اون روز با آنیا و زِبی بحث کار شد. همیشه میگن که ما خیلی از تو و فاطیما ممنونیم. ما خیلی خوب با هم کار می کنیم و شما همیشه ما رو نجات میدین وقتی که مشکلی داریم
. اونا هم متقابلا خیلی هم تیمی های خوبین برای ما. منم گفتم ما خیلی خوب با هم کار می کنیم، ولی نمی دونم چرا فقط خوب با هم "کار" می کنیم. ما قرار بود ماهی یه بارم بریم با هم نوشیدنی بخوریم ولی تا الان همه اش دو بار شده که بریم. همیشه کنسل می کنیم. اونا هم گفتن، آره. راست میگی.
آخرین بار اشتفان یکی دو روز به قرارمون کنسلش کرد و آنیا گفت به خاطر من دفعه ی پیش اشتفان کنسل کرد. بذاریم همین هفته. هستین شرکت؟ همه گفتن آره. گفت پس همین هفته همو می بینیم. منم برای تو و فاطیما شیرینی میارم.
تشکر کردیم و قرارمونو تو تقویممون وارد کردیم.
باز متاسفانه فاطیما ساعت 10 صبح گفت من باید برم، میزی که سفارش داده ام قراره امروز بیاد. قرار بوده فردا بیاد ولی الان برنامه عوض شده و امروز میاد و من باید خونه باشم.
دیگه من و زِبی و آنیا با هم رفتیم کافه ی شرکت و با هم یه ساعتی حرف زدیم.
برام جالبه که آنیا و زِبی و اشتفان واقعا جزو خوش اخلاق ترین آلمانی هایی حساب میشن که من تا الان دیده ام ولی متاسفانه حتی همینا هم زندگی خانوادگی معمولی ای ندارن. آنیا که باباش وقتی خیلی کوچیک بودن ترکشون کرده ظاهرا و مامانش دو تا بچه رو تنها بزرگ کرده. در حالی که 20 سالش بوده همش وقتی که یکیشون به دنیا اومده. دو سال با هم اختلاف سنی دارن دو تا خواهر. یادم نیست گفت سر کدوم یکیشون 20 سالش بوده. ولی به هر حال، نهایتا 22 سالش بوده که 2 تا بچه داشته.
زِبی هم گفت با مامانش اصلا در ارتباط نیست و متاسفانه کلا مامان خوبی نداشته. بیشتر توضیح نداد ولی وقتی اینو گفت آنیا بلافاصله تایید کرد و گفت من کاملا بهت حق میدم. خیلی در حق شما و بچه هات و همسرت بد کرد (آنیا و زِبی همدیگه رو بیشتر از 30 ساله که میشناسن؛ فکر کنم از 17 18 سالگیشون).
--
یه کمی راجع به فرهنگ ایران صحبت کردیم و اینکه چرا من اومده ام اینجا و مونده ام و این حرفا. گفتم من من تو ایران خیلی سخت گیر حساب میشم. اصلا نمی تونم درک کنم که چرا تو ایران وقتی با آدما قرار میذاری، خیلی ها نیم ساعت دیرتر میان. یا کلا، وقت تو براشون اهمیت نداره. بقیه به نظرشون من همه اش دارم غر می زنم. زِبی میگه تو از آلمانی ها آلمانی تری
.
--
یه روز رفته بودم پسرمونو از کلاس پینگ پنگش وردارم، مربیشون منو دید، گفت پسرتون بازیش خوبه ولی راکتش خوب نیست. برین فلان فروشگاه، یه کمی مشاوره بگیرین و یه راکت خوب براش بخرین که توپ از روی راکتش سر نخوره. گفت بگین از فلان باشگاه هم اومده این تا بهتون تخفیف بدن.
دیروز رفتیم اون فروشگاهه و نود یورو پول یه راکت دادیم، اومدیم :|! تازه آقاهه یه تمیزکننده هم بهمون داد و یه کیف راکت. سرجمع 118 یورو شد!
