یه بار سر کار بودم، یوتیوبم گذاشته بودم و از همه چی گوش میدادم. یه ویدیویی که کلیک کردم مال الهی قمشه ای بود. یه جاش گفت شبی یه شعر از مولانا بخونین. زیادم نه. همین خودش بعد از یه سال، کلی میشه.
منم گفتم آره دیگه. حیفه. بذار با همین قدر کم شروع کنم.
اواخر ژانویه بود. یکی دو هفته پیش یه دفترش تموم شد
.
استمرار حقیقتا چیز خوبیه.
بچه هم که بودم، یادمه مامانم شبا قبل از خواب یه صفحه کتاب میخوند. همیشه میومد عینکشو از رو طاقچه ورمیداشت؛ کتابشو - که معمولا تفسیر قرآن یا یه چیزی تو همین مایه ها بود- ورمیداشت؛ درست همون جایی که واستاده بود می نشست و یه صفحه کتاب میخوند؛کتابشو می بست و میرفت بخوابه. گاهی انقد سریع اتفاق میفتاد که منی که داشتم درس میخوندم یا کار دیگه ای میکردم میگفتم چی شد؟ پشیمون شدی؟ چرا نخوندی؟ میگفت خوندم که. میگفتم همین؟ خوندی دیگه؟ میگفت آره دیگه. یکی دو صفحه میخونم. همون بسمه.
--
به چت جی پی تی یه سری اسم کتاب دادم. گفتم من سلیقه ام اینه، بهم یه سری کتاب معرفی کن با موضوعات مشابه و توضیح هم در موردشون بده. یه کتابی رو معرفی کرد و موضوعشم جالب بود. بهش گفتم خب حالا بگو انتشاراتش و نویسنده و مترجمش کیه که ببینم از کجا باید بخرم.
گفت این اسم کتاب، واقعی نیست؛ خودم ساختم :|!
--
تو میتینگ، پسر اشتفانم بود. یکی از همکارا می پرسه تو بچه ی اشتفانی؟ میگه از جمله بچه هاشم
! (آخه اشتفان یه بچه ی دیگه هم تو شرکتمون داره.)
--
جوما از بقیه ی بچه ها سه سال تقریبا بزرگتره. پسرمون میگه چون 3 سال تو سفر بوده.
یه بار داشت با دخترِ دوستمون صحبت می کرد و براش تعریف می کرد که جوما 3 سال تو سفر بوده. اونم فکر می کرد که سفر بوده و خوشگذرونی و اینا.
بچه ها نمی دونن یه نفر برای پناهنده شدن به آلمان سه سال تو راه بوده باشه یعنی چی. این جور آدما همون بیچاره هایی هستن که - اکثرا- بدون پول، تو دریا و خشکی و با کلی زحمت و ریسک زیاد و حتی گاهی ریسک مردن، مسافرت می کنن تا برسن به کشوری که می خوان.
--داشتم به پسرمون کمک می کردم که یه ویدیو درست کنه - که بعدا بذاره تو یوتیوب. وسطش که دید سخته و زحمت داره (برنامه نویسی بود)، یه کمی ادا درآورده با صورتش؛ میگه بیا از این ادها دربیاریم؛ بذاریم تو یوتیوب. میگم نه مامان جان، ما از این محتواهای سخیف درست نمی کنیم.
میگه پس چرا بابا از اینا می بینه؟!
--
شبا میگه در اتاقو ببندیم. میگم خب، باز بذاریم که یه کمی باد بیاد، هوا عوض بشه. میگه نه؛ اونجا پورتاله!
(اگه احیانا نمی دونین پورتال چیه، تو قصه های بچگونه پورتال یه در جادوییه یا یه همچین چیزی که وقتی ازش رد بشی مثلا میری به یه دنیای دیگه، یه زمان دیگه و ... ).
--
به همسر میگم فلان کار کی انجام میشه؟ میگه اون دیگه موند تا آخر صَفَر.
پسرمون میگه: کدوم سفر؟ 
چند وقت پیش یه روز همسر اومد، گفت داشته با کارین و یه همسایه ی دیگه صحبت می کرده. همسایه بهش گفته انگور می خواین؟ من رفته ام از فلان جا گرفته ام. همسر هم گفته بود آره و براش آورده بود.
چند روز بعدش، من یه بار - بعد از اینکه دو سه هفته از عملم گذشته بود- عطسه کردم. انگاری برگشتم به یه هفته بعد از عمل! دوباره انقدر در داشتم
که نمی تونستم تکون بخورم
.
آخر هفته اش هم مهمون داشتیم. تو شک بودیم که کنسل کنیم یا من دوباره خوب میشم. تقریبا 24 ساعتی رو دوباره فقط دراز بودم! بعدش دوباره کم کم بلند شدم.
اون روز آخر هفته، مهمونمون اومده بود و داشتیم حرف می زدیم که یکی در زد. رفتم درو باز کردم؛ همون خانم همسایه بود، همسایه ای که چند تا خونه اون ورتره؛ دقیق بخوام بگم، خونه ی بغلی ما میشه سر نبش؛ این خانمه رو به روی اوناس؛ یعنی، اون ور خیابون.
