زنگ تفریح :)


بچه ها، هی می خوام بیام بنویسم. هی نمیشه. خیلی اتفاقا این وسطا افتاده و اصلا دلیل اینکه وقت نشده بنویسم هم همین بوده.

فعلا یه آخرنوشت بالقوه رو به عنوان یه پست داشته باشین تا من بعدا بیام اتفاقات این چند وقت رو به طور مفصل بنویسم :


داریم با هم بازی می کنیم. یهو میگه You're a ice baby. ( حالا نمی دونم منظورش چی بود واقعا!). برای اینکه غلطشو اصلاح کنم میگم YOU're an ice baby. میگه You're a nice baby? Cool!



پراکنده


از این کلاس عربیم خیلی راضیم و جدا از اینکه خیلی چیزا تا الان یاد گرفته ام، اینم یاد گرفته ام که اگه یه کمی به خودم فشار بیارم، می تونم به عربی حرفمو بفهمونم به آدما. حالا نه کامل و با جمله های درست ها ولی خب طرف می تونه بفهمه اگه دقت کنه .

ولی اینم فهمیده ام که واقعا عربی مصری خیلی فرق داره با عربی معیار. میگه "اِحنا"؛ میگم یعنی چی؟ میگه "نحن"! میگه "امبارَح"؛ میگم یعنی چی؟ میگه "اَمس"، میگه "اِزَّیِک"؛ میگم یعنی چی؟؛ میگه یعنی "کیف حالک" ولی به جای "سلام" به کار می ره!

حق میدم به خودم که نفهمم چی میگن واقعا. البته در مورد اینکه چرا عربی بقیه ی جاها رو نمی فهمم و توجیهم چیه فعلا نظری ندارم .

--

این آقاهه که بهم درس میده، یه کمی از من کوچیک تره، فکر کنم 32 سالشه. دو تا بچه داره که یکیشون همین یکی دو هفته پیش سه سالش شد، اون یکیشو یادم نیست گفت چند سالشه.

باهاش راجع به مسافرت صحبت می کردم. می گفتم مثلا بیایم مصر ده روز اونجا باشیم.

بعد که کلی صحبت کردیم، میگه منم می خوام یه روز بیام آلمان، یه روز اونجا باشم. میگم حالا چرا یه روز؟ میگه اگه تو میای مصر به نظرت ده روز براش کافیه، خب پس برای آلمان یه روز کافیه دیگه .

--

هنوز با اینکه کلمات عربی توی فارسی به معنی دیگه ای استفاده میشن مشکل دارم. میگه میخواین بیاین باید "تذکره" بگیری. هنگ کرده بودم، بعد فهمیدم "تذکره" یعنی بلیت؛ منظورش بلیت هواپیما بود.

--

چون قبلا راجع سایت های فریلنسری براتون نوشته بودم و دیدم عده ای راجع بهشون سوال کرده بودن، گفتم یه کم دیگه از تجربه هام براتون بگم که یه وقتی کلاه سرتون نره.

مثلا؛ یکیش این که بعضی ها طفره میرن از قیمت دادن، میگن حالا با هم کنار میایم، خب خودت نظرت چقدره و ... . از این آدما حذر کنین.

فریلنسر حرفه ای، توضیح پروژه رو می خونه، حساب می کنه که این کار براش چقدر ساعت کار میشه، ساعتی چقدر لازم داره و حداقل پولی که میتونه درخواست بده چقدره و بعد یه پیشنهاد دقیق میده؛ نه اینکه بگه حالا بذار شروع کنیم، بعد با هم کنار میایم!

بعضی هاشونم خیلی ادای حرفه ای بودن درمیارن و یه فایل به ظاهر دقیق میفرستن که یعنی ما دونه به دونه ی موارد کار شما رو حساب کرده ایم.

مثلا یه بار طرف به من لیست قیمت داده بود که پروژه ی شما این بخشا رو داره و هر بخش این قدر ساعت لازم داره و این قدر قیمتشه. یه جاهایی یه روز کاری رو هشت ساعت حساب کرده بود، یه جایی ده ساعت و یه جایی سه روز کاری شده بود 20 ساعت! بعد هم در نهایت، به قیمت 2400 یورو رسیده بود که از جمله ی موارد مشمول در این قیمت، 500 یورو بابت ران کردن کدی که الان وجود داره (بدون اینکه هیچ تغییری توش بده) بود :/! واقعا نمی فهمم طرف چرا فکر میکنه من باید بابت اینکه کد من رو روی لپ تاپش ران می کنه بهش پول بدم!

حالا این پروژه رو من در نهایت با چقدر دادم به کسی که انجام بده؟ صد یورو :/! و قیمتش هم واقعا از نظر حجم کاری در حد همون صد یورو بود.

