کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم رو تموم کردم. بد نبود کتابش، ولی من زیاد محتواشو دوست نداشتم. کلا چهار پنج تا داستان بود، یکی دوتاش راجع به مردن بود. ولی سبک نوشتنش و اینا بد نبود. کتابی نیست که بخوام توصیه اش کنم، اما از خوندنش هم پشیمون نیستم.
قسمت هایی از کتاب:
- حداقل یک چیز تلویزیون خوب است؛ اینکه می توانی هر وقت دوست داری آن را خاموش کنی و هیچ کس اعتراضی نکند.
(خداییش با اینش خیلی موافقم، گاهی یه نفر حرف می زنه، دلت می خواد خاموشش کنی، نمیشه، همون تلویزیون خوبه که بتونی خاموشش کنی
.)
--
لباس مهم نیست، مهم چیزی است که داخل آن است.
--
یک شاعر در بیست و یک سالگی می میرد، یک انقلابی یا یک ستاره ی راک در بیست و چهار سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می کنی همه چیز رو به راه است، فکر می کنی توانسته ای از "منحنی مرگ انسان" بگذری و از تونل بیرون بیایی.
--
احساس می کنم اگر لباس مراسم تدفین بخرم یعنی بسیار خب، اشکال ندارد کسی بمیرد.
آقا شونصد تا کتاب من بعد از اون ریشه ها خوندم، هنووووز، هی میام یادم میاد که راجع به ریشه ها هنوز میخوام حرف بزنم!
یه چیزی که من در مورد کتاب ریشه ها دوست داشتم این بود که چند نسل رو به تصویر می کشید: نسلی که کاملا آزاد زندگی می کرد؛ نسلی که حداقل تا یه سنی از کودکیش رو با آزادی زندگی کرده بود و بعد برده شده بود؛ نسلی که پدرش قبلا نصب زندگیش رو آزاد زندگی کرده بود و می تونست مستقیم با کسی که تجربه ی آزادی رو داشته صحبت کنه و بدونه آزادی چه طعمی می تونه داشته باشه؛ نسلی که برده به دنیا اومد و برده مرد؛ نسلی که برده به دنیا اومد و تلاش کرد برای به دست آوردن آزادی و نسل هایی که آزاد به دنیا اومدن. و من این موضوعو توش خیلی دوست داشتم. این که میشد دید دنیا از دید آدمای مختلف چطوره، اینکه آدما در عرض شاید صد سال، چقدرررر می تونن سرنوشت های متفاوتی داشته باشن، با اینکه همه اصالتا از یه جد و آبا هستن و بالقوه می تونستن همه شون توی همون روستای آبا و اجدادیشون بمونن، اما روزگار چقدر اتفاقات متفاوتی رو براشون رقم می زنه.
--
خب دیگه فکر کنم واقعا نظراتم در مورد کتاب ریشه ها تموم شد. بریم سراغ کتاب بعدی!
این مدت داشتم کتاب طاعون رو می خوندم. خلاصه بخوام بگم، کتاب خوبی بود. اما کاش قبل تر خونده بودمش. خیلی جاهاش برام تکراری و حوصله سربر بود، نه به این خاطر که کتاب بد باشه یا قبلا چیزی مشابهش رو خونده باشم، بلکه به این علت که اون چیزی که اون داشت توصیف می کرد رو من زندگی کرده بودم: قرنطینه، خسته شدن مردم، مخالفت اولیه ی مسئولین با اعلام رسمی اینکه این بیماری اومده و خطرناکه، ترسیدن مردم، ناامید شدنشون، شادی مردم وقتی بیماری از بین میره، زحمت کشیدن پزشکا، دوری آدما از همدیگه، از بین رفتن ارتباطات، ترس از اینکه دیگه هیچ وقت هیچی به اولش برنگرده و ... .
نمیدونم اگر کسی قبلا این کتاب رو خونده باشه و الان دوباره بخونه، چه حسی پیدا می کنه ولی شاید اگه اهل دوباره خوندن کتابا باشین و قبلا این کتابو خونده باشین، ارزششو داشته باشه که یه بار دیگه بخونین و ببینین الان چه نظری راجع بهش دارین.
--
قسمت هایی از کتاب:
(در مورد کسایی که توی قرنطینه ان): همیشه زندانی تر از من هم وجود دارد.
--
طاعون قدرت عشق و حتی دوستی را از همه سلب کرده بود، زیرا عشق کمی احتیاج به آینده دارد و برای ما جز لحظه ها چیز دیگری وجود نداشت.
--
...تا وقتی که یکدیگر را دوست داشتیم، بدون ادای کلمه ای زبان هم را می فهمیدیم، ولی محبت همیشه باقی نمی ماند.
--
من تو را خیلی دوست داشتم، ولی حالا خسته ام... از اینکه می روم خوشبخت نیستم، اما برای از سر گرفتن زندگی نیازی به خوشبخت بودن نیست.
--
شک نیست که جنگ واقعا خیلی احمقانه است ولی پوچی و نامربوطی جنگ مانع ادامه یافتن آن نمی شود.
--
آنچه انسان در میان بلایا می آموزد این است که در وجود بشر همیشه خوبی ها بر بدی ها غلبه دارد.
--
بدتر از همه این است که آن ها فراموش شده باشند و از این موضوع نیز اطلاع داشته باشند.
--
- ترجیح دادن خوشبختی شرم آور نیست!
- بله، ولی تنها خوشبخت بودن شرم آور است.
--
اگر "رامبر" بخواهد در بدبختی انسان ها شرکت کند، دیگر هرگز وقتی برای خوشبخت شدن نخواهد داشت. بایستی بین این دو یکی را انتخاب کند.
--
حرف های آن ها را می شنوید؟ می گویند بعد از طاعون این کار را خواهم کرد، آن کار را خواهم کرد. به جای آسوده زیستن، زندگی خود را مسموم می کنند. حتی متوجه مزایایی که دارند نیستند... می خواهید عقیده ی مرا بدانید؟ آن ها بدبخت هستند زیرا خود را تسلیم پیش آمدها نمی کنند و من میدانم که چه می گویم.