حالا ما اون یکی راکتشو فکر کنم 20 یورو اینا خریدیم، یه کیف بود با سه تا راکت و چند تا توپ
.
تازه راکتی که آقاهه به ما فروخت، قیمت نسبتا متوسطی داشت. خیلی هاش 200 یورو به بالا بود. و اینکه راکتی که به ما داد، تازه برای تازه واردا بود. آقاهه گفت دو سه سال با همین بازی کنه. بعد که پیشرفته تر شد و خاص تکنیک کار کنه، بیاد تا یکی دیگه بهش بدم.
--
رفتیم یه نمایشگاهی که از این و اون شنیده بودیم خوبه آدم یه بار بره. بد نبود. در مورد اقیانوس و حیوونای زیر دریا و این چیزا بود. یه جا هم حدود 20 دقیقه ای منتظر شدیم تا نوبتمون بشه بریم تو تا صدای کف اقیانوسو بشنویم. وقتی رفتیم تو، دیدیم دونه دونه صدای یه سری حیوونا مثل ماهی ها و کوسه ها و این جور چیزا رو پخش می کنه! من که کم و بیش خوابیدم رو شونه ی همسر انقدر که حوصله سربر بود. کلش 15 دقیقه بود. تا تموم شده، پسرمون میگه خیلی بیخود بود
.
بعدشم رفتیم طبقه ی بالاترش که یه سری تصاویری که روی مانیتورای سقف نشون داده میشدو ببینیم. یه چیزایی گذاشته بودن شبیه تشک. میشد روشون بشینی یا دراز بکشی. من که یه کمی نشستم. همسر و پسرمون دراز کشیدن و زود از اونجا رفتیم. چند دقیقه بعد همسر دید گوشیش نیست. گفت اونجا دستم بود. حتما همون جا جا گذاشته ام. برگشت، رفت روی تشکه رو نگاه کرد ولی چیزی نبود.
اون موقع ما تو صف آسانسور بودیم که بریم بالاترین طبقه ای که میشه و از اونجا شهرو ببینیم. همسر از صف خارج شد و رفت و برگشت، گفت نیست. گفتم حتما کسی پیدا کرده داده پایین. با آسانسور رفتیم بالا و برگشتیم و دوباره هم رفتیم رو تشکه رو نگاه کردیم، چیزی نبود.
دیگه رفتیم طبقه ی پایین. از یه خانمی که پشت پیشخون بود پرسیدیم کسی یه گوشی به شما نداده؟ مدلشو پرسید. همسر هم گفت و گوشیو بهمون داد
.
--
میخوایم یه بازی بکنیم که چند تا سکه لازم داریم. همسر میگه برو از تو همون چیز بیار، از تو صندوق صدقه. میگه باشه، الان میرم از تو گاوصندوق میارم
.
بعدم که می خندیم، میگه چرا می خندین؟ مگه گاوصندوق چه فرقی با صندوق صدقه داره؟!
--
میگه چقدر امشب خونه مون lonely ه. میدونم که چون شبا طولانیه و دلگیر و آدم خسته میشه اینو میگه. باهاش یه کمی حرف زدم و سعی کردم سرشو گرم کنم.
همسر یه نیم ساعتی از ما زودتر رفت که بخوابه. ما که رفتیم بخوابیم، من دیدم همسر گوشی دستشه و برقم روشنه، فکر کنم هنوز بیداره، در حالی که خوابش برده بود و گوشی تو دستش مونده بود همین جوری. داشتم بلندبلند با پسرمون صحبت می کردم که همسر یهو اعصابش خرد شد و دعوامون کرد. پسرمون میگه نگفتم امشب خیلی lonely ه خونه مون
؟
جلسه ی Retro بود و مونیکا که همیشه برگزارکننده اس نبود. به جاش مارتین بود. مارتین همیشه روش های خلاقانه و بازی داره اولش.