یکی دیگه بود باهاش راجع به یه پروژه صحبت کردم، من 12 تا مورد رو نوشته بودم که باید انجام بشه. اول گفت 50 یورو! می دونستم که کسی که با 50 یورو اینو انجام بده، به حجم کار آگاه نیست. بهش میگم مورد یک رو دیدی دیگه توی لیست و اکیه برات با این قیمت؟ میگه آها، با اون خب گرون تر میشه! (انگاری که از اول مورد یک نبوده تو لیست!) میگه تو چقدر مد نظرته؟ گفتم شما باید قیمت بدی.

فرداش برام نوشته 500 یورو چطوره؟ :/!

یکی دیگه قیمت زده بود که ما با 70 یورو انجام میدیم. بعدا که باهاش صحبت کرده ام، میگه ولی ما مورد یک رو انجام نمیدیم :/! حالا غیر از مورد یک، بقیه چی بود؟ مثلا فونت فلان جا عوض بشه، رنگ اون متن عوض بشه! فقط همین چیزا رو حاضر بود طرف انجام بده که خب نشون میداد که این آدم حرفه ای نیست.

دیگه این که توی این سایت های فریلنسری، عده ی زیااااادی از آدمایی که عضو میشن، واقعا کاری بلد نیستن و آماری هم که در مورد این سایت ها درآورده میشه حتی اینه که عده ی زیادیشون کلاه بردارن. حواستون باید باشه اگر می خواین تو این سایت ها کار کنین.

یکی از همین کلاه بردارا هم اتفاقا همین چند وقت پیش به تورم خورد.

طرف زده بود که ساکن دانمارکه قیافه ی عکسی که گذاشته بود هم می خورد به یه دانمارکی (حالا نمی دونم عکس خودش بود یا نه و ساکن دانمارک بود یا نه، منظورم اینه که کلاهبردار مال هر جایی می تونه باشه یا خودش رو به هر جایی می تونه نسبت بده. خیلی به محل زندگی طرف و این چیزاش اعتماد نکنین). اومد و صحبت کردیم و بر حسب ادعایی که از سابقه اش می کرد، منم پروژه رو بهش دادم.

فرداش اومد نوشت که نظرت چیه که پروژه رو کنسل کنی، خارج از سایت کار کنیم با هم؟ گفتم خلاف قوانینه. گفت خب آره، می دونم، ولی من با خیلی ها این کارو می کنم. لازم نیست حتما با سایت کار کنیم. گفتم و من این کارو نمی کنم. گفت آخه سایت 20 درصد از پولو برای خودش برمیداره و به من 80 درصد می رسه. گفتم اگر به نظرت کمه، می تونیم پروژه رو کنسل کنیم کلا. گفت نه نه، من دوست دارم روش کار کنم. ولی می تونیم جدا روش کار کنیم، تو هم با پی پال یا کریپتو به من پول بدی. گفتم من این کارو نمی کنم.

گفت خب پس باشه، اکیه.

بعدش باز گفت خب ما چیز زیادی راجع به هم نمی دونیم. تو چیکاره ای؟ نمی دونم چرا طرف باید از شغل من اطلاع داشته باشه ولی منم محض اطلاعش که بدونه آدم پرتی نیستم، گفتم من توی یه شرکت آی تی کار می کنم. ازم اسممو پرسید (منم چون آیدیم اسم نداره) اسم کوچیکمو گفتم که بتونه توی متناش صدام بزنه و بگه هِلو فلانی.

بعدش گفت که یه میتینگ بذاریم همین الان. گفتم من الان سر کارم، عصر اگه می خوای، بذاریم. گفت نه، من همین الان باید باهات صحبت کنم. گفتم من الان نمی تونم. بعدم صفحه ی سایتو بستم که اصلا پیاماشو نبینم. با خودم گفتم عصر چک می کنم هرچی باشه.

یه ساعت بعد تقریبا، یه کمی وقت آزاد پیدا کردم. یه سرچی کردم، دیدم اگر طرف درخواست پول خارج از سایت بکنه، میتونی پروفایلش یا پیامش رو گزارش کنی. منم روی پیاماش که گفته بود با پی پال و اینا پرداخت کنیم کلیک کردم و گزارش کردم.

عصری هم رفتم روی پروفایلش کلیک کردم، دیدم پروفایلش از دسترس خارج شده.

هر کسی میخواد توی این سایت ها کار کنه، باید کارت شناساییشو به سایت ارائه بده و احراز هویت بشه.

من دیده بودم که این پسره احراز هویت نکرده هنوز. بهش گفتم باید احراز هویت بشی، وگرنه پروفایلت بسته میشه. گفت آره آره، انجام میدم. میدونم.

