویی هم بودن، چون دیگه واسه چادر داشتن خیلی مسن بودن. ولی جالب اینکه همه شون روحیه هاشون عالی.
خانمه ساده ترین کلماتو نمی تونست بخونه، تازه می خندید می گفت من شاگرد اولم
.
یه خانمه دیگه میگفت الان بچه ی حاج خانم میگه مامانم چه شاگردای تنبلی داره. و همه شون می خندیدن
.
--
خانمه داره میخونه. کلمه هست "صبارا". اشتباه میخونه. مامان میگه نه، دوباره. میگه "سببا"؟!! 
قشنگ معلوم بود بنده خدا اصلا حروف رو درست نمی شناسه.
یا داره می خونه. نوشته "السمیع البصیر"، طرف میخونه "السمیع العلیم"!
--
مامانمم البته تو سوتی دادن کم از اونا نبود. میگه قصه ی حضرت فرعونو که همه تون بلدین
. جالب اینکه هیچ کس هم متوجه نشد، حتی خودش!!
--
مامانم داشت راجع به یه آیه ای توضیح میداد. یهو میگه یه دمپایی اشتباه شده خانما دفعه ی پیش. هر کس اشتباه کرده بگه!
اونجا فهمیدم چرا مامانم نمی تونه خانم جلسه ای باشه. اصلا پرستیژ کاری خانم جلسه ای ها رو رعایت نمیکرد؛ یهو یه چیزی یادش میومد، می پرید به یه موضوع کاملا بی ربط
.
--
با خواهر بزرگتر داشتیم به مامان کمک می کردیم که سوار آسانسور بشه یا پیاده بشه از آسانسور. پسرمون تو گوش من میگه مادرجون مثل ملکه اس و تو و خاله کمکش میکنین
.
--
مامان من خب سنش زیاده دیگه؛ چروک زیاد داره صورتش. پسرمون میگه مادرجون قیافه اش یه جوریه، انگاری هیچ وقت خوشحال نیس
.
این دفعه که ریحانه خانم ایران بود، گفتم یه مهر برای کتابخونه مون درست کنن و به دست ریحانه خانم برسونن. ریحانه خانم آورد و رفتیم ازش گرفتیم. اون روز اومدم کتابامونو مهر بزنم، فهمیدم یه تعدادی از کتابا مال خواهر همسرن.
وقتی بهتون میگم زیادی منو خوب تصور نکنین، برای اینه که الان روم بشه بیام بگم از کسی کتاب گرفتیم و تقریبا ده ساله تو خونه مونه
.
دیگه گذاشتم کنار که ببریم. ولی من یه بار به خیال خودم تمام کتابای خواهر همسرو بردم ایران. دونه دونه کتابا رو نگاه کردم. نمیدونم چرا اینا رو ندیده ام و نبرده ام. خلاصه که بسیار شرمنده شدیم
.
--
بالاخره موفق شدیم بیایم ایران
.
جمعه من تا ظهرش کار کردم و روزای قبلش هم کلی چالش داشتیم سر کار که اونا رو باید یه پست جدا براش بدارم. ولی بابت همون، من تا ساعت ۲ اینا هنوز عملا داشتم کار میکردم.
از دوشنبه که من نیستم، فاطیما که تا الان مرخصی بوده، برمیگرده و عملا ما نتونستیم همو ببینیم و من وویس بت ها رو با کلی مشکل بدون حضور فیزیکی مجبور شدم به فاطیما تحویل بدم.
بابتش کلی وویس گذاشتم براش. امیدوارم مشکلات رو متوجه بشه.
بعد از ساعت دو تازه اومدم کمک کنم به همسر که بقیه ی چمدونا رو جمع کنیم. همسر از صبح چمدونا رو جمع کرده بود تا حد زیادی.
چمدونا رو جمع کردیم، رفتم کلیدو بدم به همسایه، دو بار رفتم، نبود. رفتم سراغ اون یکی همسایه؛ اونم نبود. بالاخره دم رفتن دیدیم همسایه خونه اس و رفتم بهش کلید دادم که آشغالای ما رو هم اونا بدارن دم در.
اینجا هر کسی یه سطل آشغال بزرگ داره، در حد ۸۰ یا ۱۲۰ لیتری (بسته به تعداد اعضای خانواده و ... ) که هر هفته، دوهفته یا بیشتر (بازم بسته به شرایط و شهر و ...) تخلیه میشه. روزی که قراره تخلیه بشه، باید شب قبلش یا صبح خیلی زود بذاری بیرون در تا ورش دارن. کلیدو دادم به همسایه که تو نبودن ما سطلا رو بذاره بیرون.
