از کتابخونه و مهمونی


اون روز رفتم کتابخونه. خیلی محیطشو دوست داشتم. اینکه می دیدم یه سری خانم شاید 50 تا 80 ساله دارن راجع به کتابای جنایی صحبت می کنن خیلی جالب بود. یا مثلا، یه خانمی یه کتابی رو آورده بود، داشتن می گفتن تو این کتابو خوندی؟ خوب به نظر می رسه. اینو نمیذارم سر جاش. خودم می برم.

--

خانمه بهم گفت بیا بشین پشت سیستم و کتابا رو تحویل بگیر. من کنارت می شینم. نشستم و چند تا رو زدم. یه نفر که اومد، گفت اینو بذار من بزنم. خانمه خندید. گفت خودت می دونی من چند تا کتاب پس میدم. دو تا کیسه ی بزرگ داشت با یه کوله پشتی که همه اش پر از کتاب بود! با دو تا بچه اش اومده بود. فکر کنم واقعا حداقل ده تا کتاب قطور بزرگسال فقط پس داد. بعد، من یه کتاب از همون کتابخونه گرفته ام که کلش 420 صفحه اس. الان یکشنبه وقتشه که ببرم پس بدم. میخوام تمدید کنم ولی هنوز صد صفحه اش رو هم تموم نکرده ام .

--

خانم ز اینا بالاخره بعد از مدت ها موفق شدن بیان خونه مون. چندین بار هی سعی کردیم ما بریم یا اونا بیان، هی نشد.

شنبه قرار بود بیان، جمعه که پیام دادیم و صحبت کردیم که کی میان، گفت برات نذری میارم این دفعه.

اون دفعه اون قضیه ی شله زردو براش تعریف کرده بودم. بعد که اومد گفت دیگه نگی برای من نمی رسونن ها. دیشب تا دیروقت مراسم وفات پیامبر بودیم. با خودم گفتم من غذای خودم می برم برای دخترمعمولی. داشتم می کشیدم که یکی از دوستامون اومد گفت فلانی، خیلی زیادتر آدم اومده از تصورمون، کم میاد. گفتم پس بیا تو بکش، من میرم اونایی که برای بچه ها کامل دادینو نصف می کنم. گفت باشه. رفتم اونا رو نصف کردم، بعد که اومدم، خانمه گفت زیاد اومده، خیلی هم زیاد اومده. گفتم پس حالا که زیاد اومده یه دونه دیگه هم بکش برای این دوست من. دیگه قسمتش بود واقعا!

البته، آخرشم دو تا غذا آورده بود. مال خودشم نخوره بود و آورده بود. 

--

وقتی پیش ما بودن، پیشنهاد دادن که برای برانچ بریم بیرون. رفتیم یه رستورانی که بر اساس گوگل مپ باید باز می بود، ولی بسته بود. رفتیم یه رستوران دیگه که همون نزدیکی بود. ولی ظاهرا زنجیره ای بود و بچه ها تجربه اش رو داشتن. خیلی صبحانه اش عالی بود.

توی صبحانه اش دو قطعه ی نسبتا بزرگ پنیر داشت که شبیه پنیر خامه ای بود. این مدل پنیر به طور معمول، اینجا نیست؛ یعنی، چیزی نیست که آلمانی ها بخورنش. مال همون فرهنگ عربی و ترکی و ایرانی و ایناست.

خانم ز گفت من این مدل پنیرو خیلی دوست دارم و اینجا نیست. ما گفتیم اتفاقا لیدل گاهی یه مدل پنیر داره که میاره و همین مدلیه. آخرین بار که آورده، ما کلی ازش خریده ایم. وقتی خواستین برین، بهتون میدیم.

دم رفتن، من 4 بسته از اون پنیرا بهش دادم. گفت نه، خیلی زیاده. من دو بسته برام بسه. گفتم نه؛ ما داریم به اندازه ی کافی. تو ببر. گفت خب من که نمی خورم؛ پس می برم؛ دوشنبه تو خونه ام مراسمه؛ لقمه اش می کنم از طرفت میدم.