حالا من نمی دونم به خاطر گزارش من بود یا اینکه احراز هویت نشده بود، پروفایلش بسته شده بود. منم خیلی راحت پروژه رو باهاش کنسل کردم.

چند ساعت بعد دیدم اومده تو بخش پیام ها نوشته که چرا قراردادو کنسل کردی؟! همین الان باید به من جواب بدی. هر چه زودتر جواب بده. بعدم زنگ زده بود توی همون سایت. منم که اصلا ندیده بودم و میتینگشم ندیده بودم. و خب برامم مهم نبود. تمام چت ها موجود بود و من مشکلی نداشتم اگر می خواست بره شکایت کنه (که قطعا نمی کرد).

فقط برام سوال بود که چرا کسی که پروفایل نداره باید بتونه به کسی پیام بده!! این فکر کنم باگ سایت بود.

فرداش رفتم فقط کوتاه بهش جواب دادم که شرمنده، من نمی تونم با کسی که حتی یه پروفایل فعال نداره کار کنم و پروژه رو کنسل کرده ام.

همون لحظه دیدم یه پیام بهم نشون داده شد که فلانی چون پروفایل نداره، پیام شما الان به دستش نمی رسه.

نمی دونم چرا ولی سایت باگ به این بزرگی داشت که اونی که پروفایل نداره می تونه به من پیام بده، ولی برعکسش نه .

خلاصه که من پروژه رو با این یارو کنسل کردم ولی برام جالب بود که چقدر آدم ساده زیاده که این آدمای کلاه بردار به این فکر می کنن که می تونن بیان تو این سایتا و راحت کلاه طرفو بردارن!

--

دیروز تولدم بود، برای شام رفتیم یه رستوران ایرانی. خیلی غذاش خوب بود و خوش گذشت بهمون، جای شما خالی .


مسافرت- قسمت آخر


بقیه ی سفر رو کار خاصی نکردیم. روز آخر رو یه کمی همون دور و بر گشتیم.

یه جا هم رفتیم ناهار که اسم رستورانش کلا انگلیسی بود. آدماش هم خیلی خوب انگلیسی صحبت می کردن. یه خانواده ی پنج شیش نفره هم بودن که اونام انگلیسی بودن و خیلی بریتیش قشنگی صحبت می کردن.

همسر به پسرمون میگه اینا مال همون جایین که پپا پیگ هست. بعد از چند ثانیه میگه ئهههه، اتفاقا اسم پسرشونم جرجه (که البته بیشتر شبیه به ژرژ تلفظ میشه) تا جایی که من توی پپا پیگ شنیده ام.

تو رستوران که نشسته بودیم، آوردن غذامون خیلی طول کشید. تا موقع من داشتم ریویوهای همین رستورانه رو توی گوگل می خوندم. بعضی ها نظراشون جالب بود؛ مثلا، یکی نوشته بود روی زمینش و لبه ی کنار پنجره مورچه داشت :/!

--

پروازمون صبح ساعت 9 بود. گفتیم یه جوری بریم که شیش اینا دیگه ماشینو پس بدیم و بریم چک این کنیم. واسه همین باید صبح خیلی زود بیدار میشدیم.

قبل ترش رفته بودم به پذیرش گفته بودم که ما صبح خیلی زود می خوایم چک اوت کنیم، اکیه؟ کسی اینجا هست پنج صبح؟ خانمه گفت آره ولی چون انگلیسیش بد بود، گفتم باز یه بار دیگه هم برم از یکی دیگه بپرسم که مطمئن بشم.

یه بار دیگه باز درست روز قبل از پرواز رفتم به پذیرش گفتم ما میخوایم ساعت پنج صبح بریم. اکیه؟ این یکی خانمه انگلیسیش خوب بود. گفت آره، مشکلی نیست. فقط دوست دارین صبحانه با خودتون ببرین یا یه قهوه ای صبح بخورین؟ گفتم ساعت 5.5 صبح می خوایم بریم ها. گفت می دونم. اگه دوست داری، اسم اتاقتونو بگو؛ من اینجا علامت می زنم؛ همکارام صبح زود هستن توی رستوران؛ می تونین برین برای خودتون قهوه بریزین و یه چیز مختصری هم ببرین. تمام بوفه براتون باز نیست ولی خب انقدری هست که سر صبح گرسنه نرین.

تشکر کردم و اومدم.

اگه باز به همون خانمه برخورده بودیم که انگلیسی بلد نبود، عمرا همچین آپشنی بهمون پیشنهاد میداد.