از در که رفتیم تو، روی میز برامون اسمارتیز گذاشته بود. البته، اینجا مارک معروفش m&m ه. این اسمارتیزاشونم جالبه. داخلش یه بادوم زمینی کامل داره و فقط دورش شکلاته. هم سالم تره، هم برای کارخونه مطمئنا ارزون تر درمیاد. ولی خب، بدمزه ترم هس
.
حالا، خلاصه، برامون اسمارتیز گذاشته بود تو دو تا کاسه ی کوچیک.
همون اول گفت از خودتون پذیرایی کنید و ما هم خوردیم. بعد گفت حالا هر کسی از هررنگی که دوست داره یه دونه برداره و الان نخوره؛ بذاره جلوش. ما هم همین کارو کردیم. بعد که همه برداشتن، صفحه ای که طراحی کرده بودو نشونمون داد. چند تا سوال بود که هر کدوم به یه رنگی مرتبط بود. هر کس باید اون سوالو جواب میداد.
سوالا هم ربطی به جلسه و کار نداشت. مثلا، وقتی بچه بودی دوست داشتی چیکاره بشی؟ یه کاری رو بگو که همیشه دوست داشتی انجام بدی ولی تا الان انجامش نداده ای و ... .
این خلاقیتاشونو دوست دارم. این کاراشون واقعا دلیل داره. معمولا میتینگ هایی که وسط روزن، این جورین که هر کسی الان از وسط کارش بلند شده اومده. همه ذهنشون هنوز درگیر میتینگ قبلی و کار قبلیه. این کارا رو می کنن که کلا از اون فضای کار کنده بشی و وارد یه فضای ذهنی دیگه بشی. و بعد بتونن راحت ذهنتو روی یه کار جدید متمرکز کنن.
اتفاقا خوبم جواب داد. مخصوصا که این کارهای مارتین، همیشه جدیده. مثلا اگه 5 بار باهاش میتینگ داشته باشی، هر بار یه چیز جدید داره. این طوری نیست که همیشه یه کار روتین داشته باشه. این باعث میشه آدم حواسش جمع بشه؛ چون مثلا اصلا نمی دونه چرا باید یه اسمارتیز برداره و بذاره جلوش، روی میز. مجبور میشی حواستو جمع کنی به اینکه قراره چیکار بکنین با این اسمارتیز.
یه قسمت دیگه هم که داشت و جالب بود، این بود که یه قسمت تخته رو (جدای از اون چیز روتین همیشگی) جدا کرده بود و نوشته بود اینجا اگه تشکری دارین از کسی، بکنین.
پسرِ اشتفان که الان تو تیم ماس، اونجا نوشت مارتین. بعد موقع توضیح دادن ازش تشکر کرده بابت اسمارتیزا و برگزاری جلسه. مارتین میگه خوردنی همیشه جوابه
.
--
تو اون جلسه ای که رفته بودیم برای کار داوطلبانه ی مترجمی، اون خانم برگزار کننده گفت یه جلسه ی دیگه داریم در مورد فلان موضوع که حدود آپریله جلسه اش. باید دقت کنم که تو ماه رمضون نیفته، چون خیلی از شرکت کننده هامون مسلمونن
.
آلمان جای عجیبیه واقعا! یه سری از آدماش سایه ی خارجی ها رو - و به خصوص مسلمونا رو- با تیر می زنن. از اون ور یه عده میتینگ رسمی آلمانی رو پس و پیش می کنن که تو ماه رمضون نیفته.
--
پسرمون کلاس شنا میره. اینجا کلاسا این طوریه که همین جوری پشت سر هم میرن و جلسه ی آخر یا یکی دو جلسه به آخر، معلم هر وقت صلاح ببینه ازشون امتحان می گیره. حتی لزوما به بچه ها هم نمی گه امتحانه. فقط میگه مثلا 15 دقیقه شنا کنین. بعد نگاه می کنه ببینه هر کس تو 15 دقیقه چقدر شنا کرده. اونایی که پاس شده ان، پاس شده ان دیگه.