سطلا رو هم دقیقا گذاشتیم پشت در که زیاد زحمتشون نشه.
اگه کارین بود، میخواستم گوجه و بادمجونی که پسرمون کاشته رو هم بهش بسپارم ولی نبود و اونا رو فقط گذاشتیم تو حیاط که بارون بخورن. امیدوارم سردشون نشه.
ماشینا رو گذاشتیم تو خونه و دوستمون اومد دنبالمون و ما رو تا ایستگاه قطار رسوند.
برخلاف همیشه، این دفعه نتونستیم بلیت با قیمت مناسب از شهرمون پیدا کنیم و یه بلیتی گرفتیم که پروازش از یه شهر دیگه بود و برگشتش به شهر خودمون. ولی بلیت قطارش روش بود و خود سایت قطر این طوری میفروخت. از یه روز قبل ترش حق داشتیم با قطار بریم اون شهر دیگه. ما هم یه شب هتل گرفتیم که خیالمون راحت باشه.
خیلی عجله ای همه چیو آماده کردیم و به موقع رسیدیم به قطار و هتل و همه چی.
پروازمون از قطار هم خیلی ایده آل نبود و ۴ ساعت ترنسفر داشت که نسبتا زیاد بود ولی ما یه اشتباهی کردیم، یه ساعت به زمانی که باید میرفتیم چک این میکردیم تو قطر، تصمیم گرفتیم که برای پسرمون از برگر کینگ ناگت مرغ بخریم! تو سایت فرودگاه زده بود که تو دو جا برگر کینگ هست و یکیش نزدیک محل چک اینمون بود. ما تو اون یکی بخش دیگه بودیم. گفتیم چه کاریه از اینجا بخریم؟ اول بریم دم چک این. بعد از برگر کینگ همونجا بخریم. هلک و هلک رفتیم و اونجا فهمیدیم سایت درست نیست و برگر کینگی اینجا نیست!
دوباره یورتمه رفتیم به محل قبلی که براش بخریم! اووون همه وقت تو پرواز و قطار و هتل، همه چی خوب بود، اون تیکه رو انقدر تند رفتیم که من کلی عرق کردم و حالم بد شد که این قدر گرممه.
آخرشم انقدر دقیقه نودی شد که فکر کنم آخرین نفرایی بودیم که چک این کردیم. وقتی هم رفتیم اون ور گیت، دیدیم فقط دو سه نفر جلوی مان که دارن سوار میشن که اونم یه خانم ویلچری بود! فکر کنم بعد از ما کسی نیومد یا شاید تعداد خیلی کمی، دقیق نمیدونم.
و پسرمونم ناگتاشو تو هواپیما خورد :/!
بقیه ی پرواز خوب بود مثل همیشه و رسیدیم فرودگاه و بابای همسر هم با ماشین اومده بود دنبالمون و مستقیم رفتیم ولایت خودمون.
--
تو فرودگاه، یه خانم عرب به انگلیسی ازمون کمک خواست؛ کلا گوشیش آنتن نداشت. سعی کردم براش درست کنم تو تنظیماتش ولی نشد. آخرش رفتم از یکی از مسئولا پرسیدم این چه جوریه؟ گفت اینجا سیم کارت خارجی آنتن نداره. بره از همین جلو یه ایرانسل بخره با پاسپورتش. رفتم بهش گفتم. رفت که بخره.
بعد باز دیدم این ور اون ورو نگاه میکنه، رفتم ببینم کارش راه افتاد یا نه. مشکلشو به خانمه گفتم و اونم همونو گفت. بعد دیدم خودشون داشتن با هم عربی حرف می زدن!
--
از هواپیما میخواستیم پیاده بشیم، یه خانمی بود که خیلی یواش راه میرفت. مهماندار به همراه اون خانم گفت ویلچر میخواین براش؟ خانمه از اون خانم مسن که احتمالا مادرش بود پرسید ولی مامانش نشنید و به ارهش ادامه داد. پسرمون میگه این خانمه مثل مامان توئه، هم یواش راه میره، هم گوشاش نمیشنوه!
--
میگه فقط منم که میگم چند روز دیگه تا تولدم مونده. آلمانی ها میگن چند شب دیگه مونده!