خلاصه که ما عدس پلو رو با پنیر جواب دادیم .

--

اون دفعه که شله زرد بردیم، بعدا که خانمه ظرفمونو پس داد، به همسر گفته بود همسرم برنج پخته دوست نداره ولی من خودم خوردم.

همسر اومده میگه یعنی چی برنج پخته دوست نداره؟ یعنی برنج خام دوست داره؟ 

--

خانم ز یه مراسمایی رو شرکت می کنه و خودش مهمونی میده که 70 80 نفری هستن. بعد میگه نه، من خیلی اجتماعی نیستم. برادرشوهرم خیلی اجتماعیه .

تازه با چندین گروه مختلف هم رفت و آمد داره. هر گروهی خودش مثلا 70 80 نفره یا حتی بیشتر. ولی این توی یکی از اون گروه ها خودش هم مراسم برگزار می کنه تو خونه اش. بقیه رو فقط میره.


کتاب سووشون


کتاب سووشون رو چند هفته پیش تموم کردم و این کتاب آخرین کتاب ذخیره ی کتابایی بود که از ایران آورده بودم .

کتاب خوبی بود واقعا. برام در حد 8 یا 9 از ده بود. واقعا کتابش خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می کردم.

من اون قسمت هایی ازش که توی کتابمون اومده بود تو دبیرستان رو اصلا دوست نداشتم. خود کتاب خیلی قشنگ تر از چیزی بود که توی کتاب دبیرستانمون بود.

کتابش در مورد زندگی یه خانواده اس توی دوران جنگ جهانی. از هر اتفاقی که به خاطر جنگ جهانی توی ایران میفته یه کمیش رو حداقل به تصویر می کشه؛ مثلا، یه کمی از قحطی و کم بودن مواد غذایی؛ یه کمی از انگلیسی هایی که وارد ایران میشن؛ یه کمی از روس ها و ... . علاوه بر این، زندگی مردم واقعی رو هم به تصویر می کشه؛ هم طبقه ی حاکم و هم طبقه ی ضعیف. کلا، از همه چی توش هست.

نوع نوشته ی کتاب و بیانش و توصیفاتش منو یاد کلیدر مینداخت. نمی دونم دقیقا چرا؛ شاید سبک نوشتن کتاب ها اون زمان شبیه هم بود (آخه تقریبا هم دوره ان دیگه نویسنده هاش)؛ شاید چون تفکرات مشابهی داشتن؛ نمی دونم واقعا. ولی به نظرم، یه چیزی توشون به هم شبیه بود.

خلاصه که کتاب خوبی بود. اگه علاقه مندین به دونستن وضع مردم و اتفاقای روزمره و عادی ای که توی زندگی مردم توی یه دوره ی پر فراز و نشیب میفته، کتاب رو بخونین، جالبه. من واقعا این جنبه اش رو دوست داشتم؛ یعنی، زندگی یه سری آدمایی رو داره توضیح میده که سمت بالای سیاسی یا نظامی ندارن، ولی متاثر میشن از جنگ جهانی ای که اتفاق میفته و به کشورشون کشیده میشه؛ و در نهایت، واکنش این آدما که متفاوته با هم، جالبه.


بخش هایی از کتابو که دوست داشتم اینجا می نویسم:

آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است. این جور نفرت، علامت عشق به شرف و حق است.

--

آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم، پس عشق می ورزم.

--

زری خوب حالش شده بود. اگر آدم گناه کرد و موفق شد، آن گناه به عقیده ی خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد، آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد.

--

هر کس ویی دارد. او خاکی است و من بادی. من اهل صبر کردن و امید بستن به آینده ی خیلی دور نیستم. می خواهم همین حالا آینده را به چنگ بیاورم. می خواهم مرگم مثل سرهنگ با گلوله و تیر باشد، نه تو رختخواب. می خواهم آخرین کسی باشم که از برج درمی آیم. آن هم نه با پای خودم. می خواهم بکشانندم بیرون و با گلوله بزنند تو شاهرگم و با تیر تکه تکه ام کنند. می خواهم قاتلانم را بربر نگاه کنم، تا آن ها به من حس ببرند از بی اعتناییم.