یه کمی با هم حرف زدیم. گفت مسافرت نمیرین؟ گفتم متاسفانه پرواز ما به ایران کنسل شد. هنوز نمی دونم جای دیگه ای میریم یا نه. گفت ئه، حیف شد. می فهمم اوضاع دنیا اصلا خوب نیست؛ مثلا اتفاقایی که تو غزه میفته... . بعد سرشو تکون داد؛ یعنی خیلی تاسف باره.
اینم از اون چیزاس که اینجا خیلی اتفاق نمیفته ها. آدمای اینجا خیلی هاشون اصلا براشون مهم نیست اون ور دنیا چی میگذره و اصلا خبر ندارن و اون جوری که بعضی از ما فکر می کنیم همه الان چشماشون رو خارومیانه اس، نیس؛ یه سری هاشونم جرئت حرف زدن در مورد چیزایی که علیه اسرائیل باشه رو ندارن به خاطر سابقه شون توی جنگ جهانی و احساس می کنن الان اگه حرفی بزنن، متهم میشن به یهودی ستیزی. اینه که آدمایی که خودشون شروع می کنن و راجع به این چیزا حرف می زنن، واقعا آدمای متفاوتین به نظر من.
خلاصه، یه کمی صحبت کردیم و گفت من اون روز همسرتو دیده ام و گفته ام که من هر از گاهی میرم از فروشگاها چیزایی که میخوان دور بریزنو نجات میدم؛ گفته ام بهش که اگه شما خواستین، برای شما هم بیارم؛ حالا گفتم اگه شما چیزی دوست دارین، بردارین از تو سبدم. دو تا سبد هم با خودش آورده بود.
اینجا فروشگاها چون زنجیره ای هستن، یه سری قوانین ثابت دارن. مثلا، نونی که دارن رو امروز باید بفروشن؛ اگه فروش نرفت، باید فردا بنویسن نون دیروزه و نصف قیمت بدن؛ روز بعد هم حتما باید بندازنش. اجازه ندارن همین جوری کالاها رو تا هر وقت که شد بذارن بمونه.
حالا این خانمه با یه سازمانی همکاری می کنه که با این فروشگاها صحبت می کنن و میرن آخر روز نون، میوه، سبزی جات و محصولات دیگه شونو میگیرن و بین دور و بری ها و در و همسایه پخش می کنن. یه مقداریشو هم میبرن یه جای خاصی که بی خانمان ها می دونن کجاس و میرن از اونجا رایگان میگیرن از اینا. اینکه چطوری تصمیم بگیرن چیو بدن به بی خانمان ها و چیا رو بدن به در و همسایه، اون سازمانه تصمیم می گیره (خانم همسایه این طوری گفت به من).
خانم همسایه به زور چند تا موز به من داد در حالی که ما تازه رفته بودیم خرید (ولی خب موزاش بلافاصله تبدیل به شیرموز شدن و خورده شدن همون روز و عمر مفیدی داشتن
). بعد، یه کمی صحبت کردیم و گفتم چطوری این کار داوطلبانه رو پیدا کردی؟ منم دنبال کار داوطلبانه می گردم ولی چیزی پیدا نمی کنم. یه کمی هم براش توضیح دادم البته که دنبال چه کاری می گردم. گفتم دوست دارم بیشتر کارش با بچه ها باشه؛ من نمی تونم مثل تو برم در خونه ها.
گفت خب چرا به ogs (همون جایی که بچه ها رو بعد از مدرسه نگه میدارن تا ساعت 4) و مدرسه و این جور جاها ایمیل نمی زنی؟ گفتم مگه اونا هم می گیرن؟ من فکر می کردم کارمندای ogs همه شون کارمندن و اتفاقا راحت قبول نمی کنن کسیو. گفت نه، اصلا این جوری نیست. بچه ات ogs میره؟ گفتم آره. گفت خب، به همون جا بگو دیگه. کدوم مدرسه میره؟ گفتم فلان. گفت اتفاقا من یکیو میشناسم که تو همون ogs کار می کنه. یه کم دیگه حرف زدیم و بعد با تلفنش به یکی زنگ زد. من فکر کردم با کسی کار داره. بعد دیدم زنگ زده به همون دوستش. بعدم گوشیو داد به خودم که صحبت کنم. خانمه هم گفت ایمیل بزن به فلانی و بگو. منم تشکر کردم و خداحافظی کردم و گوشیو پس دادم به خانم همسایه. اونم گذاشت تو جیبش. بعد بهش گفتم نمی دونم ogs منو قبول می کنه یا نه. من تمام وقت کار می کنم. مثلا میتونم بعد از ساعت 2 برم؛ بعدم نمی تونم هر روز برم که. مثلا ماهی یه بار، دو بار. یهو یکی از تو جیب همسایه (!!) گفت الو الو، من شنیدم چی گفتی، شما قطع نکردین هنوز. اشکالی نداره؛ حتی اگه تمام وقتم کار می کنی، بازم ایمیل بزن
. خانم همسایه گوشیشو درآورد و یه کم دیگه باهاش صحبت کرد و بعد خداحافظی کرد. بعد به من گفت دیدی؟ اون قدرام سخت نیست. حتی اگه بهشون بگی من فقط 2 تا 4 میام و یه روز در ماه، بازم می خوان. تو ایمیل بزن. پیدا میشه.