دیگه صبحش ساعتای 5 من رفتم یه قهوه برای همسر و یه چایی برای خودم آوردم. چند تا هم نون تُست و کره و عسل. من که تا قبل از رفتن کره و عسل رو خوردم ولی همسر گفت دوست نداره و نخورد. چیز دیگه ای هم نبود در واقع سر صبحی که من بخوام بیارم. در واقع، فقط چیزایی که بسته بندی بود رو میشد برداشت. برای همین، مثلا پنیر و این چیزا باز نبود.

دو تا نون تستی که مونده بود رو همین جوری آوردم برای پسرمون چون می دونستم نون تُست رو خالی می خوره.

رسیدیم فرودگاه، همسر ما رو پیاده کرد که بریم چک این کنیم، خودش رفت ماشینو تحویل بده.

قبلا، موقع تحویل ماشین، من از خانمه پرسیدم که پمپ بنزین اینجا کجا هست، گفت همین میدون بعدی. آخه آدم با بنزین پر تحویل می گیره و با بنزین پر باید تحویل بده. توی ریویوها خونده بودیم، بعضی از این شرکت ها سخت می گیرن و طرف وقتی مثلا ده کیلومتر اون ورتر بنزین زده، بهش گفته ان بنزینت پر نیست و دوباره دو لا پهنا ازش پول گرفته ان بابتش.

خلاصه، ما هم از قبل نزدیک ترین پمپ بنزینو پرسیدیم که خیالمون راحت باشه.

همسر رفته بود، از اونجا زنگ زد، گفت پمپ بنزینه گفته بنزین ندارم! دارم میرم یه جای دیگه!!

رفته بود یه جای دورتر توی ده کیلومتری اینا فکر کنم بنزین زده بود و برگشته بود. به ما گفت تا موقع شما چک این کنین؛ ببین برای منم چک این میکنه یا نه.

منم رفتم تو صف واستادم و نوبتم که شد، همسر کارش تموم شده بود، ولی خب بازم چند دقیقه بعدترش می رسید. به خانمه گفتم من همسرم نیست. می تونم براش چک این کنم؟ گفت آره، ولی کارت پروازش پیش من می مونه تا بیاد. هر وقت اومد، بگو خارج از صف فقط بیاد من ببینمش تا به خودش بدم کارت پروازشو. گفتم باشه.

یه چند دقیقه بعدش همسر اومد و خودش رفت کارت پروازشو گرفت.

بعد که اومدیم بریم سالن دوم، دیدیم زده پروازتون یه ساعت تاخیر داره.

دیگه نشستیم توی همون فرودگاه و من و پسرمون هم رفتیم یه سوغاتی کوچیک باز برای پسرمون خریدیم و برگشتیم. قبلا یه دونه برای خودش خریده بود، باز گفت یه دونه هم از این آهن ربایی هایی روی یخچال می خوام. اونم رفتیم خریدیم.

پروازمون خوب بود و یه اسنک هم همراهش بود. اما چون از این پرواز ارزونا بود، ظاهرا به همه نمی دادن اینو. انگاری اینو ما روی پکیجی که خریده بودیم برای کل سفر، خریده بودیم.

یه جوری به نظر من خیلی یه جوری بود که مهماندار میومد به صورت گزینشی به یه عده می گفت این اسنک شماست!

البته؛ بقیه هم می تونستن بخرن ولی خب بازم برای من یه جوری بود.

خانمه هم که اومد، من تازه از خواب بیدار شده بودم. اصلا هم نمیدونستم الان این پرواز کجاییه و باید آلمانی حرف بزنم یا انگلیسی. به نظر خودم انگلیسی گفتم. بعد که خانمه رفته، همسر میگه خواب بودی؟ گفتی اَپفِل جوس می خوای (Apfel-juice)!

--

وقتی رسیدیم، گفتیم خب نمی خواد برای برگشتن دیگه تاکسی بگیریم. روی بلیتمون، بلیت قطار هم بود.

بعد از کلی گشتن دنبال اتوبوسی که می رفت خونه مون یادمون افتاد که خب اینکه اتوبوسه، مشمول بلیت ما نمیشه . ولی دیگه وایستاده بودیم تو ایستگاه، گفتیم خب با همین میریم دیگه. البته؛ خدا رو شکر اتوبوسه مستقیم بود. واقعا من تازه اولین بار بود که می فهمیدم که از نزدیکیای خونه ی ما تا فرودگاه اتوبوس مستقیم هست. چهل دقیقه، یه ساعت، اینا راه بود فکر کنم ولی خب همین که مستقیم بود، خوب بود.

دیگه من بلیت خریدم و همسر از بلیت نه یورویی که شرکتشون می خرید براشون استفاده کرد و با شیش یورو رسیدیم خونه مون .