--

زری کوشش کرد ا شود، بنشیند و توانست. گفت: میخواستم بچه هایم را با محبت و در محیط آرام بزرگ کنم. اما حالا با کینه بزرگ می کنم. به دست خسرو تفنگ می دهم.

خان کاکا گفت: حقد دارید. بدجوری سرمان آوردند. اما خون را با خون نمی شویند؛ با آب می شویند.

--

دکتر گفت: نه جانم، چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس خیلی ها دارند. گفتم که مسری است.

باز دست زری را در دست گرفت و پیامبرانه افزود: من دیگر آفتاب لب بامم، اما ا این پیرمند بشنو جانم. در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد، کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد؛ حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پلهوانی... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.

--

باز هم شعر بخوانید. شعرهایی که به من قوت قلب بدهد...

کاری کنیم ورنه خجالت برآوریم/ روزی که رخت جهان به جهان دگر کشیم


هامبورگ


ما یه مسافرت تقریبا یه هفته ای رفتیم. شنبه راه افتادیم به سمت خونه ی دوستامون و از جلوی خونه ی اونا با اونا راه افتادیم به سمت هامبورگ. برنامه مون دو شب هامبورگ بود، سه شب کپنهاگ، برگشتنی، یه شب برمن و بعدم دیگه خونه.

هتل هامبورگمون چک اینش ساعت 3 عصر بود. واسه همین فکر کردیم که وقتی می رسیم هنوز نمی تونیم اتاقو بگیریم. برای همین وقتی نزدیک شدیم، گفتیم بگردیم دنبال یه رستوران که اول مستقیم بریم ناهار بخوریم و بعد بریم هتل.

رفتیم یه رستوران ایرانی که من برای اولین بار کوبیده سفارش ندادم و باقالی پلو با ماهیچه گرفتم. خوب بود؛ فقط باید دنبال باقالی هاش می گشتم. بیشتر شویدپلو بود با ماهیچه . اما قیمت خیلی خوب بود که نشون میداد رستوران ایرانی تو هامبورگ زیاده و رقابت بالاست! چون تو شهر ما خیلی قیمتش بیشتره.

بعد از رستوران رفتیم هتل و یه کمی استراحت کردیم. بعدشم که دیگه شهر عملا تعطیل بود! نگاه کردیم؛ از لیست جاهایی که قرار بود بریم، مینیاتورلند تا یازده شب اینا باز بود. گفتیم خب، پس بریم همین جا.

هلک و هلک رفتیم و با کلی دور دور کردن برای پیدا کردن جای پارکش (!) آخرش وقتی رفتیم تو، خانمه گفت بلیت برای امشب نداریم. برای فردا بهمون بلیت داد؛ اونم برای شب، ساعتای 8 9. ولی دیگه چاره ای نداشتیم. گزینه ی دیگه اش مناسب نبود.

ما هم با این همشهریمون قرار گذاشته بودیم که همو ببینیم؛ چون همون وراس فعلا که کالجش تموم شده هنوز دانشگاه نرفته. طفلکی دوست داشت که دو روزو کامل با هم باشیم و ببره دور و برو نشونمون بده ولی بهش گفتیم که متاسفانه نمی تونیم تمام روزو با هم باشیم و فعلا برای این ساعت خانمه بهمون بلیت داده. قرار شد که ما با ماشین بریم دنبالش و یه چند ساعتی رو با هم باشیم حداقل.

دیگه اون شب فقط رفتیم یه دوری زدیم. گفتیم برای فردا حداقل برنامه ریزی کنیم.