--
تولد پسرمونم قراره ایران بگیریم و با سیستم کاملا ایرانی! به این صورت که تولد پنج شنبه اس (تازه احتمالا) و ما هنوز کیک تولدشو سفارش ندادیم 
.
--
تو دنیای رونالدوها و مسی ها، پسر ما به ریحانه خانم سفارش داد یه لباس با طرح یوزپلنگ ایرانی با شماره ی ۹ و اسم مهدی طارمی براش بیاره
.
یه چیزی که اینجا راجع به مدرسه ها دوست دارم، اینه که خیلی براشون مهمه که بچه ها فقط در معرض اطلاعاتی باشن که برای سنشون مناسبه. مثلا، به صرف اینکه امروز جشن مدرسه اس، هر آهنگی رو نمیذارن برای بچه ها. من تو فضای مجازی گاهی می بینم که بعضی از مدرسه ها تو ایران آهنگ ساسی مانکن میذارن برای جشن بچه ها یا بهنام بانی؛ یا اونایی که مثلا خیلی فرهیخته ان، بچه های دبستانیشون دارن مرغ سحر ناله سر کن می خونن! من شخصا اصلا این مدلو نمی پسندم و به نظرم هیچ کدوم از اینا مناسب "بچه ها" نیست و اینکه بهنام بانی و مرغ سحر مجاز باشن هم تفاوتی تو قضیه ایجاد نمی کنه برام. از این جهت، اینجا واقعا سخت میگیرن انصافا و این طوری نیست که معلما با سلیقه ی خودشون هر کاری که خواستن بکنن.
--
اون روز تو کتابخونه، یه خانمی با عجله اومد و یه کتابی رو آورد؛ گفت ببخشید من فکر میکردم همه ی کتابا رو پس آورده ام ولی اینو تو خونه مون پیدا کردم.
نگاه کردم براش، دیدم کتاب مال کتابخونه بوده ولی از رده خارج شده و کتابخونه یه سری از کتاباشو که دیگه نمیخواد، میذاره روی یه قفسه بیرون درِ ورودی که هر کس میخواد رایگان ورداره.
بنده خدا خانمه نه تنها این قدر مسئولیت پذیر بود که کتابی دستش نداشت، بلکه این کتابی که دیگه متعلق به کتابخونه نبودو هم آورده بود به محض اینکه دیده بود کتابی از کتابخونه دستشه.
--
یه خانمی اومده بود با چهره ی چینی، کره ای، اینا. کتابا رو گذاشت رو میز که پس بده؛ همکارم ازش پرسید میخواین بازم کتاب بردارین [و بعدا پرداخت کنین] یا می خواین الان پرداخت کنین؟ خانمه سریع بچه شو صدا زد چون خودش هیچی آلمانی بلد نبود. بچه ی هشت نه ساله اش اومد و همکارم دوباره سوالو پرسید و پسره جواب داد.
خیلی خوشم اومد که خانمه با اینکه تقریبا هیچی بلد نبود و همین سوال ساده رو هم متوجه نمیشد، ولی بچه اش رو عضو کتابخونه کرده بود و میومد وای میستاد اونجا تا بچه اش برا خودش بگرده و کتاب انتخاب کنه
.
--
آنیا داشت حرف می زد؛ وسط حرفاش میگه درسته که خیلی چیزا خوب نیست ولی آدم باید از خودش بپرسه من چیکار کرده ام؟ من سهم خودمو انجام داده ام؟ من داوطلبانه کاری انجام داده ام؟
برام جالب بود که ما خیلی اتفاقی با هم همکار شدیم ولی دیدگاهامون خیلی به هم شبیهه تو بعضی چیزا. حالا نمی دونم از اول این شکلی بودیم یا روی هم دیگه تاثیر گذاشته ایم که این جوری شده
.
--
یه پروژه ای قرار بود اوایل اکتبر لایو بشه ولی فکر نمی کردیم این قدر تاریخش جدی باشه. ولی حدود دو هفته به لایو شدن وویس بت، گفتن این پروژه حتما باید یک اکتبر لایو بشه، چون ما قراردادمونو با فلان شرکت از یک اکتبر قطع کرده ایم و وویس بت حتما باید جایگزیشن بشه.
دیگه ما پامونو گذاشتیم رو گاز و هر روز ده ساعتی کار کردیم چند روز تا بالاخره تموم شد.