--

دیگه الان چیزی یادم نمیاد از مسافرت. یادم بیاد، میام می نویسم. عکسا رو هم باید اول از همسر بگیرم، بعد یه بار میذارم :).


مسافرت- بقیه اش


یه روز از مسافرتو رفتیم لیسبون. صبح رفتیم و شب برگشتیم. ولی خب اگه می دونستم این جوریه، سفر رو طولانی تر می گرفتم و حداقل یکی دو شب هم لیسبون می گرفتیم. فکر نمی کردیم لیسبون این قدر جای دیدنی داشته باشه.

کلا دو سه تا جا رو من بیشتر علامت نزده بودم که بریم. اون اولیشو که رفتیم و خوب بود. بعدشم یه دوری همون جا زدیم و یه کمی نشستیم و عکس گرفتیم.

بعدش رفتیم یه ترمی که گفته بودن توی شهر هست و برین سوار شین رو سوار بشیم. کلا شهر لیسبون منو یاد بارسلونا مینداخت. شهرش خیلی بالا و پایین داشت، واقعا خیلی. یعنی قطار عادی شهر قشنگ انگاری داشت از کوه میرفت بالا. یه کمی رفتیم سوار شدیم و ترم سواری کردیم.

من دو تا ترم مختلف رو نوشته بودم، یکیش یه ترم عادی بود، یکیش اصلا یه ترم مخصوص بالا رفتن از کوه بود.

بعد از اینکه ترم سواری رو کردیم و اومدیم، دیدم مردم یه جا تو صفن. تازه فهمیدیم اون ترمی که ما می خواستیم بریم، این یکی بوده . ولی دیگه اونو نرفتیم.

بعدش رفتیم یه جا همون دور و بر پیتزا سفارش دادیم و بردیم تو ماشین خوردیم. آخه خانمه گفت اینجا رستورانا ساعت سه می بندن و ما هم ده دقیقه به سه اونجا بودیم.

از اونجا اومدیم بریم Pena Palace که عکسش خیلی اومده بود جزو جاهای دیدنی لیسبون و به نظر خیلی قشنگ می رسید.

کلی کوبیدیم و رفتیم، ولی پیدا نمی کردیم قصره رو. گوگل مپ هم یه آدرسی داد و ما یه جاشو اشتباه رفتیم، و چون مسیر کوهستانی بود، بیست دقیقه به مسیرمون اضافه کرد. ولی هر چی می رفتیم یا ورود ممنوع بود، یا اصلا راه نبود؛ گوگل الکی می گفت راه هست. خلاصه، آخرین ورودی اون قصره هم ساعت 17:30 بود. دیگه ساعتای 17 شده بود و دیدیم نمی رسیم، یه جا پارکینگ یه قصر دیگه ای بود که توی لیست دیدنی های لیسبون پایین تر بود. دیگه به همسر گفتم بیا حداقل همین جا پارک کنیم و همینو بریم. اینم یکی از قصراشه.

همون جا پارک کردیم و اون قصره رو رفتیم. یه باغ خیلی بزرگی داشت که ما اصلا نرفتیم توش بگردیم. اگر آدم وقت داشت، واقعا ارزش داشت که بری بگردی. اما خب ما دیگه باید زودتر برمی گشتیم هتل که به شام برسیم و کلا خیلی دیر وقت نشه. چون باز دو ساعت برای برگشت راه بود.  تو قصره یه کمی عکس گرفتیم و نگاه کردیم و یه دوری زدیم و برگشتیم.

برگشتنی، از نگهبان دم در پرسیدم آقا چطوری می شه رفت اون یکی قصره؟ گفت فردا صبح باید با تاکسی یا اوبر یا اتوبوس بری. گفتم یعنی با ماشین نمیشه؟ گفت نه :/!

حالا ما تو راه می دیدم ها یه عالمه آدم دارن پیاده میرن، نمی دونستیم حتما یه دلیلی داره که ملت ماشیناشونو همون پایین پارک کرده ان!

به هر حال، اون قصره قسمت ما نبود. واقعا خیلی حیف شد. من خیلی تو دلم موند. کاش دوباره یه بار قسمت بشه بریم .

برگشتنی، دیدیم اگه همین جوری برگردیم، ساعت 9 می رسیم. یعنی ساعت 6.5، هفت اینا بود که حرکت کردیم.