فرداش یه جایی بود که موزه ی طبیعت بود که حیوونای تاکسیدرمی شده داشت. منم حدس زدم که پسرمون دوست داشته باشه. یه موزه ی ماشینم بود که چون دخترِ دوستمون زیاد دوست نداشت، تصمیم بر این شد که همین موزه ی طبیعتو بریم.

هوا هم انقدررر بد بود تو هامبورگ که خدا میدونه. با اینکه آگوست بود و قاعدتا باید هوا خوب می بود ولی از شانس ما همه اش بارونی و ابری و بادی و نسبتا سرد بود.

موزه ی طبیعتو رفتیم؛ مجانی هم بود. ولی خیلی کوچیک بود و عملا بعد از یه ساعت تموم شد. ما فکر می کردیم بیشتر طول بکشه ولی نکشید. هوا هم بارونی بود و نمیشد جاهای غیرسرپوشیده رفت. گفتیم کجا بریم؟ کجا نریم؟ بچه ها گفتن بریم یه خانه ی بازی! بلند شدیم با بچه ها رفتیم اونجا. اونجا بچه ها کلی بازی کردن.

قرار بعدیمون ساعت 2 بود برای یه جای دیگه. اونجا کجا بود؟ یه جایی که چند تا برنامه ی مختلف داشت. یکیش این بود که بتونین حس نابیناها رو درک کنین. یه نابینا میشه رهبر گروه و شما رو می برن یه جای کاملا تاریک و سعی می کنن محیط رو طوری طراحی کنن که شما دقیقا حس نابیناها رو داشته باشین. ایده اش خیلی خوب بود؛ مخصوصا که راهنما هم قرار بود یه آدم نابینا باشه. هم خود ایده جالب بود و هم اشتغال زاییشون برای آدمایی که مشکلی دارن.

از اونجایی که راهنما داشتن و مثل تور بردن بود براشون، باید حتما سر وقت اونجا می بودیم.

ما از اون خانه ی بازی تقریبا نیم ساعت، چهل دقیقه ای زودتر اومدیم بیرون که به موقع برسیم. هامبورگ هم تا دلتون بخواد تعمیرکاری داشت خیابوناش و اصلا یه چیز افتضاحی بود. تا رسیدیم به خود هامبورگ هم همین طور بود و نزدیک شهر که شدیم پر شد از ترافیک و خیابونای درب و داغون.

خلاصه، ما پارک کردیم به موقع تو یه جای نزدیک ولی دوستامون پارک نکردن و چون خیابونا خراب بود، مسیری نداشتن که برگردن؛ مجبور شدن کل یه مسیرو برن و برگردن.. ما یه کمی معطل اونا واستادیم. آخرش تصمیم گرفتیم که من و پسرمون زودتر بریم. ولی بازم ما ساعت 02:04 اونجا بودیم ولی گروهشون رفته بود دیگه. تا رفتم آقاهه گفت شیش نفرین؟ گفتم آره ولی متاسفانه بقیه هنوز نیومده ان. این شد که خانمه گفت متاسفانه دیگه نمی تونم بهتون آپشنی تو امروز بدم. تمام وقتا پره. انقدر هم خانمه جدی و آلمانی طور بود که آدم جرئت نداشت حرف بزنه. گفت حالا صبر کنین همین جا؛ ببینم چیکار می تونم بکنم.

منم هی می رفتم بیرون و هی برمیگشتم ببینم بقیه کی می رسن اصلا بالاخره. خانمه گفت شاید با گروه بعدی بتونم بفرستمتون لوی بازم نه همه تون رو. یه گروه بزرگی رزرو کرده. شاید همه شون نیان. اگه نیومدن، میتونین چند تاتون با اونا برین، تازه به شرط اینکه اون گروه قبول کنن شما رو. ولی خب، ما هم نمی تونستیم نصف بشیم.