هنوز داشتم با همین همسایه صحبت می کردم، کارین که دید ما گرم صحبتیم اومد، از همون ور خیابون گفت من دیدم همسایه ام دم دره، اومدم براش چیزی بیارم. برات مارمالاد ارگانیک دارم. اینا رو خودم با محصولای همین درختم درست کرده ام (درختش جلوی درشه و از تو خیابون دیده میشه). اونم گرفتم و تشکر کردم از هر دوشون و اومدم تو. فکر کنم یه ربع، بیست دقیقه ای داشتیم با هم صحبت می کردیم!
حالا این قضیه جالبش این بود برام که من دقیقا صبحش داشتم با خودم خیلی متعجبانه فکر می کردم خدایا! یعنی من یه کار داوطلبانه هم نباید بتونم پیدا کنم؟ ای بابا! بابا، من می خوام یه کاری بکنم، نمی خوام که کسی برام کاری بکنه. مردم نگرانن کارشون درست نمیشه، من نگرانم چرا "من" نمی تونم کاری بکنم. عجبا!!
قشنگ همین جمله هایی که بالا گفتمو داشتم با خودم می گفتم. بعد دیدم خب، کار داوطلبانه خودش اومد دم در خونه مون
.
آخه، من خیلی دنبال این مدل کارا بودم. ولی نشد. یه بار که رفتم حضوری با یکی صحبت کردم. اصلا طرف انگاری درک نمیکرد من چی میگم. من میگفتم من آدم اجتماعی ای نیستم، باز میگفت ما یه سری گروها داریم میرن خانه ی سالمندان با پیرا حرف میزنن. من میگفتم آقا خب، من اصلا آلمانیم در حدی نیست که بتونم حرفای یه آلمانی هشتاد نود ساله رو بفهمم و تازه درک کنم و باهاش همدردی کنم. اصلا من مال دنیای اون نیستم. ولی باز میگفت نه، مهربونی آدم مهمه و زبون و اینا مهم نیست. خلاصه، اون نشد.
بعد از اون یه کمی گشتم و یه چیزایی پیدا کردم ولی از نظر موضوعی زیاد چیزی که من میخواستم نبودن یا مثلا تو شهر ما نبودن و میدیدم واقعا برام اونقدری امکان پذیر نیست که بخوام برم یه شهر دیگه.
بعد اومدم به اون جایی که گفتم تازه کشفش کرده بودم برای پسرمون زنگ و ایمیل زدم و اول خیلی استقبال کردن ولی بعد که گفتم من تمام وقت کار میکنم گفتن رزومه تو میفرستیم واسه بخش فلان که ببینیم آیا کاری هست یا نه. و بعدشم دیگه خبر ندادن.
خلاصه، خوشحال شدم که حداقل فهمیدم به کجاها و چطوری باید بگم بالاخره
.
--
اتفاقا اون روز یا فرداش قرار بود بریم کتابخونه ی کاتولیک شهرمون. اینجا یه سری کتابخونه ی وابسته به شهرداری هست که بزرگن و بهشون میگن بیبلیوتک (Bibliothek) و تو هر شهری نیستن؛ تو شهرهای نسبتا بزرگتر هستن. ولی یه عالمه کتابخونه ی کوچیک کوچیک دیگه هستن که مثلا یکی مال کاتولیکاس (و احتمالا وابسته به کلیسای کاتولیک)؛ یکی مال اوانگلیش هاس و ... . حتی ممکنه چند تا کتابخونه ی کاتولیک توی هر شهر باشه. بستگی داره کلیساهاشون چقدر فعال باشن.
منم که دیدم خانم همسایه گفت به همه جا بگو واسه کار داوطلبانه و نترس، همه جا می خوان، تصمیم گرفتم به همون کتابخونه ی کاتولیک بگم که اگه می خواین، من میام کمکتون کنم.
وقتی رفتیم کتابخونه به یکی از مسئولاش گفتم که اونم گفت با فلانی صحبت کن و با اون فلانی صحبت کردم و گفت مشکلی نیست. یه روزی که می تونی خبر بده و یه ساعت بیا اینجا به صورت امتحانی کار کن. ببین اصلا کاری که ما اینجا داریمو دوست داری یا نه. بعد خبر بده که چه روزایی می تونی بیای و بیا دیگه. همین.
منم یه روز رفتم و خوب بود. امروزم بهشون پیام دادم که فلان روزا می تونم بیام
.
و به این ترتیب، بالاخره من موفق شدم یه کار داوطلبانه پیدا کنم. البته، فک نمیکنم خیلی طولانی مدت برم ولی خب، از هیچی بهتره. فعلا میرم تا یه کار بهتر پیدا کنم. من نمی دونم چرا کانکشنام با پیرا خوبه
. فکر کنم آقاهه واسه همین خیلی اصرار داشت من برم تو خانه ی سالمندان با پیرا حرف بزنم
.