این دفعه، دو جلسه به آخر، اومد و یه خبری بهمون داد که هر کس سطح بچه اش چیه. برای ما گفت خوب شنا می کنه ولی هنوز نمی تونه بره تو عمق آب و اون حلقه ای که میندازیمو بیاره. برای مدرک برنز باید بتونن دو متر برن زیر آب و حلقه ای که مربی میندازه رو پیدا کنن و بیارن.
گفت حالا ممکنه تا دو جلسه ی دیگه بتونه. بقیه ی چیزاش خوبه.
اتفاقا همون جلسه، آخرش که پسرمون اومد، گف امروز تونستم حلقه رو بیارم.
هفته ی آخر یه کمی سرماخورده بود و نگران بودیم که نتونه و نفس کم بیاره یا خسته بشه. ولی خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و قبول شد.
بعد که اومده، میگه بهمون گفت که امتحانه ولی اونایی که هفته ی پیش فلان چیزو تونسته بودن، دیگه دوباره ازشون امتحان نگرفت. فقط اونایی که نتونسته بودن رو امتحان گرفت. خود شنا رو ولی دوباره امتحان گرفته بود از همه و بهشون گفته بود.
ما باهاش قرار گذاشته بودیم که تا برنز بره و بعدش مجبور نیست. ولی چون کلاس بعدی رو ثبت نام کرده بودیم، گفتیم حالا ده جلسه ی بعدی رو هم برو ولی دیگه مدرک نقره رو نمی خواد حتما بگیری.
دیگه به یمن قبولیش و اینکه خوشحال بود، از اونجا رفتیم کافه و یه شام شاهانه ای (!!) متشکل از چند تا نون پیتزا (Pizzabrötchen) سفارش داد
و نصف غذاشم که خورده بود، براش هات چاکلت و کیک سیب گرفتیم و دسرشم اتفاقا دقیقا وقتی رسید که غذاشو خورده بود و خلاصه، خیلی به نظر خودش، خودشو تحویل گرفته بود دیگه
.
تو توضیح نون پیتزا باید بگم که یه سری نون گرد کوچولوئه که فکر کنم در واقع خمیر پیتزا باشه که به اون شکل درآورده ان. خدا شاهده نون خالیه و هیییچ مزه ی خاصی نداره، خاصیت هم نداره. همون غذای محبوبشه تو کافه ها :/!!
از اونجا که داشتیم برمی گشتیم، داشتیم راجع به کلاس های شناش صحبت می کردیم. میگم وقتی خیلی کوچیک بودی، بردمت اول فلان جا کلاس. ولی بعد دیگه اونو ادامه ندادی و اومدیم اینجا. میگه اونو یادمه. اینجا بهتر بود ولی. اینجا سخت گیرتر بودن، بهتر یاد می گرفتم.
--
امروز دومین جلسه ی کلاس اسکرچ پسرمون برگزار شد.
اول که رفتیم، در کمال تعجب دیدم اون پسری که من اون دفعه فکر می کردم از رو رودرواسی اومد نشست، سر و مر و گنده نشسته بود و منتظر بود که کلاس شروع بشه.
اون یکی دیگه شونم من اون روز که رفته بودم لپ تاپاشونو راست و ریس کنم برای امروز، اونجا بود و تا از پنجره منو دید که دارم میام گل از گلش شکفت. اومد گفت فلانی کو؟ گفتم امروز کلاس نداریم. امروز من اومده ام که لپ تاپارو آماده کنم برای دوشنبه. دوشنبه بیا، هستیم باز.
اونم امروز اومد. اون پسر اولی بهش میگه خیلی دیر اومدی ها!
یه پسر دیگه هم بود که اونم تو مدرسه ی پسرمونه.
یه کمی کنترلشون سخت بود، مخصوصا این پسر سومی که اصلا کارایی که ما می گفتیم رو نمی کرد و حواس بقیه رو هم پرت می کرد. ولی گذاشتم هر کار دوست دارن بکنن. زیاد کاری از پیش نبردیم، چون سطحاشون فرق داشت دیگه ولی خب، بازم یه سری چیزا تکرار شد و یاد گرفتن یه چیزایی. حداقلش این بود که یه سری از حروف صفحه کلیدو فهمیدن کجاس
.