آخرش تا بچه ها اومدن، شد 02:10. خانمه و آقاهه - که خوش اخلاق تر و اجتماعی تر دیده میشد- گفتن که می تونیم به جای اون توری که رزرو کردین، یه تور دیگه بهتون پیشنهاد بدیم برای ساعت 4 که مخصوص ناشنواهاس. گفتیم باشه دیگه. همونو بده. ما 130 یورو تقریبا داده بودیم؛ بلیت این یکی تو سایت 100 یورو. ولی اختلافشو به ما پس نمی دادن. تازه اینکه بهمون گفتن بلیتتون پریده، کلی کلاهمونو هوا انداختیم .

خلاصه، باز مجبور شدیم به همشهریمون زنگ بزنیم و بگیم ببخشید، بی زحمت تو بیا اینجایی که ما هستیم. ما نمی تونیم بیایم دنبالت. آخه 2 ساعت ارزش اینو نداشت که ماشینو برداریم و برگشتنی باز دنبال جای پارک بگردیم و تو ترافیک شهر و ساخت و سازاشون گم بشیم. بنده خدا گفت باشه. من میام.

دیگه ما این برنامه رو رفتیم و برای من واقعا عالی بود. خیلی دوست داشتم. یه خانم ناشنوایی اومد و ما رو برد توی یه اتاقی اول از همه که تاریک بود و یه میز بود. همه مون دور میز واستادیم که میزه نورپردازی مخصوص خودشو داشت و روشن بود و سایه ها روش قشنگ و به وضوح نشون داده میشد. بهمون با دست نشون داد که من یه سری عکسا بهتون نشون میدم، شما با دستتون سعی کنین که این شکلا رو درست کنین. مثلا یه مستطیل، بعد یه مربع، یه مثلث یا یه قلب و ... . بعد اشاره می کرد که حالا سعی کنین مثلا یه جور دیگه قلب درست کنین، با انگشتای دیگه ای یا مثلا سعی کنین حالا یه مستطیل کوچیک تر درست کنین. بعد هر کدوم از اینا رو ما روی میز دستامونو میذاشتیم و درمیاوردیم، بعد، برای چند لحظه اون تصویر رو روی میز مثل حالت عکس گرفتن تثبیت می کرد. بعد بهمون اشاره می کرد که حالا دستاتونو وردارین. ورمیداشتیم و می دیدیم که تصویری که هر کسی ایجاد کرده چی بوده و کی از همه قشنگ تر درست کرده تصویرو. بعد دوباره میرفتیم برای تصویر بعدی.

بعد گفت دنبال من بیاین. دوباره دنبالش رفتیم و یه جایی بود که یه سری شکلک و ایموجی و تصویر رو بهمون نشون میداد و بعد با حالت های صورت خودش اونا رو اجرا می کرد و چقدر قشنگ واقعا این کارو می کرد. من که اصلا نمی تونستم اون قدر از عضله های صورتم استفاده کنم. قشنگ معلوم بود یه آدمی که یه تواناییش کمه، چقدر - شاید ناخودآگاه- روی بقیه ی اعضای بدنش حساب می کنه و ازشون بهتر کار می کشه.

بعد از اون، رفتیم یه جایی که بهمون گوشی داد که بزنیم که چیزی نشنویم. بعد، یه سری تصویرو با دستش اجرا می کرد و ما باید حدس می زدیم که چی بود اون تصویر. بعضی هاش حیوون بودن، بعضی هاش غذا بودن و یا چیزای دیگه.

بعد یه کمی به ما هم یاد داد که از هم سوال بپرسیم و هر کسی باید از بغلیش می پرسید با زبون اشاره و بغلیشم باید با زبون اشاره جواب میداد.

در آخر هم رفتیم یه اتاق دیگه که هر چند تامونو دو گروه کرد که با هم کار کنن. یه سری از این آجرهای خونه سازی بود که یکیش شبیه پل بود مثلا، یکیش یه مکعب بود، یکی یه مکعب مستطیل و ... . رنگ های مختلفی هم داشت. مثلا همون مکعب مستطیل ممکن بود زرد یا قرمز باشه.