--
کارمندای کتابخونه اکثرا پیر بودن و یکی دو تا واقعا در حد فرتوت. از اینا که تمام گوشتای تنشون دیگه آب شده و جز پوست و استخون نیستن. ولی واقعا دمشون گرم، تو اون سن، هنوز دارن میان کار می کنن.
خانمه گفت کتابخونه 20 نفر تقریبا کارمند داره که همه داوطلبانه کار می کنن. 11 هزار جلد هم کتاب داشت کتابخونه ی به اون کوچیکی.
--
خانم کتابدار تو بخشی از حرفاش گفت که یه سری برنامه دارن برای بچه های کوچیک مثل جلسات کتابخوانی و نقاشی و اینا. حتی برا بازنشسته ها هم برنامه ی نقاشی دارن. ولی یکی از برنامه های جالبشون این بود که بچه های مهدکودک رو چند بار میارن اونجا. به بچه ها یاد میدن چطوری کتاب بگیرن و پس بدن و چطوری دنبال کتاب بگردن و ... . و در آخر بهشون گواهینامه ی کتابخونه میدن
.
--
رفتیم مسافرت و برگشتیم. اونا رو توی یه پست جدا می نویسم.
وقتی برگشتیم، هنوز داشتیم ماشینو پارک میکردیم، خانم همسایه رو دیدیم. احوال پرسی کردیم. گفت من امروز رفته ام باز چیز میز آورده ام، بیاین ببرین. میذارم روی نیمکت جلوی خونه مون. چند روز پیشم ما رو به یه گروه اضافه کرد که توش می نویسه که کِی میره خرت و پرت بیاره که دیگه تک تک نیاد در خونه هامون.
منم تشکر کردم و رفتم یه کیسه برداشتم، رفتم دم در خونه شون. یه عالمه لوبیا سبز داشت که منم سه بسته برداشتم. دو تا هم کاهو ورداشتم. اینجا اگه بخوای با سبک ایرانی غذا بخوری، به نسبت غذاهای آلمانی، گرون تر درمیاد. مثلا، همین لوبیا سبز رو تو هر فصلی از سال نمیارن یا اگه میارن، خوب نیست. کلا هم آلمانی ها مثلا یه سالاد درست می کنن، توش پنج دونه لوبیا سبزم میندازن. این جوری نیست که مثل ما یه غذای لوبیاپلو داشته باشن و نیم کیلو لوبیا به خاطرش سرخ کنن.
اینم جالب بود که من دقیقا همون روز صبح داشتم به این فکر می کردم که چقدر لوبیا سبز کمه و زیاد به چشمم نخورده و خیلی وقته لوبیاپلو نخوردیم
!
خلاصه که اینم خدا رسوند برامون
.
وقتی مارتینا (همین خانم همسایه) اومد و احوال پرسی کرد، بعد از ما، رفت سراغ کارین و منم رفتم تو خونه که یه کمی از وسایلو بذارم و یه کیسه بردارم و بیام. اومدم، دیدم مارتینا داره از خونه ی کارین میاد با نصف کیک. گفت کارین بهم گفته اگه تو هم کیک می خوای که من یه دونه درست کنم؛ چون یه دونه برای من زیاده؛ منم گفته ام چرا که نه؟ خیلی هم خوبه. ما از این کارا می کنیم اینجا با همسایه هامون. از این رد و بدل کردنا بین خودمون داریم.
کارین راحت هشتاد سالو داره. کیکه حدود نیم یا نهایتا یه سانت خمیر زیرش بود، حدودا 3 4 سانت خامه ی سفید بود و بعد روش دوباره یه نیم یا یه سانتی خمیر بود که روش میوه - احتمالا سیب- گذاشته بود! اگه اون کیک خامه ای رو به من میدادن، میگفتم نمی خورم؛ این خیلی چربه. من نمی دونم چطوری آلمانی های مسن این کیکا رو می خورن. ماشاءالله بهشون واقعا!
هنوز من داشتم با مارتینا صحبت می کردم و انتخاب می کردم که چی بردارم که کارین اومد و به من گفت تولدت مبارک. بعد مارتینا و همسرشم که همون موقع دراومده بود از خونه پرسیدن تولدت کی بوده و اونام تبریک گفتن.
کارین تولد منم یادداشت کرده بود تو تقویمش که یادش نره
.
--
دیروزم همسر بیرون بود که صداش میومد داره با یکی حرف می زنه جلوی خونه ی کارین ولی صدای کارین نبود. وقتی اومد، گفت با همسایه ی اون وری حرف می زدم. اونم یه پیرزن مهربونه. اونم از خونه ی کارین میومد در حالی که یه تیکه از کیک کارین دستش بود
.
--
اینم یه برش از زندگی تو محله ی پیرای آلمانی
. خدا حفظشون کنه برای ما
.
برادر بزرگتر چند روز پیش رفته دفترش ساعتای 8 9 شب، ساعتای 10 شب رفته بالای نردبون که دوربینشو نمی دونم چیکار کنه، پایه ی نردبون سر خورده روی موزاییکا و افتاده، کمرش خورده به مبل.