اون روز رئیس بخش غیرفنی ایمیل زده بود به همه مون که دستتون درد نکنه و خیلی خوب بوده و فلان.
تو یه میتینگ بودیم برای درست کردن یه چیز دیگه، سباستین میگه ما با این وویس بت ماهی سه هزار یورو برای شرکت سیو می کنیم.
تو همون میتیگ داشتیم یه چیزیو درست می کردیم که مربوط به یه قرعه کشی ای بود که شرکت داره برگزار میکنه برای مشتری هاش و جایزه هاش تی شرت تبلیغاتی شرکت و هودی و این چیزاس.
سباستین میگه ما به عنوان کسی که همچین وویس بتی رو لایو کرده ایم حقمونه که یه هودی حداقل بگیریم. بیایم یه ایمیل به رئیس بزنیم و بگیم ما هم هودی می خوایم. همون جا ایمیلو زد و گفت. رئیسشونم بلافاصله جواب داد و گفت سایزاتونو بگین
.
همون موقع که سباستین داشت ایمیلو می زد، بهش گفتم بنویس یه هودی به علاوه ی 3000 یورو پول
. نمی دونم چرا ننوشت
. دیگه وقتی ماهی سه هزار تا سیو می کنن، یعنی به ما یه بار سه هزار یورو نمی رسه؟!
حالا فعلا قرار شده یه هودی بگیریم فقط
.
--
دوست دختر علی خیلی تو کارهای داوطلبانه فعالیت داشته یه مدتی. داشتیم راجع به رشته های انسانی تو ایران حرف می زدیم و اینکه چقدر بهش بها داده میشه و چقدر از آدما سواد دارن واقعا وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل میشن.
می گفت یه بار من یه جا کار می کردم، یه دختری که داشت روان شناسی می خوند (فکر کنم ارشد)، اومد گفت من می خوام تو مهد کودک شما یه بازی حرکتی-تعادلی برای بچه ها طراحی کنم و انجام بدم و ... . گفتیم باشه. بهش این موقعیتو دادیم و کمک کردیم که بازیشو طراحی کنه. موقع اجرا، اومده برای بچه ها توضیح بده، بچه ها رو دور خودش جمع کرده؛ بهشون میگه بچه ها من میخوام امروز باهاتون یه بازی حرکتی-تعادلی بکنم :|! برای بچه های حدود 5 ساله! بچه ها هم هاج و واج، بدون اینکه بفهمن چی داره میگه به توضیحاش گوش میدن!
بعضی وقتا من یه سری آدما رو می بینم - چه اینجا و چه تو ایران-، واقعا تعجب می کنم از رفتاراشون. بعضی چیزا به نظرم نیاز به دانش ندارن، نیاز به یه کم عقل دارن
.
--
دوست دختر علی میگه یه بار ما اومدیم یه گروه ثبت کردیم رسما برای گذاشتن یه سری برنامه برای خارجی ها. من گفتم چون قراره برای همه باشه، مخصوصا بچه ها و نوجوونا، الکل ممنوع باشه. یه آقای ایرانی که ۴۰ سال بود آلمان بود گفت نه، برا چی؟ مگه جمهوری اسلامیه؟
میگفت ما که گروهو ثبت کردیم تو ذهنمون این بود که جشن شب یلدا رو بگیریم، بذاریم آلمانی ها بیان و با جشنای ما آشنا بشن، نوروز بگیریم، شاعرامونو معرفی کنیم و ... .
در نهایت، میگفت بعد از مدتی ما از برنامه ها خارج شدیم و اون ایرانی های باقی مونده هم برنامه های گروهو تبدیل به یه چیزی شبیه دیسکو کردن!
--
تو مهد کار میکنه دوست دختر علی. میگه به ما میگن بچه های بالای سه سال اینا رو دیگه نباید بغل کنین.
میگفت یه بچه ای بود وقتی من اومدم، خیلی ساکت و آروم و گوشه گیر بود. با هیشکی دوست نمیشد، حرف نمیزد، اصلا قاطی جمع نمیشد. کم کم ولی یخش با من وا شد. بلند بلند میخندید و قهقهه میزد و کارمندای اونجا میگفتن این فلانیه؟ ما تا الان صدای خنده هاشو نشنیده بودیم!
وقتی خواسته بود از مهد بره، مامانش یه کارت تشکر به دوست دختر علی داده بود و توش براش نوشته بود که این بچه از وقتی تو اومدی شکوفا شد و تونست با دیگران ارتباط برقرار کنه
.