از هر دو تا گروهی که با هم کار می کردن، یه گروه یه تصویر دستش بود که باید ساخته میشد. قطعات هم جلوی اون دو نفر دیگه بود. اونا باید با زبون اشاره به ما می فهموندن که کدوم قطعه رو باید بذاریم. ما بر حسب حدسمون میذاشتیم. باز اونا بر اساس اینکه با تصویری که تو دستشون بود درست بود یا نه، علامت می دادن که انتخابمون درست بوده یا نه. انقدر این کارو تکرار می کردیم که می تونستیم دقیقا همون شکلی رو درست کنیم که طرف مقابل دستش بود. بعد باز جامونو عوض می کردیم و ما دو نفر باید یه تصویر می گرفتیم و دو نفر رو به رومونو راهنمایی می کردیم تا اون تصویرو بسازن.

و انصافا آدم می فهمید چقدر سخته نشون دادن کلمه های انتزاعی. حالا کوچیک و بزرگ و مکعب و مربعو میشه یه جوری نشون داد. ولی رنگا رو ما سعی می کردیم فقط یه جا تو دور و برمون پیدا کنیم تا نشون بدیم. ایده ی دیگه ای نداشتیم براش .

خلاصه، اینم قسمت آخرش بود و بعدش رفتیم گوشیهامونو گذاشتیم سر جاش و آخرش خانمه گفت اگه سوالی دارین جواب بدم.

نشستیم یه جا. یه آقایی اومد که صدای ما رو بشنوه و بتونه برای اون خانم ترجمه کنه. پرسید انگلیسی یا آلمانی؟ دوستای ما گفتن انگلیسی. این شد که هر کی سوال می پرسید، آقاهه همزمان آلمانی/انگلیسیشو هم می گفت و با زبون اشاره برای خانمه نشون میداد و خانمه با زبون اشاره جواب میداد و آقاهه باز به انگلیسی و آلمانی توضیح میداد.

یکی پرسید زبون اشاره تو کشورهای مختلف شبیه همه. خانمه گفت نه لزوما، مثلا من تو ایران بزرگ شدم و اول مجبور شدم زبون اشاره و بعد خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیرم، بعد اومدم آلمان و مجبور شدم دوباره خوندن و نوشتن آلمانی و همین طور زبون اشاره ی آلمانی رو یاد بگیرم.

ما هم گفتیم که ایرانی هستیم و خانمه کلللی خوشحال شد و موقع رفتن ما رو بغل کرد .

اتفاق جالبی بود واقعا. اون همه نرسیدن و دیر رسیدن و عوض شدن برنامه و رفتن به برنامه ی ناشنواها به جای نابیناها و در نهایت دیدن این خانمه .

از اونجا که اومدیم بیرون، همشهریمون اومده بود پشت در و همدیگه رو دیدیم و خوشحال شدیم. طفلکی برامون کلی دونات هم آورده بود. آخه تو یه دونات فروشی کار می کنه. دوناتایی که آورده بود وگان بودن. ولی من که متوجه تفاوت خاصی نسبت به دونات های معمولی نشدم. فکر می کردم مزه اش متفاوت باشه ولی نبود. مزه ی عجیب و غریبی نداشت.

دیگه اون ما رو برد یه کمی این ور و اون ور شهر و همه چیو بهمون نشون داد. ما که ناهار هم نخورده بودیم، ازش خواستیم که یه جایی رو برای شام به ما نشون بده. اونم ما رو برد یه جایی که یه جورایی مرکز خرید بود ولی خب یکشنبه بود و همه چی تعطیل بود؛ فقط قسمت غذاش باز بود. که اونم جالب بود که تقریبا همه شون بسته بودن! یه دونری باز بود که ما اول فکر کردیم لابد خیلی غذاش خوبه که این جوری صفه براش ولی وقتی رفتیم و دور زدیم و دیدیم تقریبا کلا دو سه تا غذافروشی بازن، فهمیدیم که لزوما به خاطر کیفیتش نیست !