با این وجود، ماشینشو سوار شده و رفته خونه. دم در دیده کلا قفل شده کمرش و اصلا نمی تونه حرکت کنه. بچه هاش زنگ زده ان به اورژانس و اومده ان بردنش.
سی تی اسکن و ام آر آی گرفتن و گفتن باید عمل بشه هر چه زودتر؛ یکی از مهره ها شکسته و باید با پروتز جایگزین بشه.
خلاصه، بردنش یه بیمارستان خصوصی و از اونجایی که تو شهرستان آدما مثل مورچه ها دسته جمعی زندگی می کنن (
)، هنوز حرف این بود که کجا عملش کنن و دکترش کی باشه، دخترعمه ی بابام از یه شهر دیگه به مامانم زنگ زده بود که چی شده؟ من شنیدم حسن آقا این جوری شده. این جا ما دکتر فلانی رو میشناسیم که خوبه و ... . خلاصه، تا جایی که در توانش بود، همدردی کرده بود و گفته بود اگه لازم داشتین، رو ما حساب کنین.
از اون ور، به شیوه ی همسایه ها یاری کنین، کارا رو داشتن پیش می بردن. همسر برادر بزرگتر و عموم رفته بودن که پذیرشش کنن برای بیمارستان. گفته بود باید 50 تومن بدین که بستریش کنیم. خانم برادر بزرگتر کلا 20 تومن تو حسابش داشته، عموم گفته بود منم 30 تومن دارم. دیگه با هم پولو داده بودن.
از اون طرف، به خواهر بزرگتر گفته بودن تو که دکتری، بیا برو کارای پزشکیشو بکن و پروتز بخر و با دکتر حرف بزن و ... . اونم رفته بود دکتر، دکتر گفته بود یه سکه می گیرم برای عمل، پروتز هم 95 تومنه.
حالا، هیچی هم به خواهر بزرگتر پول نداده بودن 
. اونم زنگ زده بود به مامانم که مامان من که پول ندارم 150 تومن تو جیبم!! پول پروتزو با هر مصیبتی بود جور کرده بود ولی برای پول دکتر مونده بود.
دکتره هم گفته بود تا ساعت 7 شب پولمو برسونین تا فردا ساعت 2 عملش کنم. دیگه، خواهر بزرگتر رفته بود یه گوشه نشسته بود تا براش پول بریزن، ببره بده به دکتر!
مامانم دو تا کارت داشت، دو تا ده تومن ریخته بود. (چون خارج از وقت اداری بود، انگاری نمیشد شبا کرد. دیر میرسید.) از اون ور خواهر کوچیک تر به همسرش گفته بود، اونم رفته بود مغازه ی یکی از دوستاش و اونجا با سه چهار تا کارت، بالاخره ده تومن، ده تومن ریختن به حساب خواهر بزرگتر تا پول دکتره جور شد!
چند روز پیش، مامان بهم گفت خواهر کوچیک تر یه 800 یورو برای من تو خونه گذاشته. گفته هنوز 420 یوروی دیگه بهش قرض دارم که هر وقت جور کردم، میارم.
منم همون روزی که مامان گفت قراره عملش کنن و هزینه اش زیاد میشه، گفتم اون 800 یورو رو خرد کنین، استفاده کنین.
از اون طرف، برادر کوچیک تر به من پیام داد من به حساب تو پول میریزم، اون 800 یورو رو از طرف من بدن. گفتم نمی خواد. من گفته ام بهشون که اونو وردارن. گفت من از اینجا میتونم بیت کوین بریزم که یه کم طول می کشه تا بتونن برداشت کنن.
تو شهر ما هم صرافی نیست و یورو ریال کردن آسون نیست (باز دلار آسون تره آخه بیشتر مردم دلار نگه میدارن). حالا فرداش به مامانم میگم خب، چرا پولا رو ندادی ببرن؟! تو که نمی تونی اونا رو خرد کنی. میگه نیومدن بگیرن! بعد، پس فرداش، در به در، دنبال این بودن که این پولا رو چطوری ریال کنن و برسونن :|!
خلاصه، خواهر بزرگتر که طفلک تقریبا تمام هزینه ها رو داده بود، طوری خودشو تکونده بود که کلا سه تومن تو حسابش مونده بود! ولی خب، خدا رو شکر، جور شد در نهایت. ولی واقعا زیاد بود. فکر کنم 300 تومن شد.
عملش کردن و خوب بود، خدا رو شکر.
تقریبا 4 ساعت طول کشیده بود عملش. یکی دو ساعت بعدش اتفاقا میتینگ خانوادگی هفتگی بود و برادر بزرگتر هم یه کمی صحبت کرد و خوب بود.