وسطای راه یهویی گوگل مپ گفت یه مسیر بهتر پیدا کرده ام، آپدیت کنم؟ گفتم بکن. آپدیت کرد، دیدم گفته ساعت 10:15 می رسین!!! نگاه کردیم، دیدیم مسیر اصلی به محل اقامت ما رو بسته بودن. فقط هم گوشی همسر داشت این آدرس جدیده رو میداد. دو تا گوشی دیگه هم داشتیم که هنوز همون مسیر قبلی رو میدادن. من با گوشی خودم یه مسیر دیگه پیدا کردم که به نظر از این یکی ای که مال همسر می گفت نزدیک تر میومد، اونو زدم و مشکلی هم به نظر نمیومد. ولی یه کمی که رفتیم، باز اونم گفت که خب این یکی مسیر هم بسته است و مجبور شدیم یه مسیر خیلی دورتر رو بزنیم.

بعد از یه جاده های درب و داغونی آدرس داده بود که گردنه ی کوه بود و نهایتا می تونستی با 40 50 تا سرعت بری. 

وسطش هم پسرمون گفت داره حالش بد میشه و یه کمی نگه داشتیم و پیاده شدیم.

تو راه صحبت می کردیم و می گفتیم خب به شام هتل نمی رسیم، بریم یه رستورانی تو راه چیزی بخوریم. ولی مسیری که آدرس داده بود تا محل زیادیش برهوت مطلق بود. نه ماشینی پشت سرمون بود، نه جلومون بود. هر از گاهی اگر یه ماشینی رد میشد. کلا انگاری ماشین کمتر داشتن به نسبت آلمان. جاده هاشون خلوت بود. دیگه اونجاهایی که تو کوه و کمر بودیم که یه جاهاییش واقعا ترسناک هم شده بود. آدم میدید نه ماشینی میاد، نه میره، نه خونه ای هست، نه نور داره اینجا، شبم که هست! نمی دونم چند مدت این جوری توی جاده بودیم ولی فکر کنم حداقل نیم ساعتی رو این جوری بودیم. بقیه اش بالاخره باز از بغل یه روستایی چیزی رد می شدیم.

رستوران اینا هم که نزدیک ترین چیزی که می زدم توی راه پیدا کنه، همون پنج دقیقه ای محل اقامتمونو نشون میداد گوگل!

ولی همون جایی که به خاطر پسرمون نگه داشتیم، صدای خنده ی آدما میومد و معلوم بود که رستورانه. ولی دیگه هیچ کدوممون علاقه ای نداشتیم بریم رستوران. فقط دلمون می خواست برسیم.

دقیق یادم نیست چند رسیدیم ولی تقریبا چهار ساعت تو راه بودیم.

به پسرمونم گفتیم الان میریم خونه یه کمی میوه می خوریم حداقل. شام که دیگه الان رستورانا هم بسته ان.

حالا رسیده بودیم خونه پسرمون تو راه خوابیده بود، اصلا خوابش نمیومد که!! ما هم هلاک و خسته! یه کمی میوه خوردیم و پسرمون یه کمی نشست فیلم نگاه کرد و بعدش خوابیدیم.

--

کلا لیسبونش زیاد به ما حال نداد ولی بالقوه می شد آدم واقعا توش وقت بگذرونه و بهش خوش بگذره.

--

برای اینکه درای هتلو باز کنیم، باید از کارت استفاده می کردیم. کارتو باید می زدی تو (از جهت درستش)، می کشیدی بیرون، چراغش یا سبز میشد یا قرمز. اگر کارتو زیادی زود می کشیدی چراغش قرمز میشد، یعنی در باز نمیشه. اگر یه چند ثانیه نگه میداشتی، بعد می کشیدی، چراغش سبز میشد و در باز میشد.

همه ی جاها پسرمون دوست داشت درو باز کنه.

داشتیم از بیرون می رفتیم تو یه بار، کارتو داده بودم به پسرمون که درو باز کنه. ما یه چند قدم جلوتر بودیم، یهو از یکی دو متر عقب تر از ما دویده اومده، میگه Superman is coming :/!

سوپرمن اومد درو برامون باز کرد .


مسافرت- روز دوم


از قبل نگاه کرده بودم تو اینترنت، یکی از جاذبه های محلی که ما بودیم (که اسمش بود Albufeira) این بود که بریم دلفینا رو ببینیم.

ظاهرا دلفین ها زیاد دور نبودن از ساحل، میشد با قایق رفت و دید.  شب یکی از این قایق ها رو رزرو کردیم که فرداش بریم. تقریبا ساعتای ده اولین قایق ها حرکت می کردن و ما هم یکی از همون اولین قایق ها رو گرفتیم. چون 2.5 ساعت برنامه اش بود، می برد تا یه جایی از اقیانوس که دلفین ها هستن، بعد می رفت به سمت یه سری ساحل صخره ای که قشنگ بودن تا اونا رو هم ببینیم و برمی گشت. یعنی فقط برنامه، دلفین دیدن نبود؛ دیدن صخره های بغل ساحل هم بود.