من رفتم یه همبرگر سفارش دادم و پسرمونم گفت فقط سیب زمینی می خواد. همسر و دوستمونم رفتن نیم ساعتی تو صف همون دونری واستادن. ولی در نهایت، راضی بودن از چیزی که گرفته بودن. مال منم خیلی خوشمزه بود اتفاقا - جای شما خالی. یه همبرگر کاملا خونگی بود که شکلش هم منظم و درست و حسابی مثل همبرگرای بازاری نبود. قشنگ انگاری یه مامانی درستش کرده بود .

بعدش دیگه با ماشین رفتیم تا همون مینیاتورلند و همشهریمونم باهامون اومد چون قطاری که می خواست بگیره، از همون مسیر رد میشد.

اونجا هم یه ساعتی ما تو ماشین نشستیم و حرف زدیم و بقیه رفتن بگردن.

خیلی دختر خوب و خوش صحبتیه این هم شهریمون. دوسش دارم واقعا. دختر باجربزه و باعرضه ای هم هست.

تو دونات فروشی کار می کنه. آشپزیشم واقعا خوبه. دونات فروشیشون کافه هم هست. وقتی قراره قهوه و ماچا و از این چیزا ببره، با سلیقه ی خودش تزیینم می کنه. یه بار تزییناشو بهمون نشون داد. میشینه با حوصله نمی دونم دلفین درست می کنه و از این شکلکا. واقعا حرفه ای کار می کنه.

همیشه چیزای جالبی برای تعریف کردن داره این دوستمون. میگه از بین دوناتامون، یه مدلش هست که هر کس ازش بخره، به ازای هر خریدش، یه سنت از خریدت داده میشه به یه جایی. اون جا هر بار یه جاییه. مثلا یه بار برای کودکان فلان، یه بار برای حمایت از فلان کسا و ... . میگفت یه بارش هم برای کمک به این فعالیت های همجنس گرایی بود. یه خانمی اومد، گفت [اگه درست یادم باشه] 24 تا دونات می خوام. تا وقتی هم آماده بشه می شینم و یه نوشیدنی می خورم. گفتم از کدوما بذارم؟ گفت از همه بذار؛ فقط از اون یه مدل نذار. من نمی خوام از این گروه حمایت کنم.

میگفت ما جزو قوانینمونه که به آدمایی که هموفوب حساب بشن اجازه نداریم خدمات بدیم ولی من جرئت نکردم بگم ما به شما خدمات نمی دیم و گفتم چشم.

برای من این جالب بود که اون خانمی که میاد می خره، این قدر مطلعه که میدونه اگه از این دونات بخره، یه سنت از خریدش داره به جای دیگه داده میشه. اون وقت راستشو بگم ما هیچ وقت چک نمی کنیم این پولایی که میدیم به کی و چقدر و چطوری کمک می کنه؟

فکر کنم وقتشه ما هم تو این چیزا یه کمی از بعضی از آلمانی ها یاد بگیریم؛ ما خیلی پرتیم واقعا .

ضمنا، اگر فکر می کنین یه سنت چیزی نیست، گفت 25 هزار یورو پولی شده که جمع شده از فروش اون دونات ها. یادم نیست تو بازه ی یه سال بود یا چقدر. ولی به هر حال، فقط به یکی از این موسسه ها، اینا 25 هزار یورو کمک کرده ان.

خلاصه که تا وقتی ما می خواستیم بریم مینیاتورلند با این دوستمون بودیم و بعدش اون رفت و ما هم رفتیم مینیاتورلندو دیدیم.

اونم قشنگ بود. از هر قاره ای، چند تا کشور رو انتخاب کرده بودن و چیزای جالبشونو به صورت مینیاتوری درست کرده بودن.

همه چیش خیلی قشنگ بود. فقط حیف که ما انقدر بلیتمون دیر بود که دیگه نا نداشتیم درست و حسابی توش بچرخیم. از صبح رفته بودیم بیرون و گشته بودیم و هزار تا ماجرا هم داشتیم. خسته شده بودیم واقعا. تا رسیدیم هتل فکر کنم 11 12 بود.