دو تا چیز برام جالب بود: یکی اینکه یکی دو ساعت بعد از عمل می تونست حرف بزنه و خوب بود، در حالی که من برای عملی به مراتب ساده تر از اون، تا یه روز بعدش گیج و منگ بودم! و دیگه اینکه خواهر بزرگتر اومد تو میتینگ و گفت من و برادر بزرگتر با همیم. بعد گوشیو گرفت اون ور، دیدم عمه اونجاست، همسر خواهر بزرگتر اونجاس، همسر برادر بزرگتر اونجاس، عموم هم که رفته بود قبل ترش. برام جالب بود که ئه، آدما میرن بیمارستان تو ایران، این شکلیه. بیمارستان لزوما این شکلی نیست که آدم ده ساعت زل بزنه به در و دیوار، نیم ساعت همسرش باعجله بیاد ببیندش و بعد بره که به ماراتن بقیه ی کارا برسه. اصلا؛ هیچ وقت تا الان به این فکر نکرده بودم که میشه آدم تنها هم نباشه تو بیمارستان. برام خیلی غریب بود اون صحنه ای که میدیدم از آدمایی که اونجا واستاده ان و یکی باهاش حرف می زنه، یکی پتوشو درست می کنه، یکی ماساژش میده و ... .
--
بچه ی خواهر کوچیک تر میگه دیگه حواستونو جمع کنین که کسی مشکلی براش پیش نیاد. این خانواده دیگه توان مالی یه عمل دیگه رو نداره
.
--
ماکسی اومده بود خونه مون. براشون چیکن درست کرده بودم. قرار بود 14 تیکه بذارم. وقتی کشیدم، دیدم اشتباهی 15 تا گذاشته ام. تو یکی 8 تا گذاشتم، تو یکی 7 تا. به پسرمون میگم مال ماکسی 8 تاس. اگه میخوای، اونو نصف کن که برابر داشته باشین؛ اگرم اکیه که مال ماکسی یه دونه بیشتره.
دیدم در لحظه چاقو رو ورداشت و در حالی که شروع کرده بود به نصف کردن اون چیکنه به ماکسی گفت "ماکسی، تو یه دونه بیشتر داری، بذار 50-50 ش کنیم" 
.
حالا تو چیزای دیگه شونصد ساعت طول می کشه تا تصمیم بگیره ها. ولی دیدم تو این چیزا خیییلی آلمانیه، در کسری از ثانیه تصمیم گرفت که چاقو رو برداره و ببره و در حین بریدن توضیح بده
.
--
خانم ز میگه انقدر همسرم زنگ زده به اداره مالیات که دیگه کارمند اونجا میشناسدش؛ به اسم کوچیک صداش می کنه
.
--
آلمان این جوریه که اگه یه سال حساب کنن و شما مالیات بدهکار باشین، از سال بعد، مالیات بیشتری پیش پیش ازتون می گیرن تا مطمئن بشن که شما بدهکار نمیشین به دولت. ولی اگه شما تو یه سال زیاد باشه پولی که بخواین بگیرین برای هر مورد، محدودیت سقفی داره! یعنی؛ مثلا برای مورد ایکس، شما حداکثر می تونین 2000 یورو پس بگیرین. اگه مبلغی که قراره شما پس بگیرین، بیشتر از این بشه، همون 2000 یورو رو میدن.
--
یادتونه اون سفری که رفتم و 4 5 ساعت دیر رسیدم خونه؟ نشستم دو ساعت نامه نوشتم و کل قضیه رو توضیح دادم برای قطار آلمان. گفته بودم بهتون که اگر بیشتر از 2 ساعت قطار تاخیر داشته باشه، موظفن نصف پول بلیت رو پس بدن.
و امروز بهم ایمیل زدن که ما مورد شما رو بررسی کردیم و 5.5 یورو به شما تعلق میگیره بابت اینکه جایی که رزرو کرده بودین رو از دست داده ین! قطار هم به نظرشون کلا 2 دقیقه تاخیر داشته :/!
لطف کرده ان و زمانی که قطار برای "آغاز به حرکت"ش تاخیر داشته رو حساب کرده ان، نه تاخیر "رسیدن به مقصد" رو!
5.5 یورو رو هم زود به حسابم ریخته ان که مطمئن باشن حق الناسی به گردنشون نیست
!
نمی دونم واقعا بشینم دوباره نامه بنویسم و مراتب اعتراض خودمو اعلام کنم یا بی خیال بشم و بگم به جهنم! اصلا، دیگه اعصاب اینکه بخوام نامه نگاری های آلمانی رو تحمل کنم و اونا برن یه پاورقی با فونت نیم برا من بیارن که طبق بند فلان ماده ی فلان، ما هیچ پولی به شما بدهکار نیستیم، تازه طلبکارم هستیم، ندارم!
--
پسرمون داره کارتون میبینه. یه کارتون جدید اومده به اسم کشتی گیران. توش یه جا صلوات فرستادن. همسر میگه چرا تو صلوات نفرستادی؟
میگه من تو دلم فرستادم
.
چند وقت پیش همسر رفته بود خرید کنه. طبق معمول، باز یکی اومده بود که به صورت تصادفی چک کنه چند تاشو که آیا واقعا با دستگاه همسر بارکد اونا رو اسکن کرده یا نه. چند بار این اتفاق افتاد. یه بارم که طرف گفته بود باید همه شو دونه دونه چک کنم.
یکی از همین دفعه ها، مال یه خانمه رو زده بود، دو سه تاشو طرف اسکن نکرده بوده!