مسئول اونجا هم دفعه ی پیش که رفتیم یه عکس گرفت؛ گفت یادمون بمونه کلاس چطوری شروع شد. این دفعه هم اومد باز یه عکس ازمون گرفت تو همون شلوغی بچه ها.
حالا باید ببینیم جلسه های بعد چطوری پیش بره. ولی بچه ها واقعا مشتاقن. فکر نمی کردم این قدر علاقه نشون بدن. خیلی بهشون خوش گذشت.
امروز خانمه گفت متاسفانه ما باید هر دومون ساعت یه ربع به شیش تقریبا بریم. میشه کلاستونو زودتر تموم کنین؟ گفتم باشه. ولی بچه ها همه دمغ شدن که باید زودتر برن.
--
مامان میگه جلسه ی قرآنم هر وقت به جزء آخر میرسه، شیرینی می خرم برا اون روز. این دفعه رسید به جزء آخر و حواسم نبود. وقتی اومدن، دیدم میخوان سوره ی عمّ رو بخونن. میوه یه مقداری داشتم. با خودم گفتم این دفعه بهشون میوه میدم دیگه. شیرینی که ندارم.
خیلی ها وسطش میرن و تا آخر نمی مونن. میگه صبر کردم آخرش بشه و تعداد کمتر باشه که میوه هام بس بشه. آخرش گفتم خانما شرمنده، امروز شیرینی ندارم. فراموش کرده بودم. ولی میوه دارم. برین بیارین. سریع گفتن خانم اون خانمی که اول اومد، شیرینی آورد. گفتم کدوم خانم؟ فهمیدم فلانی شیرینی آورده و خودش برده گذاشته تو آشپزخونه مستقیم.
بهشون گفتم پس برین همونو بیارین. رفتن آوردن و خوردن. ماشاءالله چشماشون تلسکوپه 
!
خود اون خانمم رفته بود. یکی از فامیلامون بود. البته ما میگیم فامیل ولی نمی دونم زن داییِ زن داییم، چقدر فامیلمون میشه
. تو شهرستان روابط در همین حد گسترده اس که مامان من با زن داییِ زن داییم واقعا در ارتباطه؛ مخصوصا که اونم معلم بازنشسته اس و اتفاقا بچه اش هم خارجه. ولی اولین باری بوده که برای دوره ی قرآن مامانم اومده. واسه همین با شیرینی اومده بنده خدا.
خلاصه که خدا شیرینی جلسه ی آخرم رسونده بود و خورده بودن.
حالا برادر بزرگتر میگه عصری رفتم خونه ی مامان، بهش سر بزنم. دیدم خوابه. بیدارش نکردم. یه دوری تو خونه زدم، دیدم بیدار نشد. رفتم آشپزخونه؛ دیدم شیرینی داره؛ یه دونه خوردم و بعدم رفتم دیگه.
رفتم سر کارم. بیدار که شده، زنگ زده میگه اومده ای سر زده ای، من خواب بوده ام. گفتم آره. از کجا فهمیدی؟ گفت یه دونه از شیرینی ها کم شده 
.
--
یه بنده خدایی هم بود که تو مدرسه ی ما بود و هم دوره ای ما ولی رشته اش تجربی بود، اونم از فامیلای زن داییم بود و من دورادور خبرشو دارم همیشه و گاهی هم می بینمش وقتی با دوستای دیگه ام قرار میذارم. من فکر می کردم طرف خواهرزاده ی زن داییمه. این دفعه که ایران بودم، تازه فهمیدم طرف بچه ی جاریِ خواهرِ زن داییمه
. خداییش، نمی دونستم روابط خودمم عین مامانم گسترده اس
!
--
میگم تو از بارون خوشت میاد؟ من که اصلا خوشم نمیاد از بارون و پاییز و اینا. میگه پس چرا حمومات انقد طول می کشه؟ دوشم مثل بارونه دیگه!