نوشته بود باید نیم ساعت قبل از حرکت حداقل اونجا باشیم و ما هم رفتیم یه جا پارک کردیم و سر موقع رسیدیم خدا رو شکر. راس ساعت هم قایق حرکت کرد. آدماش و مسئولاش هم بسیار مهربون و خونگرم بودن، واقعا خونگرم. البته؛ شاید اگه شما از ایران برین همچین جایی رو همه چی به نظرتون خیلی عادی بیاد ولی وقتی آدم قبلش توی آلمان زندگی کرده و با آلمانی ها برخورد داشته، قشنگ این تفاوت ها به چشمش میاد .

سوار که شدیم، آقاهه روی قایق توضیح داد که ما حدود ده تا قایقیم که با هم حرکت می کنیم. هر کس که دلفینا رو ببینه، به بقیه هم میگه و ما بهتون اطلاع می دیم که کجا رو نگاه کنین. اگر هم کسی حالش بد شد بگه، ما کمکتون می کنیم.

راه که افتاد، به پسرمون گفتیم اگه دلفین دیدی بگو.

اونم بعد از اینکه یه کمی رفتیم یهو جیغ زد من دیدم، من دیدم، دلفین دیدم؛ بعد چون این کلمه ی دلفین برای همه قابل تشخیص بود، هم برگشتن و نگاه کردن. ولی خب پسر ما اشتباه کرده بود و قایق بود اون دورا. بعد که همه خندیدن، ناراحت شد و گریه کرد طفلکی. کلی باز بغلش کردیم تا آروم شد. تا مدتی ولی اصلا حرفی نمی زد.

ولی بالاخره یه مقداری که از حرکتمون گذشت، آقاهه گفت دلفینا رو سمت چپتون می تونین ببینین. دیگه بعد از اون میشد دلفینا رو هی این ور و اون ور قایق دید و پسر ما هم یه کمی دوباره حس و حالشو پیدا کرد و سرگرم پیدا کردن دلفینا شد. البته؛ قایقا خیلی نزدیک نمیشدن به دلفینا که نترسن.

آقاهه می گفت معمولا این قدر نزدیک نیستن به ساحل ولی امروز خوشبختانه خیلی به ساحل نزدیکن و واسه همین ما یه کمی می تونیم بیشتر قایق رو نگه داریم و نگاهشون کنیم. واقعا هم خیلی نزدیک بودن به ساحل، اصلا ما هنوز چیزی نرفته بودیم که دیدیمشون.

قبلش که سرچ کرده بودم، نوشته بودن در نود درصد مواقع دلفین ها دیده میشن. یعنی این امکان هم وجود داشت که بری و دلفینی نباشه اصلا و من خدا خدا می کردم این قدر به پسرمون وعده و وعید میدیم، باشن دلفینا.

آقاهه داشت توضیح می داد که این دلفین ها بزرگترین دلفین های این ناحیه ان و طولشون به 5 تا 7 متر می رسه. اومدم برا پسرمون توضیح بدم، میگم فهمیدی آقاهه چی میگه؟ میگه .... هنوز تا همین جاشو گفته بودم میگه خودم فهمیدم، گفت بزرگترین دلفینان اینجا!

گفتم آره، خوب فهمیدی.

انتظار نداشتم واقعا حتی گوش داده باشه به حرف های آقاهه. ولی دقت کرده بود و حداقل در همین حد متوجه شده بود.

قایق سواری حدود 2.5 ساعت طول می کشید و از اونجایی که ما بودیم می رفت تا یه جایی که ساحل های خیلی صخره ای ای داشت و هی نگه میداشت که اگر کسی می خواد عکسی بگیره و توضیح هم میداد راجع به چیزایی که می دیدیم. یه جا هم نگه داشت و گفت هر کس دلش می خواد بپره تو اقیانوس یه کمی شنا کنه و بیاد. در حد پنج دقیقه نگه داشت و هر کس دلش خواست پرید تو آب.

این وسط چون هی نگه میداشت و سرعتشو کم می کرد و باز راه میفتاد و همسر هم هی گوشی به دست می خواست عکس بگیره، حالش بد شد. بعدشم پسرمون حالش بد شد. من حالم بد نبود تا اون موقع، ولی وقتی دیدم این دو تا حالشون بده، منم دیگه کم کم داشت حالم بد میشد . یه جوری هم بود نمی دونستم الان تلقینه یا واقعیته حال من! ولی خب - خدا رو شکر- برای هیچ کدوممون اتفاق بدی نیفتاد.

فقط آقاهه یه جا یه سطل آب آورد و ریخت روی سر همسر، گفت این جوری حالت بهتر میشه. و بهتر هم شد.