جالب بود که همسر می گفت خانمه همین جوری ساکت نگاه کرده بود و نه دفاعی کرده بود که مثلا بگه فراموش کرده ام یا هر چی. اون مسئوله هم زنگ نزده بود به پلیس یا جایی. فقط اسکن کرده بودن و پولشو گرفته بودن و همین.
--
فکر نمی کنم اینجا کسی باشه که ساکن آلمان باشه و بچه ی مدرسه ای داشته باشه. ولی من می نویسم که شما اگر کسیو میشناسین، بهش بگین. چند وقت پیش یه چیزی کشف کردم که انگاری بهشتو تو آلمان کشف کرده ام!
شما هر دانشگاهی رو تو آلمان سرچ کن، یه سری برنامه داره برای بچه های مدرسه ای. حتی دانشگاهای کوچیک علمی-کاربردی تو شهرهای خیلی کوچیک. مثلا میتونین سرچ کنین Junior uni Hamburg . البته این فقط یه کلیدواژه اس. وگرنه بعضی ها با عنوان Schülerangebote (آفر برای دانش آموزان) میذارن. ولی منظورم اینه که همین کلیدواژه های ساده، راحت میشه پیداشون کرد. همه شون یه سری برنامه دارن برای بچه ها. از نظر سنی هم طبقه بندی داره، مثلا 6-9 سال، 9-12 سال و 12-15 یا چیزایی شبیه این. یه مبلغ خیلی کمی، در حد 5 یا 10 یورو می گیرن. ولی ارزششو داره واقعا. با بچه ها آزمایش های مختلف انجام میدن؛ مثلا با آهن ربا و برق و الکتریسیته آزمایش انجام میدن؛ با کلم و گیاها تعیین ph میکنن برای چیزای مختلف؛ با قاطی کردن یه سری از مواد یه آتشفشان کوچولو درست می کنن؛ بچه ها رو با منظومه ی شمسی آشنا می کنن؛ برنامه نویسی می کنن. خلاصه، هررر چیزی که فکر کنین (و البته؛ رشته ی دانشگاهی داشته باشه؛ یعنی مثلا، نجاری و خطاطی و هنر و این چیزا نیست موضوعاش) توی قوطیشون پیدا میشه. کافیه یه کمی تو دانشگاه های دور و برتون بگردین. نمی دونم اجباریه که دانشگاها همچین چیزی داشته باشن یا نه. ولی من سه چهار تا دانشگاه دور و برمونو سرچ کردم - دانشگاهای خیلی کوچیک حتی- همه شون داشتن. هر برنامه هم به صورت یه ورکشاپ 3 4 ساعته اس. فقط برنامه نویسیش 3 4 جلسه توی چند هفته ی مختلفه. یعنی؛ بچه خسته نمیشه؛ کلاسا هم خشک نیست؛ همه اش آزمایش و تمرینه. تعدادشونم زیاد نیست حتی. مثلا پسر ما که تا الان یکیشو رفته، گفت 8 نفر بودیم.
خلاصه که اگه تو آلمانین، از امکانات استفاده کنین. حیفه
.
و من الان خودم هیجان زده ام که پسرمون خیلی هاشو شرکت کنه
، چون باعث میشه زودتر بتونه علاقه شو پیدا کنه.
--
قبلا راجع به این نوشتم که برای اینکه پسرمون بره ogs تو تابستون، من یادم رفت نامه رو جمعه ببرم و بعدا گفتن نمیشه دیگه.
جمعه ای که آخرین روز مدرسه بود و او گی اس تا ساعت 14 باز بود، ساعت 13:10 دقیقه به من زنگ زدن و گفتن یه نفر کنسل کرده. اگه می خوای، از دوشنبه پسرتون میتونه بیاد.
منم خیلی تشکر کردم و گفتم میاد ولی از سه شنبه چون ما دوشنبه رو دیگه یه برنامه ی دیگه ریختیم؛ فکر می کردیم او گی اس نمیشه. گفت اشکالی نداره؛ پولم همون سه شنبه بیارین.
دیگه الان پسرمون او گی اس هم میره و خوشحال و خندانه
.
اینم از همون سیستمای آلمانه که قبلا بهتون گفته ام. اول جونتو به لبت میارن و میگن قول نمی دیم و حالا ببینیم چی میشه و در نهایت، دقیقه ی نود بهت خبر میدن و میگن درست شد!
--
ایران رفتنمون کنسل شد و الان به جاش یه مسافرت یه هفته ای کوتاه با دوستامون برنامه ریزی کرده یم برای دانمارک. حیف شد ولی واقعا. من دوست داشتم برم ایران.
حتی همشهریمون برای سپتامبر بلیت خریده بود، پرواز اونم ایمیل زده ان و کنسل کرده ان.
نمی دونیم تا کی قراره تق و لق باشه. آدم جرئت هم نداره دوباره بلیت بخره؛ چون ممکنه دوباره کنسل بشه. برای ما که از آژانس خریده بودیم، نفری 95 یوروش برنمی گرده. همون بقیه اش هم معلوم نیست کی بدن.