--
خونه ی علی اینا خیلی خوش گذشت. یه روزش رفتیم اتاق فرار. خدا رو شکر به خاطر پسرمون سختاشو انتخاب نکردیم! یکیو انتخاب کرده بودیم که درجه ی سختیش از 5، 2 بود. قرار بود یه ساعته تموم بشه. آخرش بعد از یه ساعت و نیم و با کلی کمک آقاهه تموم شد
!
شانس آورده بودیم نفر بعدی بلافاصله بعد از ما رزرو نکرده بود و آقاهه بهمون اجازه داد که بیشتر بمونیم.
--
رفته بودیم خونه ی ریحانه خانم. داشت می گفت فلانی و فلانی هر وقت میان اینجا بحث می کنن در مورد اینکه کلمه ی آلمانی Thymian معنیش نمیشه آویشن؛ میشه مرزه. آویشن به آلمانی میشه Oregano. هررر بار همین بحثو می کنن و هر بار بهشون میگم بس کنین این بحث کثیفو دیگه!! به ریحانه خانم میگم چی میگی؟ تیمیان میشه همون آویشن. اورِگانو یه چیز دیگه اس اصلا. بعد 5 دقیقه داشتیم بحث می کردیم سر همین 
.
--
یکی از همسایه هاشون اونجا بود که شیرازیه. بلند شد برای خودش چایی بریزه، به همسر ریحانه خانم میگه برا شمام بریزم؟ میگه آره، دست شما درد نکنه. ولی شیرازی نریزی بی زحمت؛ کرمونی بریز
. بعد که براش ریخته، آورده، میگه این دیگه مال خود شهداد کرمانه
.
--
اون روز داشتم رانندگی می کردم و به این فکر می کردم که بچه مون دبیرستان قراره کجا بره و خدا کنه مدرسه اش خوب باشه و کاش تو فلان شهر بودیم که مدرسه اش بهتره و ... . یهو ذهنم همه چیو به هم ربط داد و یاد یه چیزی افتادم.
مامان و بابای من یه پسر داشته ان اون اول که تو سن یه سالگی فوت می کنه. بعد از اون خواهر بزرگتر و خواهر کوچیک تر بودن. بعدش که برادر بزرگتر به دنیا اومده بود، برای بابا یه چیز دیگه بوده انگاری. خیلی بابام به برادر بزرگتر علاقه داشته و این علاقه تا آخر هم بود. کلا، بابا - بنا به گفته ی مامانم- برادر بزرگتر رو خیلی دوست داشت، با اینکه در ظاهر واقعا عدالت رو رعایت می کرد و من شخصا هیچ وقت حس نکردم بابام اونو بیشتر از ما دوست داره. ولی خب، به هر حال، نظر مامان این بود. و کلا هم اخلاق برادر بزرگتر هم خیلی به بابا شبیه شد کم کم.
بچه که بودیم، برادر بزرگتر و کوچیکتر میرفتن یه مدرسه. از یه جایی به بعد مامان به این نتیجه رسید که این مدرسه به درد نمی خوره و تحقیق کرد و گفت فلان مدرسه خوبه. مامان خیلی تلاش کرد که مدرسه ی هر دو تا رو عوض کنه ولی بابا می گفت بچه اگه مدرسه اش عوض بشه ضربه می بینه و به مامان اجازه نداد مدرسه ی برادر بزرگتر رو عوض کنه. برای برادر کوچیک تر ولی مامان بالاخره زورش رسید و مدرسه اش رو عوض کرد.
برادر کوچیک تر تیزهوشان قبول شد و بعدش دیگه خیالشون از بابت جو مدرسه و این چیزا راحت بود. برادر بزرگتر - که تو زمانش تیزهوشان تو شهرمون نبود و فقط نمونه بود- بدون اینکه هیچ تلاشی بکنه و درسی بخونه، به عنوان ذخیره برای نمونه قبول شد ولی متاسفانه نتونست وارد مدرسه بشه. بابا بعدها چند بار مجبور شد مدرسه ی برادر بزرگتر رو عوض کنه و مامان معتقد بود اگه تو همون دبستان مدرسه ی بچه رو عوض کرده بود، الان اونم نمونه درس می خوند و این قدر نگرانی از بابتش نداشتن. بابا - علی رغم اینکه اون زمان باب نبود آدمای معمولی تو شهر ما بچه هاشونو بذارن تو مدرسه ی غیرانتفاعی و به نظر خیلی ها مدرسه ی غیرانتفاعی مال بچه های لوس پولدارا بود- برادر بزرگتر رو گذاشت تو مدرسه ی غیرانتفاعی و کلی پول داد بابتش. ولی باز همونو هم مجبور شد دوباره مدرسه شو عوض کنه چون صرف غیرانتفاعی بودن معنیش خوب بودن مدرسه نبود.