البته؛ به همسر پیشنهاد هم داد که بره تو اقیانوس یه کمی. ولی ما چون حوله و هیچی نبرده بودیم، همسر نرفت.

یه دختره ی دیگه هم از همون اوایل خیلی حالش بد شده بود و کلا زیاد لذت نمی برد از قایق سواری. رفت اون آخرا نشست. دستاشو به صندلی جلو تکیه داده بود و سرشو به سمت پایین روی دستاش گذاشته بود و زمینو نگاه می کرد.

حالا این نکته رو هم بگم - شاید به درد کسی خورد- آقاهه بهش گفت سرتو اگه بندازی پایین حالت بدتر میشه. به بیرون نگاه کن، یه چیزیو در نظر بگیر، مثلا یه قسمت از ساحل یا یه ساختمون خاص، به همون نگاه کن. هر وقت دیگه داشتیم ازش رد می شدیم، دوباره یه محل دیگه رو در نظر بگیر و به اون نگاه کن. این طوری حالت تهوعت بهتر میشه.

خلاصه که این قایق سواریه ارزششو داشت واقعا.

اون ساحل های صخره ای هم خیلی قشنگ بود. کلا ساحلی که ما رفته بودیم به نظرمون نسبت به مایورکا واقعا خیلی خیلی قشنگ تر بود. هم قسمت شنی داشت که آدما آفتاب می گرفتن یا می رفتن تو دریا، هم صخره داشت ساحلاش که بری عکس های قشنگ بگیری، هم ساحلش خیلی خیلی نزدیک بود به هتلمون (در حد دو دقیقه پیاده روی)، هم همه چی خیلی آروم و خوب بود.

کلا، اون منطقه ای که ما بودیم (حالا نمی دونم کل پرتغال این طوریه یا نه) خیلی جای آروم و خوبی بود. همه جاش تمیز و منظم و سر ساعت و خوب بود. آدمایی که باید انگلیسی بلد می بودن (به جز پذیرش هتل ما :/!) خیلی خوب بلد بودن و به هیچ مشکلی برنخوردیم.

حتی مثلا یه جا تو مرکز شهر، ما داروخونه دیدیم، پاهای پسرمون یه کمی عرق سوز شده بود، منم رفتم تو داروخونه، حوصله نداشتم از قبلش سرچ کنم و کلمه شو پیدا کنم. دیگه یهویی رفتم تو و گفتم من یه پماد می خوام که اسمشو نمی دونم. گفت اشکالی نداری، توصیف کن مشکلتو. بهش گفتم، نه تنها خوب فهمید، بلکه بهم هم گفت که انگلیسیش چی میشه. واقعا توقع نداشتیم در این حد انگلیسی بلد باشن.

آخه اون جایی که ما رفته بودیم، مرکز شهر بود و از حق نگذریم، محله های کاملا عادی و غیر توریستی و یه جاهایی هم سطح پایین. ولی با این وجود آقاهه کاملا انگلیسی صحبت می کرد.

فقط من واقعا هنوز برام سواله انگیزه ی صاحبای هتل ما چی بود که آدمایی رو استخدام کرده بودن که انگلیسی بلد نبودن .

کلا ما پرتغالو خیلی دوست داشتیم. حاضریم دوباره هم بریم. ولی خب حالا یه کمی کشورهای مختلفو بریم، بعدا تو راند بعدی، پرتغالو میذاریم تو اولویت .

--

همون شام یا صبحانه ی اول، پسرمون یه کمی نوتلا خورد که یه کمیش هم ریخت روی شلوارش، خیلی کم، در حد یه میلیمتر در نیم سانت از شلوارکش قهوه ای شد.

بعد از اون هر وقت می خواستیم برامون مهم نباشه اگه شلوارش کثیف شد، همونو پاش می کردیم. روز آخر که می خواستیم بریم غذا بخوریم، دارم به همسر میگم چی بپوشه فلانی؟ پسرمون میگه همون کثیفه رو بده بپوشم دیگه .

--

بغل ساحل بودیم، یه آقایی رو دیدم که دختر خیلی کوچولوشو - در حد یه سال یا یه سال و نیم- کاملا برهنه آورده بود کنار ساحل و داشت باهاش راه میرفت. همون موقع همسر و پسرمون رفتن نمی دونم چی بیارن. وقتی برگشتن، همسر میگه داریم میریم، یه آقایی رو دیدیم بچه شو برهنه آورده کنار ساحل، پسرمون میگه ئه، این بچه هه اصلا لباس نداره، دخترم هست!

(خدا رو شکر یه کمی دستمون اومد پسرمون در چه حد اطلاعات داره ).