حالا ما هر سال از سایت قطر می خریدیما، امسال از آژانس خریدیم :/!
--
هر چی تو چرک نویسا بود پست کردم دیگه :).
کتاب قصر رو تموم کردم. خیلی کتاب خوبی بود. یه کم قبل از اینکه کتاب تموم بشه، داشتم با خودم مرور می کردم که چی بیام بنویسم در موردش و اون موقع نظرم این بود که نمره ی کتاب ده از ده بود. ولی وقتی کتاب تموم شد، برام نمره اش شد هشت از ده، چه نویسنده این کتابو تموم نکرده و آخرش خیلی بازه دیگه! دو نفر دارن با هم حرف می زنن و همون جا وسط حرفاشون تموم میشه کتاب!
مطمئنا راجع به کافکا حداقل یه کمی می دونین دیگه. نوشته هاش رو خودش چاپ نکرده. به دوستشم حتی گفته که نوشته هاشو بسوزونه ولی دوستش وقتی که کافکا فوت کرده، نوشته هاش رو چاپ کرده. برای همین، همه ی داستان هاش کامل نیست. من قبلا محاکمه رو ازش خونده بودم. اونم یه داستان ناتموم بود ولی سبکش یه جور دیگه بود و میشد با پایان بازش کنار اومد. ولی این یکی خیلی داستانی بود، قصه ی یه نفری بود که رفته بود به یه روستایی که نزدیک یه قصری بود و کسایی که می تونستن توی قصر کار کنن، یه جورایی از ما بهترون حساب میشدن و آدما دوست داشتن که تو قصر کار کنن و حتی مراوده داشتن با کسایی که تو قصر کار می کردن هم باعث افتخار آدما بود. حالا، این کتاب، قصه ی یه نفری بود که وارد این دهکده میشد و قرار بود بره تو قصر کار کنه و ... . کاملا حالت داستانی داشت و من دلم می خواست میشد آدم واقعا تهشو بدونه که خب، چی شد؟! ولی کتاب این جوری نبود.
بنابراین، اگر دنبال کتابی هستین که از مسیر میخواین لذت ببرین و مقصد براتون مهم نیست
، کتاب خیلی خوبیه ولی اگه انتظار دارین تهش مشخص باشه، خب، چیزی دستتونو نمی گیره.
ضمنا، کتابش یه مدلیه که آدم در طی خوندنش باید فکر کنه و صرفا یه داستان نیست. جنس تفکر مردم، برخوردشون با آدمایی که اونا رو برتر می دونن، آرزوهاش و خیلی چیزا می تونه برای آدم نمادی باشه از خیلی چیزای فراتری که توی زندگی آدم وجود دارن. یعنی؛ این طوری نیست که یه قصه بخونی و تموم بشه.
من سبکشو دوست داشتم و واقعا به نظرم قشنگ بود.
آخر کتاب هم یه عالمه پیوست داره که من اصلا اول دقت نکرده بودم اونا پیوستن و فکر می کردم کتاب طولانی تره. برا همین، وقتی که تقریبا 70 80 صفحه مونده به صفحه ی آخر کتاب، یهو دیدم نوشته پایان، خیلی شوکه شدم. و تازه اونجا دیدم که بقیه پس گفتار و بخش های حذف شده و این چیزان. خداییش فکر می کنم اگه خود نویسنده هم می خواست ادامه بده، باید هنوز 70 80 صفحه ای ادامه میداد.
راستی، اینم بگم که برای منی که همیشه از ترجمه ها ایراد می گیرم، ترجمه اش واقعا عالی بود. با اینکه از اول می دونستم نویسنده اش خارجی، ولی تازه وقتی کتاب تموم شد یادم افتاد که راستی، اصلا حتی متوجه نشدم کتاب، ترجمه شده اس. من کتاب رو با ترجمه ی علی اصغر حداد خوندم از نشر ماهی که ترجمه ی مستقیم از آلمانی به فارسی بود. ویراستاریشم خیلی عالی بود. من تو کل کتاب، نه ترجمه ی بد دیدم، نه اشتباه املایی دیدم، نه اشتباه نگارشی؛ ویرگول ها، نقطه ها، علامت های نگارشی، همه به جا و مناسب و کامل بودن.
قبلا هم گفته بودم، به نظر من، کتابی که ترجمه اس و ترجمه اش خوبه، پاورقی زیاد نداره. این کتابم از اون کتابا بود. فقط برای اسم ها پاورقی داشت و فکر کنم یکی دو مورد دیگه.
خلاصه که اگه سلیقه تون به من شبیهه، این کتاب ارزش خوندنو داره. فقط آمادگی اینو داشته باشین که کتاب تهش باز باشه. البته؛ تو همون پس گفتارها و پیوست هایی که براش نوشته شده، یه چیزایی یه مقدار بیشتر توضیح داده میشه. می تونین نقدها و توضیحاتی که براش نوشته شده رو هم بخونین. یه جاهایی حدس هایی راجع به پایانش زده شده. می تونین اونا رو به عنوان پایان کتاب در نظر بگیرین. ولی خب، خود نویسنده کتاب رو تموم نکرده.