برادر بزرگتر برخلاف همه مون درس چندانی نخوند و با یه مدرک فوق دیپلم از دانشگاه فارغ التحصیل شد (گرچه بعدا رفت لیسانس یه رشته دیگه رو گرفت).
در نهایت ولی تمام اون بچه هایی که مامان اون قدر براشون زحمت کشید، از پیشش رفتن و هیچ کدوم تو اون شهر نموندن. همون یه دونه ای موند که هیچ کدوم از معیارای مامانو نداشت؛ همون یه دونه ای که مامان فکر می کرد راه اشتباهو رفته. الان همون یه دونه هر روز بهش سر می زنه، هر روز ازش می پرسه خرید داره یا نه؛ جمعه ها میاد میگه دبه تو بده برم برات شیر محلی بگیرم؛ اگه مریض باشه، دکتر می بردش و خیلی وقتا مثل بقیه ی ماها "مامان" صداش نمیزنه، "ننه" صداش می زنه؛ همون جوری که بابا، مامانشو ننه صدا می زد
.
خلاصه که، عَسی اَن تَکرهوا شیئا و هو خیر لَکُم
.
--
یه شرکتی هم بود که چندین سال پیش من اپلای کردم و بعدا زنگ زدن که چون شرکت آمریکاییه نمیشه استخدامت کنیم. یادتونه؟ اونم فکر میکنم مصداق همین آیه ی بالا بود.
من که اون موقع خیلی خوشبین بودم ولی الان فکر میکنم وقتی اون شرکت آمریکایی ای که اون شرکت براشون کار میکرد، ایرانو کلا تحریم کرده بود و به کاربرای ایرانی خدمات نمیداد، چرا باید دنبال کسی میگشتن که به فارسی مسلط باشه و پردازش متن و گفتار کار کرده باشه و با لهجه ها و گویش های مختلف فارسی آشنا باشه؟ اونم تو پروژه ای که یه اسرائیلی مدیرشه؟
اون زمان که خیلی ناراحت بودم که نشد ولی الان خوشحالم. واقعا نمیدونم از اون پروژه چه استفاده ای قرار بود بشه؛ علی الخصوص که دوستانی رو میشناختم تو آمریکا که تو همون شرکت کار کرده بودن. به عبارتی، شاید بشه گفت اون پروژه حساس بود!
از اون مهم تر اینکه اون پروژه تو بلژیک بود و اگه میرفتم، احتمالا دیگه همیشه باید با بلژیکی ها سر و کله می زدم
؛ بلژیکی هایی که یه پروژه ی کوچیک باهاشون پدر ما رو درآورد و هزار بار خدا رو شکر کردم که آلمانی ها فرهنگ کاریشون این جوری نیست
.
--
از تلفظای آلمانی ها - تو مایه های بلک و بلِک- اینو بگم که اون روز مونی داشت میگفت دفعه ی پیش میتینگ کچاپو نداشتیم. من هی با خودم میگفتم میتینگ کچاپ دیگه چیه؟!! ما کی همچین میتینگی داشتیم؟چند بار که تکرار کرد، فهمیدم منظورش catch up ه!
--
پسرمون داره از آشای ریحانه خانم میخوره که سبزی و حبوباتش ترکیبش متفاوته و یه کمی بیشتره. میگه چقدر جزئیات داره؟ 
--
به پسرمون میگیم تو ماهیچه دوست داری؛ یه بار امتحان کن. میگه نه، من ماهی دوست ندارم. میگیم ماهیچه که ماهی نیست. میگه یعنی ماهی کوچیک دیگه!
--
ریحانه خانم خورشت زبون پخته بود ولی پسرمون نخورد. وقتی اومده بودیم خونه، شب موقع خواب میگه مامانی، اگه زبون بخورم، بعدش بیشتر حرف میزنم؟ میگم آره، هر عضوی رو بخوری برای همون عضو خوبه
.
میگه خب پس، شما زبون بخورین تا بیشتر حرف بزنین
.